تاریخ: ۹:۱۵ :: ۱۳۹۸/۱۱/۱۴
کتاب دیپلماسی پنهان نوشته ویلیام برنز

خاطراتی از دیپلماسی آمریکایی و بازنگری  در سیاست خارجی

معاون سابق وزارت امور خارجه آمریکا

ترجمه عبدالرضا غفرانی

فصل چهارم بخش سوم

اردن با چند جبهه رو برو بود و عبدالله در مخصمه ای قرار گرفته بودکه از هر طرف خواسته های متفاوت وکاملا متضادی از او می شد.از یک طرف او قراداد پر سود نفتی با عراق  بسته بود و از آن کشور نفت را با شرایط خوب وارد می کرد که ایالات متحده و شورای امنیت سازمان ملل متحد تلویحا با آن موافقت کرده بودند. طبعا با بالا رفتن قیمت نفت در ۱۹۹۰ اردن هر روز در فشار بیشتری قرار می گرفت.  از طرف دیگر عراق همچنین بازار بسیار خوبی برای کالاهای اردنی به خصوص مواد دارویی به شمار می آمد.مردم اردن  هم عموما همدردی با مرم عراق کرده و بسیار به آنها احساس وابستگی  داشتند و این احساس آنها در نتیجه تحریم ها علیه عراق بیشتر می شد و طبعا نفرت آنها از سیاست آمریکایی ها در منطقه فزونی می گرفت.

ملک عبدالله هیچ فکر و تصورخاصی  از صدام نداشت. او همچنان به آرامی به تبادل اطلاعات با ایالات متحده در مورد عراق ادامه می داد و از اقدام آمریکا در مناطق پرواز ممنوع بر فراز عراق حمایت می کرد اما نمی توانست عواقب سیاسی و اقتصادی داخلی  ناشی از مخالفت  با صدام راتحمل کند. کشور های عربی خلیج فارس ممکن بود نگرانی ملک عبدالله را  با تامین نفت اردن به جای عراق رفع کنند، ولی تا حدودی به دلیل ادامه دشمنی با عراق و یا موضعی که در جنگ خلیج فارس نسبت به عراق داشتند اردن هرگز این کار را انجام نداد .ملک عبدالله بر سر یک دو راهی و بن بست قرار گرفته بود.

رفتار و برخورد ملک عبدالله با رهبری عراق نومید کننده و اکثرا شگفت آور بود.یک بار ملک عبدالله در مورد یک  برخورد عجیب مطلبی به من گفت. سالها قبل و در سال ۱۹۸۰ ملک حسین شاهزاده عبدالله و شاهزاده فیصل پسران خود را برای آشنایی با پسران صدام  عدی و قُصی حسین  به عراق فرستاده بود . عدی در آن موقع در دهه بیست سن خود بود و هنوز آن بدنامی را که سالها بعد به خاطر نگاهداری قفس های شیر در کاخ خود و یا کتک زدن تیم های ورزشی به خاطر شکست در مسابقات یا ربودن و تجاوز به دانشجویان دختر در دانشگاه که چشم او را گرفته بود پیدا نکرده بود. قصی البته ظاهرا مانند عدی آنگونه تبهکار نبود، ولی قبلا به این شهرت یافته بود که واقعا پسر خلف ! پدرش در ظلم و قساوت می باشد.در روز دوم دیدار این دو شاهزاده از عراق، میزبانان آنان ، این دو را برای قایق سواری به یک دریاچه مصنوعی و ساخته دست بشر  در خارج از بغداد بردند.این دو انتظار داشتند بعد از ظهر آرامی را  خواهند داشت ولی یک مرتبه دچار یک شوک شدند و آن هم موقعی بود که “عدی” فرزند بزرگ صدام – که همیشه به دنبال ماجراجویی و هیجان بود- ناگاه تفنگ ار پی جی ۷ را در می اورد و درست به جلوی پای گارد محافظ خود که چند متر دور از او ایستاده بود شلیک می کند . در این حادثه به کسی صدمه ای نرسیده بود اما به نظر می رسید که “عدی” از این جریان هیچ ناراحت نشد و گویی این کار را برای این که یک روز بعد از ظهر را بگذرانند و در واقع آن را بخشی از سرگرمی می دانسته است انجام داده است . عبدالله و فیصل بسیار وحشت کرده بودند. آنطور که بعدا ملک عبدالله توصیف می کرد ،” من با بسیاری از رهبران هم نسل خودم در منطقه روابط و تفاهم داشته ام ولی “عدی” قطعا یکی از آنها نبوده است.

