تاریخ: ۱۱:۰۲ :: ۱۳۹۸/۱۱/۰۵
کتاب دیپلماسی پنهان نوشته ویلیام برنز

 

خاطراتی از دیپلماسی آمریکایی و بازنگری  در سیاست خارجی

 معاون سابق وزارت امور خارجه آمریکا

ترجمه عبدالرضا غفرانی

فصل چهارم بخش دوم

در اواخر ماه اوت ۱۹۹۸ شاهزاده عبدالله و همسرش من و لیزا همسرم را به یک شام خصوصی در خانه خود دعوت کردند. عبدالله شیفته غذاهای ژاپنی و خود یک آشپز ماهر در پخت این غذاها بود و در آن شب کباب “کوبه” برای ما درست کرد. در این میهمانی همه چیز ساده و بی تکلف بود و آنها مانند میزبان معمولی از ما پذیرایی کردند. میهمانان او چند نفر از اعضای خانواده سلطنتی ( برادران و خواهران عبدالله)؛ مادرش پرنسس “مونا” همسر انگلیسی دوم ملک حسین که بانویی بسیار دوست داشتنی بود و پدر او سرهنگ گاردینر یکی از کهنه سربازان جنگ جهانی دوم بود که در ایتالیا خدمت کرده بود. این اولین میهمانی از دیدار های متعددی بود که در طول چند سال بعد از آن ما با شاهزاده عبدالله و پرنسس “رینا”داشتیم، از جمله در شبهای “شکرگزاری ” که ما آمریکاییها در امان برگزار و بوقلمون برای شام تهیه می کردیم و آنها شیرینی برای دسر می آوردند. آنها خیلی راحت و ساده بودند و پرنسس “رینا” بخصوص در مورد افراد صحبت و قضاوت می کرد و شاهزاده عبدالله از داشتن خانواده خود و بیشتر شدن مسئولیت هایش در ارتش با غرور و افتخار صحبت می کرد.

با توجه به این که وضع سلامتی ملک حسین معلوم نبود و این موضوع بر همه چیز سایه افکنده بود من شدیدا تلاش می کردم تا آنجا که می توانم روابط گسترده ای چه در داخل خانواده سلطنتی و چه در جامعه اردن برقرار نمایم. من روابط خوب و راحتی با “فوزی تارانه” نخست وزیر برقرار کرده بودم، او مردی تکنوکرات و خونگرم و خوش برخورد از ساحل شرقی بود. او باطنا فردی محافظه کار ولی بسیار نگران اوضاع بد در اردن بود. وزیر امور خارجه عبدُاِله الخطیب یک دیپلمات حرفه ای و دوست بسیار خوبی بود. “ریما خلف” وزیر برنامه ریزی یکی از زنان برجسته و از مقامات شاخص دنیای عرب بود، او بانویی بسیار جذاب بود  و افکار اصلاح طلبانه  داشت. “سامیه بتیخی” رییس سازمان امنیت بود، وی فردی بسیار باهوش، زیرک و جاه طلب بود؛ شیوه زندگی او طوری بود که فقط متکی به حقوق دریافتی خود از دولت نبود. سازمان تحت نظر او از قبل یکی از شرکای ایالات متحده امریکا بود و به تدریج به صورت قدرتی پشتیبان سلطنت در آمد.

در این شرایط شاهزاده حسن سعی می کرد نشان دهد که در غیاب ملک حسین بدون اینکه بخواهد از اختیارات پادشاه استفاده کند می تواند اوضاع را اداره نماید. البته این کاری مشکل بود که بتواند توازن را میان اختیارات و اداره امور حفظ نماید. در ماه سپتامبر شاهزاده حسن موضوعاتی را که ارتش و به طور کلی نظامی ها نسبت به آن حساسیت داشتند مطرح کرد. وی ارائه بودجه ارتش را مورد سوال قرار داده و پرسیده بود که آیا تسریع در بازنشستگی مقامات عالی ارتش و باز کردن راه را برای جانشینی نسل جدید نظامیان کار درست و منطقی نیست؟ هیچ کدام از این مطالب و موضوعات غیر منطقی نبود – ولی امور ارتش به طور انحصاری در اختیار پادشاه بود و هنگامی که خبر این مطالب به ملک حسین در کلینیک مایو رسید موجب ناراحتی او شد و طبعا واکنش او این بود که مطالبی بگوید که موافق نظرات ژنرال های او باشد.

من خیلی راحت و آسان در دوران ماموریت خود در اردن به مقامات این کشور دسترسی داشتم و در مواقعی این دسترسی خیلی آسان بود. در یک مورد شاهزاده حسن از من دعوت کرد تا در یک جلسه توجیهی در مورد کمیسیون مشترک نظامی ایالات متحده و اردن شرکت کنم. البته من نهایت تلاش خود را به عمل آوردم که مانع و مزاحمتی در کار آنها فراهم نکنم، اما این یک تجربه ناخوشایند بود. شاهزاده دایم اظهار نظر می کرد  و به طور قاطع نظر می داد و گاهی حالت نصیحت پدرانه به خود می گرفت و صحبت نظامیانی را که برای توجیه او و دیگر افراد آمده بودند قطع می نمود تا بحث و استدلال آنان را زیر سوال ببرد. نظر او خیلی صریح و بی پرده بود. او می خواست نظرات را محکم و قاطع  بدهد و در عین حال نشان دهد که واقعیات نظامی را کاملا درک می کند. ولی نتوانست کار را به خوبی با نظامیان حاضر در جلسه پیش ببرد. آنها هم دندان روی جگر می گذاشتند و لابد نزد خود فکر می کردند که پادشاه هرگز مانند او با ایشان رفتار نمی کرده است.

