تاریخ: ۹:۱۶ :: ۱۳۹۸/۱۰/۰۹
کتاب دیپلماسی پنهان نوشته ویلیام برنز

کتاب دیپلماسی پنهان نوشته ویلیام برنز

خاطراتی از دیپلماسی آمریکایی و بازنگری  در سیاست خارجی

 معاون سابق وزارت امور خارجه آمریکا

ترجمه عبدالرضا غفرانی

فصل سوم. بخش سوم

هیچ چیزی به غیر از قساوت و شورش و بحران در چچن در سفارت ما  بیشتر از حادثه فاجعه بار در مورد “فرد کانی” موجب ناراحتی و تأثر ما نشد. من “کانی” را یک بار دیده بودم آن هم موقعی بود که برای دیدن پیکرینگ در مسکو در اواخر فوریه سال ۱۹۹۵ آمده بود. قد او شش فوت بود و پوتین های گاوچران ها را به  پا می کرد و با لهجه کاملا تگزاسی که انسان را کمی فریب می داد صحبت می کرد. حضور او برای هرکسی جالب و جذاب بود. او به عنوان یک کارشناس کمک های انسان دوستانه در سطح بین المللی مشهور شده بود و در واقع او را ” رهبر حل فجایع و آلام ” می نامیدند. او کسی بود که توانسته بود از خطرات بسیاری از “بیافرا” گرفته تا عراق جان سالم به در ببرد و کمک های انسان دوستانه را برای کسانی که نیاز داشتند فراهم سازد. اخیرا او با قبول خطر توانسته بود در زمان بمباران “سارایوو” آب آشامیدنی را برای مردم غیر نظامی این شهر که در محاصره صرب ها بودند فراهم سازد.

“کانی ” به پیکرینگ توضیح داد که او دو هفته است از چچن بازگشته و مدت زیادی در گروژنی و شهرها و روستاهای تحت محاصره اطراف این شهر به سر می برد و این بازدید و در واقع ماموریت را از طرف “جورج  سوروس” و بنیاد “سوروس ” انجام داده است. او تصویر جدی و وحشتناکی از وضع گروژنی ترسیم می کرد. او به خصوص از وضع مصیبت بار سی هزار نفر – که اکثرا سالمند و بیشتر آنها روس بودند و در گروژنی در محاصره پیکار جویان قرار داشتند – ابراز نگرنی می نمود. ” کانی “می گفت بسیاری از کسانی که در این شهر به سر می برند در خانه های سوخته و پناه گاههای بمباران شده زندگی می کنند و مبتلا به ذات­الریه هستند و خیلی از آنها از روشن کردن آتش برای پخت غذا خودداری می­کنند چون نور آتش ممکن است علامتی برای محل سکونت آنها برای روس ها شود و آنها را هدف توپخانه خود قرار دهند لذا اکثرا غذا را خام می خورند.

 نبرد هنوز بسیار سنگین بود و کاروان­های کمک­های انسانی نمی­توانست به همسایگان جنوب شهر گروژنی برسد. “کانی” می­گفت کسانی که هم اکنون در این منطقه گرفتار شده و در محاصره هستند همانند برگ خزان خواهند ریخت و خواهند مرد. او توضیح می داد که با فرمانده هان چچن و نیز نیروهای روسی در تماس بوده است و خاطر نشان می ساخت که قصد دارد یک ماه دیگر به چچن بازگردد. پیکیرینگ از “کانی” به خاطر نظرات و بصیرت او بسیار تشکر کرد و ” کانی” قول داد همچنان با سفارت در تماس باشد.

کانی در تاریخ ۳۱ مارس به چچن بازگشت. هدف او این بود که به توافقی دست یابد تا بتواند کمک های انسانی به غیر نظامیانی برساند و افراد غیر نظامی از محاصره بیرون آورده شوند و نیز کمک های غذایی به آن ها برساند. در این ماموریت ” کانی” را دو پزشک صلیب سرخ روسیه، یک مترجم و یک راننده چچنی همراهی می کردند. آنها ابتدا به طرف شهر “باموت” در جنوب غربی گروژنی که در دست چچنی ها بود حرکت کردند چرا که به نظر می رسید مرکز فرماندهی ددایف در آنجا باشد. هنگامی که آنها به این شهر رسیدند ددایف در آن جا نبود. آنها سعی کردند به طرف شرق بروند اما در روز ۴ آوریل ظاهرا توسط مامورین امنیتی چچن در ایست بازرسی در اطراف دهکده “استاری آخکوی” بازداشت شده بودند. بعدا در همان روز راننده چچنی کانی به “انگوششیا ” بازگشت و او پیام کوتاهی از کانی دریافت کرد مبنی بر اینکه او به یک بازداشتگاه برده شده ولی حالش خوب است و انتظار می رود که بزودی باز گردد. این آخرین پیام از او بود و دیگر نه از  او و نه از دو پزشک روسی و مترجم خبری به دست نیامد.