بعد از این که عبدالله به سلطنت رسید او بیش از پیش نگران جهت و سیاست ایالات متحده نسبت به عراق بود.او تردید داشت که “قانون آزاد سازی عراق” که به تصویب کنگره آمریکا رسیده و با امضا و تصویب پرزیدنت کلینتون در اواخر پاییز ۱۹۹۸  به صورت قانون در آمده بود چندان کار ساز باشد و به نظر او بیشتر به یک آرزو شباهت داشت. در این قانون تصریح شده بود که هدف ایالات متحده تغییر رژیم در عراق است. اما ملک عبدالله هیچ استراتژی الزام و اجباری در روح این قانون نمی دید- و طبعا خطر زیادی در سر راه اردن وجود داشت. او فکر می کرد که مخالفین برجسته و شاخص عراق در تبعید اکثرا فریب کار هستند و یا در بهترین و خوش بینانه ترین حالت ساده انگار می باشند.او به خصوص نسبت به “احمد چلبی ” بسیار سو ظن داشت چون او ده سال قبل از اردن فرار کرده بود و در آن موقع رییس یکی از بانک های  معتبر اردن بوده و متهم به اختلاس شده بود.

در سالهای ۲۰۰۰-۱۹۹۹پادشاه به من با نگرانی زیاد تاکید می کرد و می گفت که سیاست اعمال تحریم بر عراق شکستی برای خود ایالات متحده است چون صدام از برنامه نفت در برابر غذای سازمان ملل متحد  که برای تسکین آلام مردم عراق باید باشد سو استفاده می کند  تا قدرت خود را در عراق تحکیم بخشد.در اواخر سال ۲۰۰۰ ملک عبدالله به من گفت احتمال زیادی وجود دارد که صدام به جای این که تحریم او را از پای در آورد با یک بلای طبیعی کشته شود.

در اواخر حکومت کلینتون ، ملک عبدالله مدام این استدلال را می کرد که ایالات متحده به جای این که صدام را تضعیف کند به او کمک می کند . به او اجازه می دهد با قربانیان حکومتش در داخل بازی کرده و از اوضاع متشنج منطقه بهره برداری نماید .عبدالله معتقد بود که واشنگتن باید دست از تحریم اقتصادی و غیر نظامی عراق بردارد و در عوض اقدامات خود را در ممنوعیت ورود سلاح و تجهیزات که استفاده دو گانه دارد تشدید نماید. به  نظر او این تحریمهای هوشمندانه مشکلات و نقایص واضح و آشکاری دارند چون صدام می تواند از درآمد های نامحدود نفتی خود برای تحکیم رژیم خود استفاده نماید اما او همچنین استدلال می کرد به هر حال صدام کم و بیش همین کار را می کند و ایالات متحده باید چاره جدیدی بیاندیشد.این موضع اردن در واقع به نفع خودش بود ولی اشتباه نمی کرد.

در شرایطی که مشکل و نگرانی اردن نسبت به همسایه شرقی آن بیشتر می شد ،معضل آن کشور با مناطق غربی آن نیز روز بروز پیچیده تر می شد.در همان گفتگویی که با پادشاه انجام دادم ، او نگرانی خود را از “انتفاضه دوم” ابراز داشت، همان شورش و قیام فلسطینی ها که به دلیل بازدید تحریک آمیز آریل شارون از مسجد الاقصی چند هفته قبل صورت گرفته  بود. همان طور که ملک عبدالله خاطر نشان می ساخت صدام از نمایش زشت در ساحل غربی رود اردن سو استفاده کرد تا توجهات را منحرف سازد و فشار ها را بر خود کم کند و خصومت و دشمنی مردم منطقه را نسبت به سیاست آمریکا دامن بزند.ا ردن از نظر سیاسی  و مادی در این میان گیر افتاده بود. من در گزارشی که بعد به واشنگتن فرستادم کاملا واضح و بی پرده مجددا اشاره کردم که بسیار مهم است  که  قدمی به عقب برداشته شود و به صدماتی که وقوع فاجعه در آن طرف رودخانه اردن به کشور هایی نسبتا میانه رو مانند اردن ، – که هنوز یک کشور پیشرفته صنعتی در این منطقه در این روزها  نیست- وارد می شود توجه گردد .

