تاریخ: ۹:۳۱ :: ۱۳۹۸/۱۲/۰۷
کتاب دیپلماسی پنهان نوشته ویلیام برنز

خاطراتی از دیپلماسی آمریکایی و بازنگری  در سیاست خارجی

 معاون سابق وزارت امور خارجه آمریکا

ترجمه عبدالرضا غفرانی

فصل پنجم بخش دوم

درماه نوامبر با اغتنام از فرصت به دست آمده در نتیجه سرعت گرفتن تلاش های دیپلماتیک بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر، پاول توانست موافقت روسیه را برای تصویب قطعنامه ای توسط شورای امنیت به منظور اعمال “تحریم های هوشمندانه” علیه عراق به دست آورد، چون حکومت عراق کنترل کامل بر استفاده از کالاهائی را که قابلیت استفاده دوگانه نظامی و غیر نظامی داشت، لذا لازم بود تحریم ها بر کالاهای غیر نظامی را کم کرده و یا از بین ببریم. در همان ماه در سخنرانی که پاول در “لوسویل ” کنتاکی” داشت بر اهمیت به  جریان انداختن مجدد مذاکرات و روند صلح میان اعراب و اسرائیل تاکید نمود و آرام و با ابراز علاقه در مورد پایان دادن به تحقیر و آزار فلسطینی های ساکن مناطق اشغالی و  نیز حق اسرائیل در داشتن امنیت سخن گفت. پاول بعدا ژنرال بازنشسته “تونی زینی”  فرمانده سابق مرکز فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکوم) را به عنوان مشاور ارشد برای مذاکره جهت آتش بس و نیز فراهم آوردن زمینه لازم جهت مذاکرات صلح منصوب نمود. همه این کارها در واقع شروع همان کار و برنامه ای بود که من در همان بعد از ظهر آن روز غم انگیز و ناراحت کننده ۱۱ سپتامبر تک و تنها در دفتر کارم نوشته و طرح کرده بودم.

البته پس از مدت کوتاهی نظرات و برنامه دیگری جایگزین برنامه و نظر من شد. حادثه ۱۱ سپتامبر دولت آمریکا را سخت تکان داده بود و لذا این فکر در مقامات به وجود آمده بود که باید دست به اقدامی بزند که هر چه قاطع تر باشد بهترخواهد بود. در واقع فقط روش “مهار” (دولت ها و گروه تروریست ها) در این برنامه جدید و بعد از فاجعه ای که بر کشور آمریکا وارد شده بود جایی نداشت. اکنون دیگر زمان آرامش، احتیاط و مصالحه نبود. اکنون زمانِ خطر کردن و قبول بلند پروازی های عقیدتی، تصمیم و تمایل به اقدام تهاجمی ما در جنگ عقیده ها در منطقه خاور میانه بود و زمان آن بود که ما باید سیاست و روش نظامی در پیش می گرفتیم و صدای خود را بلند به گوش همه می رساندیم و قدرت خود را نشان می دادیم.

بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر اکنون زمان آن رسیده بود که آمریکا قدرت خود را نشان می داد و به دشمنان خود عواقب مقابله با ایالات متحده را هشدار می داد. برای بسیاری از مقامات در کاخ سفید و نیز پنتاگون این یک پیام بود که به طور یک جانبه می توانست کارساز و موثر باشد و بدون هیچ مانع و البته با قدرت و از طریق یک ائتلاف و اتحاد، عملی بود. اما واقعیتی که در این میان گم شده و در واقع به آن توجه نمی شد این بود که روشی را که ما در وزارت امور خارجه به آن اعتقاد داشتیم و می خواستیم به آن عمل کنیم. این روش دیپلماسی سخت گیرانه بود و دست کمی از سیاستی که در دولت اتخاذ می شد نداشت ولی سیاست دولت آمریکا  بیشتر خطر کردن در بلند مدت و البته جدی تر بود.

تغییر رژیم در عراق یک آزمایش مهم برای حکومت آمریکا بعد از حادثه ۱۱ سپتامبربه شمار می آمد. سرنگونی حکومت طالبان خیلی سریع و بسیار آسان انجام شد. برای “کهنه محافظه کاران ” مانند “دیک چنی ” و “دونالد رامسفلد” پیامی که به افغانستان فرستاده شد لازم ولی کافی نبود. پیام دیگری، که باید به منطقه فرستاده می شد  طبعا شدید تر بود. در واقع تنها زبانی که مردم این منطقه ان را می فهمیدند زبان زور بود. اما برای “نو محافظه کاران ” مانند معاونین وزارت دفاع “پل ولفوویتز” و “دوگ فیث”سرنگونی صدام با توسل به زور تنها یک پیام نبود بلکه یک فرصت بود تا یک مدل دموکراسی در عراق ایجاد شود و شروع جدیدی برای ایجاد تغییر و تحول  به شمار آید  و مجددا تسلط آمریکا بعد از ده سال از پایان  جنگ سرد در این منطقه بر قرار شود و  تصور و دلخوشی  ساده لوحانه به استقرار صلح در این منطقه باید به فراموشی سپرده  می شد.

برای رئیس جمهور جرج دبلیو بوش بعد از ۱۱ سپتامبر دنیا تغییر کرده بود و آن عینک واقع بینی ساده لوحانه که در ماههای قبل از این حادثه به چشم زده بود، دیگر نمی توانست با آن  همه چیز را خوب ببیند. پرزیدنت جورج بوش، هم از مصمم بودن خود احساس مباهات می کرد و هم  عجله داشت که تصمیم خود را به مرحله عمل در آورد. دیگر مهار صدام را به هیچ روی موثر و کار ساز نمی دانست و آن را راه درست و کاملی برای رویارویی با مشکلات در این برهه از تاریخ نمی پنداشت. بعد از ۱۱ سپتامبر زمینه و اساس خط مشی ها به سرعت از آن برنامه جامعی که ما در وزارت امور خارجه تنظیم کرده بودیم فاصله گرفت و تغییر پیدا کرد و فقط بر روی کنار گذاشتن صدام حسین متمرکز شد. در عمل و در دستگاه های دولت آمریکا نیز همین طرز فکر جاری و حاکم  بود و در نتیجه پاول هر روز و دائم منزوی تر می شد و در محافل پنتاگون او را فردی مستقل و خود رای  و البته محبوب و معتدل می دانستند. بی شک بخش خاورمیانه که من مسئولیت آن را به عهده داشتم جزو شکست خوردگان و همچون شاهزاده کاساندراس {cassandrass یکی از شاهزادگان و یا اسطوره های باستانی یونان بود که دارای جاه و جلال و قدرت بود ولی نمی توانست آن را به کار گیرد و در دنیای واقعیت اجرا کند – مترجم } به شمار می آمدیم. در واشینگتنی که به ندرت مبارزات و جنگ درونی بر سر خط مشی ها وجود داشت اکنون جنگ در عراق به خاطر قدرت و نافرمانی آن کشور و رهبرش امری بدیهی و شاخص بوده و همه راجع به آن، یک صدا داشتند.

بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر من و همکارانم در وزارت امور خارجه بر این عقیده بودیم که می توان صدام را مهار کرد و از  جنگ جلوگیری نمود. ما نگران این بودیم که یک جنگ نسنجیده تنها توسط امریکا برای سرنگونی صدام، یک اشتباه بسیار  بزرگ در سیاست خارجی ایالات متحده می باشد. اما علنا در مقابل تصمیمی که مورد قبول هر دو حزب سیاسی در آمریکا بود و در واقع تصمیم فرا حزبی برای تغییر رژیم عراق  محسوب می شد مخالفتی نمی توانستیم بکنیم، ضمنا ما مخالفتی هم با استفاده از نیروی نظامی برای تحقق هدف مذکور  از خود نشان ندادیم. در عوض با درک این عقیده که طبل های جنگ برای عملی کردن آن به صدا در آمده بود سعی داشتیم شتاب آن را کم کنیم و شرایط را به طرفی هدایت کنیم که آسیب کم تری به ما وارد کند. هیچ یک از ما تصوری از صدام و یا خطر دراز مدتی که رژیم او می توانست در منطقه به وجود آورد نداشتیم. بی رحمی و قساوت صدام ایجاب می کرد که جامعه بین الملل او را محکوم و منزوی سازد که حق او بود و این طور هم شده بود. ما هیچ تهدید جدی و اجتناب ناپذیری از او نمی دیدیم که چنین جنگی علیه او را  غیر قابل اجتناب نماید. با آن که همه ما این سوء ظن را داشتیم که صدام باقی مانده سلاح کشتار دسته جمعی خود را مخفی  نگاه داشته است ولی این شکی بود که نمی توانستیم آن را ثابت کنیم و صدام کسی بود  که آگاهانه  و عمدا نظرات خود را پنهان می کرد تا دشمنان خود را در داخل کشور و منطقه مرعوب کرده و نگران نگاه دارد. ارتش و سلاح متعارف او در عملیات طوفان صحرا از هم پاشیده و اقتصاد  عراق هم در نتیجه یک دهه تحریم و همچنین سوء مدیریت از هم گسیخته شده بود.

در نتیجه ضرورت فوری برای خلاص شدن از صدام در منطقه وجود نداشت و احساس نمی شد، حتی حمایت از اقدام نظامی علیه او نیز هیچ دلیلی نداشت. بعد از ملاقاتی که با رهبر مصر داشتم در گزارشی که از ملاقات با وی به واشینگتن فرستادم نوشتم:” در ۷۴ سالگی حسنی مبارک همچنان به خود مباهات می کند و البته همچنان محتاط است و شدیدا مشغول و درگیر سر و سامان دادن به امور و ثبات  داخلی و منطقه است”. مبارک همچنان و به کرات از پیچیدگی جامعه عراق  و غیر قابل پیش بینی بودن اوضاع جهان در دوره پس از صدام و عواقب منفی استفاده از نیروی نظامی و زور در منطقه سخن می گفت و  نگران  بود. رئیس جمهور مصر به من گفت : “بِرنز، نباید مشکلاتی را که آن عراقی ها به وجود می آورند دست کم بگیرید. آنها عُمری است که همیشه علیه هم توطئه می کنند.” اکثر رهبران عرب بیشتر نگران فلسطینی هایی بودند که در ساحل غربی  رو دخانه اردن  کشته می شدند و نیز از  سختی هائی که در نتیجه تحریم ها بر مردم عراق وارد می آید خشمگین و ناراحت بودند و لذا  نگرانی آنها در این دو مورد بیشتر از تهدید صدام در کوتاه مدت بود. ضمنا افکار عمومی جهان نیز زیاد رُوی تهدید فوری  صدام فکر نمی کرد و به آن توجهی نداشت. حتی در لندن “تونی بلر ” نخست وزیر انگلستان با آن که سعی داشت همچنان بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر در کنار پرزیدنت جورج بوش بماند ولی قویا چنین فکر و احساسی را داشت که برای کنار گذاشتن صدام به طور قانونی و مشروع احتیاج به زمان می باشد.

در وزارت امور خارجه ما ساکت بودیم ولی فکر می کردیم که نظرات و استدلالات ما می تواند مورد توجه قرار گیرد. قبل از حادثه ۱۱ سپتامبر در دولت جدید امریکا میان دستگاه های مختلف بحث هایی که در مورد عراق انجام می گرفت طولانی و خسته کننده بود و معمولا این بحث ها همگی از همان بحث های طولانی دولتی بود که همه هم می دانستند که در این بحث ها نه هیچ اراده سیاسی و نه فوریتی برای حل مسائل وجود دارد. غیر نظامیانی که در پنتاگون مصدر امور بودند بیشتر از نظرات معاون رئیس جمهور و پیشنهادات مستقل اعضای شورای امنیت ملی طرفداری می کردند که حامی اتخاذ سیاست های تندتر و شدیدتر نسبت به صدام حسین بودند. یکی از نظراتی که طرفداران زیادی داشت این بود که یک منطقه حاشیه امن در جنوب عراق و یک منطقه مشابه در شمال و برای حمایت از کُرد ها به وجود آید که بتواند پایگاه و یا تخته پرشی برای مخالفین صدام حسین به وجود آورد تا بدین ترتیب بتوانند موجبات سقوط صدام حسین را فراهم سازند. بیشتر این نظرات از نگرانی مقامات منشاء می گرفت – و معمولا فاقد زمینه مشروع بین المللی بود؛ یا این که طرفدار زیادی در خود منطقه نداشت؛ و نتایج نظامی زیادی هم بر آن متصور نبود و به علاوه نسبت به سایر اولویت های جورج بوش پسر ارزشی نداشت.

پرشور ترین و در عین حال فعال ترین مخالف صدام حسین که هیچ اعتمادی به او وجود نداشت و دائم دولت آمریکا را تشویق و تحریص به بر کناری و سقوط صدام می کرد “احمد چلبی” بود. من این فرد را اولین بار در اوایل دهه ۱۹۸۰ در امان دیده بودم.

او یک تبعه عراق و از یک خانواده مهم و معروف عراقی بود که بعد از به قدرت رسیدن صدام حسین از عراق گریخته بود. او در عمان مدیریت بانک “پترا” را به عهده داشت و در میان محافل کوچک و سطح بالا و سرشناس اردن فرد شاخص و مهمی به شمار می آمد. او که فردی جالب و درعین حال با هوش بود در دهه ۱۹۹۰  خود را به عنوان چهره ای شاخص و در واقع رهبر مخالفین تبعیدی دولت عراق مطرح کرده و در واقع جا زده بود، وی مرکز و پایگاه فعالیت های خود را در لندن قرار داده بود ولی   بیشتر  اوقات در راهرو های کنگره آمریکا در سال ۱۹۹۲ پرسه می زد. او در سال ۱۹۹۲ به عنوان رهبر گروه مخالفین دولت عراق، یعنی گنگره آزادی بخش عراق معرفی شد و یکی از طراحان اصلی قانون آزاد سازی عراق بود.