ولیعهد به طور دائم با پادشاه در “کلینیک مایو ” در تماس بود ولی هرگز به دیدن او به آمریکا  نرفت. او فکر می کرد کارها را در کشور انجام دهد و ملک حسین هم به نظر می رسید موافق این رویه بود. اما چنین چیزی شاهزاده حسن را در وضع مطلوبی از نظر تاکتیکی قرار نمی داد، زیرا سایر اعضای برجسته خاندان سلطنت و بسیاری از افرادی که زیاد از او خوششان نمی آمد برای دیدار پادشاه در رفت و آمد به ایالات متحده بودند. رییس کل ستاد ارتش مارشال “عبدالحافظ ” در ملاقاتی که با پادشاه در پاییز همان سال داشت، از شاهزاده حسن شکایت کرده و ادعا نموده بودکه شاهزاده حسن به افسران عالیرتبه ارتش گفته است که شرایط ملک حسین برگشت ناپذیر و یا به اصطلاح خوب نیست و آنها لازم است خود را برای احتمال انتقال قدرت آماده کنند. بعدا حسن به من گفت او هرگز چنین حرفی نزده و آن را تکذیب نمود.اما همین حرف کار خود را کرده و صدمه را به حسن وارد آورده و عصبانیت شاه را افزون کرده بود. شایعاتی  به گوش می رسید که پرنسس “ثروت ” همسر شاهزاده حسن که زنی بسیار با هوش بود ولی گاه نظرات تند و افراطی پیدا می کرد همسرش شاهزاده حسن را تشویق و تحریک کرده بود تا ترتیب انتقال قدرت را سریع بدهد تا آنها پسرشان رشید را به ولایتعهدی برسانند. ملکه نور که نه با “ثروت ” و نه شاهزاده حسن میانه خوبی نداشت در تمام مدت معالجه ملک حسین، همراه همسرش بود و البته به نارضایتی همسرش از شاهزاده حسن دامن می زد.

به درخواست پرزیدنت کلینتون ملک حسین از کلینیک مایو به واشنگتن رفت تا برای تشویق اسراییل و فللسطینی ها برای حصول توافق کمک کند. این جلسه در مزرعه بزرگی در ” وای ریور ” در ساحل شرقی مریلند صورت می گرفت. پادشاه اردن تلاش بسیار خوبی کرد و نقش ارزشمندی در امضای تفاهم نامه “وای ریور” داشت که در آن اسراییل و فلسطینی ها بالاخره  موافقت کردند که ترتیبات مربوطه در ساحل غربی رود اردن را که در مورد آن سالها پیش توافق شده بود به مرحله اجرا در آورند. در همان روزی که مراسم امضای این توافق نامه در کاخ سفید انجام شد ملک حسین چند تن از مقامات برجسته اردنی را ملاقات کرده بود و از جمله آنها “عبدالکریم  کباریتی” بود. آنها نگرانی شاه را از شاهزاده حسن بیشتر کردند. ملک حسین به کباریتی گفته بود که در نظر دارد در موقع بازگشت به اردن “تغییرات عمده ای” بدهد.

من نظرات تمام افراد و شخصیت هایی را که همراه ملک حسین بودند موقعی که به امان بازگشتند شنیدم. کاملا مشخص بود که با وخیم شدن بیماری پادشاه او توجه و تمرکز خود را به تعیین رهبری آینده اردن بیشتر کرده و تغییراتی که از آن صحبت کرده بود به زودی صورت خواهد گرفت. سرعت و میزان این تغییرات به وضع سلامتی و شدت بیماری او بستگی داشت. زمانی که شاه حال بهتری داشت نسبت به امیدواری مردم اردن  خوشبین بود، ولی گزارشات پزشکی که ما از آن اطلاع پیدا می کردیم بسیار محرمانه و نا معلوم و مبهم بود.

حسن بسیار نگران سلامت برادرش بود و هر روز از ناخرسندی پادشاه نسبت به عملکرد خود نیز نگران تر می شد. یک روز او، من و “راب ریچر”  رییس بخش “سیا” در سفارت را بعد از این که قرارداد “وای ریور” امضا شده بود به شام دعوت کرد و خیلی مودبانه در پی گرفتن اطلاعات در مورد سلامت و مواضع پادشاه از ما بود. من بسیار محتاط بودم و در واقع بسیار خطرناک بود که وارد مبحثی شویم که با یک تصمیم اساسی و مشکل پادشاه ارتباط داشت. البته گزارشات بی اساسی در مطبوعات بریتانیا منتشر شده بود که که دولت ایالات متحده دیگر به شاهزاده حسن اعتمادی ندارد. ما خیلی سریع آن اخبار را تکذیب کردیم، و مادلین آلبرایت وزیر امور خارجه حتی با شاهزاده حسن تماس گرفت و به او اطمینان داد که چنین چیزی صحت ندارد. به علاوه من هنوز کاملا مجاب نشده بودم که پادشاه، حسن را بر کنار کند. به نظر من در این موقع نقش ما در چنین موقعیت حساسی این بود که تعهد همیشگی خود را به پادشاه و کشور اردن قویا به آنها نشان داده و بر آن تاکید نماییم. در واقع این دعوای داخلی را اداره کرده و جناح خود را روشن و باز نگاه داریم.