هنگامی ملک عبدالله به سلطنت رسید اوضاع در آن طرف رود اردن بهتر به نظر می رسید.قرارداد “وای ریور” که پدرش با شهامت آن را به نتیجه رسانده بود و مشوق آن بود و اخرین گام  و به عبارت بهتر گامی موثر برای تشکیل دو دولت بود که در معاهدات اسلو در سال ۱۹۹۳ پیش بینی شده بود. پیشرفت در اجرای این معاهده بسیار کند و سخت بود اما در اوایل سال ۱۹۹۹ رییس تشکیلات خود گردان فلسطین کنترل خود را تا حدودی بر ۴۰ در صد ساحل غربی و اکثر نقاط نوار غزه بر قرار کرده بود. در ماه می همان سال “اِهَود باراک ” از حزب در انتخابات پارلمانی اسراییل پیروز شد و نتانیاهو را از صحنه خارج کرد، نتانیاهو کسی بود که نه ملک عبدالله و نه پدرش هیچ اطمینان و اعتقادی به او نداشتند.

در اوایل دوران وزارت امور خارجه بیکر در سپتامبر ۲۰۰۰ مذاکرات تکمیلی برای تعیین تکلیف موقعیت ساحل غربی رود اردن  و غزه انجام گردید و این در واقع آخرین دور مذاکرات برای رسیدن به اهدافی بود که در معاهده اسلو پیش بینی شده بود. اما “باراک ” تصمیم گرفت ابتدا روی مذاکره با سوریه تمرکز و کار کند .”باراک” با جریان گام به گام و به اصطلاح پیشرونده معاهده صلح اسلو موافق نبود و اینطور فکر می کرد که این معاهده هزینه سیاسی در داخل کشورش را  برای وصول به اهداف استراتژیک محدود بالا می برد و به حد اکثر می رساند. به  نظر او راه مذاکره با سوریه فرصتی به وجود خواهد آورد تا تهدید جدی علیه اسراییل ، یعنی رژیم اسد در سوریه را از سر راه بردارد و ضمنا اهرمی را بدین ترتیب برای مذاکرات بعدی با عرفات به دست آورد. با توجه به وضع سلامت حافظ اسد که اکنون هر روز بیشتر رو به وخامت می گذاشت باراک احساس می کرد که به فوریت امکان یک توافق را با اسد مورد امتحان قرار دهد.

تعجبی نداشت که فلسطینی ها از این اولویت های باراک ناخشنود شوند.آنها سالها مذاکره کرده و تعهدات خود را برای حصول توافق صراحتا بیان داشته بودند. ولی به اسد که حتی یک قدم هم بر نداشته بود با توجهی که اسراییل اکنون به او می کرد پاداش می دادند.ملک عبدالله نیز از این وضع نگران بود. او با آنکه از موافقت نامه میان سوریه و  اسراییل حمایت می کرد ولی تشکیل دو دولت مستقل بود که بیش از هر چیز برای آینده اردن اهمیت داشت. تشکیل یک دولت مستقل فلسطینی در ساحل غربی رود اردن و غزه هویت ملی اردن را در ساحل دیگر اردن  تقویت می کرد و اتحاد میان اردنی های فلسطینی ساحل شرقی و خود اردن را که پدرش سالها برای رسیدن به این هدف کار و تلاش کرده بود  مستحکم می نمود .چنین چیزی می توانست فرصتهای اقتصادی بیشتری برای اردن فراتر از امکانات ضعیفی که از موافقت نامه صلح ۱۹۹۴ با اسراییل به دست می آورد برای این کشور فراهم سازد.معذالک عبدالله تا آنجا که می توانست از مذاکرات اسراییل و سوریه حمایت کرد و این کار را با این امید انجام می داد تا گشایشی برای تسربع  مذاکرات اسراییل و فلسطینی ها  بوجود آید.