چلبی همیشه منبع غنی از اطلاعات و نظریات بود و البته بیشتر این اطلاعات و نظریات را دقیقا و با حساب و کتاب ارائه می کرد، احساسات خود را برای تحریک مقامات به انجام عمل و توطئه علیه دولت عراق با آن  در هم می آمیخت؛ او دائم  با کاخ سفید و پنتاگون با مقامات عالی رتبه در تماس بود. او از وزارت امور خارجه که پاول در راس آن بود فاصله می گرفت و زیاد علاقه ای هم نداشت با ما ارتباط داشته باشد و البته این احساس متقابل ما نسبت به او نیز بود. آرمیتاژ در مورد چلبی می گفت او مانند یک “راسو”( حیوانی موذی و آزار دهنده است مترجم) است و آرمیتاژ ضمن اینکه سعی می کرد خویشتن داری خود را در قضاوت راجع به این فرد حفظ کند در مورد چلبی این چنین اظهار نظر می کرد که “او فقط برای ما مشکل به وجود می آورد”.

حادثه ۱۱ سپتامبر زمینه و بهانه لازم را برای کسانی که خواهان تغییر رژیم در عراق بودند به وجود آورد. پاول در ۱۲ سپتامبر به من گفت که دونالد رامسفلد وزیر دفاع در جلسه قبلی شورای عالی امنیت ملی که با حضور مقامات بلند پایه تشکیل شده بود تهدیدی که خطر صدام به وجود آورده است را مطرح کرده است و”وُولفوویتز”،  معاون وزارت دفاع چند روز بعد از این جلسه، در دیدار گروهی از مقامات عالی رتبه در “کمپ دیوید” این موضوع را دوباره مطرح نموده و شدیدا مورد تاکید قرار داده است. در این حالت بوده که پرزیدنت جورج بوش پسر کاملا قانع و مجاب شده بود که از اعضای شورای امنیت ملی بخواهد در این مورد که آیا در حادثه ۱۱ سپتامبر صدام حسین نقشی داشته است یا خیر بررسی و تحقیق نمایند. پاسخ آن کاملا واضح بود که منفی است. رئیس جمهور ایالات متحده صراحتا نظر خود را اعلام داشت و گفت اولویت نخست اقدام علیه “القاعده” و ” طالبان” در افغانستان خواهد بود. مع ذالک نظرات در مورد یک “اقدام پیش گیرانه” برای ساقط کردن صدام حسین کم کم قوت بیشتری پیدا می کرد. در نوامبر همان سال با تایید و تصویب رئیس جمهور “رامسفلد ” وزیر دفاع به مرکز فرماندهی “سنتکوم” دستور آماده سازی و آرایش احتیاطی مجدد نیروها را برای اقدام نظامی در عراق صادر کرد و هدف این بود که صدام حسین از قدرت به زیر کشیده و یک دولت دموکراتیک جایگزین او در عراق شود.

قبل از آن و در همان ماه گزارشی برای “آرمیتاژ” معاون وزارت امور خارجه فرستادم و بر این تاکید کردم که اکنون زمان مناسبی نیست که ما توجه و تمرکز خود را از افغانستان به جای دیگری تغییر دهیم و در این گزارش نوشتم و توضیح دادم که، “اکنون لازم است نشان دهیم که ما کار خود را در افغانستان تمام خواهیم کرد و نظم و آرامش را در آن جا بر قرار خواهیم ساخت و در نظر نداریم هم زمان در مورد یک کشور مسلمان دیگر اقدام نمائیم”. در این گزارش همچنین اضافه نمودم ” جنگ علیه عراق تصمیمی ضعیف بوده و درست نیست. هیچ دلیل و مدرکی از دست داشتن عراق در حادثه ۱۱ سپتامبر وجود ندارد، هیچ حمایت منطقه ای و بین المللی از اقدام نظامی ما علیه عراق نخواهد شد، هیچ رویداد و حادثه ای هم که این کار را تایید کند دیده نمی شود.” سپس در این گزارش آوردم، ” هیچ مخالفت قوی با دولت عراق در داخل آن کشور وجود ندارد و معلوم نیست بعد از آن چه اتفاقی خواهد افتاد. به غیر از این ها همه چیز عادی و منطقی به نظر می رسد.

اما بعد از سخنرانی و گزارشِ  سالانه رئیس جمهور(State of Union) به کنگره  در اواخر ماه ژانویه صدای کوبیدن بر طبل جنگ بلند و بلند تر شد آن هم موقعی بود که جورج بوش سه کشور کره شمالی، عراق و ایران را محور شرارت اعلام نمود. چنین چیزی مجاری دیپلماتیک را که “ریان کروکر” ماهرانه با ایران بر قرار کرده بود از میان برد. این که عراق را در این محور شرارت در صدر قرار داده بودند واقعا جای شگفتی داشت و کاملا معلوم بود زمینه و تمهیدات لازم برای یک اقدام پیش گیرانه در حال آماده شدن است. ناراحتی و ناخشنودی از ارائه مدارک و دلایل غیر متقن و ناکافی که دستگاه های اطلاعاتی در مورد دخالت عراق در حادثه ۱۱ سپتامبر و ادامه تولید سلاح کشتار دسته جمعی توسط عراق داده بودند موجب شد که معاون رئیس جمهور و مشاورین او و نیز  مقامات عالیرتبه پنتاگون آماده شوند تا اطلاعات بیشتر به دست آورده و آن را تجزیه و تحلیل نمایند تا پیش فرض های خود را در مورد عراق قوت بخشند و فرضیات خود را ثابت کنند. یک بخش مستقل اطلاعاتی در پنتاگون تحت نظارت و مسئولیت “داگ فیث” تشکیل شد تا واقعیات در مورد این قضیه را بررسی و پیگیری نماید. آن طور که آرمیتاژ توصیف می کرد، گروه طرفدار جنگ در داخل دولت “سعی می کردند برای شروع جنگ مهره ها را در کنار هم بچینند و مرتب نمایند”.