ناپدید شدن کانی به مدت چهار ماه، بیشترین وقت و توجه سفارت را برای جستجو و یافتن وی به خود اختصاص داد و در نهایت منجر به دخالت مستقیم پرزیدنت کلینتون شد. تلاش های ما از طرف رییس جمهور بیانگر جنبه مهمی از کاری بود که دیپلمات ها در خارج از ایالات متحده می کنند. اما تلاش هایی که برای پیدا کردن کانی انجام شد تا آن زمان برای کار های دیگر از این قبیل به ندرت انجام شده بود.

با گذشت هفته ها و ماه ها شایعات امیدوار کننده ای به گوش می رسید که کانی و همکارانش هنوز زنده هستند و در صحنه و زمان جنگ تیره و تار چچن در جایی نامعلوم به سر می برند. پیکرینگ من را موظف کرده بود که در سفارت روزانه موضوع پیدا کردن کانی را دنبال کنم. ما دایما مقامات بالای روسی را زیر فشار قرار داده بودیم تا اطلاعات بیشتری راجع به کانی به ما بدهند و اقدامات جدی تری برای جستجو و یافتن او به عمل آورند. آنها وعده زیاد می دادند ولی کمتر عمل می کردند. تماس های ما با چچنی ها محدود بود ولی شدیدا تلاش می کردیم تا با استفاده از واسطه ها در دولت “انگوششیا” در مورد کانی اطلاعات بیشتری به دست آوریم. پسر کانی و برادر او به همراه بعضی از همکاران او در بنیاد “سوروس” زمان زیاد و قابل ملاحظه ای  را در “انگوششیا” در بهار و تابستان صرف کردند و سفرهای جسورانه ای را در داخل چچن انجام دادند تا اینکه بتوانند سر نخی به دست آورند.

ما هم پایگاه غیر رسمی در انگوششیا بر پا کرده بودیم که همکاران ما به طور نوبتی در آنجا موضوع را دنبال می کردند. بیل کلینتون موضوع کانی را در ماه می با بوریس یلتسین مطرح کرد و “ال گور” هم طی دیدار خود در ماه ژوئن همین موضوع را با مقامات روسی تکرار نمود. من هم دو بار به منطقه رفتم و هر دو بار در جلسات طولانی با رییس جمهور اینگوششیا  “روسلان آشف” در این مورد گفتگو کردم. او تاکید می کرد که وی و دولتش “به صورت مداوم و پیگیر ” مشغول تحقیق و جستجو هستند. او می گفت ما تمام چچن را زیر پا گذاشتیم و حتی به گرجستان هم رفتیم تا در مورد شایعاتی که از مرز آن جا گذشته تحقیق کنیم  اما متاسفانه نتوانستیم چیزی به دست آوریم.

زمانی گزارشی به دست ما رسید که جسدی در بیمارستانی در شهر “شاتوی” که در جنوبی ترین منطقه گروژنی بوده و در دامنع سلسله جبال کوه های قفقاز قرار دارد پیدا شده که شبیه “کانی”  است. “فیلیپ رمبلر ” یک دیپلمات آمریکایی که در کمیسیون صلح برای گروژنی مربوط به سازمان همکاری و امنیت اروپا خدمت می کرد داوطلب شد تا با اتومبیل به “شاتوی” برود و صحت این موضوع را راست آزمایی کند. این دیپلمات پرچم سفیدی را در جلوی اتومبیل خود که متعلق به سازمان مزبور بود نصب کرده بود ولی نصب همین پرچم هم مانع از این نشده بود که یک تانک روسی چند گلوله به سمت وی شلیک کند که در اطراف اتومبیل او و در روی زمین منفجر شده بود.