عبدالله در آوریل ۱۹۹۹ دو ماه بعد از حضور غیر منتظره حافظ اسد در مراسم تشییع پدرش به دمشق رفت. حافظ اسد نسبتا به بهبود روابط با اردن خوشبین بود ، از جمله خوشبینی او بر سر مساله غامض منابع آبی بود که سوریه در آن دست بالا را داشت و بر سرچشمه رودخانه های اردن و “یارموک” کنترل بیشتری اعمال می کرد. عبدالله در دمشق مدت طولانی با بشار اسد که جانشین حافظ اسد بود مذاکره و گفتگو کرد. در ظاهر بشار و عبدالله نقاط مشترکی داشتند. هر دو در دهه سوم زندگی خود بودند و از نسل جدید رهبران در دنیای عرب به شمار می آمدند. هر دو تجربه مشابه وغیر منتظره ای را برای رسیدن به قدرت پشت سر گذاشته بودند، بشار اسد هنگامی که برادرش باسیل در یک تصادف اتومبیل کشته شده بود بعنوان جانشین پدرش انتخاب شد و عبدالله هم در زمانی که پدرش در بستر مرگ تصمیم به تغییر جانشین خود کرد بعنوان پادشاه به قدرت رسید. هر دو خود را نوگرا و تجدد خواه می دانستند، هر چند تصویری که بشار از خود داشت کمی ضعیف تر از ملک  عبدالله بود،  بشار فارغ التحصیل در رشته چشم پزشکی از لندن بود و نقش وی در پُستِ ریاست جامعه رایانه سوریه او را در جایگاهی قرار داده بود که به وی امکان می داد در یک رژیم سرکوب گر مانند سوریه امکان شکوفایی پیدا کند.

بشار، ملک عبدالله را به مرکز قدرت علوی ها در لاتاکیا برد و ساعت ها آن ها با اتومبیل در اطراف این شهر به گردش پرداختند و در این  مدت راجع به منطقه و جهان صحبت و تبادل نظر کردند.ملک عبدالله کمی از سادگی و همه چیز را سهل و آسان گرفتن همه چیز توسط بشار اسد شگفت زده شده بود ؛ مثلا در یک جا بشار از عبدالله پرسیده بود منظور از جت زدگی و خستگی و بی خوابی ناشی از مسافرت طولانی با هواپیما چیست و بعد گفته بود طولانی ترین مدت پروازی را که او داشته از لندن به سوریه و بالعکس بوده است. معذالک ملک عبدالله می گفت که بشار ممکن است بتواند روش ها و عادات عقب مانده پدرش را ازبین ببرد و راه را برای پیشرفت در مذاکرات با اسراییل دنبال کند.چند سال بعد ملک عبدالله  با تاسف نزد من اعتراف کرد که در مورد بشار اسد خیلی شتاب زده قضاوت کرده و خیلی زود تحت تاثیر او قرار گرفته است.

در ژانویه ۲۰۰۰ ایالات متحده در “شفردذ تاون” در ویرجینیا میزبان هیت های نمایندگی اسراییل و سوریه بود.” باراک “سرپرست هیت اسراییلی بود. تیم سوریه را فاروق الشرع وزیر امور خارجه سرپرستی می کرد که رفتار بد او چندان تغییر نکرده  و موضع غیر قابل انعطاف و سازش ناپذیر او از ده سال قبل همچنان باقی مانده بود ، رفتاری که  کاسه صبر جیمز بیکر را هم در مادرید لبریز کرده بود. گفتگو های تند میان دو طرف به مدت ده روز بدون هرگونه نتیجه ای به طول انجامید. در نهایت تلاش در سطوح بالا نیز انجام شد و کلینتون در ماه مارس در ژنو با حافظ اسد که وضع سلامت او  روز بروز وخیم تر می شد دیداری کرد. حافظ اسد که قانع نبود و اطمینان نداشت که باراک تمام نقاط اشغالی در سال ۱۹۶۷ را به سوریه پس  بدهد  با از سرگرفتن هر گونه مذاکره ای با اسراییل مخالفت کرد.کلینتون به اصرار “باراک “برای اینکه  اعتباری در دوران ریاست جمهوری خود به دست آورد و آن را با یک قرارداد صلح میان اسراییل و فلسطینی ها به پایان برساند تصمیم گرفت عرفات و باراک را به کمپ دیوید دعوت کند ، جایی که جیمی کارتر بیش از بیست سال پیش توانسته بود با موفقیت انور سادات و مناخیم بگین را در آنجا پشت یک میز بنشاند و موافقتنامه ای را بین آن دو به امضا برساند.این یک قمار مهم بود . اسراییلی ها و فللسطینی ها بسیار با هم اختلاف داشتند و مواضع آن ها بسیار از هم دور بود چون معلوم نبود چه اندازه از ساحل غربی به فلسطینی ها پس داده خواهد شد و حتی اختلاف آن ها در مورد بیت المقدس و بازگشت آوارگان فلسطینی بیشتر بود . عرفات نگران این بود که او را به خاطر شکست مذاکرات سرزنش کنند و خوب می دانست تا چه اندازه نسبت به او به خاطر عمل نکردن به انتظارات ناشی از توافقات مادرید بی اعتمادی و ناامیدی وجود دارد.عرفات که به هیچ وجه ریسک دیپلماتیک نمی کرد با بی میلی و اکراه به کمپ دیوید آمده بود و فقط تا اندازه زیادی روی کلینتون حساب می کرد و همیشه این اطمینان را داشت که رییس جمهور آمریکا اگر لازم باشد می تواند هر معضل سیاسی را به نحوی حل کند و از آن عبور نماید.