علی رغم تلاش های مقامات غیر نظامی پنتاگون و دفتر و همکاران و مشاورین معاون رئیس جمهور ایالات متحده، بسیاری از مقامات دستگاه های اطلاعاتی همچنان گزارشات درست تر و صادقانه تر و بی طرفانه تری را ارائه می کردند، اما این گزارشات به هیچ وجه برای “بازها”( طرفداران جنگ) قانع کننده نبود و آنان را مجاب نمی کرد. در وزارت امور خارجه بخش و اداره اطلاعات و تحقیق مدام به پاول گزارش می داد که که هیچ دلیل و مدرک متقن و قوی دال بر این که عراق سلاح کشتار دسته جمعی دارد دیده نمی می شود و وجود ندارد. در بهار سال ۲۰۰۲ گزارش قوی و مجاب کننده بخش اطلا عات و امنیت وزارت دفاع در مورد ادامه  فعالیت های مربوط به سلاح کشتار دسته جمعی، یکی از منابع اصلی و مهم تهیه این سلاح را مطرح و توصیف کرد و در واقع جعل نمود. در اوایل ۲۰۰۲ یکی از همکاران سابق من  در وزارت امور خارجه به نام “جو ویلسون” از طرف سازمان “سیا” به نیجریه رفت تا تحقیق کند که آیا این ادعا که صدام سعی دارد از آن کشور “کیک زرد” برای تهیه و ساخت برنامه اورانیوم غنی شده وارد کند و به سلاح هسته ای دست پیدا کند صحت دارد یا خیر؟ ولی هیچ دلیل و مدرکی که این را ثابت کند به دست نیامد.

اما بعد از سفر دیگری در فوریه به خاورمیانه من به پاول گزارش دادم که در منطقه هیچ گونه نظر موافقی نسبت به انجام عملیات نظامی علیه صدام وجود ندارد. اضافه کردم که به خصوص از گفتگوهایم با ولیعهد ابوظبی، شاهزاده محمد بن زاید، دیگر مقامات این کشور شوکه و شگفت زده شدم. آنها این هشدار را به من دادند که اگر تصاویری که در شبکه تلویزیونی الجزایر پخش می شود، تانک های آمریکائی را در سراسر خاک عراق نشان دهد در حالی که تانک های اسرائیلی در بالای سر فلسطینی ها هستند طولی نخواهد کشید که خشم مردم از این واقعه به یک انفجار منجر شود”. ولیعهد ابو ظبی در ملاقاتی که داشتیم خیلی راحت به من گفت :”شما فرصت دارید که کارِ درست و منطقی را در منطقه با سرنگونی صدام  انجام دهید و یا این که کار اشتباه و نسنجیده ای را انجام دهید که نتیجه ان جز بحران و  بی نظمی و آشوب چیز دیگری نخواهد بود، زیرا عراق چند پارچه خواهد شد و یا بعدا سایر مشکلات منطقه همچنان باقی بمانند و راه حلی برای آن پیدا نشود. در آنوقت شرایط به وجود آمده در منطقه یا در جهت منافع ما خواهد بود و یا برای سال ها در آینده از این شرایط متضرر شده و صدمه خواهیم دید”. البته او هیچ پنهان نکرد که احتمال به وجود آمدن کدام یک از این شرایط به مراتب بیش از دیگری است.

البته این تنها او نبود که این نظر را داشت. مبارک، ملک عبدالله پادشاه اردن و سایر رهبران عرب نگران بودند و می گفتند، “ایالات متحده وارد میدان در این منطقه می شود و بحران و شرایط خطرناکی را به وجود می آورد و سپس منطقه را ترک می کند و مارا با عواقب این دخالت به حال خود رها می نماید”. آنها نگرانی خود را به این صورت مطرح می ساختند که یک اقدام نسنجیده که آینده نا معلوم و خطراتی را  در نتیجه تغییر رژیم در عراق در منطقه به وجود می آورد، خطرات آن به مراتب بیشتراز  تهدیدات صدام حسین می باشد”. من در این گزارش خاطرنشان ساختم که،”در میان مخالفین رژیم صدام حسین اکنون چند دستگی و نفاق است و آنان ضعیف و شکننده و نا بسامان هستند و  قادر به سازمان دهی خود نمی باشند و توان و قدرت آنها کم تر از آن است که نظم و امنیت را در کشور بر قرار سازند و یک جامعه مدنی بعد سرنگونی صدام در عراق به وجود آورند”. من در این گزارش  مجددا تاکید کرده و اصرار ورزیدم و می دانستم که پاول هم با من کاملا موافق است،که “وارد شدن در عراق بسیار آسان و خارج شدن از آن بسیار مشکل است” و این را  خاطر نشان ساختم اوضاع بعد از جنگ و سرنگونی صدام بسیار پیچیده تر و مشکل تر از شروع عملیات نظامی و جنگ با این کشور است”. من سپس در جلسه ای که با سفرای ایالات متحده در کشورهای خاور میانه در فوریه همان سال داشتم گقتم:” در مقابل چنین خطراتی که وجود دارد ما به تنهائی نمی توانیم کاری انجام دهیم و از عهده آن بر آییم و راهی نیست که بتوانیم به تنهایی آن را طی نماییم”.

دیک چنی معاون رئیس جمهور که از آن چه ما گزارش کرده و نظراتی که داده و آن چه در مورد خطر صدام مبالغه آمیز توصیف کرده بودیم قانع و مجاب نشده بود تصمیم گرفت خود سفری به خاورمیانه در ماه مارس انجام دهد. من هم به عنوان نماینده ارشد وزارت امورخارجه او را در این سفر همراهی کردم. معاون رئیس جمهور که آرام و ظاهری صبور و البته توام با هوش تیز و نظرات غیر قابل تغییری داشت در طول سفر ده روزه با من بسیار همراه و مهربان بود. او همیشه من را در تمام ملاقات هایش همراه با خود می برد هر چند با نظرات من موافق نبود. من قبل از این سفر امید زیادی داشتم که انجام این ملاقات های مستقیم و بدون واسطه با گرفتن اطلاعات دست اول از رهبران عرب که هیچ تمایلی به جنگ نداشتند و اولویت نخست آنها آرام کردن خشونت های اسرائیل و فلسطینی هاست بتوانند معاون رئیس جمهور را قانع نمایند که فکر جنگ را به زمان دیگر و مکانی غیر از این موکول نماید. آرمیتاژ تردید داشت و معلوم شد که کاملا تردید او درست بوده و حق هم داشت. به طور منطقی  تنها نتیجه ای که از این سفر می بایستی انتظار داشت این بود که نظرات معاون رئیس جمهور را تقویت کند که تغییر فوری رژیم و با توسل به زور تنها عامل بدتر کردن اوضاع منطقه و ایجاد بحران  خواهد بود و چیز دیگری غیر از این نمی تواند باشد.