واشنگتن از من قویا پشتیبانی می کرد. فقط در نوامبر و دسامبر دیدارهایی توسط مادلین آلبرایت و بیل کوهن وزاری خارجه و دفاع از امان صورت گرفت و “جورج تنت” رییس سیا نیز  از این کشور دیدن نمود. من به دولت آمریکا اصرار داشتم که الان بهترین موقع است که ما روی اردن سرمایه گذاری کنیم؛ اگر بیماری حسین بد تر شود باید حمایت و پشتیبانی بیشتری از اقتصاد و امنیت اردن به عمل آوریم و این ما را در جریان انتقال قدرت در موضع قوی تری قرار خواهد داد تا این که بخواهیم بعدا خود را با تحولات این کشور تطبیق دهیم و در مورد آن اقدام کنیم. کاخ  سفید دادن کمک و بسته های کمکی و سایر اقدامات احتیاطی را شروع کرد تا پول اردن را تقویت کند و از بحران اقتصادی جلوگیری نماید.

در اوایل ژانویه ۱۹۹۹ جریان معالجه ملک حسین در کلینیک مایو تمام شده بود و چند هفته زمان لازم بود تا معلوم شود که پیوند مغز استخوان سرطان او را معالجه کرده است یا خیر ولی انتظار و امید مردم نسبت به بهبودی او بسیار بالا بود. من قبل از این که او ایالات متحده را ترک کند  بعد از تعطیلات سال نو به دیدن او رفتم. پادشاه را در خانه او که از چند سال پیش خریده و در حومه مریلند و در یک منطقه جنگلی و پر درخت، مشرف به رودخانه “پاتاماک قرار داشته و منظره آن از آن جا بسیار زیبا بود، ملاقات کردم. آن روز زمستانی هوا سرد و ابری بود ولی منظره رودخانه از لابلای درختان کاملا باز و روشن بود. پادشاه ضعیف و در زیر لباس ضخیمی که بر تن داشت کمی لرزان  به نظر می رسید. او به من گفت،”خیلی مشتاقم به کشورم باز گردم. مدت زیادی است که از کشور دور هستم و کار های زیادی است که باید انجام دهم.”

من موفقیتی را که در “وای ریور ” به دست آورده بود به او تبریک گفتم. او لبخند غم انگیزی به لب آورد و شک و تردید خود را به نتانیاهو و نیز یاسر عرفات بیان داشت، ولی گفت او به پرزیدنت کلینتون بسیار اعتقاد دارد. او ادامه داد ” بسیار خوب خواهد بود که پس از بازگشت به اردن با شما کار کنم. من زمان زیادی دارم تا راجع آینده فکر کنم، البته من نمی دانم در این دنیا چه قدر زمان در اختیار دارم ولی کارهایی است که من حتما باید انجام دهم.” دیگر او چیزی نگفت و فقط خاطر نشان ساخت که او نمی خواهد که انجام کار ها زیاد طول بکشد. من به امان بازگشتم و مطمئن بودم که تغییراتی در جانشینی او در راه است. در ۱۹ ژانویه صدها هزار نفر از مردم اردن در خیابان ها صف کشیده بودند تا از پادشاه استقبال کنند. روز بعد ملک حسین در مصاحبه ای که با کریستین امان پور گزارشگر سی ان ان انجام داد برای اولین بار علنی به اطلاع عموم رسانید که تغییراتی در اردن صورت خواهد گرفت. پادشاه دیدار خود با شاهزاده حسن را لغو کرد و حسن به خوبی می دانست که این کار به چه معنی است. من حسن را بعد از ظهر روز ۲۱ ژانویه ملاقات کردم و او به من گفت پرنسس “باسمه”  تنها خواهر او و پادشاه به دیدن وی آمده و به او گفته است که او از ولایتعهدی کنار گذاشته خواهد شد. او بسیار عصبی و نگران بود او کفت،” من نمی دانم  چرا پادشاه این اندازه از من ناراحت و عصبانی است.”مع ذالک او تصمیم پادشاه را با آرامش و وقار قبول کرد و از آن عبور نمود.

سر انجام در شب ۲۲ ژانویه پادشاه به حسن گفت که او تصمیم دارد جانشین خود را تعویض کند. قبلا در همان روز پادشاه به شاهزاده عبدالله گفته بود که او ولیعهد خواهد شد. در ۲۵ ژانویه پادشاه به طور کلی و تلویحا در نامه ای عدم رضایت خود را از حسن اعلام کرد. معالجات او نتیجه مطلوب را نداده و او ناچار شد روز بعد و برای آخرین تلاش برای نجات جان خود و دومین پیوند مغز استخوان به مایو باز گردد.

شاهزاده عبدالله در سن سی و هفت سالگی می رفت که به پادشاهی اردن برسد و این در حالی بود که بیست سال بزرگتر از پدرش در زمانی که ملک حسین فقط ۱۷ سال داشت به این مقام می رسید. در این زمان اردن به مراتب با ثبات تر از آن موقع بود، اما چالش ها و مشکلات زیادی در افق آینده این کشور و یا این منطقه خطرناک دیده می شد. شاهزاده عبدالله به خوبی می دانست چگونه باید کار ها و اداره امور کشور را بیاموزد ولی به نظر نمی رسید ترس و نگرانی داشته باشد. مادلین آلبرایت در ۲۸ ژانویه دیداری کوتاه از امان داشت و به شاهزاده عبدالله اطمینان داد که ایالات متحده از اردن حمایت خواهد کرد. من چند روز بعد شاهزاده حسن را ملاقات کردم. اکنون دیگر افراد زیادی با او دیدار نمی کردند و او با قاطعیت می گفت که او انتظار نداشته است که اکثریت مردم خواستار برکناری وی باشند. او از این که جریانات و شرایط و حوادث علیه او شکل گرفته است بسیار ناراحت بود و نمی توانست دریابد چرا شرایط به این نحو رقم خورده است اما هیچ علاقه ای نداشت که کسی نسبت به او دلسوزی کند و یا اظهار تاسف نماید. به او گفتم من واکنش و رفتار و طرز عمل او نسبت به این جریانات را تحسین می کنم و واقعا هم تحسین می کنم و این را جدی و از صمیم قلب می گویم. شاهزاده حسن طی سالها در مقام ولیعهدی خدمت کرده و بیشترین خدمت را هم برای آینده اردن به عمل آورده بود اکنون باید تلاش می کرد  یاس و نا امیدی خود را از وضعی که برای او پیش آمده بود از میان ببرد و دوباره خود را پیدا کند.

دومین عمل پیوند مغز استخوان ملک حسین موفقیت آمیز نبود و او اکنون برای آخرین بار مجددا به کشورش باز می گشت. هنگامی که هواپیمای حامل او در امان به زمین می نشست ملک حسین از هوش رفته و تمام ارگآنهای حیاتی او از کار افتاده بود. آخرین تلاش شجاعانه ای که او در مورد خودش و اردن کرد این بود که علیرغم پیش بینی پزشکان،  سه روز دیگر توانست به زندگی خود ادامه دهد. به طوری که من در تلگرافی که به واشنگتن مخابره کردم نوشتم پادشاه چه به هوش باشد و چه بی هوش – حال چه سی ان ان و چه ناظرین خارجی بگویند و یا متخصصین پزشکی و یا هر کس دیگری اظهار نظر کند – این شاه است که تصمیم می گیرد که زمان رفتن خود را تعیین کند. او دورانی پر از فراز و نشیب را گذرانده و با آنها مقابله کرده بود. جان فاستر دالس اولین نفر از افراد بی شماری بود که او  و اردن را دست کم گرفته بود. شایان یاد آوری است اکنون زمانی است که  ما  چگونه می توانیم به اردن بدون ملک حسین بیاندیشیم.

روز ۷ فوریه ملک حسین از دنیا رفت، این هم روزی مانند روزهای سرد و بارانی دیگر در امان  بود و این هم نشانه سردی و یاس مردم اردن به خاطر از دست دادن رهبر خود بود. من در این روز به تمام اطاق های سفارت رفتم و با کارکنان محلی اردنی چه انفرادی و چه به طور جمعی صحبت کردم و آنها را تسلی دادم. قطعا این واقعه برای آنها ضایعه بزرگی بود که تا آن موقع آنها با آن روبرو شده بودند. بسیاری از آنان اشک در چشمانشان جاری بود من می خواستم که آنان بدانند که می توانند روی دوستی آمریکا حساب کنند. کمی بعد در آن روز با ملک عبدالله پادشاه جدید مجددا صحبت کردم. او غمگین ولی کاملا بر خود مسلط بود چون خود را برای مراسم تشییع پدرش، که بعدا بزرگترین “مراسم تشییع قرن “لقب گرفت، آماده کند، طبق دستور ات و سنت اسلامی این کار باید تا بیست و چهار ساعت بعد از درگذشت پدرش انجام می شد.

واقعا مراسم و منظره فراموش نشدنی بود. ۷۵ کشور نماینده به این مراسم فرستاده بودند. پرزیدنت کلینتون همان شب به امان برای شرکت در این مراسم پرواز کرد، بانوی اول آمریکا و سه رییس جمهور سابق نیز او را در این سفر همراهی می کردند- جورج بوش پدر، جیمی کارتر و جرالد فورد. من نمی توانم تصور کنم که آمریکا برای فرد دیگری تا این اندازه احترام گذاشته و کسی را تکریم کرده باشد. رهبران سایر کشور ها که به این مراسم آمده بودند نیز به همین اندازه برای پادشاه فقید اردن احترام قایل شدند. در کاخ “رَغَدان” منظره و صحنه غیر معمولی به وجود آمده بود، زیرا شگفت آور بود که تعدادی از هم پیمانان که تا آن موقع من دیده بودم و نیز کشور هایی که رقیب و دشمن یکدیگر بودند در این مکان و در کنار هم جمع شده بودند و این کاملا مشخص بود.

در یک گوشه، هیئت اسراییلی به رهبری نتانیاهو نخست وزیر بودند که او چپ چپ به گوشه دیگر که حافظ اسد ایستاده بود می نگریست، حافظ اسد کسی که سلامت او روز به روز بدتر می شد ولی البته از روی کنجکاوی و برای این که ستایش و تقدیر خود را از رهبر خاندان هاشمی نشان دهد آمده بود، خاندانی که او سالها می خواست و به سختی تلاش می کرد آن را ریشه کن کند. کمی آن طرفتر از هیئت اسراییلی خالد مشعل ایستاده بود که همین سال قبل توطئه تروری که می خواست در امان انجام دهد توسط “موساد”خنثی شده بود. عرفات دوستانه با حسنی مبارک صحبت می کرد. طه معین الدین معروف معاون رییس جمهور عراق به نمایندگی از طرف صدام حسین شرکت کرده بود، که همین یک ماه پیش صدام به صورت علنی از ملک حسین به عنوان یک “سلطان خُرد و کوچک” نام برده بود. یکی از پسران معمر قذافی هم که از طرف پدرش آمده بود مشغول گفتگو با شاهزاده عبدالله ولیعهد عربستان سعودی بود، که پدرش کمی بعد قصد کشتن او را نمود. تونی بلر نخست وزیر و پرنس چارلز ولیعهد انگلستان هم از لندن  و ژاک شیراک رییس جمهور فرانسه نیز برای شرکت در این مراسم آمده بودند.

حتی بوریس یلتسین با آن که بیمار و نیز بی حال و گیج بود به این مراسم آمده بود در حالی که در گوشه ای ایستاده بود و دو نفر از همکارانش دست او را گرفته بودند که به زمین نیفتد- و هدفش از آمدن به این مراسم این بود که چنین گرد همایی از همتایان خود را از دست ندهد. بیل کلینتون تا آنجا که می توانست سعی می کرد در آن جمع فعال باشد، او دست و بازوی همتایان خود را می فشرد و اعضای خانواده سلطنتی را تسلی می  داد. در اوایل عصر مراسم ساده تشییع و خاکسپاری تمام شد، هواپیمای حامل رییس جمهور امریکا امان را ترک کرد، و سایر هیت ها به کشورهای خود بازگشتند. مردم اردن هم باقی ماندند تا شاهد دنیای پیچیده ای که در مقابل آنها قرار داشت باشند، در حالی که تنها رهبری را که تا آن موقع می شناختند دیگر در میان آنها نبود.

پرزیدنت کلینتون یک لحظه و در موقعی که او را تا پای پلکان هواپیما، که او را به واشنگتن باز می گرداند، همراهی و مشایعت می کردم من را به کناری کشید  و به من گفت ” در چند ماه آینده باید همچنان به مقامات اردنی مجددا اطمینان دهی و من روی کمک تو به حمایت خودمان از مردم اردن حساب می کنم فقط به ما اطلاع بده که چه چیزی احتیاج داری.” واقعا کلینتون تا آنجا که توانست روی این قول و وعده خود ایستاد و در طول دو سال بعد ایالات متحده توجه خاص و دقیقی نسبت رفاه مردم اردن مبذول داشت. من هم هر آنچه را می دانستم و چیزهایی را که در طول سالها آموخته بودم و ارتباطاتی که چه در قوه مجریه و چه قوه قضاییه پیدا کرده بودم به کار گرفتم تا در جهت منافع و حمایت مردم اردن از آن استفاده کنم. من بسیار محتاط بودم تا در مورد خطراتی که ملک عبدالله با آن روبروست مبالغه نکنم، اما مصمم بودم تا هر امکانی را برای نشان دادن حمایت آمریکا به کار گیرم.

من بر این اعتقاد بودم که این کار واقعا به نفع ما می باشد. من کمی بعد از به قدرت رسیدن ملک عبدالله در گزارشی که به واشنگتن مخابره کردم نوشتم”ما منافع عظیم سیاسی و جغرافیایی در یک اردن قوی به عنوان شریک خود داریم به ویژه آنکه این کشور در خاورمیانه دارای مرکزیت می باشد. اگر ما چنین شریکی نداریم باید یکی برای خودمان به وجود آوریم.”

یک روز قبل از مراسم تشییع ملک حسین پرزیدنت کلینتون طی بیانیه ای اطمینان خود را از وضع اقتصادی اردن اعلام داشت و تایید کرد که از کنگره درخواست یک کمک ۳۰۰ میلیون دلاری نظامی و اقتصادی برای این کشور نموده است. او قول داد و در واقع تعهد کرد که با همکاری کشور های جی ۷ و شرکای عرب در خلیج فارس حمایت بیشتری از اردن به عمل آورد و از جمله اقداماتی برای تسهیل بازپرداخت بدهی ۷ میلیارد دلاری این کشور فراهم نمایند. او همچنین گفت که با کمک بانک جهانی و صندوق بین المللی پول سعی خواهد کرد کمک های بیشتری را فراهم نماید.

دادن اطمینان از طرف پرزیدنت کلینتون این کمک را کرد که ارزش دینار اردن ثابت بماند و از نوسان آن جلوگیری شود، چیزی که مقامات این کشور به شدت نگران آن بودند. همچنین این اقدام به پادشاه جدید هم کمک کرد که امکان و قدرت بیشتری پیدا کند، در واقع هوای تازه ای برای تنفس برای او جهت بهبود وضع اقتصادی به وجود آورد.