برای ملک عبدالله این یک مقطع  و زمان مشکل بود. او که فقط سه سال بود که به قدرت رسیده بود می دانست نمی تواند نفوذ و موقعیت پدرش را داشته باشد ولی باطنا اهمیت موقعیت استراتژیک اردن را  به خوبی درک می کرد ضمن اینکه روابط خوب و سالمی با هر سه بازیگر یعنی ایالات متحده ، فلسطین و اسراییل داشت. برای او آنچه در کمپ دیوید می گذشت ناراحت کننده بود. البته ناراحتی او تا حدودی قابل درک و تا اندا زه ای هم اشتباه  بود. هیئت آمریکایی دقیقا و از نزدیک مذاکرات دو هفته ای در کمپ دیوید استراحتگاه رییس جمهور در خارج از واشنگتن را دنبال می کرده و زیر نظر داشتند. بازیگران اصلی عرب در این جریان که باید از عرفات حمایت می کردند فقط به اظهار نظرهای ساده اکتفا کردند و موقعی که مشورتی با آنان  می شد و نظر آنان خواسته شد کلی و مختصر با توجه به آنچه گذشته بود صحبت کرده و نظر می دادند.

مثلا در یک مورد یکی از مقامات بلند پایه دولت آمریکا در کمپ دیوید با ملک عبدالله تلفنی تماس گرفت تا از او برای تشویق فلسطینی ها برای این که انعطاف بیشتری از خود نشان دهد کمک بگیرد ولی هیچ مطلبی راجع به این که آنها در این مذاکرات می خواهند به چه چیزی دست پیدا کنند و یا آن موقع راجع به چیز صحبت کرده اند مطلبی به ملک عبدالله نگفته بود.من هم با شرمساری فراوان نتوانستم اطلاعات بیشتری در اختیار ملک عبدالله قرار دهم اما نگرانی من در مقابل مساله اصلی اهمیتی نداشت چون علی رغم تلاش فوق العاده پرزیدنت کلینتون و پیشرفت بی سابقه در مورد زمین های اشغالی و حتی موضوع پیچیده بیت المقدس، مذاکرات دو طرف به بن بست رسیده بود. مذکرات کمپ دیوید بیشتر ازمذاکرات قبلی پیشرفت کرده بود اما در نهایت بدون این که موافقتنامه ای امضا شود پایان یافت ضمن اینکه نفرت دو طرف از یکدیگر بیشتر شد.

علیرغم قول های ایالات متحده به فلسطینی ها بیشتر توجه و عنایت آمریکا به اوضاع رو به وخامت سیاسی “باراک” در داخل کشورش آن هم در آستانه و زمان دیدار کمپ دیوید معطوف بود ، تا اینکه بخواهند مثلا عرفات را مسئول شکست مذاکرات کمپ دیوید قلمدادکنند . با فوران خشم و عصبانیت فلسطینی ها و نیز دیدار اریل شارون از مسجد الاقصی در اواخر سپتامبر طوفانی دیگری برخواست و با خشونت هایی که بعد از آن به وجود آمد شورش و قیام دیگر فلسطینی ها را رقم زد. من همراه ملک عبدالله برای دیدار حسنی مبارک ، باراک ، عرفات و کلینتون به شرم الشیخ رفتیم و در این جلسه گفتگو، رهبران کشورها سعی کردند راهی برای آرام کردن تشنج پیدا کنند. ولی بی فایده بود.اسراییل مصمم بود و تاکید می کرد که خشونت هیچ نتیجه مثبت سیاسی ندارد واغلب با توسل به زور مواجه خواهد شد تا فلسطینی ها را به خانه هایشان بازگرداند.عرفات همیشه نسبت به جو عمومی فلسطینی ها حساس بود و هرگز ابایی نداشت تا به خشونت ها دامن بزند البته اگر این کار می توانست موقعیت او را به عنوان یک صحنه گردان حفظ و دست نخورده نگاه دارد و البته همیشه او دو دوزه بازی می کرد.

من و “دان کورتزر” سفیر آمریکا در مصر بسیار نگران بودیم که بالاخره کار به کجا منتهی خواهد شد.در طول چند ماه بعد ما اقدامات و گام های غیر معمول و وبی رویه ای  برداشتیم و گزارشات مشترکی را به واشنگتن فرستادیم . ما این احساس مسئولیت را می کردیم که نظرات خودمان را اگر در مورد جریان و محتوای  مذاکرات نمی توانیم بدهیم حداقل آن را از خارج از مذکرات  به اطلاع مقامات بالا برسانیم. در ماه دسامبر ما سومین و آخرین گزارش خود را به واشنگتن به این شرح فرستادیم:

” آنطور که از مذاکرات قاهره و امان استنباط می شود سیاست ایالات متحده و به طورکلی موضع ما هنوز در جهت کاملا اشتباهی پیش می رود.در شرایطی که منافع ما دقیقا زیر کنترل و در واقع ذره بین  و حمله می باشد ، ما بسیار انفعالی، واپس گرایانه و تدافعی عمل می کنیم. هیچ تضمینی وجود ندارد که یک روش بهتر و فعالتر بتواند مانع صدمات و مشکلات شود – اما برای ما روشن و آشکار است اگر ما روش و ابتکار جدیدی را در پیش نگیریم و به کار نبندیم شرایط و اوضاع  بدتر از این خواهد شد. منافع ما در کم کردن و از بین بردن خشونت ، توجه و تمرکز مجدد بر راه حل های سیاسی و حتی الامکان تنظیم چهار چوبی برای یک قرار داد  بوده و این  کاملا روشن و اشکار است. آنچه که معلوم نیست این است که ما چگونه از این مرحله به مرحله دیگر می توانیم برسیم. یک راه این است که روش “باراک” را دنبال کنیم. این ممکن است در مرحله فعلی آن چه را که او در جهت منافع تاکتیکی خود دنبال می کند به دست آورد.اما مشکل است بتوان گفت تا چه اندازه در جهت منافع ما می باشد. گزینه و یا راه دوم این است که  ببینیم تا چه اندازه در شرایط کنونی فلسطینی ها می توانند جلو بروند و با ما همراه باشند و سپس با توجه به آن بتوانیم راهی پیدا کنیم که باراک هم با آن همراه و موافق باشد. اما به نظر نمی رسد در شرایط فعلی عرفات با ما موافق و هم فکر باشد؛ با آنکه تلاشهای اردن و مصر در جلب موافقت فلسطینی ها موثر و مفید بوده و به ما کمک کرده است، کاملا معلوم نیست که در این مقطع بتواند عملا شروعی برای این کار باشد. بنابراین، وضع فعلی ،کار را به عهده ما می گذارد که حقایق را برای هر دو طرف روشن کنیم حقایقی که می تواند به حصول یک راه حل سیاسی پایدار کمک کند. همان طور که ما در گزارشات قبلی خود تاکید کرده ایم چنین کاری نیاز به یک اراده سیاسی دارد که ثابت کنیم برای هدفی که تا این اندازه برای وصول به آن در طول هشت سال گذشته تلاش کرده ایم ثابت قدم هستیم و آماده هستیم سیاست مستقل خود را اعلام کنیم.”

پیشنهاد اصلی ما این بود که برنامه و یا طرح “دیدگاه کلینتون   برای صلح “را تنظیم کرده و به مرحله اجرا در آوریم. ما استدلال کردیم که ما یک فرصت منحصر به فرد و در عین حال زودگذر را برای استفاده ازیک سرمایه شاخص و برجسته داریم و آن هم اعتبار شخص پرزیدینت کلینتون و تعهد علنی او می باشد.شخص رییس جمهور آمریکا اعتبار شخصی قابل توجهی در طول چند سال نزد طرف های اختلاف پیدا کرده است و اکنون زمان آن است که از آن استفاده کنیم. او یک نظریه کلی و جامع در مورد صلح دارد  و آن این است که باور دارد  همه طرفهای درگیر یعنی هم فلسطینی ها ، هم اسراییلیها و هم کشور های عرب را ملزم و متعهد می سازد. رییس جمهور مایل است چیز هایی را به هر یک از طرفین بگوید که ممکن است آنها نخواهند به آن گوش کنند ، اما همان حرفها بیان کننده یک راه حل معتبر و معقول است .”

نه کاخ سفید و نه وزارت امور خارجه احتمالا نیازی به گزارش ما نداشتند که مجاب و قانع شوند که طرحی را تهیه کنند که “اصول کلینتون” را بوجود آورد؛ در واقع این اصول ،پایه گذار پیشنهاد آمریکا برای یک راه حل جامع و فراگیر به منظور تشکیل دو دولت مستقل بود که در اواخر دسامبر اعلام و به دو طرف در ماه بعد اطلاع داده شد و این دقیقا کمی قبل از این بود که کلینتون کاخ سفید را ترک کند. اما اکنون خیلی دیر بود چون دوره ریاست جمهوری کلینتون به پایان رسیده بود. در واقع دو طرف مخاصمه بیشتر از همه نظراتشان از یکدیگر دور شده بود. در واقع خشونت ، خیلی سریع یک دهه تلاش سیاسی ما را از بین برد.

ملک عبدالله مانند همه ما نگرانِ بن بست در دیپلماسی و وخامت و شدیدتر شدن خشونت اسراییل و فلسطینی ها بود. او یک روز بعد از ظهر در ماه ژانویه در یک گفتگوی طولانی به من گفت،”من معمولا فرد خوشبینی هستم ولی اکنون بسیار نگران می باشم. این منطقه به طرف یک وضع و شرایط خطرناکی پیش می رود. مردم هر روز خشمگین تر می شوند و من هم جواب درست و قانع کننده ای ندارم که به آنها بدهم.”من هم هیچ اطمینان خاطری نمی توانستم به او بدهم. در گزارشی که چند ماه بعد به واشنگتن فرستادم از بروز عوامل مشکل ساز نوشتم از جمله اینکه : خشم مردم اردن روز بروز بیشتر می شود و نارضایتی بالا می گیرد در واقع این ترکیبی بود از ناراحتی مفرط از بالا گرفتن خشونت ها در سواحل رودخانه اردن ، عصبانیت مردم از سیاست های ایالات متحده ،که از نظر آنها نامتعادل و کاملا ضد اعراب است و نیز حاکی از ناخشنودی عمیق مردم از نتایج اندک اصلاحات اقتصادی  بود.

تقریبا بعد از سه سال خدمت به عنوان سفیر آمریکا در اردن من هم نگران بودم البته نه به خاطر این که رهبری ملک عبدالله در خطر باشد بلکه به خاطر فشار هایی که اردن  با آن مواجه خواهد شد و نیز  ابهامات و وضع نا معلومی که سیاست های ایالات متحده خواهد داشت. این ابهامات برای من اهمیت خاصی پیدا می کرد  و این هم در زمانی بود که کالین پاول وزیر امور خارجه دولت پرزیدنت بوش پسر  قبل از پایان ماموریتم در امان از من درخواست و در واقع سوال کرد که آیا حاضر هستم به عنوان دستیار وزیرامور خارجه درامور شرق با او کار کنم.