عامل دیگری که به بدتر کردن اوضاع کمک کرد این بود که رهبران عرب در بیان نظرات خود به دیک چنی خویشتن داری و احتیاط بیشتری از خود نشان می دادند در حالی که نظرات خود را با من راحت تر و بی پرده  مطرح می ساختند. فرهنگ سیاسی اعراب همیشه مشحون از اِیما و اشاره می باشد، پیامی که رهبران عرب در پایتخت کشور های عربی به “چنی ” دادند اصولا این بود،”کار را اگر لازم است انجام بده، ولی آن را درست انجام بده و موقعی که کار تمام شد به سراغ ما بیا و مار ا از خواب بیدار کن!!”. در لندن هم دیک چنی صریحا به بریتانیایی ها گفت که رئیس جمهور آمریکا مصم است که صدام را بر کنار کند و آنها را در یک حالت دو دلی و مردد قرار داد که اگر کسی در این کار او را  کمک نکند خود به تنهائی این کار را انجام خواهد داد. معاون رئیس جمهور در دیدار با مقامات بریتانیا گفت،” ائتلاف بسیار خوب است ولی کار اساسی محسوب نمی شود”.

در بقیه فوصول بهار و تابستان مباحاثات میان سازمان ها و دستگاه های ذیربط در این زمینه ادامه داشت. اعضای شورای امنیت ملی آمریکا سعی می کردند روی روند این مباحثات و اختلافاتی که میان گروه های مختلف من جمله میان پاول از یک سو و دیک چنی و دونال رامسفلد از سوی دیگر وجود داشت سر پوش بگذارند، حد اقل از نظر ما در وزارت امور خارجه، اعضای شورای امنیت ملی می خواستند نظرات مشاورین معاون رئیس جمهور و غیر نظامیان پنتاگون را جلب کنند و متاسفانه بیش از حد، خود را مطرح کنند و نظرات آنها را ارزش مند بدانند. رامسفلد هیچ تلاشی نمی کرد تا عدم تمایل خود را نسبت به روند این مباحثات نشان دهد و اغلب ادعا و وانمود می کرد که وقت کافی نداشته است که صورت مذاکرات جلساتی که در این زمینه تشکیل شده است بخواند و برای این که دست خود را رو نکند و نظر خود را نگوید می گفت وارد موضوعات و مسائل فلسفی نمی شود.

ما هنوز سعی می کردیم به گفته پاول سرعت قطاری را که در آستانه حرکت بود کم کنیم ولی غافل از این که این قطار سرعت بیشتری پیدا می کند. من قبل از ملاقاتی که در آوریل ۲۰۰۲ با رئیس جمهور داشتیم در گزارشی که به وزیر امور خارجه دادم استعاره ای متفاوت و نیز اشتباه در آن به کار بردم. من از او خواستم با اعلامیه شدیدالحنی که از طرف دفتر وزیر دفاع صادر می شود به اصطلاح “جودو ” بازی کند و امیدوار باشد که با مطرح ساختن خطرات جنگ می توانیم اهرمی به دست آوریم و از آن استفاده نمائیم. این تاکتیک در آن موقع نتایج زیادی نداشت، به خصوص بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر که همه کس خواهان اقدام و عمل بودند و تدبیر و عقل جایگاه و محلی از اِعراب نداشت و بسیار ضعیف بود. در اوایل ماه ژوئن رئیس جمهور در دانشکده افسری “وست پوینت” در سخنرانی که انجام داد بی صبری فزاینده و منظور و نیز هدف خود را صراحتا آشکار ساخت. در دوره بعد از ۱۱ سپتامبر، “حمله و تهاجم” و نه “دفاع” کلید و عامل اصلی امنیت به شمار می آمد. در مورد عراق اقدام پیشگیرانه به مثابه موضع اساسی به شمار می آمد. البته این یک تصور اشتباه بود ولی چیزی بود که به سادگی می توانستند در داخل دولت آمریکا و به مردم بقبولانند.

ما آخرین تلاش خود را بعدا در تابستان همان سال با استدلال و مباحثه به منظور اجتناب از جنگ انجام دادیم خلاصه این که یک جا به خطرات عمیق یک جنگ نسنجیده و بد طراحی شده اشاره کردیم. “دیوید پیِرز”یکی از همکلاسی های من در دوران کار آموزی دیپلماتیک که اکنون همکار من در بخش خاورمیانه بود در یک گزارش، تمامِ جوانب اشتباه را که در این جنگ ممکن بود پیش آید مطرح کرد. همکارم “رایان” و من در این تلاش به “پیرز” ملحق شدیم و با او همکاری کردیم و در جلسه ای شرکت نمودیم که می رفت که با سرعت پر چالش ترین و مایوس کننده ترین دوره کار دیپلماتیک ما باشد. گزارشی که در نتیجه این تلاش تهیه شد توسط دیوید بازخوانی و جرح و تعدیل و ویراستاری شد و در این گزارش به فوریت به خطرات و فجایع این جنگ پرداخته بود تا این که به یک تجزیه و تحلیل منطقی و منسجم بپردازد و در واقع راه حل های فوری را یک جا مطرح کرده بود و این راه حل ها کاملا مخالف نظرات و پیش فرض های تند و افراطی در دستگاه دیوانسالاری دولت آمریکا بود. بسیاری از دلایلی که ما در این گزارش تحت عنوان “طوفان تمام عیار ” آورده بودیم کاملا جنبه باز اندیشی داشت. ما مشکل عمیق قومیت های مختلف را در عراق نشان داده بودیم که با بی رحمی بر مردم و این کشور حاکم است. ما تاکید کرده بودیم در صورتی که  ارتش عراق و دستگاه های امنیتی آن با سرنگونی صدام از بین برود نا آرامی مدنی و چپاول و غارت در عراق صورت خواهد گرفت و این خطر وجود دارد که زیر ساخت مدنی آن کشور که هم اکنون نیز تصعیف شده به یک باره فرو بریزد. ما در این گزارش یادآوری کرده بودیم که احتمالا بازیگران سیاسی در منطقه نیز دخالت کرده و وارد این معرکه شده و بخواهند از ضعف عراق بهره برداری نمایند. ایران با ضعف عراق بزرگترین برنده بوده و منفعت زیادی خواهد برد. عراق که از گذشته دور فاقد یک حکومت دموکراتیک و یک نظام اقتصادی مبتنی بر بازار بوده است بسیار سخت و دور از انتظار است که بتواند آن وضع و شرایط مثبت و خوشبینانه ای که “پل ولفوویتز” و طرفداران تغییر رژیم عراق پیش بینی می کنند تجربه کرده و به آن برسد. اگر ایالات متحده اقدام نظامی علیه عراق بنماید و به خصوص اگر چنین اقدامی را خود و  کم و بیش  به تنهائی و یک جانبه انجام دهد و هیچ توجیهی هم برای این کار خود نداشته باشد، آنگاه ما باید تمام مسئولیت امنیت و حفظ نظم و رونق و بهبود اقتصادی بعد از این جنگ را در عراق به دوش بکشیم. طبعا چنین وضعیتی نیرو و توان ما را که باید در حل سایر مسائل و معضلات مربوط به امنیت ملی دولت و کشور به کار گیریم از ما خواهد گرفت.

