تاریخ: ۱۳:۳۷ :: ۱۳۹۸/۱۰/۲۲
کتاب دیپلماسی پنهان نوشته ویلیام برنز

کتاب دیپلماسی پنهان نوشته ویلیام برنز

خاطراتی از دیپلماسی آمریکایی و بازنگری  در سیاست خارجی

 معاون سابق وزارت امور خارجه آمریکا

ترجمه عبدالرضا غفرانی

فصل چهارم بخش اول

 دوران تحول در اردن

   قدرت مشارکت

حال ملک حسین بسیار بد به نظر می رسید. صورت او کشیده و سفید، چشمانش همانند آسمان ابری آن روز سرد امان در ماه ژانویه تار بود. پادشاه اردن تقریبا به اواخر مبارزه خود با بیماری سرطان رسیده و بیمار و درمانده شده و عازم “مینوستا ” و بیمارستان کلینیک مایو برای پیوند مغز استخوان بود. “لیزا “همسرم و من و تعدادی از مقامات عالی رتبه اردن در فرودگاه حضور پیدا کرده بودیم تا پادشاه را مشایعت کنیم. جو بسیار سنگین و توام با انتظار و نگرانی بود. مردم اردن بعد از تقریبا نیم قرن که ملک حسین رهبری این کشور را به عهده داشت اکنون کم کم رهبری را از دست می دادند که در تمام زندگی خود فقط اورا می شناختند.

صف کوتاهی از مشایعت کنندگان تا پای پلکان هواپیما در فرودگاه تشکیل شده بود. ملک حسین آرام، و در حالی که با ناراحتی فراوان به عصایی تکیه کرده بود راه می رفت. صدای او بسیار آهسته و خفه، اما همچنان آرام و مهربان و با وقار بود. من به او گفتم او در قلب ما جای دارد و برایش دعا می کنیم و اینکه او و کشورش اردن می توانند روی حمایت ما با اطمینان حساب کنند. او دست من را فشرد و خم شد و آهسته چند کلمه تشکر و سپاس در پاسخ به من گفت.

ملکه نور در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود در کنار ملک حسین، خسته و غمگین بود ولی به سختی سعی می کرد لبخند بزند. شاهزاده عبدالله و همسرش “رانیا” همراه ملک حسین و ملکه نور بودند و آنها کمی شگفت زده شده بودند، چون اطلاع پیدا کرده بودند که در چند روز آینده شاهزاده عبدالله ولیعهد و همسرش به عنوان شاهزاده خانم معرفی خواهند شد – و بزودی به عنوان پادشاه و ملکه اردن زندگی جدید خود را شروع خواهند کرد.

بعد از این که هواپیمای ملک حسین پرواز کرد، تعدادی از افراد گارد سلطنتی – که از قبایل طرفدار پر و پا قرص او بودند آرام شروع به گریستن کردند. یکی از مقامات قدیمی در بار سلطنتی موقعی که من در حال ترک فرودگاه بودم بازوی من را گرفت و پرسید، ” فکر می کنید دو باره او را ببینیم؟

 بازگشت من به اردن به عنوان سفیر آمریکا، کمی بعد از یک دهه که از اولین ماموریت من در خارج از کشور می گذشت از جهات مختلف برای من یک نوع خوش شانسی بود. چون برای من شرایط فوق العاده ای بود که در اوایل خدمتم این فرصت را پیدا کنم که در مقام سفارت انجام وظیفه نمایم. همچنین زمان جالبی بود که در امان باشم و شاهد انتقال قدرت و پادشاهی از ملک حسین به شاهزاده عبدالله باشم که نماد تغییر و تحول عمیق در اردن و منطقه به شمار می آمد و این که یک سفر و سیاحت بسیار لذت بخش بود که من و خانواده ام تا آن موقع به خارج از کشور داشتیم. لیزا همسرم به عنوان هماهنگ کننده امور پناهندگان  منطقه از طرف وزارت امور خارجه انجام وظیفه می کرد و به همین جهت همیشه برای امور پناهنگان با اتومبیل خود به اردوگاههای پناهندگان فلسطینی خارج از اردن می رفت. این اردوگاهها در اطراف دمشق و مراکز پرجمعیت غزه بودند. برای من کار در این پست جدید محک مهمی از نظر حرفه ای به شمار می آمد که  سعی می کردم به یک گروه کوچک ولی مهم از همکاران در یک مقطع از تحول تاریخی قوت قلب داده و با آرامش آنها را هدایت کنم.

برای رسیدن به این مقام از راه دشواری که دوباره به طبقه هفتم وزارت امور خارجه آمریکا منتهی می شد و در واقع یک فرصت به حساب می آمد استفاده کردم. من که اطاق کارم در این طبقه بین دفتر وزیر امور خارجه و معاون او قرار داشت، بیش از دو سال دبیر خانه اجرایی را سرپرستی می کردم که با ۱۶۰ عضو وظیفه داشت به صورت بی وقفه اطلاعاتی که از خارج برای مقامات بالای وزارت امور خارجه می رسید، دریافت و به آنها گزارش کند. وظیفه این بخش تهیه و آماده کردن موضوعات برای جلسات وزیر خارجه در واشینگتن و خارج بود و ضمنا مسولیت مرکز عملیات اجرایی نیز در این بخش قرار داشت. این مرکز بیست و چهار ساعته در وزارت امور خارجه مشغول به کار بود و در واقع مغز متفکر و ستون فقرات آن محسوب می شد و مسولیت مدیریت بحرانها و برقراری ارتباط میان وزیر امور خارجه و مقامات بلند پایه در نمایندگی های سیاسی و همتایان آنها در خارج از آمریکا به عهده این بخش بود.