من هرگز بهتر از کالین پاول که برای او احترام زیادی قایل بوده و هستم کسی را سراغ نداشته ام که با او کار کنم، بنابراین بسیار خوشحال شدم چون می دانستم به دست گرفتن سکان سیاست خارجی توسط او چه اندازه مهم و موثر است. من برای “ریچ آرمیتاژ” هم احترام زیادی قایل بودم  و او را پاول بعنوان معاون وزیر خارجه منصوب کرد . من به تجربیات و اطلاعات خود در مورد منطقه و نیز مسایل سیاسی مربوط  به آن اعتماد داشتم و نگرانی از آن احساس نمی کردم؛ اما به قدرت و توان خود برای سرپرستی و مدیریت یکی از بزرگترین بخش های وزارت امور خارجه آمریکا اطمینان نداشتم . همچنین به سیاست های دولت جدید در مورد خاورمیانه اعتماد نداشته و نگران بودم که ما همانند کشتی هستیم که در آبهای به مراتب طوفانی تر و خطرناک تر در دریا به جلو می رویم ، منطقه ای که پرتشنج ترین در جهان می باشد.

اما برای من مشکل بود که به پاول جواب منفی بدهم یا دست رد  به سینه او برای خدمت در این پست حساس آن هم در این برهه حساس از زمان بزنم . من بلا فاصله پیشنهاد پاول را پذیرفتم و فقط در خواست کردم به من اجازه داده شود تا پایان سال تحصیلی فرزندانم در امان بمانم ( که البته با توجه به مراحل جلسه سنا برای تصویب انتصاب من امکان ماندن در امان وجود داشت)، ضمن این که من فرصت کافی پیدا می کردم دستیاران خود را در بخش شرق وزارت امور خارجه هم انتخاب کنم.

من در طی سالها به تجربه آموخته بودم کلید موفقیت در هر کار پر مسولیت و جالبی این است که افرادی که از من با تجربه تر و با هوش تر هستند انتخاب کنم تا با من همکاری کنند. من دقیقا اینجا یعنی بخش شرق هم همین کار را کردم و از امان در اوایل سال ۲۰۰۱ با تلفن  سه نفر از توانمند ترین کارشناسان کشور های عربی را که آنها مثل من در منطقه عربی در مقام سفارت کار کرده بودند انتخاب کردم . این افراد “جیم لاروکو” سفیر آمریکا در کویت قبول کرد که به واشنگتن برگردد و معاون اول دستیار وزیر بشود. “دیویدساترفیلد” سفیر آمریکا در بیروت که من و او سال ها با هم در مقام پایین تر با “دیک مورفی” در وزارت امور خارجه کار کرده بودیم ، که او هم بلافاصله با پیشنهاد همکاری با من موافقت کرد. “رایان کراکر ” سفیر ما در دمشق بود که کسب موافقت او بسیار سخت بود.او یکی از بهترین کارشناسان و متخصصین ما در وزارت امور خارجه بود که من تا آن موقع شناخته بودم ، چون رایان بیشتر ترجیح می داد در شرایط مشکل و خطرناک خاورمیانه کار کند تا این که خود را در پیچ و خم ها و دیوان سالاری در واشنگتن در گیر نماید.سر انجام او نرم شد و یک روز بعد از ظهر و بعد از این که دیگر من منصرف شده بودم او از دمشق به من زنگ زد . او گفت:” من با تو همکاری خواهم کرد “و این را با همان جوابهای کوتاه که شیوه بود بیان کرد .

سنا انتصاب من را تصویب کرد و من بلافاصله کار خود را در مسولیت جدید شروع کردم. قبل از اینکه امان را ترک کنیم پادشاه و ملکه من و لیزا را در تعطیل آخر هفته به بندر عقبه دعوت کردند. سه سال در اردن برای من سالهای بسیار خوب و دلپذیری بود و من به پادشاه گفتم که چه قدر خوشحال هستم که این فرصت را یافتم تا با او کار کنم و اردن برای من و خانواده ام همیشه بسیار با ارزش خواهد بود. پادشاه هم در پاسخ به من گفت:”هیچ یک از ما منتظر چیزی که به ما داده شده بود نبودیم و من بسیار افتخار دارم از کارهایی که با هم انجام دادیم و شما هم باید این افتخار را داشته باشید”.

۱: درباره مترجم

۲: فصل اول: کار آموزی : آموزش یک دیپلمات

۳: فصل دوم

۴: فصل سوم

۵: فصل چهارم

۶: فصل پنجم

۷:فصل ششم

(Visited 90 times, 1 visits today)

پاسخی بگذارید