در یک بیمارستان کوچک در شاتوی، فیلیپ همراه یک پزشک محلی جسدی را که متلاشی شده  و از سردخانه بیرون آورده شده بود بررسی کردند. هوا کم کم تاریک می شد و نور در اطاق پیش ساخته آزمایش و بررسی اجساد  کمتر و کمتر می شد. فیلیپ با تلفن همراه خود که با ماهواره کار می کرد با من در مسکو تماس گرفت. با توجه و استناد به یک سند پزشکی که خانواده کانی به سفارت ما داده بودند من علایم و خصوصیات جسمی کانی از جمله وجود یک فلز که در یکی از رانهای او کار گذاشته شده بود برای فیلیپ تشریح کردم. فیلیپ گفت جسد متعلق به یک فرد قد بلند بوده است. او با صدایی آرام در حالی که صدای توپهای روسی به طور مشخص از پشت سر او شنیده می شد گفت متلاشی شدن این جسد به حدی است که خصوصیات جسمی فرد به هیچ وجه قابل تشخیص نیست، ولی یک چیز معلوم است و آن این که هیچ فلزی در رانهای جسد همانند کانی وجود ندارد. بنابر این این جسد متعلق به کانی نبود.

در ماه اوت، بعد از هر جستجویی که امکان داشت انجام شود تیم “کانی” به این نتیجه رسید که او به احتمال خیلی زیاد در اوایل آوریل توسط نیروهای چچنی اندکی پس از این که در “استاری آخکوی” زندانی شده  در غرب چچن به قتل رسیده است. خانواده او در یک کنفرانس مطبوعاتی که در مسکو تشکیل دادند اعلام کردند که به جستجو خاتمه داده اند. سفارت هم با نظر خانواده کانی در مورد سرنوشت وی موافق بود. بر اساس آنچه که از منابع مختلف در چچن و “انگویشش “در طی چهار ماه جستجو شنیدیم  در گزارشی به واشنگتن اطلاع دادیم که ما ( سفارت) شک و سو ظن داریم ( البته نمی توانیم ثابت کنیم) که شایعاتی وجود دارد که قبل از آخرین سفر کانی به چچن، چچنی ها نسبت به او مشکوک شده بودند.

ما در گزارش خود چنین نظر دادیم که داستان هایی از این قبیل و یا به عبارت بهتر شایعاتی از سازمان اطلاعاتی جدید روسیه که جانشین کا.گ.ب شده بود”ایجاد شده و بدان دامن زده ” می شود. اضافه کردیم که سازمان مذکور قبلا کاملا از سفرهای قبلی  کانی به چچن و دیدار های او با “مسخدوف” فرمانده چچنی  اطلاع داشته است. همچنین گزارش هایی  در ماه می از غرب چچن می رسید که دو پزشک روسی صلیب سرخ که همراه کانی بودند از عوامل اف بی آی بودند. سازمان امنیت جدید روسیه (اف – اس-بی) انگیزه بسیار قوی برای دروغ پراکنی با توجه به نا آرامی ها و تشنجات در تمام چچن در آن ماهها برای بی اعتبار ساختن مبارزین چچنی داشت. در گزارش نوشتیم این تلاشها برای دروغ پراکنی به عبارت دیگر کار ضد اطلاعاتی لزوما با مسکو هماهنگی انجام نشده ( اگر سازمان امنیت کاملا هماهنگی می کرد، ممکن نبود در ابتدا وارد چنین مشکل بزرگی در چچن شود).

بعد از ماهها تلاش بی وقفه و مشکل ما به نتیجه فوری و مستقیمی رسیدیم و آن این بود :” کانی احتمالا در میانه و درگیری دو نیروی امنیتی قرار گرفته است – چچن ها که ماشه را کشیده و شلیک کرده اند و روسها که این دام را پهن کرده بودند”.

ما در گزارش خود همچنین نوشتیم بر روی تمام  این حادثه و داستان فاجعه آمیز همچنان سرپوش بعد از سرپوش ساخته شده از دروغ و فریب و ابهام گذاشته شد. این کاملا معلوم بود که فریب کاری ها و عدم شفافیت های تمام طرف هایی که ما و خانواده کانی با آن در ارتباط بودیم بیانگر میزان ناراحتی ما نسبت به عدم مسئولیت آن افراد و گروهها بوده که مسئول بوده و مستوجب هستند.

واقعیت سخت این بود که هیچ یک از این موضوعات در  محیط قفقاز شمالی که در آن موقع مشحون از قساوت و بحران بود نباید باعث شگفتی می شد. علیرغم این که ” فرد کانی”با خطرات در شرایط خطرناک بیگانه نبود، ولی مستحق رفتار بهتری بود. همچنین غیر نظامیان گرسنه چچن، سربازان وظیفه بی تجربه و آموزش ندیده روسی که هر دو گروه  به دو صورت مختلف قربانی جنگی که از قبل  قرار نبود که در آن زمستان وحشتناک سال های ۱۹۹۴-۹۵ شعله ور شود نیز مستحق و شایسته رفتار انسانی تری بودند. این هم ضربه دیگری بود بر دوره تحول و انتقال دوران بعد از شوروی که مشکلات از فرصت ها پیشی گرفته بودند. فاجعه چچن نماد دیگری از روسیه ای بود که در دام گذشته پیچیده خود گرفتار شده بود و تلاش می کرد تا راه خود را برای رسیدن به هدف و غرور خویش  پیدا کند. این میزان محدودیت قدرت آمریکا را برای تاثیر و نفوذ بر آینده روسیه ای که  می توانست سرانجام آن را شکل داده و به وجود آورد نشان می داد.

یلتسین با بحران چچن شدیدا صدمه دید. بعد از یک حمله قلبی در تابستان ۱۹۹۵، از نظر سیاسی و جسمی روز به روز ناتوان تر و ضعیف تر می شد و به نظر می رسید از مبارزه شدید و سنگین برای انتخابات مجلس”دوما”ی روسیه در ماه دسامبر احتراز می کند چه برسد به این که بخواهد برای انتخاب مجدد به عنوان رییس جمهور روسیه در ژوئن اقدام نماید.

چشم انداز تداوم اصلاحات داخل کشور و شراکت و همکاری در خارج که هم یلتسین و هم کلینتون که رویای آن را در سر می پروراندند هر روز کمتر و مبهم تر می شد.

علیرغم جریانات و باد های مخالف، کلینتون همچنان به سرمایه گذاری روی روابط ایالات متحده و روسیه ادامه می داد و تشخیص می داد که حفظ روابط دو کشور بر یک پایه محکم و ثابت چه قدر اساسی و حیاتی است. علیرغم انتقادات داخلی و ناراحتی هایی که در مورد چچن وجود داشت، کلینتون اقدام به دیداری از مسکو در ماه می ۱۹۹۵ کرد که از مدتها پیش برنامه ریزی شده بود تا به سایر رهبران کشور های پیروز در جنگ جهانی دوم که پنجاه و پنجمین سالگرد شکست هیتلر را جشن گرفته بودند بپیوندد. کلینتون به خوبی می دانست که این سفر تا چه اندازه برای یلتسین و بیشتر از همه روسها اهمیت دارد. حتی اکنون و بعد از نیم قرن، فداکاری های مردم شوروی و نه تنها بیست میلیون قربانی هموطنان آنها که با غروری از نقش مهم آنها در شکست نازی ها همراه بود نیرو و قدرت نیرومندی محسوب می شد.

هر سفر رییس جمهور آمریکا بسیار مشکل و پیچیده است، اما این سفر با توجه به سابقه و خط مشی و سیاست ضعیف قبلی بدتر و ناراحت کننده تر بود. من به عنوان “مامور هماهنگ کننده” مسؤل هماهنگی مذاکرات با روس ها طبق برنامه و دستور کار بوده و باید با پیکرینگ و هیت مقدماتی که از کاخ سفید آمده بودند همکاری می کردم.

روسای جمهور آمریکا معمولا با تعداد زیادی از افرادی که همراه آنها هستند مسافرت می کنند. کلینتون هم همراه با دویست نفر که مشتمل بر مقامات دولتی و مامورین امنیتی و به همین تعداد روزنامه نگار و خبرنگار بود به مسکو آمد. من و همکارانم نتوانستیم روسها راقانع کنیم سربازان روسی را که به تازگی از جنگ با چچن ها بازگشته بودند در مراسم رژه در میدان سرخ شرکت ندهند. و موقعی که یکی از کارکنان مُصِرِّ کاخ سفید می خواست به طور ابلهانه ای امتیاز و تسهیلاتی برای روزنامه نگاران آمریکایی بگیرد مقامات امنیتی کرملین عکس العمل تند و خشنی که قابل پیش بینی بود نشان دادند ولی ما از هر گونه درگیری فیزیکی جلوگیری کردیم و غایله با رد و بدل شدن چند کلمه تند خاتمه پیدا کرد.

این سفر رییس جمهور آمریکا اولین دیدار و برخورد من با پرزیدنت کلینتون بود. من خیلی تحت تاثیر او قرار گرفتم. او روابط خوب و گرمی با یلتسین داشت و در عین حال بسیار مصمم و بر خود و کار خویش مسلط و دارای اعتماد به نفس بود. کلینتون مشکلات سیاسی یلتسین را درک می کرد – هم مشکلاتی که در نتیجه ضعف شوروی بر او تحمیل شده و فشار وارد می آورد و هم مشکلاتی که ناشی از تصمیمات اشتباه خود یلتسین بود. کلینتون قبل از اینکه برای دیدار با یلتسین برود به ما در سفارت گفت :” این مرد بر روی باروت وآتش نشسته است ما باید تا آنجا که امکان دارد به او فرصت و امکان بدهیم، ما نمی توانیم شریک بهتر از او در روسیه پیدا کنیم. “

کلینتون در مورد چچن پیام محکم و جدی داد و این پیام را هم در دیدارهای خصوصی در کرملین و هم به صورت علنی در سخنرانی خود که در دانشگاه مسکو ایراد کرد مطرح نمود. در مصاحبه تلویزیونی خود اظهار داشت” ادامه جنگ در آن منطقه فقط باعث خونریزی بیشتر و کاهش حمایت از روسیه خواهد شد.” کلینتون از تلاش های اعضای سفارت و خانواده های آنان در مسکو بسیار تشکر کرد. سپاس و توجه بی غل و غش او در صحبت کوتاهی که با لیزا همسرم و دو دخترم که در آن موقع سه و شش سال داشتند، چیزی بود که در هفته های قبل ساعتها برای اینکه این کار خوب انجام شود وقت گذاشته بودم.

در زمینه سیاست خارجی، یلتسین به طور کلی دو موضوع و یا به عبارت بهتر دو نگرانی در دیدار با کلینتون داشت. هر دوی این موضوعات بیشترین وقت و فکر من را در مدت یک سالی که به مسکو آمده بودم به خود اختصاص داده بود- مهم ترین موضوع و در واقع بیشترین بحث میان ایالات متحده و روسیه در سالهای آینده بود. یکی این بود که نقش برتر و ممتاز روسیه در میان کشورهای سابق شوروی که از این کشور جدا شده بودند حفظ شود و موضوع دوم ممانعت از تضعیف موقعیت روسیه در اروپای بعد از جنگ سرد بود. ما یک ماه بعد از دیدار کلینتون از مسکو در گزارش تلگرافی خاطر نشان ساختیم روسها به هیچ چیز بیشتر از اینکه از موضوع و مساله حاد امنیت اروپا کنار گذاشته شوند و یا اینکه از آنان فقط در این زمینه بهره برداری شود حساسیت ندارند و در واقع باید گفت بسیار به آن حساسیت دارند. یک اجماع کلی در میان همه خبرگان و مقامات روسی وجود دارد و آن این است که گسترش ناتو بسیار بد است و بدتر اینکه زمان  نامناسبی هم اتفاق بیفتد. در پایان گزارش اینگونه نتیجه گیری کردیم ” کاملا واضح است که از نظر روس ها گسترش ناتو و مساله بوسنی اجزای یک کل هستند و  در مورد نقش ناتو در بوسنی نگران هستند و این نگرانی سوء ظن آنها را نسبت به ناتو و گسترش آن عمیق تر می سازد. “

کلینتون که در ابتدای دوران ریاست جمهوری خود درگیر مسایل داخلی بود علاقه ای نداشت که سرمایه و نیروی دیپلماتیک آمریکا را در بالکان به خطر اندازد، آن هم در شرایطی که یوگسلاوی در اوایل دهه ۱۹۹۰ تجزیه شده بود و جنگ و خونریزی در بوسنی میان اکثریت مسلمان و اقلیت صرب – که توسط دولت صربستان در بلگراد کمک می شدند و به آنها اسلحه و کمک نظامی داده می شد – ادامه داشت. در سال های ۱۹۹۴-۱۹۹۵ این جنگ بیشتر وقت و انرژی دولت کلینتون را بیش از هر مساله دیگر در سیاست خارجی ایالات متحده آن هم در بالاترین سطوح به خود اختصاص داده بود. نیروی هوایی ناتو عملیات خود را برای حفظ غیر نظامیان مسلمان افزایش داده بود به خصوص بعد از کشتار هشت هزار مسلمان در “صربنیتسا” در ژوییه ۱۹۹۵ و پرتاب وحشیانه گلوله بازوکا به بازار مرکزی سارایوو که موجب کشته شدن ۳۶ نفر غیر نظامی بی گناه شد. اقدامات تازه برای برقراری صلح این بار توسط “ریچارد هالبروک”، که در آن موقع معاون وزارت خارجه آمریکا در امور اروپا بود از سر گرفته شد. “هالبروک” دیپلمات برجسته ای بود که استعداد و توان او در مطرح کردن مسایل و نشان دادن آنها به طور برجسته در تلگرافی که به وزارت امور خارجه مخابره کرد کاملا نشان داده می شد، او پس از ورود به مرکز بالکان این عنوان را به گزارش خود داده بود : ” قدرت و عزت فرو آمده است”.

برای روسها جنگ بوسنی یاد آور ضعف آنها بود. در شرایطی که یلتسین اغلب از وحشیگری و خشونت رهبران صرب ناراحت و ناخرسند می شد، نمی توانست وابستگی خود را نسبت به هم قومیت های اسلاو خود در بلگراد و صرب های بوسنی فراموش نماید. با افزایش عملیات نیروی هوایی ناتو و شتاب یافتن فعالیت های دیپلماسی آمریکا توسط هالبروک، روسها از این که در این جریان قدرت درجه دوم تلقی شده اند نفرت داشتند. هالبروک نسبت به روسها چندان توجهی نداشت ولی نسبت به حساسیت های روسها روش واقع بینانه ای در پیش گرفت. بعدا هالبروک در گزارشی نوشت :” ما فکر می کنیم مسکو علیرغم بعضی مشکلاتی که به وجود می آورد اگر موقعیتی هم سنگ با ایالات متحده و اروپا در گروه تماس ( مامور مذاکره در مورد بوسنی ) به آن بدهیم راحت تر می توانیم با روس ها کنار بیاییم. “

در ماه اکتبر هالبروک برای جلسه گروه تماس که میزبانی آن با روسیه بود به مسکو آمد. من از او در فرودگاه “کِنُوکُووُو” استقبال کردم، و در تمام مدت یک ساعتی که در راه فرودگاه تا شهر او را همراهی می کردم او “شخصیت کامل و واقعی هالبروک”! را از خود نشان داد و در این مدت چندین بار به وارن کریستوفر سناتور بیل برادلی زنگ زد و و انتقاداتی همراه با طنز راجع به سیاست های واشنگتن می نمود و سوالات زیادی از من راجع به محیط اطراف ما که با برف پوشیده شده بود می کرد و راجع به بدی و ترشرویی و اخلاق روسها سخن می گفت و به تلخی از این که مجبور است وقت خود را با روسها تلف کند شکایت می کرد در حالی که کارهای به مراتب فوری تری در بالکان دارد. اما در نهایت دیدار هالبروک و بعد از آن تالبوت، به همکاری نزدیک با همتایان روسی آنها کمک کرد تا احساس ناراحتی آنها کاهش یابد و آنها را تشویق کرد تا حمایت روسها را  از موافقتنامه مهم “دیتون” به دست آورد.

موضوع گسترش عضویت در ناتو که شامل کشورهای هم پیمان روسیه که عضو پیمان ورشوی سابق بودند مشکل عمیق تری بود. یلتسین و خُبرگان روسی دقیقا اینطور تصور می کردند که اطمینان های جیمز بیکر در هنگام مذاکرات مربوط به اتحاد دو آلمان در سال ۱۹۹۰ – مبنی بر اینکه ناتو حتی یک اینچ هم به طرف شرق گسترش نخواهد یافت- بعد از فرو پاشی شوروی همچنان به قوت خود باقی است و ادامه یافته و می یابد. اما آن تعهد هرگز دقیقا تعریف نشده و یا سامان پیدا نکرده است و دولت کلینتون هم به آنچه میراث ناتو به شمار می رفت و به آنها در واقع به ارث رسیده بود به صورت کاملا  نامعلوم و مبهمی توجه داشت. با آنکه شخص کلینتون در ابتدای ریاست جمهوری خود هیچ عجله ای برای گسترش ناتو نداشت ولی اولین مشاور امنیتی او “تونی لیک” اولین فردی بود که پیشنهاد گسترش ناتو را مطرح ساخت. استدلال “لیک” این بود که ایالات متحده و هم پیمانانش اکنون یک فرصت تاریخی نادر پیدا کرده­اند که از کشورهای کمونیستی سابق مانند لهستان، مجارستان و جمهوری چک در مسیر دستیابی و تحول این کشور ها به یک اقتصاد باز حمایت کرده و آنها را تثبیت نمایند. راه عضویت در ناتو ثبات و اطمینان به وجود خواهد آورد، پاسخ لازم به ترس تاریخی از آسیب پذیری از انتقام روسیه به خاطر از دست دادن کشورهای هم پیمان خود و شکست هایش و حمایت از این کشورها و نیز اتحاد آلمان باید به شمار آید. در بحبوبه بحران یوگسلاوی سابق این موضع و استدلال لیک در واقع ضربه زدن به نقطه حساس فکر کلینتون بود.

مقامات دیگر در دولت جدید به اندازه “لیک “در این مورد اطمینان نداشتند. تالبوت و بعد هم “بیل پِری” وزیر دفاع این نگرانی را پیدا کردند که راه گسترش ناتو امیدها برای شراکت با روسیه را از بین خواهد برد و اصلاح طلبان را تضعیف خواهد کرد زیرا چنین اقدامی را نوعی عدم رأی اعتماد به اقدامات خود تلقی می کنند و عاملی برای شکست احتمالی اصلاحات می دانند. ما در سفارت مسکو همین نگرانی را داشتیم. در تلگرافی در پاییز ۱۹۹۵ سرگشتگی و فروماندگی را اینطور مطرح کردیم:” مشکل ما  نگاه به گذشته به دولت روسیه است که اغلب از دیپلماسی با هدف نامشخص و انفعالیِ ما برای تحقق منافع بلند مدت خودمان خشمگین هستند. همین امر ایجاب می کند که ما تلاش کنیم تا یک نظم امنیتی در اروپا به  وجود آوریم که در جهت منافع روسیه هم باشد تا این کشور ” تازه احیا شده ” دلیلی برای این که مجددا احیا شود و این کار را با یک نظم امنیتی دیگر پیدا کند نداشته باشد – بنا براین در عین حال نظریه پردازان ” خنجر زدن از پشت” امکان و فرصت مانور های محدودی برای سیاست در  قبال روسیه داشته باشند.

در اقدامی برای پیدا کردن فرصت بیشتر و محک زدن نظر و برخورد روس ها، “پنتاگون ”  طرحی را تحت عنوان “شراکت برای صلح” پیشنهاد کرد که در واقع یک نوع ” ناتوی نیم بند ” بود که  موجب جلب اعتماد اعضای سابق پیمان ورشو و از جمله روسیه می شد و در واقع یک نوع عضویت رسمی در ناتو محسوب می گردید. کلینتون هم در ابتدا تاکید کرد عضویت در این ترتیبات “مشارکت برای صلح “می تواند در نهایت به عضویت در ناتو منجر گردد، ولی هیچ دلیل آشکاری برای توسعه ناتو در آن حد و مقیاس زیاد و بالا  نیست”. یلتسین و ” آندره کوزیروف” وزیر خارجه روسیه تمایل خود را برای  شرکت در طرح مشارکت برای صلح ابراز کردند و مذاکرات طولانی و خسته کننده را با این امید که روند توسعه ناتو را کُند کنند شروع کرده و ادامه دادند. معذالک جریانات مربوط به توسعه در طول سال ۱۹۹۴ شتاب و قوت بیشتری به خود گرفت و آن هم زمانی بود که کلینتون در ماه ژوییه در ورشو علنا اعلان کرد موضوع این نیست که ناتو آیا گسترش می یابد یا خیر بلکه مساله این است که این کار در چه زمانی انجام خواهد شد. یلتسین در کنفرانس سران کشور های عضو سازمان همکاری و  امنیت اروپا به تندی در مقابل این موضوع واکنش نشان داد. او صراحتا گفت پایان جنگ سرد در معرض خطر یک “صلح سرد ” قرار دارد، و کلینتون و کشورهای هم پیمان در ناتو را متهم کرد که از استقرار دموکراسی در روسیه دست کشیده اند. در دیدار خصوصی که یلتسین بعدا با کلینتون داشت این مطلب را صراحتا به او یاد آوری کرد. او به کلینتون گفت “موافقت من برای توسعه مرزهای ناتو و نزدیک شدن آن به مرزهای روسیه نوعی خیانت من به مردم روسیه خواهد بود. “

ما بعد از طغیان خشم روسها درکنفرانس بوداپست در گزارشی نوشتیم”خصومت نسبت به توسعه زود هنگام ناتو تقریبا به طور کلی و طیف گسترده در داخل روسیه کاملا  احساس می شود. “ما سعی می کردیم به طور اخص با تمایل آمریکا که فکر می کرد شیوه درست می تواند هر مشکل بزرگی را به طور اساسی حل کند مخالفت نماییم. در تلگراف بعدی نوشتیم ” خبرگان روسیه هم اکنون روی نتیجه کار توجه دارند و ادامه دادیم تا موقعی گفتگوها ها با روسها در مورد بوسنی و یا توسعه ناتو و یا هر مساله حساس دیگری، از دیدگاه آنها، بر رفتار غرب تاثیر نگذارد سر خوردگی و توهم در روسها غیر قابل اجتناب خواهد بود. در این شرایط است، که این جریان صرفا موجب خواهد شد که ضعف روسها در خاطره آنها زنده  شود و به یاد آنها بیاید. “

کلینتون از یلتسین دلجویی کرده و  به طور خصوصی به یلتسین اطمینان داد که هیچ تصمیمی در مورد توسعه ناتو تا قبل از انتخابات ریاست جمهوری روسیه در ژوئن ۱۹۹۶  گرفته نخواهد شد. به غیر از موضوع گسترش ناتو وضع  سلامتی و نیز شانس سیاسی یلتسین برای مبارزات انتخاباتی برای این که مجددا به این سمت برگزیده شود رضایت بخش نبود. بیماری قلبی او و افراط در مصرف الکل نیز طبعا بر مشکلات اضافه می کرد. در یک مورد در اواخر سال ۱۹۹۵ که من به عنوان کاردار سفارت انجام وظیفه می کردم همراه با همسرم “لیزا”به همراه گروهی از مقامات بلند پایه روسی برای استقبال از یلتسین که از یک سفر خارجی بر می گشت به فرودگاه “وِنُوکووُو” رفته بودیم. او ظاهرا در طول پرواز کاملا استراحت کرده بود ولی با حالت تلوتلو از جلوی ما گذشت و به اتومبیل خود سوار شد. یکی از محافظان او دست رئیس جمهور را که باید بعد از این استراحت سرحال باشد گرفته بود و راه می برد، در حالی که محافظ دیگر او زیر لب به محافظ اولی با زبان عامیانه می گفت:  “این جا چیزی برای دیدن وجود ندارد فقط زود تر برو و راه برو”.

یلتسین با اتحادی که الیگارش ها ( جَرگِه سالاران ) داشتند و از او  حمایت کردند باز هم لنگان لنگان در انتخابات پیروز شد و رقیب سفید مو و کمونیست خود را که چندان شخصیت جالب و جذابی نداشت شکست داد. نامزدی  او نه تنها با توصیه و حمایت امریکا صورت گرفت بلکه موجب شد که مجله تایم او را به عنوان مرد سال ۱۹۹۶ با این عنوان انتخاب و روی جلد خود عکس او را چاپ کند:”یانکی هایی که به کمک آمده بودند ” و این گونه توضیح داده بود داستان سِرّی نحوه کمک آمریکا به انتخاب پیروزمندانه یلتسین “. بعدا “ولادیمیر پوتین” این واقعه را به عنوان “دورویی” آمریکایی ها و دخالت سیاسی آنها  مطرح ساخت، در واقع این هم بخشی از برنامه او بود تا از سیاست ایالات متحده به نفع خود بهره برداری نماید.

کلینتون بعد از انتخاب مجدد خود در نوامبر ۱۹۹۶ موضوع توسعه ناتو را با دعوت رسمی از کشورهای لهستان، مجارستان و چکسلواکی در تابستان ