تاریخ: ۱۱:۰۹ :: ۱۳۹۸/۱۱/۲۳
کتاب دیپلماسی پنهان نوشته ویلیام برنز

خاطراتی از دیپلماسی آمریکایی و بازنگری  در سیاست خارجی

 معاون سابق وزارت امور خارجه آمریکا

ترجمه عبدالرضا غفرانی

فصل پنجم بخش اول

   عصر ترور: تقدم و تاَخُر زور و دیپلماسی

کمی بعد از نیم شب یک روز سرد زمستانی در ماه فوریه ۲۰۰۵ بود که در خیمه گاهی در صحرای لیبی بودم. راهی را که برای رسیدن به آنجا باید طی می کردم مانند شخصیت مردی که قرار بود با آن ملاقات کنم پر پیچ و خم و خارج از حالت عادی بود. با یک هواپیمای نظامی ارتش ایالات متحده به تریپولی پرواز کردم و در فرودگاه “مستقیما” فرود آمدیم و این فرودگاه در پایگاهی هوایی قرار داشت که قبلا و در دهه ۱۹۶۰ در اختیار ایالات متحده آمریکا بود. یک افسر تشریفات به طور غیر رسمی ما را از باند فرودگاه به طرف جت های متعلق به معمر قذافی که در یک قسمت از فرودگاه پارک شده بودند هدایت کرد. ما سریعا سوار هواپیمای لیبیایی شدیم این هواپیما نوع کهنه ای از هواپیمای شیک و مدرن سال ۱۹۷۰ بود که نه تنها کهنه بلکه کثیف بود. کف آن با نمدهای کهنه و نخ نما پوشانده شده بود و صندلی های این هواپیما قابلیت حرکت را نداشت و شاید از زمانی که حرکت و چرخشی کرده بود مدتها گذشته بود. به دلایل امنیتی مقامات لیبی از ذکر مقصد ما خودداری کردند. ما به طرف شرق و در امتداد ساحل مدیترانه پرواز کردیم و به فرودگاه دیگری در نزدیکی شهر محل اقامت قذافی فرود آمدیم. از آنجا سوار بر تعدادی جیپ لندروور شدیم و با سرعت سرسام آور  به مدت دو ساعت و با گذشتن از صحرا و البته عبور از چند ایست بازرسی مامورین امنیتی لیبی به طرف مقصد خود روانه شدیم.

سرانجام ما در محل دهانه یک رودخانه که در آنجا قذافی با جلال و شکوه اسپارت ها نشسته بود رسیدیم. چادر او همانند غاری بود که در آن فقط چند صندلی پلاستیکی گذاشته شده بود و یک تشک خواب و یک تلویزیون در آن دیده می شد و داخل چادر هم با یک لامپ روشن شده بود. وارد چادر شدم و قدافی از جای خود بر خواست تا به من خوش آمد بگوید و برای اینکه سردش نشود عبای بلند و کلاهی که تقریبا نصف صورت او را پوشانده بود به تن داشت. لباس او بر خلاف ملاقاتها در دفعات قبل نقش و نگار کمتری داشت، چون در دفعات قبل لباسی که بیشتر حالت پیژامه که پیراهن آن پر از نقش و نگار بود به تن داشت که تصویری از رهبران مقتدر آفریقا را نشان می داد. قذافی گاهی در ضمن صحبت طبق عادتی که داشت و حاکی از شرم و خجالت او بود برای دو و یا سه دقیقه سکوت و به سقف نگاه می کرد، به نظر می رسید مشغول است تا افکار خود را جمع و جور و مرتب کند. من هم در فکر و خیال خودم اسامی دیکتاتورهایی را که به غرور و افتخار روی پیراهن پیژامه ای او نقش بسته بود حفظ می کردم  و به خاطر می سپردم.

در ملاقات این بار بیان قذافی حالت ثابتی نداشت و از این شاخه به آن شاخه می پرید. ما داشتیم به پایان یک راه طولانی و پر فراز و نشیب، که حاصل سالها تلاش دیپلماتیک بود نزدیک می شدیم، این تلاشها میان دو دولت بعضی آشکار و بعضی پنهان بودند. قذافی از کُندی تحولات و تغییرات شکایت داشت، ولی تصریح کرد که هیچ تغییری در تصمیم او برای پرداخت غرامت به قربانیان حادثه بمب گذاری هواپیما در “لاکربی” بوجود نیامده است. او تروریسم را تقبیح می کرد و می گفت برنامه تسلیحات هسته ای و شیمیایی خود را نیز متوقف خواهد نمود. زمانی که من موضوع نگرانی خود را در مورد حقوق بشر مطرح کردم او یک باره قیافه اش تغییر کرد و هیچ تمایلی نداشت که از ایجاد فضای باز در رژیم غیر عادی و سرکوبگر خود صحبت کند که آن را ” رژیمی مردمی ” می دانست. او به هیچ وجه از بی رحمی خود پشیمان نبود و این اطمینان را داشت که که هیچ سیستم سیاسی دیگری نمی تواند در جامعه او با اقوام و قبال متفرق و گوناگون کشور را اداره کند. در تمام ساعاتی که من با او و همکارانش در طول چهار سال صحبت می کردم هرگز خونی را که روی دست های آنها وجود داشت، فراموش نمی کردم. یکی از ۲۵۹ قربانی پرواز ۱۰۳ پان آمریکن که توسط عوامل قذافی بمب گذاری شده بود دوست من “ماتیوگنون” مامور سیا بود که در اوایل۱۹۸۰با من در امان کار می کرد. او با این پرواز عازم وطن بود که کریسمس را با همسر و دو دختر جوانش بگذراند. از دست دادن او برای من بسیار تکان دهنده بود.

قدافی در آن مذاکرات صبح زود ما از اوضاع منطقه شکایت داشت و در مورد افراد و مشکلات اظهار نظر می کرد و همان طور که من بعدا به واشنگتن گزارش کردم، آنچه او بیان می داشت ترکیبی از نظرات و افکار بسیار عجیب و غریب و اسرار آمیز بود. او به ندرت در چشمان من نگاه می کرد و لحن و صدای او در موقع صحبت تغییر نمی کرد و اعضای صورت و دستان  خود را نیز در موقع صحبت حرکت نمی داد مگر این که اشاره ای بکند که از عقب چادر چای بیاورند. در مذاکرات قبلی خود او در مورد مساله فلسطین و اسراییل به مدت طولانی صحبت کرد و اعتقاد داشت که راه حل تشکیل دو دولت کار بیهوده ای است و یک دولت متشکل از اسراییل- فلسطین باید تشکیل شود. او پیش بینی می کرد که عربستان به چهار دولت جدا گانه تجزیه خواهد شد که بیانگر نظر مبهم او در مورد خاندان آل سعود بود، خیلی صریح نگران عراق بود که از قبل درگیر اختلافات قومی بعد از حمله ۲۰۰۳ آمریکا شده بود و معتقد بود اکنون عراق “خواستگاه  و مکانی جالب و جذاب” برای تندروها در سراسر جهان اسلام به شمار می آید. او در این زمینه هیچ اشاره ای به لیبی که بهشت تروریست ها بود نکرد.

مع الوصف من با امیدواری لیبی را ترک کردم. قدافی سعی کرده بود در طول سی و پنج سال در مرکز توجهات و اقدامات نفرت انگیز و هنرنمایی حق به جانب و راستی گرایی باشد. اکنون او بسیار اشتیاق داشت که ایالات متحده و سایر کشورهای غربی او را جدی بگیرند. نظرات عجیب و غریب و سیستم سیاسی زشت و پلید و جنجالی او از میان نرفت ولی تلاش او برای جلب توجه همچنان و بدون اینکه در مورد آن کوتاه بیاید ادامه یافت.

در آن زمان یعنی سال ۲۰۰۵ ، تجربه لیبی به ما ثابت کرد که دیپلماسی می تواند تحولات مهمی در رفتار رژیمهای مشکل ساز به وجود آورد. البته این دیپلماسی باید با حمایت و پشتیبانی سالها تحریمهای چند جانبه ایالات متحده؛ اجماع قوی و محکم بین المللی، صدور قطعنامه های شورای امنیت سازمان ملل متحد و تهدید های جدی با توسل به زور همراه باشد. به علاوه این مهم بود که ما معیارهای پایدار و قابل حصول برای گفتگو پیرامون لاکربی، تروریسم و سلاح کشتار دست جمعی را به عنوان اهداف خود تعریف و ایجاد کرده و در طول چند سال میزان مناسبی از اعتماد را به وجود آوریم. تغییر رژیم هرگز هدف ما نبوده است،  رژیم لیبی به تدریج منفعت خود را در تغییر رفتارش می دید و در این کار پیشرفت هایی هم کرده بود. این رژیم سودی در بهره برداری از حادثه ۱۱ سپتامبر نمی دید و ما راه مشکل ولی عملی برای رهایی رژیم لیبی فراهم کرده بودیم.

آن روز که در آن چادر در وسط صحرا با وزش باد نشسته بودم کاملا می دانستم که دیپلماسی با لیبی از نوعی است که نسبت به سایر روش هایی که ما طی سالها به وجود آورده بودیم از اهمیت کمتری برخوردار است و یا به عبارت دیگر از اهمیت افتاده است- یعنی ابتدا باید متوسل به زور شویم و سپس دیپلماسی را به کار ببریم، همان شیوه ای را که ما در مورد عراق بکار گرفتیم. تصمیم ما برای مقابله با تهدیدها و بی توجهی ما و نیز اتکای بیش از حد برای  توسل به زور در واقع اساس و علت نگرانی ما از حادثه ۱۱ سپتامبر بود، ما اشتباه کردیم که وارد جنک و نتایج بعدی و منفور آن شدیم. فشار دیپلماسی و زور، زخمهایی به جای گذاشته که سالها ترمیم و التیام نخواهد یافت زخمهایی که نه تنها بر پیکر منطقه بلکه بر ایالات متحده نیز  وارد شد.

در موقعی که من امان را ترک می کردم و در بهار ۲۰۰۱ به واشنگتن باز می گشتم، یکی از همکاران من هشدار داد که ما در خاورمیانه سعی می کنیم به سرعت راه خود را باز کنیم و این صحنه اجرای سیاست های اشتباه ما است. برای من مشکل بود که با او بحث کنم.

من با نگرانی ناظر بالا گرفتن خشونت در انتفاضه دوم بودم. انتخاب آریل شارون و پیروزی او بر اهود باراک در فوریه ۲۰۰۱ نشانه ای غیر قابل تردید بود که اسراییل توجه خود را روی این متمرکز خواهد کرد که بازگردان نظم و امنیت به منطقه با توسل به زور و نه با مذاکره امکان پذیر است. یاسر عرفات کماکان از خطر کردن احتراز می کرد و همان دورُویی خود را داشت و تلاش می کرد و مانور می داد که موقعیت خود را بالا و فراتر از فلسطینی های خشمگین ساکن مناطق اشغالی حفظ کند. شارون و عرفات در یک جنگ فرسایشی درگیر شده بودند و پایانی برای آن متصور نبود هر کدام از آن دو فکر می کرد بیشتر از دیگری می تواند مقاومت کرده و دوام بیاورد و متقابلا می تواند به این جنگی که پایانی برای آن متصور نبود ادامه دهد. در جلسه تصویب مسئولیت جدیدم در سنای آمریکا صادقانه و بی پرده وضع را در این منطقه توصیف و ترسیم کردم وگفتم:”بسیاری از فلسطینی ها و اسراییلی ها اکنون احساس امنیت کمتری دارند و امید زیادی ندارند که برقراری صلح امکان پذیر باشد. در نتیجه آنچه می ماند خشم و سردرگمی است، که عمده آن هم متوجه ایالات متحده خواهد بود. بسیاری از اعراب فکر می کنند که نگرانی آنها برای ما ( آمریکا) مهم نیست؛ بدتر از اینکه بسیاری از آنها فکر می کنند ما دشمن آنها هستیم.”

در تمام منطقه به هم ریختگی جوامع عربی و عملکرد رهبران خودکامه که در راس آنها قرار گرفته اند چیزی نیست که بتوانیم آن را نادیده بگیریم. گزارشهای حقوق بشری به زودی  نشان خواهد داد که اعراب از این نقطه نظر، از بسیاری از مناطق جهان عقب تر هستند. تولید ناخالص ملی تمام کشور های عرب که بالغ بر ۳۰۰ میلیون نفر می شوند کم تر از اسپانیا است  که فقط یک دهم جمعیت کل کشورهای عربی را دارد. نصف جمعیت اعراب زیر بیست سال هستند که همین فشار زیادی بر این کشور ها به وجود خواهد آورد چون با سیستم آموزشی و بازارهای کار فعلی در این کشورها نمی تواند آنها را جذب کند و کمتر از ۲ در صد آنها به اینترنت دسترسی دارند.

در این آشفتگی منطقه نسل جدیدی از رهبران ظهور کرده و به قدرت رسیده اند. ملک عبدالله، پادشاهان جدید مراکش و بحرین اکنون یک محیط باز سیاسی و اقتصادی را تجربه می کنند. حتی بشار اسد که  اندکی و البته کوتاه مدت پنجره را به سوی “بهار دمشق”بازکرده بود، گروهی از تکنوکرات های جوان را دعوت کرده بود تا در یک بحث کوتاه که چندان دوام نیاورد روش اصلاحات را جستجو کنند. نسل قدیم در این کشورها فی نفسه محتاط تر هستند. در منطقه خلیج فارس نگرانی های زیادی از خطرات عراق و ایران وجود دارد حتی علیرغم انتخاب مجدد محمد خاتمی رییس جمهور اصلاح طلب در تهران در سال ۲۰۰۱ این  نگرانی ها از بین نرفته است. حسنی مبارک در مصر عمیقا وضع موجود در کشورش را حفظ کرده است چون دلیل زیادی برای خوشبینی در منطقه ای که این همه ناراحتی و مشکلات اعصاب خرد کن در آن وجود دارد دیده نمی شود.

نظر و موضع واشنگتن در زمانی که جورج بوش کابینه خود را تشکیل می داد در نیمه اول ۲۰۰۱ محتاطانه بود. تیم مشاور ملی بوش با مسایل جهان آشنا،  با تجربه و کار آزموده بود. در ابتدای کار جورج بوش پسر با انتخاب دیک چنی به عنوان معاون رئیس جمهور ، کالین پاول به عنوان وزیر امور خارجه و دونال رامسفلد در سمت وزیر دفاع بسیار جالب و خوب به نظر می آمد.”جرج تنت ” در مقام ریاست “سیا” باقی ماند و “کاندولیزا رایس” به سمت مشاور امنیت ملی منصوب شد. رایس خود آگاهانه وخیلی مختصر موضع واقع بینانه ای را در مورد دولت جدید مطرح کرده و در مقاله ای که در “فارین افرز” در طول مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری نوشت، گفت : در دولت بوش دیگر اقدامی برای تشکیل یک کشور جدید در نقاط مختلف صورت نخواهد گرفت، دیگر از نیروی نظامی ایالات متحده بیش از حد و اندازه برای دخالت های انساندوستانه در کشور های دیگر استفاده نخواهد شد،  از چند جانبه گرایی ساده لوحانه خبری نیست. حل مساله فلسطین و برقراری صلح در این منطقه که در دوره حکومت بیل کلینتون مطرح بود نیز اکنون دیگر به گذشته سپرده شده است.” رایس خیلی صریح و کلی در مورد استفاده از زور نظر خود را بیان نمود. او درهمین مقاله نوشت:” ارتش آمریکا یک وسیله و حربه خاص و ویژه است. این ارتش یک نیروی پلیس شخصی و نیز یک داور سیاسی نیست. یقینا این ارتش برای تشکیل یک جامعه مدنی ساخته شده و هدفش هم همین می باشد.” نظر او در مورد صدام حسین خیلی واضح و روشن بود و نوشت:” اولین اقدام دفاعی ما بازدارندگی خواهد بود. اگر صدام حسین در صدد دستیابی به سلاح هسته ای باشد، چون این سلاح غیر قابل استفاده است و او بخواهد آنها را به کار بگیرد باید بداند هر گونه استفاده از این سلاح به مثابه محو و نابود کردن ملت خودش خواهد بود.” او سپس اضافه کرده بود که خویشتنداری و واقع بینی هدف و راهنمای دولت جدید خواهد بود همان طور که در دوره دولت جورج بوش پدر چنین بود”.

کالین پاول مدیریت قوی و کار آمدی به وزارت امور خارجه آورد و این در حالی بود که من نگرانیهای خودم را در مورد صلح خاورمیانه داشتم ولی با آمدن پاول انگیزه ای بسیار قوی برای کار در پست جدید خود و مواجهه با مشکلات آن پیدا کردم. پاول و آرمیتاژ دوستان بسیار نزدیکی بودند و خیلی زیاد به بالا بردن روحیه ها در وزارت امور خارجه توجه کردند آنها می خواستند تکنولوژی را که در وزارت امورخارجه به کار برده می شد مدرنیزه کنند و در واقع می خواستند وزارت امور خارجه و کار آن را هماهنگ و مطابق با شرایط قرن بیست و یکم در آورده و پیش ببرند. پاول خیلی دوست داشت به بخش ها و ادارات مختلف ساختمان وزارت امور خارجه برود و به اصطلاح سرکشی کند و به هر اطاق سری بزند و حتی به کارکنان وزارت خارجه تعارف کند که از آسانسور اختصاصی او استفاده کنند. یک روز و هنگامی که جورج بوش رییس جمهور آمریکا به وزارت امور خارجه آمده بود تا برای اولین ملاقاتی که قرار بود با رییس جمهور مکزیک داشته باشد توسط همکاران در وزارت خارجه توجیه شود، پاول از دو نفر از کارشناسان جوان و پایین رتبه خواسته بود در جلسه توجیهی حضور پیدا کنند و در آن طرف میزی که رییس جمهور نشسته بود او را توجیه کرده و اطلاعات لازم را به او بدهند. چنین مدیریتی در تمام وزارت امور خارجه از آن به بعد متداول و رویه جاری شد. آرمیتاژ هم به نوبه خود سعی می کرد که کار تشکیلات وزارت خارجه را آرام پیش ببرد و تا آنجا که امکان داشت اختیار و مسئولیت را به مقامات پایین تر تفویض کند. اگر یکی از اعضا و کارمندان بعد از ساعت شش به دفتر او احضار می شد صدای موزیک زیبای “مونوتون” از طبقه هفتم تا کریدورهای پایین تر شنیده می شد و از افراد فراخوانده شده با ویسکی اسکاچ پذیرایی می شد تا خستگی و تنش یک روز کار از تن آنان بیرون کند.

پاول و آرمیتاژ هر دو با کمک هم و با مغتنم شمردن فرصت یک بخش منطقه ای را در وزارت امور خارجه تشکیل دادند. آنها فقط خلاقیت، ابتکار و وفاداری از همکاران خود انتظار داشتند. برای آنها مخالفتهای منطقی میان همکاران اهمیتی نداشت. آنها بر این اعتقاد بودند که مدیران باید از همکاران خود حمایت کنند، از آنها مراقبت نمایند چرا که این را مهم می دانستند. حوصله نداشتند که مدیران بالا به جای آنکه مسایل و مشکلات را حل کنند آن را بزرگ جلوه دهند. من بیشترین تلاشم را به عمل آوردم که همین شرایط و فضا را در بخش خاورمیانه به وجود آورم.

بخش خاورمیانه، که من مسئولیت آن را به عهده داشتم اگر نگویم بزرگترین ولی پر کارترین و پر مشغله ترین بخشهای وزارت امورخارجه بود. من دائم با موضوعات و مشکلاتی نظیر خطرات امنیتی، اتخاذ تصمیمات و خط مشی های لازم و یا موضوعاتی نظیر آن مواجه بودم آن هم در این بخش که ۴۵۰۰ عضو در واشنگتن و ۲۴ نمایندگی سیاسی آمریکا داشت که در حوزه مسئولیت آن خدمت می کردند.

بعد از ادای سوگند و به عهده گرفتن مسئولیت این بخش در ماه می ۲۰۰۱ برنامه ای تنظیم کردم تا از شانزده کشور که امور آنها در حوزه مسئولیت این بخش بود دیدن کنم. بیش از نیمی از چهار سالی که مسئولیت این بخش را به عهده داشتم در سفر و دیدار از این کشورها گذراندم. در منطقه خاورمیانه با ویژگی های خود که در آن حکومت های خودکامه حکمرانی می کردند هنوز تکنولوژی و ارتباطات و وسایل الکترونیک نتوانسته بود جایگزین ملاقاتها  و کنش ها و واکنشهای حضوری رو در رو شود.

اولین دیدار و سفر من به خاورمیانه به اسراییل و نوار غزه بود. هدف ما این بود که یک آتش بس در این منطقه بر قرار کنیم و خشونتی را که از یک سال گذشته در این منطقه بالا گرفته بود فرو بنشانیم. من و “جرج تِنِت” رییس “سیا” با هم همکاری و تلاش می کردیم که مقامات امنیتی اسراییل و فلسطین را تشویق به همکاری با خود نماییم. در همان موقع من در گزارشی نوشتم: اوضاع در این منطقه تیره و تار است، عرفات و شارون در یک “رقص مرگ” درگیر شده اند و هر یک از آنها می خواهد از شرَّ آن یکی خلاص شود. آریل شارون بسیار آرام و مودب بود ولی تصمیم او برای مقابله با حملات وخشونت های فلسطینی ها برگشت ناپذیر و اصولا در این مورد تسلیم نشدنی بود. وی مصمم بود که عرفات را منزوی کرده و اصولا او را از صحنه خارج کند. او معتقد بود که عرفات نه تنها چشم به روی خشونت بسته است بلکه به طور ضمنی از این خشونت ها طرفداری و آن را تشویق هم می کند. از آن طرف هم عرفات سنگر خود را حفظ کرده بود، هدفش این بود که از این خشونت ها بهره برداری نماید، با آن که نیرو و قدرت او در برابر اسراییلی ها کم بود ولی نمی خواست تسلیم شود. در یکی از دیدارهایم از اسراییل فقط چند ساعت بعد از حمله فلسطینی ها به یکی از پلاژهای ساحلی که موجب کشته شدن بیست جوان اسراییلی شده بود وارد تل آویو شده بودم. من در محل حاضر شدم و با گذاشتن دسته گل به قربانیان ادای احترام کردم و این در شرایطی بود که نیروهای امنیتی اسراییل در جستجوی تکه های اجساد قربانیان برای تشخیص هویت آنان بودند.

خشونت وحشیانه اسراییل – فلسطینی ها در راس موضوعات مذاکره من با اغلب رهبران کشور های عربی بود که من با آنها در آن تابستان ملاقات کردم. حسنی مبارک نگرانی نا آرمیها در خیابانهای مصر به طرفداری از فلسطینی ها بود و ضمنا از تاثیر این شرایط بر روابط و قرارداد میان اسراییل و مصر ابراز نگرانی می نمود. البته او با احترام توام با نفرت از خشونت شارون یاد می کرد. او نگران این نیز بودکه شارون بیشتر متکی به استفاده از زود  می باشد تا پیشنهاداتی برای آینده سیاسی فلسطینی ها ارائه کند، خود این شکاف را عمیق تر و مساله را  مشکلتر می کرد. مبارک با حالت و روحیه بی ثبات عرفات آشنا بود و معتقد بود موضع ضعیف او در مقابل اسرائیل موجب می شود که وی در رسیدن به توافق و همکاری با اسرییل تَعَلُل کند و تسلیم نشود. سپس او در حالی که دستان خود را بلند کرده بود به من گفت اگر آنها می خواهند به جان هم بیفتند اجازه نخواهیم داد ما را وارد این معرکه کنند. ملک عبدالله حتی از حسنی مبارک نگران تر و در ناراحتی او سهیم بود. رهبران مغرب به علت دوری مسافت نگرانی زیادی از تحولات خاور میانه نداشتند. سلطان محمد ششم پادشاه مغرب بیشتر نگران حفظ تاج و تخت خود و تحکیم قدرت داخل کشورش بود. وی نگران اختلاف پایان ناپذیر مغرب بر سر “صحرای غربی” با الجزایر بود، لذا توجه و عنایتی به مشکلات و بحرانی که در خاورمیانه وجود داشت مبذول نمی کرد. در الجزایر عبدالعزیز بوتفلیقه با پوشاندن قسمت بی موی خود با موهای اطراف سرش همچنان یک آرایشگر بی نظیر باقی مانده بود. چون او وسط سرش مو نداشت و می خواست با جلو آوردن موهای دو پهلو و عقب سرش، طاسی خود را بپوشاند.! سه ساعت مذاکره من با او بیشتر در اظهار نظراتش راجع به سایر رهبران عرب و اختلافات آنها صرف شد بدون اینکه راجع به محتوای این اختلافات چیزی بگوید و یا نظری برای حل آنها ابراز دارد. پرزیدنت بن علی رییس جمهور تونس هم بیشتر راجع به مبارزه با فساد داد سخن می داد و این که می خواهد فضای باز سیاسی ایجاد کند البته او هم هیچ گونه راه حلی برای این کارها ارائه نمی کرد.

در بیروت گروهها و جناح های سیاسی با بی اعتمادی و البته تعصب به یکدیگر می نگریستند. رفیق حریری نخست وزیر لبنان از اقدامات شارون نگران بود، چون این شارون بود که در سال ۱۹۸۲ حمله به لبنان را انجام داده بود. او همچنین از کارهای عرفات ابراز نگرانی می کرد که در واقع او هدف حمله اسراییلی ها بوده است. او تا حدودی نسبت به خط مشی بشار اسد خوشبین بود چون به نظر وی بشار اسد آن حیله گری و مکاری و البته تجربه پدرش حافظ اسد را نداشت ولی امکان داشت که او فرصت بیشتری برای مانور به لبنان بدهد.

اولین دیدار من با بشار اسد در دمشق تصوری از یک چهره مبتذل و وحشتناک از یک شیطان را داد که ده سال بعد به بدترین شکل چهره خود را نمایان ساخت. او از من خواست تا در خانه اش او را ملاقات کنم، خانه ای ساده که قبل از این که به ریاست جمهوری برسد در آن زندگی می کرده است. او در آستانه در ورودی خانه اش همراه “اسما ” همسرش از من استقبال کرد و این در حالی بود که چند تا از اسباب بازی های فرزندانش در گوشه و کنار اطاق نشیمن دیده می شد.” اسما” سالها در بریتانیا زندگی کرده بود و با فصاحت و راحتی انگلیسی را صحبت می کرد ولی خود بشار با مکث این زبان را تکلم می نمود لذا ما مجبور بودیم گاه به عربی و گاه نیز انگلیسی صحبت کنیم.

بشار فردی جالب ولی با اعتماد به نفس بود و هیچ یک از آن بی تجربگی هایی را که یک نفر با یک سال تجربه در پست ریاست جمهوری باید داشته باشد، نداشت. او در مورد خودش و البته با اعتقاد و اطمینان در مورد منطقه و سیاست ایالات متحده سخن می گفت ( البته سیاست آمریکا را خوب توصیف نمی کرد.) او عرفات را فردی بی ارزش و ضعیف توصیف می کرد و خیلی راحت و بی پرده در مورد شارون و اسراییل می گفت که آنها فقط زبان زور را می فهمند. او در مورد ملک عبدالله از موضع بالا و به اصطلاح با یک حالت پدرانه سخن می گفت و چندان احترامی برای حسنی مبارک و رهبران کشور های عرب خلیج فارس از خود نشان نمی داد. علاقه و توجه بشار اسد بیشتر از آن که به پیشرفت و توسعه اقتصادی باشد به تکنولوژی و وسایل الکترونیک جدید معطوف بود. من به پاول بعد از این ملاقات گزارش دادم که بشار اسد در حال تحول و پیشرفت بوده و به طرف جلو حرکت می کند ولی ما نباید هیچ توقعی داشته باشیم که با بودن او تغییری در رفتار سوریه به وجود آید. ظرفیت و قدرت او برای دروغ گویی و بی صداقتی و نیز خشونت و بی رحمی نقطه ضعفی نا امید کننده است که در مرکز و اساس استراتژی او قرار دارد.

در شبه جزیره عرب بیشتر فکر رهبران منطقه درگیر تغییر و تحولات و به قدرت رسیدن رهبران و چهره های جدید و مشکلات داخلی  بود، البته همراه با آن احساسات جوامع عربی با دیدن تصاویر تلویزیونی از اوضاع فلسطین و خشونت ها در آن منطقه  تحریک می شد و غلیان پیدا می کرد. با پرزیدنت علی عبدالله صالح رئیس جمهور دمدمی مزاج و بی ثبات فکری یمن نیز ملاقات  کردم. او صحبت هایش را با توصیف شترهای زیادی  که در اختیار دارد قطع می کرد و این شترها را همکارانش با توجه به آب و هوا تربیت می کردند !!!!!!! با سلطان قابوس پادشاه عمان دیدار کردم که من بعدها و به دفعات و در جریان دیدارهای سری با ایران که عمان میزبان این مذاکرات بود با او ملاقات داشتم و او نظرات بسیار هوشمندانه و منطقی و عقلائی داشت و مانند همیشه از وقار و سنگینی خاص برخوردار بود. با شیخ حمد حاکم قطر هم دیدار کردم که بسیار به ورزش علاقمند بود و از سعودی ها بد می گفت، آنها را به مسخره می گرفت، بدین وسیله استقلال خود را در قبال آنها نشان می داد. بحرین و کویت هر دو علاقه زیادی به روابط محکم با ایالات متحده داشتند و هیچ مایل نبودند که وارد مناقشه و دعوایی در منطقه خاورمیانه بشوند.