درماه های بعد دولت آمریکا مقادیر قابل توجهی گندم به اردن به صورت کمک صادر کرد. ضمنا “برنامه آزاد تجاری و صنعتی” را در این کشور توسعه داد، که این امکان را می داد تا در این منطقه آزاد کالا های ساخت اردن به ایالات متحده صادر شود، البته ۸ در صد این کالا ها توسط اسراییل می بایستی تولید شود ( یک نمونه آن خط تولید چمدان در منطقه بازار آزاد شمال اردن بود که دسته های پلاستیک چمدان را تا در صد مذکور اسراییل تولید می کرد). در سال ۲۰۰۰ در حدود ۴۰۰۰۰ شغل جدید در منطقه بازار آزاد ایجاد شد. برنامه بلند پروازانه دیگر برای اردن این بود که بنا به درخواست آن کشور ما کاملا از الحاق اردن به سازمان تجارت جهانی حمایت کردیم و این کشور در بهار همان سال رسما به این سازمان ملحق شد. این نخستین گام اساسی برای مذاکره پیرامون قرارداد تجارت آزاد با یک کشور عرب بوده و چهارمین قراردادی به شمار می رفت که ایالات متحده در جهان با کشور دیگری امضا کرده بود.

هنگامی که پرزیدنت کلینتون و ملک  عبدالله سرانجام در اکتبر ۲۰۰۰ قرارداد تجارت آزاد را امضا کردند، این واقعه نشانه اعتمادی بود که نسبت به اردن نه تنها از نظر سیاسی بلکه اقتصادی به وجود آمده بود. به غیر از تاثیری که این قرارداد داشت و اطمینان ایجاد می نمود که تجار آمریکایی می توانند به رقابت سالم و منصفانه ای در این زمینه بپردازند، این اطمینان هم وجود داشت که قرارداد مذکور عواقب و آثار زیادی در اقتصاد بزرگ ایالات متحده به وجود نمی آورد. در عوض این عمل اردن را از نظر روانی و مادی تقویت می کرد. به دلیل برنامه بازار آزاد و قرارداد تجارت آزاد بود که صادرات اردن به ایالات متحده از ۹ میلیون دلار در سال ۱۹۹۸ به یک میلیارد دلار در سال ۲۰۰۴ رسید. کمک های سالانه ایالات متحده هم به میزان قابل توجهی افزایش پیدا کرد و از ۷ میلیون دلار در سال ۱۹۹۶ به ۹۵۰ میلیون دلار در سال ۲۰۰۳ رسید، به طوری که اردن سومین دریافت کننده بزرگ کمک های ایالات متحده در جهان شد.

در این میان ملک عبدالله در مسئولیت جدید خود با انرژی و تلاش زیادی شروع به کار کرد. او خیلی زود هر گونه شک و تردید را نسبت به عدم تجربه خود از بین برد و قدرت و پویایی خود را در رهبری چه در داخل و چه در خارج نشان داد. او به خوبی می دانست که حسن نیت و علاقه و همدردی فراوانی که جهان در مورد مرگ پدرش کرده بود دیری نخواهد پایید. بدون این که توجهی به خاطره بد جنگ خلیج  فارس و امتناع پدرش در پیوستن به ائتلاف عملیات صحرا داشته باشد، او روابط با سعودی ها و کویت را بهبود بخشید و با رهبران جدید بحرین و امارات عربی متحده ارتباطات راحت و دوستانه ای بر قرار کرد. او همچنین بدون اینکه به روابط متشتج و پر رقابتی که مناسبات پدرش با رهبرانی مانند حافظ اسد شکل داده بود توجهی نماید، مناسباتش را با سوریه و سایر همسایگان عرب تحکیم بخشید. عبدالله در اولین سال حکومت خود از هفت کشور عضو جی ۷ دیدار کرد و از جمله سفر بسیار پر باری به ایالات متحده داشت که در این سفر با مهارت بیشتری نسبت به پدرش با کنگره آمریکا ارتباط بر قرار کرد و در جلب کمک های آمریکا به کشورش تردیدی به خود راه نداد.

در داخل کشور هم ملک عبدالله از خود شخصیتی جذاب، با تدبیر و با درایت  نشان داد و ثابت کرد که می تواند به عنوان یک نیروی عامل اتحاد عمل نماید. چه از نظر شخصیتی و چه از نظر عملی او کار خوبی را با رهبران عصبانی و خشمگین در ساحل شرقی اردن شروع کرد و توجه و حمایت بسیاری از سرمایه داران بخش خصوصی را در اردن به افکار و نظرات و روشهای نوگرایی و تجدد طلبی خویش  جلب کرد. افرادی که در بخش خصوصی بودند تا آن موقع تحرک زیادی نداشتند و در محیط کوچک اردن اهل خطر کردن در تجارت نبودند. عبدالله می توانست به وفاداری ارتش اردن که بیست سال در آن خدمت کرده بود اطمینان داشته باشد. او همچنین سعی کرد فضای خوب و صمیمانه ای به عنوان یک بزرگتر که حالت شیخوخیت داشته باشد البته با آرامی و زحمت در اداره  “زرقا” و سایر مناطق فقیر نشین کشور به وجود آورد.