کار این بخش مهم و در عین حال معتبر و آبرومند بود ولی کسی قدر آن را نمی دانست و یک کار توان فرسا و شاخص بود که معمولا هر زمان مشکلی پیش می آمد و یا اشتباهی رخ می داد، این بخش وارد عمل می شد و اقدامات آن جلوه پیدا می کرد. “مرکز عملیات اجرایی” معمولا می توانست با وزرای امور خارجه و سایر مقامات عالیرتبه خارجی خبره دیگر کشورها حتی در مواقع بحرانی تماس بر قرار سازد. اما در یکی از موارد به یاد ماندنی یکی از مقامات عالی رتبه وزارت امور خارجه در نیمه های شب با عصبانیت به من تلفن کرد و از این که او را اشتباها به یک وزیر خارجه که او نمی خواسته با وی صحبت کند ارتباط داده اند. مشکل این بوده که آن وزیر خارجه یک کشور رقیب و همسایه بوده که این مقام می خواسته با او صحبت کند – و مشکل دیگر این بوده آن همکار ارشد من در مرکز قبل از این که تشخیص دهد که به وزیر خارجه دیگری اشتباها ارتباط داده شده پنج دقیقه سعی کرده اشتباه را تصحیح کند. خوشبختانه وزیر خارجه در آن طرف خط بسیار بردبارتر از آن مقام عالیرتبه وزارت امور خارجه خودمان بوده و شرایط را درک کرده است و لذا از بروز یک فاجعه جلوگیری شد.

مسولیت دبیرخانه اجرایی در واقع تکمیل کننده وظایف مدیریتی و ایجاد مقدمات کار محتوایی و اصولی اعضای بخش برنامه ریزی و سیاست گذاری در طبقه هفتم ساختمان وزارت امور خارجه بود. اگر برنامه ریزی و تعیین خط مشی ها به خصوص در زمان بیکر تیم” ناوبری” و یا هدایت کننده را مثلا در یک کشتی بود، دبیر خانه اجرایی نقش موتورخانه را ایفا می کرد که تنظیم دنده ها و پروانه و سایر وسایل را به عهده داشت. تجربه مسئولیت هر دو بخش به من کمک کرد که یاد بگیرم چگونه خط مشی ها و نظرات را در قالب و شکل سیاست های اجرایی به مرحله عمل در آورم.

“وارن کریستوفر” در آخرین سال خدمات دولتی خود به وزارت امور خارجه آمد زمانی که من مسولیت دبیر اجرایی را در این دستگاه در سال ۱۹۹۶ به عهده داشتم. او یک فرد محترم و باتجربه بود که در دولت جیمی کارتر در پست معاونت سایروس ونس وزیر خارجه وقت و معاون وزیر دادگستری در حکومت جانسون انجام وظیفه کرده بود. کریستوفر همیشه برای انجام کار آمادگی داشت و در صحبت و گفتگو با وزرای همتای خود و یا اظهاراتی علنی بسیار دقیق و نکته بین بود و ظاهر وی نیز بسیار شیک و مرتب بود. او در لباسهای مدل قدیمی خود می توانست حتی سخت گیرترین افراد را هم تحت تاثیر قرار دهد. من شخصیت باوقار و آرام و تجربیات حرفه ای او را بسیار دوست داشتم به خصوص در شهری مانند واشنگتن که افراد فقط به تلاش برای ارتقای مقام و موقعیت خود و زبان بازی و فریبکاری مشغول بودند. او در میان جمع و مردم خجول ولی هوش زیرکانه ای داشت و از این که خود پسندی و خود خواهی دیگران را از بین ببرد و یا سوزنی به اصطلاح به باد کنک خود خواهی آنان بزند لذت می برد. یک روز پس از این که یکی از معاونین وزیر در یکی از جلسات صبح همکاران با سر و صدا صحبت می کرد کریستوفر به طرف من خم شد و  بدون این که تغییری در چهره اش به وجود آید به من گفت یاد آوری کن که دفعه دیگر تکمه پرش را همراه داشته باشم که منظور همان زدن سوزن به باد کنک خودخواهی بود.

جانشین او مادلین آلبرایت در کار خود به عنوان یک عضو عالی رتبه دولت موفق و پیشرو بود و قدرت و توان ویژه ای در عملی و اجرایی کردن سیاست خارجی داشت. او در مواقعی که لازم بود قادر به انجام کار های دیپلماتیک پیچیده بود، ولی این شهامت را داشت که راجع به رژیم کوبا بعد از این که یک هواپیمای مسافربری را ساقط کرده بود، و یا صریحا رهبران خود کامه منطقه بالکان را به رویارویی فرا بخواند از همکاران خود سوال کند و کسب اطلاع نماید. آلبرایت از این که اولین وزیر خارجه زن در آمریکا شده احساس غرور می کرد و حضور موثر و پر ابهتی در صحنه بین المللی داشت، بسیار پر کار بود و در مدیریت مسایل مشکل و شخصیت های پیچیده مهارت داشت و کاردان بود.