با شاهزاده عبدالله در عربستان سعودی، که ولیعهد و در واقع و عملا رهبر این کشور به جای ملک فهد رنجور و بیمار بود، دیدار کردم و این ملاقات در مزرعه و میدانی که اسبهای او نگهداری می شد صورت گرفت. در این ملاقات و دیدارهای بعدی که در سالهای بعد با او داشتم او را فردی تازه نفس و ساده و آرام یافتم. به نظر او مقامات آمریکایی پر انرژی و توانمند هستند ولی شاگردانی سریع الانتقال نیستند، در مورد خاورمیانه ساده انگار هستند و اغلب نسبت به عواقب عمل کردن و یا عمل نکردن خود بی اعتنا و خونسرد می باشند. در تابستان ۲۰۰۱ نگرانی شاهزاده عبدالله بیشتر از بحران ناشی از گسترش ناراحتی ها و خشونت فلسطینی ها بود. او از کاخ سفید در این زمینه با اصرار می خواست که توجه و تلاش بیشتری در مورد مساله فلسطین به عمل آورد. شاهزاده عبدالله علیرغم ناراحتی و نگرانی خود خیلی گرم و با میهمان نوازی کامل از من استقبال کرد. در عصر روز اقامت من شاهزاده عبدالله با اصرار از من خواست تا در مسابقه بولینگ روی چمن که در عربستان مرسوم است و به صورت بدوی انجام می شود شرکت کنم. او در حالی که چشمکی به من می زد از من پرسید آیا این بازی را بلد هستم. موقعی من گفتم که نه بلد نیستم خنده بلندی کرد و گفت بسیار خوب. با آنکه او به راحتی توانست از روی صندلی خود البته با کمی تلاش و سختی بلند شود اما قادر بود زانوان خود را خم کند و یکی از آن گوی ها را پرتاب کند و قابلیت خوبی در حرکت دادن کمر خود نشان می داد. علی رغم سی سال اختلاف سنی که با من داشت ولی چابکی و تجربه او قابل تحسین بود که سن بالای او را پنهان می ساخت. این را من موقعی که وادار به بازی شدم متوجه شدم چون شاهزاده به راحتی در این مسابقه از من برد.

من همچنین توقفی در ابوظبی برای ملاقات با شیخ زاید داشتم مردی که علیرغم کهولت سن رهبری بسیار فعال و پر مشغله بود. شیخ زاید خیلی صریح گفت که از سیاست آمریکا در مورد اعراب و اسراییل بسیار ناخشنود است. او به من گفت”ده سال پیش من نسبت به وضع منطقه امیدوار بودم . اما الان امید زیادی در این مورد ندارم. من می دانم که جورج بوش و کالین پاول مردان بسیار خوبی هستند. من فقط خواهش می کنم که آنها سعی کنند چشمان خود را به روی عواقب ناشی از حوادثی که اتفاق می افتد باز کنند”. قدرت سیاسی آمریکا در خاور میانه با چالش ها و مشکلاتی زیاد روبرو شد، از سوی دیگر در تابستان ۲۰۰۱ با خشونت میان فلسطینی ها و اسراییل این قدرت تا حدود زیادی از دست رفت.

مسئله عراق و صدام حسین در تمام این دیدارها مطرح می شد ولی مساله مهمی نبود که بر مذاکرات سایه بیفکند. البته در بحث ها در واشنگتن هم به مساله عراق و صدام توجه زیادی نمی شد.در زمانی هم که معاون رییس جمهور و پنتاگون کاملا خواستار انجام اقدامات تندتری علیه صدام و نیز حمایت از مخالفین در تبعید او شدند، هیچ کس آن را یک امر فوری و مهم تلقی نکرد. وظیفه فوری و اصلی این بود که تحریم مداومی علیه عراق اعمال شود و صدام بیش از پیش کنترل و مهار گردد. کالین پاول در طرح و تنظیم “تحریم هوشمندانه ” علیه عراق پیشقدم شد- طرح او این بود که تحریمهای بلا اثر و بی فایده علیه مردم عراق برداشته شود و به جای آن روی کنترل سلاح عراق توجه شود تا صدام نتواند به تکنولوژی که کاربرد دوگانه دارد دست پیدا کند. دولت آمریکا در این زمان مانند سَلَف خود بر این هدف بلند مدت پا بر جا بود که رژیم عراق باید تغییر پیدا کند ولی در عین حال نگران مخاطرات این تغییر هم بود. من در یک جلسه توجیهی در پشت درهای بسته که بعد از مراجعت از سفر به منطقه با چند تن از سناتور های مهم و ذینفوذ داشتم به دفعات گفتم بدون شک عراق و منطقه بدون صدام آرامش و وضع بهتری خواهد داشت ولی اضافه کردم که این تغییر از داخل و نه از خارج عراق باید صورت بگیرد. ولی هیچ نمی دانستم که تصمیم و و موضع دولت ایالات متحده چه قدر سریع می تواند تغییر پیدا کند.

من در صبح روز سه شنبه ۱۱ سپتامبر در دفتر کارم در وزارت امور خارجه مشغول خواندن گزارشات امنیتی بودم که اولین تصاویر حمله به برج تجاری در نیویورک بر روی صفحه تلویزیون را مشاهده کردم. با وحشت حمله دوم را که با قدرت تمام صورت گرفت، در تلویزیون مشاهده کردم. ساختمان وزارت امور خارجه به دلیل گزارشاتی مبنی بر احتمال حمله تخلیه شد؛ هزاران کارمند که بسیاری از آنها اشک به چشم داشتند ساختمان وزارت امور خارجه را ترک کردند. من وحشت زده در میان جمعیت می دویدم تا این که لیزا را پیدا کردم و او را سخت در آغوش گرفتم. من چند ساعت بعد همراه با تعداد کمی از همکارانم به دفتر کارم برگشتم و نمی دانستیم باید منتظر چه چیزی بمانیم – در حالی که نگران بودیم که آن طرف دنیا چه تحولاتی در حال وقوع است.

در همین موقع یک هواپیمای ربوده شده دیگر به ساختمان وزارت دفاع پنتاگون کوبیده شد. من از طبقه ششم ساختمان وزارت امور خارجه می توانستم دودی را که در امتداد رودخانه “پوتوماک” به هوا بلند شده بود به راحتی ببینم. در این لحظه یک باره به این فکر افتادم که آیا کلیه کارکنان بخش خاور وزارت امور خارجه سالم هستند و در جای امن می باشند یا خیر؟ “جیم لاروکو” این وظیفه را به عهده گرفت و به تمام قسمت های این بخش رفت و سرکشی کرد و خوشبختانه کلیه پرسنل با همان نظم و حمیت حرفه ای همکاری کردند و همه سالم بودند. در طبقه هفتم وزارت امور خارجه ” آرمیتاژ” معاون وزارت امور خارجه دائم با کاخ سفید و با کالین پاول وزیر امور خارجه که برای شرکت در کنفرانس سازمان کشور های قاره آمریکا در پرو به سر می برد در تماس بود. پاول پرو را بلافاصله پس از اطلاع از این حادثه ترک کرد تا بعد از هشت ساعت پرواز خود را به واشنگتن برساند ولی زود تر از عصر همان روز وارد پایتخت نشد.

بعد از ظهر همان روز من در ساختمان خالی از کارمندان نشسته بودم تا افکارم را متمرکز و به آینده فکر کنم که چه خواهد شد. کاملا معلوم بود که این حمله توسط “القاعده” صورت گرفته است. اولین کار و اقدام بی تردید این می باید می بود که حملات شدیدی به پایگاههای  القاعده و حامیانشان در افغانستان می شد. سه هزار نفر از افراد بی گناه در این حمله که در نوع خود از زمان حمله به “پرل هاربر” بدترین و شدیدترین حمله به خاک آمریکا بود از بین رفته بودند. ما باید قاطعانه واکنش و عکس العمل نشان می دادیم. اما در بحبوبه همین بحران باید فرصت ها را هم در نظر می گرفتیم. در همان ساعات اولیه بعد از حمله از سراسر دنیا پیام های همدردی فراوان با آمریکا و حمایت از ما به واشنگتن رسید. ولادیمیر پوتین اولین رهبر جهان بود که با رئیس جمهور آمریکا تماس گرفت و همدردی و هم بستگی خود را ابراز کرد. رهبری ایران سریعا این حادثه را محکوم کرد. آیا این امکان وجود داشت تا یک اقدام منطقه ای و بین المللی و احساس مشترکی را علیه این اقدام مشمئزکننده و زشت به وجود آورد و بسیج نمود؟ آیا در این مقطع ایالات متحده می تواند از این فرصت که با حمایت بین المللی  به وجود آمده، استفاده کرده و ابتکار عمل را در خاور میانه به دست گیرد؟ آیا می توان یک استراتژی تنظیم کرد که نه تنها پاسخ محکمی به تروریست ها و دولت هایی که از آنها حمایت می کنند داد بلکه دستور کار محکم و برنامه ای جدی را تنظیم نمود که نا امیدی و خشمی که دنیا را فرا گرفته و تروریست ها از آن سو استفاده می کنند و به آنها متکی بودند از بین برد.؟

سیستم کامپیوتری ما در در اکثر اوقات روز حادثه از کار افتاده بود، لذا در پشت میزم نشستم و گزارشی دست نوشته را که حتی الامکان خوانا باشد برای وزیر امور خارجه نوشتم. البته این یک اقدام عجولانه بود و نظراتم را در چهار صفحه روی کاغذ رسمی زرد رنگ نگاشتم.

نظرات من بسیار صریح بودند. استفاده و توسل به زور و ارتش آمریکا و اهرم اطلاعاتی و امنیتی ما در افغانستان بسیار مهم و حیاتی بودند، اما فرصت های قابل توجهی برای تفکر و استفاده از دیپلماسی سرسختانه نیز وجود داشت. دشمنان ما نظیر ایران در از بین بردن طالبان و توسعه نفوذ خود در افغانستان منافعی داشتند. تلاش برای جلب همکاری آنها ممکن بود مفید و کار ساز باشد و باب مراوده با آنها را برای ما بگشاید.

موفقیت در از بین بردن طالبان و القاعده همچنین می توانست بر ذهن و اعمال دولت هایی نظیر لیبی و سوریه تاثیر خود را نشان دهد و آنها را وادار سازد دست و پای خود را جمع  کنند و محتاط شوند. دیپلماسی سرسختانه و تاثیر عمیق و سنگینی که حادثه ۱۱ سپتامبر در سطح جهانی به وجود آورده بود می توانست اثر کار ساز و موثری بر رهبرانی نظیر اسد و قذافی داشته باشد و ما باید از این فرصتی که پیش آمده بود نهایت استفاده و بهره برداری را می کردیم. من ابراز شک کردم که صدام قادر به درک چنین چیزهایی باشد، اما استدلال نمودم این بهترین فرصتی است که ما بعد از سالیان دراز به دست آورده ایم تا عراق را مهار کنیم و حمایت بین المللی را برای “تحریم های هوشمندانه ” به دست آوریم. من همچنین نوشتم ما می توانیم از حوادث وحشتناک ۱۱ سپتامبر به عنوان پادزهری برای مهار بیماری تروریسم بهره برداری کنیم و مقاومتها را تقویت نماییم که گرچه کمی تضعیف و کم شده ولی شکسته نشده اند.

من در این گزارشم اضافه کردم ما می توانیم این فرصت را به دست آوریم تا ترتیبات همکاری امنیتی در میان کشور های عرب خلیج فارس به وجود آوریم که از ده سال قبل و بعد از عملیات طوفان صحرا راجع به آن با این کشورها صحبت کرده بودیم ولی هرگز به آن نظم و سیستمی لازم را نداده بودیم. در این میان و علیرغم تمام خشونت هایی که در نتیجه انتفاضه دوم بروز کرده ما می توانیم تلاش جدیدی برای تحکیم مجدد قدرت رهبری آمریکا شروع کنیم و افق های سیاسی تازه ایی را برای اسرائیل و فلسطینی ها بگشاییم. در نهایت دولت جدید آمریکا را ترغیب و تشویق کردم توجه بیشتری به عوامل ایجاد کننده عدم امنیت در منطقه خاورمیانه بنماید، البته این کار را با اهمیت دادن به ایجاد فضای باز سیاسی و اقتصادی انجام دهد. ایجاد یک بانک منطقه ای توسعه اقتصادی می تواند یک فرصت بسیار خوب باشد؛ کمک یاری جدید به کشورهای این منطقه فرصت دیگری است که می تواند موثر بوده و انگیزه ای برای پیشرفت قابل توجه شود و برای همکاری علیه تروریسم کار ساز باشد.

زخم ناشی از حادثه ۱۱ سپتامبر ما را با این واقعیت روبرو ساخت که نهضت اسلامی که در سال ۱۹۷۹ به وجود آمد و سر بر آورد – در همان سالی که انقلاب اسلامی در ایران به وقوع پیوست، مسجد پیامبر اسلام در مکه مورد حمله واقع شد،  اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان حمله کرد و اینها همگی رقابت های منطقه ای و مرگبار به وجود آورد – اکنون تند روتر و افراطی تر و خشونت بار تر و گسترش جهانی بیشتر پیدا کرده است. هیچ تمایلی هم وجود ندارد که این روند متوقف شده و یا از بین برود. چیزی که اتفاق افتاده بیشتر از آنکه جنگ میان تمدن ها باشد جنگ در درون تمدن است، جنگی که کشورها در دنیای اسلام می خواهند همدیگر را در میان مبارزه ایدئولوژیکی نابود کنند. ما امکان زیادی نداریم که بتوانیم به این مبارزه و برخورد عقاید شکل بدهیم و یا آن را هدایت نماییم. اما کاری که ما می توانیم انجام دهیم این است که کمک کنیم یک نظم ژئوپولیتیکی به وجود آوریم تا راه ورود اکسیژن و تنفس تروریست ها را که از آن طریق آتش بحران و آشوب را شعله ور می سازند ببندیم و از نیروهای معتدل، حمایت پایداری که لازم دارند بعمل آوریم تا بتوانند آن را در جهت پیشرفت مردم خود به کار گیرند.

من این گزارش را بعد از اینکه وزیر امور خارجه از آمریکای جنوبی مراجعه کرد به او تسلیم کردم. او خیلی خسته و البته ذهنش بسیار مشغول و درگیر بود اما به این گزارش توجه نمود و برای آن از من قدردانی کرد. چیزی را که من بسیار در مورد پاول تحسین می کردم این بود که او خیلی سریع و راحت در انسان حتی در سخت ترین و بدترین شرایط ایجاد اطمینان می کرد. اکنون می توانستم آن را حس کنم البته صحبتی نمی کرد ولی کاملا این حالت در او وجود داشت و تردید در آن نبود. زمانی که من از دفتر کار او خارج می شدم به او گفتم که می تواند روی بخش خاور میانه و شرق حساب کند. او از روی خستگی لبخندی زد و در پاسخ من گفت” می دانم که می توانم”.

ما در چند روز بعد با دقت و توجه بیشتر به جزئیات، یادداشت ها و گزارش هایی را راجع به ایران، لیبی، مسئله اعراب و اسرائیل تهیه کردیم که البته همه آنها در راستای همان گزارش دست نوشته من بود. در جلسه ای که با حضور مدیران عالی رتبه وزارت خارجه در ۱۳ سپتامبر داشتیم و اولین جلسه ما بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر بود، پاول برخی از فرازهای آن گزارش من را مطرح کرد و ضمن تاکید بر عزم ایالات متحده گفت که ما باید به فرصت هایی که حتی در صورت وقوع بد ترین فاجعه ملی وجود دارد توجه نماییم.

همزمان با اقدامات نظامی و امنیتی سریعی که ارتش آمریکا و سازمان “سیا” شروع کردند و از مخالفین دولت افغانستان حمایت نمودند، موجبات سقوط طالبان را فراهم کردند، ما اقداماتی را که در مورد خاورمیانه از قبل پیشنهاد کرده بودیم آغاز نمودیم. در اواخر سپتامبر”رایان کروکر” گفتگوهای مستقیمی را با ایرانیها در مورد افغانستان شروع کرد که این خود منجر به تشکیل یک دولت در افغانستان گردید. در اوایل ماه اکتبر من بی سر و صدا در لندن با “موسی کوسا” رئیس سازمان امنیت لیبی در لندن ملاقات کردم و مجددا گفتگو ها در مورد “لاکربی ” و تروریسم را که از زمان حکومت کلینتون شروع شده بود از سر گرفتیم. سپس به دمشق رفتم و با بشار اسد در همان ماه اکتبر ملاقاتی کردم و بعد از آن تبادل اطلاعاتی مفیدی میان ما صورت گرفت، که در نتیجه همین همکاری و هشدار قبلی یک توطئه تروریستی علیه تاسیسات آمریکا در بحرین خنثی شد.

۱ :درباره مترجم

۲: فصل اول: کار آموزی : آموزش یک دیپلمات

۳: فصل دوم

۴: فصل سوم

۵: فصل چهارم

۶: فصل پنجم

(Visited 69 times, 1 visits today)

پاسخی بگذارید