شاهزاده حسن هرگز ناراحتی و ناامیدی خود را از برکناریش بروز نداد و موقعیت و شخصیت خود را مانند همیشه حفظ کرد.”سامیه بطیخی” همچنان در پست خود در سازمان امنیت باقی ماند ولی او همچنان می خواست خود و کارش را بزرگتر از آن که بود جلوه دهد، “عبدالریوف رواطبه” شهردار سابق امان که به اسب جنگی و چموش ساحل شرقی معروف بود به نخست وزیری رسید.

“رواطبه” که چندان تمایلات اصلاح طلبی نداشت و بیشتر یک محافظه کار به شمار می آمد، بیشتر طرفدار تمایلات و گرایش های قدیمی بود و در کنار”عبدالکریم کباریتی” کار می کرد که شخص اخیر بیشتر به اصلاحات فکر می کرد و اهل خطر کردن بود و اکنون در سمت رییس دربار سلطنتی خدمت می کرد. در واقع وجود این دو نفر در کنار هم نوعی توازن در امور دولتی به وجود می آورد. کباریتی پادشاه را تشویق به انجام اصلاحات می کرد و این دو نفر توانستند اصلاحاتی را انجام داده و تغییراتی ایجاد کنند؛ از جمله اقدمات آنها خصوصی کردن بخش ارتباطات و تله کومونیکاسیون و شرکت های متعدد دیگر، تصویب قانون حمایت از حقوق  مالکیت معنوی، ایجاد یک شورای مشورتی اقتصادی و اقدام به جلب سرمایه در زمینه تکنولوژی اطلاعات را می توان از جمله این اقدامات بر شمرد. خود پادشاه هم از ابتدا به خود تردیدی راه نداد و آستین ها را بالا زد و وزرای خود را به انجام برنامه ریزی و طرح برنامه های اجرایی تشویق کرد. این کاری بود که تا آن موقع در اردن سابقه نداشت.

ملاقات و صحبت با پادشاه بسیار آسان بود و ما به دفعات یکدیگر را چه در دفتر کار او و یا در خانه اش در امان و یا به مناسبت هایی در اطراف امان ملاقات می کردیم. البته من سعی می کردم وقت او را نگیرم و از دسترسی آسان به او سو استفاده ننمایم. همچنین خیلی دقت می کردم در دیدار ها و روابطم با اعضای خانواده سلطنتی و مقامات بلند پایه دولتی و گروه دیگری از افراد نوعی تعادل بر قرار کنم و دقیقا مراقب باشم و ببینم در این دوره پیچیده تغییر و تحول چه می گذرد و مشکلات پیش رو چیست.

داشتن “تعصب و گرایش و علاقه به  محل ماموریت ” یک مشکلی است که در میان دیپلمات ها همیشه وجود داشته و در واقع منظور از این تعصب این است که یک دیپلمات به تدریج و آهسته منافع کشوری را که در آن ماموریت دارد با منافع کشور متبوع خویش در هم می آمیزد. یکی از علایم این تعصب چشم بستن عمدی به روی نقایص آن کشور است، که این حالت به دلیل دسترسی داشتن  به مقامات آن کشور و نفوذ و قدرتی که دارند تشدید می گردد. در مدت ماموریتم در اردن تلاش زیادی کردم که این احساس را از خود دور سازم، ولی همیشه موفق نبودم. من همواره به روشنفکران و منتقدان اردن و انتقادات آنها گوش می کردم و همواره روی رکود اقتصادیِ  همراه با تورم این کشور، فسادی که با معیار های این منطقه کمتر بود ولی به هر حال در کشور فرا گیر بود، سرکوب سیاسی که آن هم در مقایسه با همسایگان اردن کمتر بود مع ذالک هم چنان وجود داشت، دستگاه امنیتی که بر اردن مسلط بود که البته این دستگاه شریک با ارزشی برای ایالات متحده به شمار می رفت و خشونت کمتری در مقایسه با اکثر کشورهای منطقه داشت ولی به هر حال مشکل ساز بود، توجه و تمرکز خاصی داشتم. من اطمینان دارم که گاه در مورد قضاوت هایم نسبت به اردن تعدیل می کردم و در واقع کوتاه می آمدم. ما منافع زیادی در اردن آن هم در دوره انتقال قدرت از ملک حسین به ملک عبدالله داشتیم و در منظقه ای بودیم که کاستی ها و مشکلات نسبی و موفقیت ها  اندک بودند و من هیچ تردیدی نسبت به لزوم و ارزش حمایت خود از اردن نداشتم.