من همراه و با کمک “پت کندی” کفیل معاونت اداری وزیر امور خارجه، که یکی از دیوان سالاران شگفت انگیز بود، کار انتقال قدرت و مسولیت در وزارت امور خارجه را از کریستوفر به آلبرایت، مدیریت و اجرا کردیم. این کار از گذشته شامل تهیه دهها کتاب حجیم برای دادن رهنمود در مورد هر موضوع و مساله ای است که وزیر خارجه ممکن است با آن سر و کار داشته باشد. حال ممکن است این اطلاعات به هنگام گرفتن رای اعتماد باشد و یا اینکه در ماههای اول کار وزیر امور خارجه مورد استفاده و استناد او قرار گیرد. با توجه به این که خانم البرایت قبلا و به مدت چهار سال به عنوان نماینده آمریکا در سازمان ملل متحد خدمت کرده بود و با بیشتر مسایل سیاست خارجی آشنا بود و لذا ما سعی کردیم کار وزارت امور خارجه را برای تنظیم این مدارک و اسناد کم کنیم. در عوض ما تاکید داشتیم که مقامات عالی رتبه و روسای نمایندگی های سیاسی نظرات و پیشنهادات خود را برای وزیر امور خارجه ارسال کنند. ما می دانستیم که هیچ کاری بهتر از این نیست که این افراد نظرات و ارزیابی مستقیم خود را در مورد مسایل حوزه ماموریت خویش و در زمانی که مصدر کار بوده اند مستقیما به وزیر امور خارجه ارائه کنند و بگویند در حوزه مسولیت و در مدت ماموریت وی چه اقداماتی درست و یا اشتباه بوده است، چه مسایلی در پیش روی هست و چه راهبرد هایی را برای پیشبرد سیاست ها و خط مشی ها پیشنهاد می کنند.

نتایج این کار در هم آمیخته بود. برخی از گزارشات دست اول روسای نمایندگی ها استثنایی بودند بدین معنی که صادقانه، شفاف با بصیرت و مبتنی بر فرضیات مربوط به خط مشی ها بود. برخی دیگر بسیار طولانی پر از گلایه و شکایت و فقط مربوط به خود آنها می شد و مسایل بسیاری مطرح می کرد که موضوعات اصلی در آن گم می شدند و طبعا چیزی نبود که وزیر خارجه به آنها بپردازد. برای یک وزیر جدید آشنایی و معرفی وزارت امور خارجه با تمام استراتژی ها، نقطه ضعف ها و ویژگی هایش که می بایست آن را سرپرستی می کرد بسیار مفید بود.

“به عهده گرفتن و انتقال مسولیت به طور دوستانه ” در دولتهایی که از یک حزب باشند، مانند آنچه که در مورد آلبرایت و کریستوفر مصداق داشت، به نظر می رسد آسان باشد.

جریان انتقال قدرت و مسئولیت از یک حزب به حزب دیگر معمولا بسیار مشکل تر است. اما واقعیت پیچیده تر از این است. وزرای جدید صرف نظر از این که از کدام حزب هستند مایلند همکاران مورد نظر خود را انتخاب کنند و خط مشی خود را داشته باشند. با آن که بیکر برای جورج شولتز احترام زیادی قایل بود، ولی او می خواست وزارت امور خارجه را آنطور که دلخواه خودش بود شکل داده و اداره نماید، به همین جهت او و رییس جمهور بوش تصریح کردند که آنها می خواهند اولین دولت جورج بوش را و نه سومین دولت رونالد ریگان را تشکیل دهند. مادلین آلبرایت هم به همین دلیل می خواست همکاران خود را در وزارت امور خارجه داشته باشد، اما من از این تغییرات جان سالم به در بردم و در سمت خودم باقی ماندم.

در این موقع دولت شدیدا زیر فشار شدیدی برای کاهش هزینه ها و کار آمدتر کردن دستگاه سیاست خارجی بود و این فشار از طرف سناتور “جس هلمز”رییس کمیته سیاست خارجی سنا وارد می آمد، او در واقع کاریکاتوری از “تازه انزواطلبان ” و از منتقدین دیرینه وزارت امور خارجه و کمک های خارجی به سایر کشورها بود. در شرایطی که هلمز جلودار این کار بود، کنگره نظر خود را در مورد کمک های بعد از پایان جنگ سرد اتخاذ و اعلام نمود، در نتیجه تقریبا میزان بودجه مربوط به سیاست خارجی را در دهه ۱۹۹۰ به نصف کاهش داد. در نتیجه دولت کلینتون که آینده نه چندان مطلوبی را پیش بینی می کرد، سعی کرد از بودجه برنامه و طرح تغییر ساختار موسسات امنیتی واشنگتن برای مدت ۵۰ سال بکاهد و در واقع با این ترتیب کاهش بودجه سیاست خارجی را به مدت ۵۰ سال عملی سازد.