با توجه به سوابق تاریخی در عراق ما تازه در مورد بعضی از مشکلات عراق زیاد توضیح نداده بودیم و از جمله آنها بالا گرفتن اختلافات شیعه – سنی و خونریزی بیشتر در دوره بعد از صدام بود که بی تردید این به اختلافات قومی و مذهبی در منطقه در مقیاس وسیعی دامن خواهد زد. البته در مورد بعضی مسائل دیگر نیز کمی مبالغه کردیم از جمله این که صدام ممکن است دست به استفاده از سلاح شیمیایی بزند. اما این ها همه تلاش صادقانه ما برای ابراز نگرانی خود از این جنگ بود و این نتیجه و نشان دهنده  تجربیات جمعی ما و نسل کارشناسان کشورهای عربی در وزارت امور خارجه بود و همه این نگرانی ها به این دلیل در ما تشدید شده بود چون یادآور خاطره ما از دخالت در جنگ خونین قومی در لبنان در دهه ۱۹۸۰ بود.

اما چیزی که ما در گزارش “طوفان تمام عیار ” مطرح نکرده بودیم این بود که ما تهیه کنندگان این گزارش موضع سخت و محکمی نگرفتیم و شدیدا بر اتخاذ و اجرای سیاست مهار ( مهار عراق ) به عنوان راه دیگری به جز جنگ اصرار نورزیدیم. در پایان این گزارش هم این گونه نتیجه گیری کردیم و در واقع انتقاد و گلایه کردیم که به ما هرگز این امکان و فرصت داده نشد که غیر از جلسات وزارت امور خارجه و دسترسی به وزیر امورخارجه، در سایر محافل شرکت کنیم  و نظرات خود را در این مورد مطرح سازیم “. سال ها بعد به خاطر این کوتاهی که در زندگی دیپلماتیک خود کردم بسیار متاسف و پشیمان بودم.

من گزارش خود را در اواخر یکی از روز های اواسط ماه ژوئیه به وزیر امورخارجه کالین پاول دادم. من فکر نمی کنم که وزیر امور خارجه این گزارش را به کاخ سفید ارسال نموده باشد ولی وزیر بعدا به من گفت او از مفاد این گزارش استفاده کرده و در یک شام کاری در ۵ اوت که با رئیس جمهور و کاندولیزا رایس مشاور امنیت ملی داشته مطرح کرده و در آن ملاحظات و به عبارت بهتر تحفظ reservation) ) خود را صریحا به  آ ن ها گفته است. به طوری که بعدا به “باب وودوارد”روزنامه نگار گفته بود، او (پاول) به رئیس جمهور هشدار داده بود که “اگر او تصمیم دارد وارد در جنگ شود نتیجه آن این خواهد بود که او افتخار  مالکیت و تسلط بر ۲۵ میلیون انسان ( منظور جمعیت عراق است ) را خواهد داشت…… این بدین معنی است که این اولین و آخرین دوره ریاست جمهوری او خواهد بود.” پاول تاکید کرده بود که خطرات بی ثباتی منطقه، مشکل شدن ایجاد دموکراسی در عراق و غیر قابل پیش بینی بودن اوضاع سیاسی بعد از جنگ در جامعه سرکوب شده ای مانند عراق و احتمال لطمه شدید به بازار نفت جهانی از عواقب وارد شدن در این جنگ خواهد بود. در مقابل تمام این خطرات پاول مجددا بر وارد آوردن فشار از طریق سازمان ملل متحد تاکید نمود و گفت در ابتدا سعی شود بازرسان سلاح شیمیایی سازمان ملل متحد به عراق اعزام شوند و سپس در صورتی که لازم باشد مجوز استفاده از نیروی نظامی از سازمان ملل گرفته شود.

در مدت زمانی کوتاه رئیس جمهور، حد اقل نگرانی های پاول را قبول کرد و پذیرفت که تلاش شود برای محک زدن صدام حسین قطعنامه ای از طرف شورای امنیت سازمان ملل متحد در مورد عراق صادر و تصویب شود. اما واقعیت این بود که ما سعی می کردیم از جنگ احتراز کنیم و دور شویم ولی متاسفانه برای آغاز آن به جلو می رفتیم. در گزارش دیگری که در ماه اوت به پاول دادم خاطر نشان ساختم که ما دیگر از مرحله بحث راجع به درست و منطقی بودن  ” تغییر رژیم ” در داخل دولت گذشته ایم؛ اکنون بحث بر سر این است که کدام روش هوشمندانه و کدام غیر عقلایی و ناقص است که باید  به کار گرفته نشود.

ما در این مرحله تا حدودی نسبت به گذشته و مرحله قبل موفقیت بیشتری داشتیم. ما که در وزارت امور خارجه نتوانسته بودیم از بروز جنگ جلوگیری کنیم، اکنون دو هدف را دنبال می کردیم که به آن سر و سامان بدهیم و در واقع خطرات ناشی از آن را مدیریت کنیم. هدف اول این بود که تا آن جا که می توانیم به جنگ و مسیری که در پیش داشتیم ابعاد بین المللی بدهیم. این بیشتر از این که جنبه نظامی داشته باشد به این دلیل بود که ائتلافی به وجود آوریم که در دوره پس از این جنگ به تنهائی در عراق درگیر نشویم و لذا برای این، احتیاج به حمایت بین المللی داشتیم. اگر این کار با تاخیر صورت می گرفت و دیپلماسی را برای ما مشکل و سخت می ساخت به نظر ما انجام آن ارزش داشت. در یک خلاصه گزارش توجیهی که برای وزیر امور خارجه کالین پاول در ژانویه ۲۰۰۳ و قبل از تشکیل “کمیته مقامات عالی رتبه جهت بررسی امکان جنگ” فرستادم خاطر نشان ساختم، “میان وزارت امور خارجه و وزارت دفاع در این مورد اختلاف بسیار زیاد و عمیق است به عبارت دیگر وزارت دفاع خواهان یک دولت نظامی با  یک چهره غیر نظامی است که این وضع می تواند ماه ها و احتمالا سال ها ادامه پیدا کند و بعد از آن در آینده اداره امور کشور عراق از ایالات متحده به دست عراقی ها واگذار شده و انتقال داده شود. برنامه ما در وزارت امور خارجه این است که ایالات متحده هر چه زودتر امور را به دست یک تشکیلات بین  المللی  بدهد که بر تشکیل سازمان های عراقی در دولت جدید نظارت داشته باشد.