در گزارشی که در اوایل سال ۲۰۰۰ به واشنگتن مخابره کردم نوشتم :” اگر شما یک سال قبل از اکثر مردم اردن سوال می کردید در حالی که ملک حسین در حال مرگ بود آنها وضع اردن را چگونه می دیدند، شاید عده کمی از آنان امیدی به بهبود اقتصادی و موفقیت های دیپلماسی این کشور در منطقه آن هم توسط ملک عبدالله داشتند، کسی را که عده کمی از مردم اردن می شناختند.” در این گزارش همچنین اضافه کردم که بی اغراق باید بگویم ملک عبدالله بیش از آنچه که در یک دهه گذشته اصلاحات اقتصادی صورت گرفته، در شش ماهه حکومت خود کار انجام داده است. اما بلافاصله این را هم خاطر نشان کردم که دوران سخت نیز در راه است و بزودی فرا می رسد. در این گزارش تاکید نمودم اگر او به وعده های خود عمل کند و مشکلات را با موفقیت در اولین سال حکومت خود حل کند، قادر خواهد بود نتایج ملموس اصلاحات اقتصادی را نشان داده و یک سیستم سیاسی قوی و محکم را پایه گذاری کرده و اساس و پایه ای بلند مدت برای تامین منافع اردن آن هم در منطقه ای که در آستانه تحولات است به وجود آورد.

علیرغم مهارت ملک عبدالله در انجام خط مشی های سیاسی، منطقه خاورمیانه که اردن هم در آن بود یک لانه زنبور و یا به عبارت بهتر یک انبار باروت به شمار می آمد. کمی بیش از یک دهه قبل از بهار عربی، نیروهای اجتماعی و  اقتصادی که در قشر پایین این منطقه بودند قدرت پیدا می کردند و قدرتشان هر روز بیشتر می شد. در گزارشی که در آوریل ۲۰۰۰  به واشنگتن مخابره کردم چنین استدلال کردم،” جهانی شدن، تحولات تکنولوژیکی، و امکان دستیابی به رسانه های آزاد و گسترش آنها فقط فشار بر حکومت ها و رژیم های خودکامه را که از نظر تاریخی منفور هستند بیشتر خواهد کرد – و این امر حتی در مورد حکومت خاندان هاشمی که نسبتا معتدل تر بوده و دولت سازگاری بیشتری با مردم داشته و تحمل مخالفت ها و انتقادات را دارد نیز صدق می کند. در آینده نزدیک دشمنان و نیروهای مخالفی در همسایگی اردن خواهند بود و یا به وجود خواهند آمد و لذا انتظار می رود که مشکلات بیشتری هم به وجود آید. در میان آن مشکلات، دو معضل پیچیده وجود دارد: یکی صدام حسین در عراق است که در جنگ خلیج فارس به شدت زخم خورده است ولی همچنان مشکل پیچیده ای برای اردن به حساب می آید، و دیگری روابط شکننده اسراییل و فلسطینی ها است که در آن طرف اردن واقع شده اند.

در پایان جنگ خلیج فارس در بهار ۱۹۹۱ ایالات متحده در تلاش برای مهار صدام حسین، حمایت از کرد ها و ممانعت عراق از تهدید همسایگان خودش بوده است. شورای امنیت سازمان ملل متحد پرواز بر فراز مناطق شمال و جنوب عراق را ممنوع کرده و این کار به عهده ایالات متحده گذاشته شده است و البته هزینه قابل ملاحظه ای هم برای ما داشته است. یک گروه ناظر سازمان ملل متحد نیز ایجاد شده تا به این سازمان بین المللی کمک نماید تا اطمینان حاصل شود صدام به تعهدات بین المللی خود برای نابود کردن بقیه سلاح کشتار دسته جمعی و نیز موشک های بالستیک با برد بیش از ۹۰ مایل آن کشور عمل کند. تحریمهای شدید اقتصادی نیز برای واداشتن صدام حسین به انجام این تعهدات همچنان بر قرار بوده است.

بی تردید کار در این شرایط و مدیریت آن در این مقیاس بزرگ مشکل بود. در ابتدای دولت بیل کلینتون صدام حسین توطئه ای را برای ترور جورج بوش معاون سابق رییس جمهوری آمریکا در کویت تدارک دیده بود که نافرجام ماند. کلینتون به تلافی آن دستور حمله  موشکی  به عراق را داد. با گذشت چند سال صدام گاه گاهی  دست به اقداماتی علیه آمریکا در منطقه پرواز ممنوع می زد و البته با پاسخ آمریکا روبرو می شد. عراقی ها با شیوه ” فریب و فرار” در ارتباط با وظایف هیئت ناظر سازمان ملل متحد باعث خشم آمریکایی ها می شدند – در واقع برای مدت طولانی از دادن اجازه به این هیئت سازمان ملل برای دسترسی به سایت های موشکی خودداری می کردند و علیرغم فشار های شدید حاضر به دادن هیچ گونه امتیازی برای بازدید از این سایت ها نبودند و لذا وضع متشنجی را به وجود آورده بودند. صدام هشت را منطقه که در آن هزار ساختمان داشت به عنوان کاخ و محوطه ریاست جمهوری اعلام کرده بود و آن را معاف از بازدید هیئت می دانست. در دسامبر ۱۹۹۸ ایالات متحده “عملیات روباه صحرا”را با حملات موشکی و هوایی علیه اهداف عراقی و برای تنبیه صدام حسین به خاطر سرپیچی از قواعد و مقررات بین المللی انجام داد.

لینک سایر بخش های کتاب

۱: درباره مترجم

۲: فصل اول: کار آموزی : آموزش یک دیپلمات

۳: فصل دوم

۴: فصل سوم

۵: فصل چهارم

۶: فصل پنجم

۷:فصل ششم

(Visited 116 times, 1 visits today)

پاسخی بگذارید