وزیر امور خارجه مادلین آلبرایت از من و “پَت” خواست مسئولیت و اقدام در مورد بخش مهمی از این کار را به عهده بگیریم. این کار پیچیده ای بود و آن ادغام سازمان کنترل و خلع سلاح و سازمان اطلاع رسانی ایالات متحده در وزارت امور خارجه بود. سازمان کنترل و خلع سلاح که پدر من در دهه ۱۹۸۰ مسئولیت آن را به عهده داشت بسیار کوچکتر از وزارت امور خارجه بود که ۲۰۰ نفر پرسنل داشت و کار آن لازم و اساسی بود. ولی اهداف و وظایف اصلی که در زمان جنگ سرد تعیین و مشخص شده بود تغییر پیدا کرد. ادغام این سازمان در وزارت امور خارجه مستقیما توسط ما انجام شد. ما در وزارت امور خارجه معاونت جدیدی ایجاد کردیم تا عناصر لازم و کلیدی سازمان مذکور را سرپرستی کند و کادر تخصصی و حرفه ای  آن را مستقیما به وزارت امور خارجه منتقل ساختیم.

اما کار سازمان اطلاع رسانی کمی پیچیده تر بود. کار دیپلماسی عمومی – که باید فرهنگ، نظرات و جنبه های مختلف زندگی ایالات متحده را برای اتخاذ تصمیمات ما به جوامع دیگر معرفی می کرد – از بسیاری جهات در جهان بعد از پایان جنگ سرد مهم و با ارزش بود. تقریبا دو سال طول کشید تا بتوانیم پرسنل و تشکیلات فرهنگی این دو سازمان را در وزارت امور خارجه ادغام کنیم و در نتیجه تعداد زیادی افراد با تجربه و متخصص، مدیران و مهارت های دیپلماسی عمومی را در جریان این تغییر و تحول از دست دادیم. زیانهای این کمبود به مقدار قابل توجهی بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر به خصوص در دنیای پر تلاطم اسلام آشکار شد. ضرر و زیانهای ناشی از این تغییر و تحول موقعی که روسیه در دوره ریاست جمهوری  ولادیمیر پوتین یعنی ده سال بعد دست به دروغ پردازی های گستره زد بیشتر عیان  شد.

آثار کاهش هزینه های سیاست خارجی  و ادغام ها که “هلمز” جلودار آن بود بسیار طولانی و دیرپا بود. در وزارت امور خارجه استخدام دیپلمات های جدید عملا به مدت چهار سال متوقف شد. این خود خلاء بزرگی در سطح میانی و متوسط مقامات و کارمندان در طول ده سال بعد به وجود آورد و موانع و دشواری های مهمی در دیپلماسی بعد از ۱۱ سپتامبر ایجاد کرد. زیرا ما باید تلاش می کردیم دیپلمات های مجربی را برای به عهده گرفتن پست های کلیدی به کار گیریم که نتوانستیم این کار را انجام دهیم. اما داستان در پایان دهه ۱۹۹۰ به پایان نرسید. ما نتوانستیم فقط به دستاوردهای خود متکی باشیم و منتظر جریان سخت و بیرحم “جهانی شدن” و گسترش نفوذ آمریکا در دنیا بمانیم و لذا بهایی را برای کوته بینی خود پرداختیم.

 

من در مدت دو سالی که به عنوان دبیر اجرایی در وزارت امور خارجه خدمت کردم بیش از آنچه می خواستم راجع به بودجه، مقررات و امور مربوط به کنگره یاد گرفتم. اما حداقل در باطن می دانستم که این یک سرمایه گذاری روی خودم است که بعدا از آن بهره خواهم برد. اما من دلتنگ کار دیپلماسی بودم و می خواستم دوباره به ماموریت در خارج از کشور بروم.

مادلین آلبرایت وزیر امور خارجه و “استروب تالبوت” این علاقه و اشتیاق و بی صبری من را برای کار دیپلماسی  درک کرده بودند و لذا انتصاب مرا بعنوان سفیر امریکا در اردن پیشنهاد و از آن حمایت کردند-البته به شرط این که به مدت یک سال دیگر و تا پایان تابستان ۱۹۹۸ در مسولیت فعلی خدمت نمایم. این پیشنهادی بود که واقعا نمی شد قبول نکرد چرا که آرزو و رویای هر دیپلمات جوانی را برای آن که سفیر بشود محقق می کرد و به علاوه به من این امکان را می داد که مجددا به اردن و البته این بار همراه با همسر و دو دخترمان باز گردم. خوشبتانه جلسه بی دردسری برای تایید انتصاب خود با کمیته روابط خارجی سنای آمریکا داشتم و در اواخر ژوییه در حضور آلبرایت سوگند یاد کردم. اکنون پس از ۱۶ سال خدمت در دستگاه دیپلماسی کشور و پس از تغییرات و تحولات و حوادث به آن چیزی که مورد نظرم بود رسیده بودم.