ایجاد و پیش برد مشروعیت بین المللی اقدامی که در عراق قرار بود انجام دهیم و از آن بهره برداری کنیم دومین هدف ما بود و آن این  که این مشروعیت را به  دولتی که بعد از صدام در عراق تشکیل می شود نیز بدهیم. ما اعتمادی به احمد چلبی و بعضی از دیگر مخالفین دولت عراق نداشتیم لذا با مقامات پنتاگون و مشاورین معاون رئیس جمهور صحبت و بحث داشتیم و  با نظر آنها موافق نبودیم که دولت ایالات متحده یکی از اعضای مخالفین دولت عراق را در خارج مانند همان کاری که در افغانستان با روی کار آوردن حامد کرزای کرده بودیم بعد از صدام در عراق به حکومت برسانیم.

من همچنین در گزارش خود نوشتم :”بعضی از مخالفین دولت عراق که مورد قبول و حمایت واشینگتن هستند مردم عراق آنها را قبول ندارند “. سپس تاکید کردم مردم عراق قویا می خواهند که آنها در دولتی که می خواهد روی کار بیاید و رهبری که قرار است انتخاب شود نظر داشته باشند و تصمیم تشکیل دولت و حکومت مستقیما با آنها باشد و اطمینان داشته باشند که همکاری و حمایت در داخل عراق از دولت و رهبری کشور تاثیر و حرف آخر را داشته باشد”. آرمیتاژ در حاشیه گزارش نوشته بود :”کاملا صحیح است”.

ما از اوائل ماه مارس ۲۰۰۲ گروهی از تبعیدیان و تکنوکرات های عراقی را به دور هم جمع و سازمان دهی کردیم تا تمام جوانب و ابعاد مشکلات بعد از سرنگونی صدام را بررسی و پیشنهادات و راه حل ها و نظرات خود را برای حل این مشکلات ارائه نمایند. این کار کاملا از تجربیاتی منشا می گرفت که “رایان کروکر” داشت و او این تجربیات را در افغانستان بعد از سرنگونی طالبان به دست آورده بود که چگونه می توان در مدت زمان کوتاه تمام نیروهای مخالف و نیز تکنوکرات ها را بسیج و تجهیز نمود تا به تشکیل یک دولت کار آمد در کابل که بتواند اداره امور را به دست گیرد کمک کنند. این پروژه  که “آینده عراق” نام گرفته بود به مرحله اجرا در آمد و نتیجه آن در ماه های بعد ۱۷ جلد شد که شامل اسناد و مدارک مربوط به برنامه ها می شد. این برنامه ها شامل اقداماتی بود که باید در بخش کشاورزی عراق، راه های مقابله با تهدید های امنیتی و حفظ امنیت کشور و ایجاد چهار چوبی برای ایجاد یک شورای مشورتی به منظور تشکیل دولت موقت و سایر مسائل کشور می شد.

چلبی پروژه “آینده عراق ” را تهدیدی برای منافع خویش  و نیز انحصاری کردن برنامه ریزی های خود در دوران بعد از صدام در عراق می دانست لذا با حامیانش در واشینگتن تلاش کرد که این برنامه را به حاشیه براند. پنتاگون هم برنامه کاری و اجرائی خود را در مورد عراق تنظیم و ارائه کرد وکاملا برنامه ای را که ما در وزارت امورخارجه تهیه کرده بودیم نادیده گرفت. هنگامی که صدام حسین سرنگون شد آن هفده مجلدی که ما تنظیم کرده بودیم همچنان در وزارت امورخارجه خاک می خوردند.

در حالی که بحث های مشروعیت بخشیدن به اقدامات بین المللی درمورد عراق بدون نتیجه در واشینگتن ادامه داشت، موفقیت هائی در سطح بین المللی از این لحاظ یعنی اقدام از طرف و در چهار چوب سازمان ملل متحد به دست آمد. اما مخالفت های تاکتیکی از طرف تند روها در واشینگتن با این اقدامات بین المللی به عمل می آمد، چون آنها تلاش های سازمان ملل متحد را در بهترین شرایط اتلاف وقت می دانستند و در بدترین شرایط نشانه ضعف تلقی می نمودند.”دیک چنی” معاون رئیس جمهور در جلسات متعدد مقامات بلند پایه در ماه اوت با پاول درگیر شده و با او به شدت مخالفت می کرد و “چنی” در سخنرانی که در اواخر تابستان کرد بر تغییر رژیم در عراق تاکید کرده و لزوم هر گونه حمایت بین المللی را بی اهمیت دانسته بود. در یک روز شنبه ماه سپتامبر سال ۲۰۰۲ من به نمایندگی از طرف وزارت امور خارجه در جلسه مقامات بلندپایه که در واقع آخرین جلسه در مورد عراق بود ازطرف وزیر امورخارجه شرکت کرده بودم و در این جلسه در مقابل معاون رئیس جمهور نشسته بودم و کاندولیزا رایس مشاور امنینی رئیس جمهور اداره جلسه را به عهده داشت. من بر حسب وظیفه خود موضوع اقدام از طریق سازمان ملل برای مشروعیت بخشیدن به هر گونه اقدام در مورد عراق را مطرح کردم تا بتوانیم اهرم دیپلماسی قدرتمند را قوی سازیم. معاون رئیس جمهور با نزاکت و لی بی حوصلگی پاسخ داد :”تنها اقدام که برای  مشروعیت دادن علیه عراق احتیاچ داریم سوار شدن و حرکت به جلو روی تانک های M1A1 است”.

رئیس جمهور به اصرار و با فشار بریتانیا به قول خود به پاول پایبند باقی ماند و همراه با مقامات بلند پایه خواستار قطعنامه شورای امنیت در مورد عراق شد. در ماه اکتبر گزارش جدیدی از طرف سازمان ملی ارزیابی امنیتی تهیه و ارائه شده بود که در آن موکدا گفته شده بود که عراق برنامه سلاح هسته ای خود را مجددا اغاز کرده و هم اکنون در مقیاس و حجم وسیعی توان و سلاح بیولوژیکی خود را به طور مخفیانه تولید می کند”. در همان ماه کنگره و سنای ایالات متحده به رئیس جمهور اجازه و اختیار استفاده از نیروی نظامی را علیه عراق تفویض و تصویب کردند. تفاوت تعداد آرای موافق و مخالف در کنگره ایالات متحده  در مورد استفاده از نیروی نظامی علیه عراق علی رغم حمله این کشور به کویت در ده سال قبل این بار کم تر شده بود. این خود به خوبی نشان می دادکه شرایط و جو سیاسی بعد از ۱۱ سپتامبر تا چه اندازه تغییر پیدا کرده است. در اوایل نوامبر شورای امنیت سازمان ملل متحد قطعنامه ۱۴۴۱ را در مورد عراق تصویب کرد. در این قطعنامه اعلان شده بود که صدام “عملا تعهدات خود را نقض کرده” و “آخرین فرصت ” را به عراق می داد که به این تعهدات عمل کند، هشدار داده بود که اگر به این تعهدات عمل نکند با “عواقب بسیار جدی ” روبرو خواهد شد.

در اواخر ماه نوامبر، صدام ناگهان با توجه به قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل متحد و مصوبه کنگره ایالات متحده اولین بخش از اسناد را در اختیار سازمان ملل متحد قرار داد و به بازرسان سازمان ملل متحد برای اولین بار بعد از چهار سال اجازه داد به عراق بروند. در ماه دسامبر و بار دیگر در ژانویه ۲۰۰۳  بازرسان سازمان ملل متحد نگرانی و سوء ظن خود را از این که صدام حسین همچنان به نقض قطعنامه سازمان ملل متحد ادامه می دهد گزار ش کردند و اعلام کردند دولت عراق اطلاعات لازم و دسترسی به تاسیات را مانع می شود. گروهی از ما در وزارت امور خارجه به پاول گزارش کردیم که باید به بازرسان سازمان ملل زمان طولانی تر داد و برای اجرای قطعنامه ۱۴۴۱ فرصت بیشتری قائل  شوند، البته امید کمی داشتیم که  صدام بتواند خود را مُّبری از این اتهامات نماید. در این موقع اما پاول دیگر تمام صحبت ها و اتمام حجت هایش  را با کاخ سفید کرده و به نتیجه ای نرسیده بود. در  ۵ فوریه پاول سخنرانی معروف خود در شورای امنیت سازمان ملل در مورد عدم اجرای تعهدات صدام حسین و ادامه اجرای برنامه سلاح کشتار دسته جمعی توسط دولت عراق را ایراد کرد. او در این سخنرانی گفت که دلایل و شواهد نقض مقررات و تعهدات توسط عراق در این مورد “غیر قابل انکار و قطعی “است و اضافه کرد که صدام مصمم است که سلاح کشتار دسته جمعی را حفظ و به تولید آن ادامه دهد.

وزیر امور خارجه در این سخنرانی خود سعی فراوانی کرد که مطالب غیر ضروری زیادی که مشاورین معاون رئیس جمهور بر او فشار آورده بودند که در این سخنرانی بگوید حذف کند و تازه آن چه هم که از نظرات آنها باقی مانده بود که بگوید فاقد هر گونه ارزشی بود. در آن موقع کاملا این احساس و فکر در همه وجود داشت مواردی که دولت آمریکا تهیه و جمع آوری کرده و توسط معتبر ترین عضو دولت امریکا یعنی وزیر امور خارجه اش که سخنگوی سیاست خارجی او بود که در عین حال قانع کننده است و صادقانه همه چیز در این مورد بیان می شود. اما  صدمه ای که به اعتبار پاول و نیز کشور ما وارد شد بعد ها و در بلند مدت آشکار شد. بعد ها پاول گفت که این سخنرانی برای او بسیار “دردناک” بوده  و همیشه آن را  به عنوان یک نقطه سیاه می داند که در سوابق او ثبت خواهد گردید. طبعا چنین چیزی در  پیچیدگی های وظایف شغلی ما درس بسیار سنگینی بود.

در اواخر روز ۱۹ مارس  رئیس جمهور ایالات متحده در یک نطق تلویزیونی سراسری اعلام نمود که ما علیه صدام حسین وارد جنگ شده ایم. ۱۲ سال قبل من و همسرم لیزا سخنرانی آرام و شمرده تلویزیونی پدر همین رئیس جمهور یعنی جورج بوش پدر را مشاهده کرده بودیم. ولی این بار یک نگرانی عمیق تر نسبت به آنچه ممکن بود در آینده رخ دهد برای مابه وجود می آورد. این جنگی بود که اصلا نیازی نبود که وارد آن شویم.

عملیات نظامی در ابتدا و همان طور که پیش بینی می شد بسیار خوب پیش رفت و موثر بود. ارتش عراق از هم پاشید و بغداد در اوایل آوریل سقوط کرد و صدام گریخت و به مخفی گاه خود رفت. جو و حالت ها در داخل حکومت حاکی از پیروزی بود و در اوایل ماه می رئیس جمهور اعلام نمود که “ماموریت در این جنگ انجام شده و به اتمام رسید”. اما زمانی طول نکشید که مشکلاتی که ما پیش بینی کرده بودیم چهره خود را یکی پس از دیگری نمایان ساخت. پس از سفری که در اوایل ماه ژوئیه به بغداد کردم به  پاول گزارش دادم و صریحا گفتم  که ” ما در چاه عمیقی در بغداد افتاده ایم”.

چپاول و غارت و بی قانونی در عراق بعد از حمله به این کشور و سرنگونی صدام صدمات عظیمی به این کشور وارد ساخت. تصمیم رامسفلد مبنی بر “نمایش قدرت ارتش آمریکا از نظر تکنیکی، تحرک و نوآوری این ارتش  شاید توانست ارتش عراق با سلاح متعارف را زمین گیر کند و در هم بشکند، اما نتوانست و در واقع این کفایت را نداشت که کار برقراری نظم و امنیت را در عراق تضمین کند. در این جنگ میزان حضور نیروهای ائتلاف یک سوم نیروهای شرکت کننده در عملیات “طوفان صحرا” بود و به همین جهت ارتش آمریکا بیش از حد و اندازه در خاک عراق پراکنده شده، به خصوص این که ارتش عراق هم از هم پاشیده بود و نا امنی در همه جای این کشور مانند قارچ از زمین سر در می آورد. این مشکلات با دو تصمیم نا آگاهانه دیگر که توسط ایالات متحده  در ماه می گرفته شد  وخیم تر و پیچیده تر شدند، یکی این بود استخدام و به کار گیری اعضای حزب منحله بعث در تمام دستگاه های دولتی ممنوع شد بود. تصمیم فاجعه بار دیگر تصمیم انحلال ارتش عراق بود. در ماه ژوئیه در گزارش دیگری که به پاول در مورد عراق دادم  مطلبی را که بیشتر جنبه شوخی و جوک داشت به نقل از یکی از دوستانم  که به تازگی از بغداد بازگشته بود برای او بیان کردم. یکی از افسران  سابق ارتش عراق، که درجه سروانی داشته، با آر پی جی ۷ به روی نیروهای آمریکائی آتش گشوده بود، در بازجوئی که از وی به عمل آمده اعتراف کرده بود که مبلغ پنجاه دلار از یکی از رهبران شورشی پول گرفته بود که این کار را علیه نیروهای آمریکائی انجام دهد. این افسر در بازجوئی گفته بود، “آنها ( آمریکائی ها) شغل و کار و شرافت من را از من گرفته اند”. گفته بود من نمی توانم شکم خانواده ام را سیر کنم. بسیاری از افراد دیگر همین وضعیت من را دارند “.

۱: درباره مترجم

۲: فصل اول: کار آموزی : آموزش یک دیپلمات

۳: فصل دوم

۴: فصل سوم

۵: فصل چهارم

۶: فصل پنجم

۷:فصل ششم

(Visited 68 times, 1 visits today)

پاسخی بگذارید