معضلات و مشکلات اردن در تابستان ۱۹۹۸ نگران کننده بود. کمبود آب یک مشکل فوری و بزرگ بود؛ میزان مصرف سرانه در این کشور یک چهلم آمریکا بود. بیکاری در حدود بیست درصد و جمعیت نیمه بیکار نیز در همین حدود و خطرناک بود.

هنگامی که ملک حسین به اواخر چهل و هفتمین سال سلطنت خود رسید نمادی از اردن و تنها فرد و ضامن اتحاد ملی اردن به شمار می آمد. اما در قسمت پنهان جامعه این کشور مشکلات و گرفتاریهای تازه و قدیمی وجود داشت. تقریبا نیمی از جمعیت اردن را فلسطینی ها تشکیل می دادند ساکنین ساحل شرقی اردن، مردم شهرنشین و کسانی که از قبایل بدوی آمده بودند و در دشت ها و کوهستآنها سکونت داشتند و بعد از سیل مهاجرت فلسطینی ها  پس از جنگ های ۱۹۴۸ و ۱۹۶۷ به اردن آمده بودند بشدت از امتیازات و کنترل خود در مناطقی که در آن به سر می بردند دفاع می کردند. صد ها هزار عراقی بعد از عملیات طوفان صحرا به اردن فرار کرده بودند. ضمنا مشکلات تازه دیگر  و  تفاوت سطح زندگی مردم فقیر شرق امان و دیگر  شهرهای اردن و ساکنین بی کار و مصرف کننده “عبدون”  با سایر همسایگان آن بیشتر می شد.

مخالفان سیاسی از نزدیک و دقیق توسط سازمان امنیت عمومی زیر نظر بودند. ملک حسین گاه از طریق اعطای بعضی آزادی ها به مردم اجازه اظهار نظر و یا انتقاد و البته بسیار حساب شده و محتاطانه می داد. در سال ۱۹۸۹ مثلا او اجازه انجام انتخابات آزاد و نسبتا بی طرفانه و تشکیل یک دولت را داد که شامل اسلامگراها هم بود. ملک حسین قدرت مطلقه داشت، اما او این قدرت را در یک پوشش از تحمل و سخاوتمندی نسبی روحی  اعمال می کرد که طبعا با سایر حکومت های منطقه متفاوت بود.

اگر قدرت ملک حسین را قدرت مطلقه در کشور بدانیم باید گفت حکومت مطلقه در سایر کشور های منطقه شدیدتر بود.

 در شرایطی که دیرپایی حکومت حسین و زیرکی و هوش و نیز دوستان او در خارج ( از جمله ایالات متحده ) موجب احترام و اعتبار بود، اما این امر باعث رشک و حسادت دیگران می شد. در شمال اردن حافظ اسد از بالا به اردن می نگریست – کشوری که زمانی بخشی از سوریه بزرگ در زمان حکومت عثمانی بود ولی اکنون بیشتر مردم سوریه تشکیل کشوری به نام اردن را امری غیر عادی و خلاف قاعده می دانستند. در شرق اردن صدام حسین بر عراق حکومت می کردکه بعد از عملیات طوفان صحرا اکنون منزوی شده بود ولی همچنان یک تهدید به حساب می آمد اگرچه به دلیل برخورداری از منابع نفتی، بازاری برای کالاهای اردن محسوب می شد. در جنوب عربستان سعودی قرار داشت که همیشه به اردن با یک دید بد بینی نگاه می کرد، و همیشه به یاد داشت که خاندان آل سعود پدر بزرگ ملک حسین را در دهه ۱۹۲۰ از حجاز بیرون رانده بود. در آن طرف دریای سرخ و خلیج عقبه مصر قرار داشت که عامدانه خود را مرکز دنیای عرب می دانست و معمولا علاقه ای نداشت که به یک قدرت کوچک و کم اهمیت عربی همانند اردن توجهی نماید. در غرب اردن اسراییل قرار گرفته بود که علاقه استراتژیکی به یک اردن با ثبات و معتدل داشت. از دهه ۱۹۵۰ ملک حسین تماسهای سری با اسراییل داشت. بعد از پیمان اسلو میان اسراییل و فلسطین، ملک حسین از فرصت استفاده کرد تا برای انعقاد یک قرارداد صلح با اسراییل وارد مذاکره شود و بدین ترتیب موقعیت خود را تقویت نماید و صدمات و خساراتی را که در نتیجه جنگ خلیج فارس در نتیجه سیاست ایالات متحده به این کشور وارد آمده بود، جبران کند.

در سال ۱۹۹۸، روابط اردن و ایالات متحده خوب بود. در ماه ژوئن پرزیدنت کلینتون و مادلین آلبرایت در موقع دیدار ملک حسین از واشینگتن مرا به عنوان سفیر آمریکا در اردن به پادشاه معرفی کردند. من طی سالها سابقه ای از دیدار ملک حسین با مقامات آمریکایی داشتم و رفتار مودبانه و موقرانه و خنده عمیق و راحت او برای من کاملا آشنا بود. کلینتون و پادشاه روابط بسیار خوبی با هم داشتند. رییس جمهور احترام زیادی برای نظرات و قضاوت ها و تجربیات پادشاه قایل بود و متقابلا ملک حسین علاقه زیادی به آگاهی و تعهد کلینتون نسبت به صلح اعراب و اسراییل داشت.

ملک حسین در همان دیدار اول ما خیلی امیدوار نسبت به آینده بود و به من گفت ما می توانیم با هم کارهای زیادی انجام دهیم. شما از قبل اردن مشکلات ما را به خوبی می شناسید. کارهای زیادی در مدت دولت کلینتون هست که ما می توانیم انجام دهیم. متاسفانه ملک حسین در ماه ژوییه قبل از آن که من وارد امان شوم رهسپار آمریکا و بیمارستان کلینیک مایو شد چون سرطان کشنده او عود کرده بود. او فقط چند هفته از عمر خود را در اردن به سر برد.

نمایندگی سیاسی که من در ابتدای اوت ۱۹۹۸ مسئولیت آن را به عهده گرفتم بسیار با آن سفارتی که در سال ۱۹۸۴ ترک کرده بودم متفاوت بود. محل سفارت ساختمان نسبتا بزرگتر و مفصل تری بود که در غرب و قسمت قدیمی امان ساخته شده بود و در آن ملاحظات و ترتیبات امنیتی که معمولا برای سفارت خانه های آمریکا در سراسر جهان در نظر گرفته می شود رعایت شده بود. ۱۳۰ نفر اعضای این سفارت بودند و ۲۷۰ نفر اردنی نیز در این جا کار می کردند که جمعا دو برابر زمانی بود که من آنجا را ترک کرده بودم. محوطه این سفارت هفت برابر یک زمین فوتبال بود  و اطراف آن دیواری با ارتفاع نه فوت ساخته بودند. در محوطه این سفارت ساختمان مُدَوّر و بزرگی ساخته شده بود و یک سرویس غذا خوری و غیره و محلی برای اتومبیل ها به این ساختمان منضم بود، یک باشگاه و استخر شنا و محل اقامت سفیر هم در آن بنا کرده بودند. لیزا همسرم و دختر هایمان و من از اقامت در این مکان بسیار لذت می بردیم؛ تنها چیزی که ممکن بود باعث ناراحتی ما بشود و زندگی خصوصی ما را کمی مختل کند این بود که مسافت بین محل اقامت سفیر تا محل سفارت را فقط در دو دقیقه می تواستیم پیاده برویم.

مساله امنیت تنها نگرانی ما بود که در مدت سه سال ماموریت من در امان فکر ما را به خود مشغول می کرد. در سومین شب اقامت ما در امان لیزا و مرا با تلفن از مرکز عملیات سفارت در ساعت ۲ بامداد از خواب بیدار کردند؛ و گروهی از تفنگداران محافظ سفارت در لباس های کاملا رزمی به طبقات بالای محل اقامت می رفتند تا امنیت سفارت را تامین کنند. دلیل این اقدامات آن بود که گزارشی مبنی بر احتمال خطر حمله با آر پی جی ۷ به محل اقامت سفیر رسیده بود. خوشبختانه عوامل این کار قبل از این که بتوانند دست به اقدامی بزنند دستگیر شدند. فقط چند روز بعد القاعده به دو نمایندگی سیاسی در شرق آفریقا حمله کرد که عده زیادی جان خود را از دست دادند.

در دوره اقامت ما در امان تهدیداتی بروز کرد و به خصوص تهدیدی که در ۱۹۹۹ انجام شد بسیار نگران کننده بود و آن هم زمانی بود که القاعده به هتل و مرکز توریستی در اردن حمله کرده بود و البته این اقدام خنثی شد. ما وارد دوره جدیدی از زندگی بدون امنیت دیپلماتیک شده بودیم که خطر کردن در آن دوره – چیزی که سال ها جنبه درد سر و نگرانی زندگی در سفارت بود-روز به روز بیشتر و طبعا علاقه و تمایل واشنگتن به خطر کردن کمتر و کمتر می شد.

در ژوییه ۱۹۹۸ ملک حسین از اطاق خود در بیمارستان مصاحبه ای کرد که مخاطبین خود را در اردن تکان داد. او با لبخندی تلخ گفت “پزشکان بیماری سرطان غدد لنفاوی را در من تشخیص داده اند “. “این سرطان من مبارزه جدیدی است که امیدوارم در آن پیروز شوم”. البته پادشاه دلایلی برای خود داشت که خوشبین باشد. او فقط شصت و دو سال داشت و قبل از آن و به مدت ده سال با سرطان مثانه مبارزه کرده و پیروز شده بود و به علاوه او یکی از بهترین تیم های پزشکی را در دنیا برای ادامه درمان در اختیار داشت.

اما مردم اردن آرام و قرار نداشتند. آنها فقط به یک رهبر عادت کرده بودند و توان ماهها دوری او از کشور را نداشتند. ملک حسین با نیرو و قدرت شخصیت و مهارت سیاسی خود، اختلافات و چند دستگی اجتماعی را در اردن از بین برده و یا حداقل پنهان نگاه داشته و نقش و موقعیتی برای کشور خود در منطقه بدون توجه به اهمیت استراتژیک و منابع آن بوجود آورده بود. اکثر مردم اردن عادت نکرده بودند مسئولیت سیاسی را به عهده بگیرند چه برسد به اینکه بخواهند به دوره بعد از ملک حسین فکر کنند. اکنون این دیگر یک موقعیت و زمان اجتناب ناپذیر بود.

ملک حسین، شاهزاده حسن برادر جوانتر خود را  از سال ۱۹۶۵ به عنوان ولیعهد انتخاب کرده بود چرا که تا آن  موقع توطئه های سو قصد بسیاری نسبت به جان وی شده بود و به علاوه درست نبود فرزند سه ساله خود عبدالله را در آن شرایط بعنوان جانشین خود برگزیند. ملک حسین و شاهزاده حسن یازده سال با هم اختلاف سن داشتند. ولی تفاوت آنها از نظر شخصیتی بسیار بیشتر بود. پادشاه دارای انرژی بی حد و اندازه ای بود و در داخل روابط خوبی با مردم اردن و شیوخ قبایل بدوی در صحاری و نیروهای مسلح در ارتش اردن داشت. اما حسن بیشتر یک روشنفکر بود. بسیار مشکل بود که تصور کرد حسن مانند ملک حسین از یک تانک بالا برود و برای نفرات خود صحبت کند، کاری که پادشاه سالها انجام داده بود. حسن که تحصیل کرده اکسفورد و بسیار با سواد بود کمی از حال و هوا و دنیای مردم اردن به دور بود- این جدایی و دوری حسن از مردم اردن زمانی قوت گرفت که در سال ۱۹۹۸ و در پُرتِره ای که به مناسبت تولد او کشیده شده بود او را در حال بازی “پولو” و یا چوگان  با کلاه و چوب مخصوص این بازی  و البته نشان پادشاهی و سلطنتی نشان می داد.

اما به هر حال به غیر از این خصوصیات، باید گفت هر کس به آسانی می توانست متوجه شود که حسن هم به اندازه حسین خود را وقف اردن می کند. حسن سخت کار می کرد و اطلاعات او در مورد کشورش بسیار وسیع و نسبت به برادرش بسیار وفادار بود. ضمنا ارتباطات او بیش از آن چه در مورد او گفته می شد با مردم و افراد و خارجی ها محکم و سازنده بود. موقعی که ” بیل دیلی ”  وزیر بازرگانی امریکا در پاییز ۱۹۹۸ از اردن دیدن می کرد شاهزاده حسن به ما اصرار کرد که بعد از شام شخصا ما را از خانه زیبا و سنگی او که از آن جا منظره زیبای شهر امان قابل رویت بود با اتومبیل به هتل محل اقامت “دیلی” برساند. شاهزاده حسن پشت فرمان لندروور خود نشست و این در حالی بود که وزیر بازرگانی از اصرار حسن کمی گیج شده بود. من در صندلی عقب نشسته بودم و پشت سر ما اتومبیلی که پر از محافظین گارد سلطنتی بود حرکت می کرد. هنگامی که از درب کاخ و یا همان خانه زیبای او خارج شدیم شاهزاده از ما سوال کرد که آیا مایل هستیم برای نوشیدن چای در اردوگاه پناهندگان که تقریبا در سر راه  قرار داشت توقفی بکنیم. “دیلی ” با آن که به دلیل جلسات متعدد در طول روز خسته به نظر می رسید ولی پاسخ منفی را به دور از نزاکت می دانست. در نتیجه سه نفر ما در نیمه شب به یک مغازه کوچک در یکی از محله های پر جمعیت اردوگاه های فلسطینی رفتیم و مشغول نوشیدن چای شدیم در حالی که جوانان فلسطینی با کنجکاوی به ما نگاه می کردند و محافظین ما هم با نگرانی مراقب ما و اوضاع بودند. شاهزاده حسن بسیار شاد و سر حال و خونسرد از صاحب مغازه راجع به خانواده او می پرسید و با چند نفر از مشتریان دیگر به صحبت پرداخت و خیلی آرام و راحت بود.

بستری شدن طولانی ملک حسین در بیمار ستان در نیمه دوم سال ۱۹۹۸ در واقع باعث شد که شاهزاده حسن خود را برای نشستن به تخت سلطنت، آن هم بعد از سی و هفت سال ولیعهدی، آماده کند و در واقع لباس پادشاهی را به تن  خود امتحان نماید. اما همه چیز آنطور که او می خواست پیش نرفت. دقیقا مانند نمایشنامه های شکسپیر حوادث و صحنه های ناخوشایند و غم انگیزی به وجود آمد- یک پادشاه در آستانه مرگ، فانی بودن خود را پذیرفته بود و ولیعهدی که صبرش تمام شده و مستاصل شده و سعی می کرد خود را برای به عهده گرفتن این مسئولیت آماده نشان دهد در حالی که احتمال به عهده گرفتن این مسئولیت توسط او ضعیف تر می شد؛ مبارزه میان اعضای خانواده سلطنتی شروع شده و ادامه داشت و کسانی که نمی خواستند استفاده از فرصتی را که پیش آمده از دست بدهند ولی  فعلا قادر به کاری نبودند. پسران پادشاه که همگی به سن بلوغ و قانونی رسیده بودند و با موشکافی و دقت و البته با ابهام و سردرگمی شاهد جریانات بودند و اعضای دربار سلطنتی که به دنبال گرفتن امتیاز به نفع خود بودند. البته هیچ فرد و عاملی که بخواهد شر و فساد به پا کند وجود نداشت و فقط شرایط مشکل و افراد و شخصیت های پیچیده وجود داشتند. پادشاه مدتی بود که در صدد تغییر جانشین خود بود. بیماری او موجب شد تلاش خود را شتاب بخشد. نگرانی شاه در مورد حسن وفاداری هوش و کاردانی و یا تهعد او نبود، بلکه نگرانی او این بود که آیا شاهزاده حسن بهترین فرد برای رهبری کشور اردن در شرایطی که کار انتقال قدرت به نظر او بسیار دشوار است، می باشد یا خیر؟ اطمینان او نسبت به پسران خود که رشد کرده و بالغ شده بودند بیشتر می شد. شاهزاده عبدالله، که در اواخر دهه سی سالگی خود بود،اکنون یک افسر نظامی موفق و قابل احترام شده بود. شاهزاده حمزه اکنون ۱۸ ساله شده  و بزرگترین پسر او از آخرین همسرش ملکه نور بود و در آن موقع در دانشکده افسری “سندهرست” تحصیل می کرد و خصوصیات او خیلی شبیه خصوصیات و وقار پدرش بود.

با نامعلوم بودن وضع سلامتی پادشاه و مطرح شدن مجدد موضوع جانشینی در پاییز و زمستان آن سال وظیفه اصلی من بعنوان سفیر این بود که به کمک اردن بشتابم و هر کاری که می توانم انجام دهم که این کشور آرام اداره و رهبری شود، کشوری که ایالات متحده شدیدا در منطقه به آن نیاز داشت. وجود یک اردن شریک و با ثبات برای امنیت اسراییل ضروری بود و نفطه امیدی برای صلح اعراب و اسراییل به شمار می آمد به علاوه ارزش ژئوپلیتیک اردن به عنوان یک دوست معتدل و قابل اعتماد صرف نظر از این که از نظر جمعیت و یا قدرت اقتصادی چه قدر مهم باشد و در شرایطی که تنش در همسایگی آن وجود داشت بسیار مهم بود. این یک فرصت تاریخی و دیرینه برای دیپلماسی امریکا به عنوان یک نیروی ساماندهی و حرکت دهنده ی سایر کشور ها و سازمانهای بین المللی برای حمایت از اردن بود- و طبعا یک فرصت مهم هم برای یک سفیر در مقام هدایت و استفاده از تمام وسایل برای نیل به هدف مذکور بود.

شاهزاده حسن از ابتدا بسیار مهربان بود و به گرمی از من استقبال کرد. دقیقا ده روز پس از ورود من به عمان بود که من مجبور شدم نیمه شب به او زنگ بزنم و درخواست ملاقاتی را با او بکنم تا در مورد حمله موشکی که ایالات متحده قصد داشت به اهداف مربوط به القاعده در افغانستان انجام دهد مذاکره کنیم. این حمله به تلافی حملات گروه مذکور به سفارت ما در شرق آفریقا بود. بدون هر درنگی او موافقت کرد تا من را ببیند و ما  به مدت دو ساعت در مورد موضوعات و مشکلاتی که در این زمینه وجود داشت – و قبل از این که آفتاب در افغانستان طلوع کند و در حالی که ویسکی مالت را که مورد علاقه او بود می نوشیدیم – صحبت کردیم. حسن به نظرم کمی تنها می آمد و افراد مورد اعتمادی از خانواده هاشمی را در اطراف خود نداشت. علت این بخشی به شخصیت او و بخشی هم به عملکرد او مربوط می شد، چون پادشاه افرادی را که با او کار می کردند و در اطراف او بودند مدام تعویض می کرد و اجازه نمی داد که او یک پایگاه سیاسی برای خود به وجود آورد. حسن نسبت به داستان هایی که راجع به اختلاف نظر او و برادرش گفته می شد بسیار حساس بود. او بسیار افتخار می کرد که مورد توجه برادرش باشد ولی در عین حال مشتاق بود که مردم به خاطر خصوصیات خودش به او علاقه مند باشند. باید با صراحت بگویم من نسبت به او همین احساس را داشتم.

 من و شاهزاده عبدالله فقط چند سال با هم اختلاف سن داشتیم. بعد از این که من تحصیل را در اکسفورد تمام کرده بودم او یک سال در این دانشگاه بود و “البرت هورانی ” مربی و معلم  ما در این دانشگاه بود و از این نظر وجه اشتراک داشتیم. در همان موقع “هورانی” در توصیف شاهزاده حسن می گفت که” او باهوش است و شخصیت جالبی دارد ” اما کسی است که به نظر می رسد “در زندگی بیشتر اهل عمل است تا این که اهل کتاب باشد. “

لینک سایر بخش های کتاب

۱ :درباره مترجم

۲: فصل اول: کار آموزی : آموزش یک دیپلمات

۳: فصل دوم

۴: فصل سوم

۵: فصل چهارم

۶: فصل پنجم

 

 

 

(Visited 192 times, 1 visits today)

پاسخی بگذارید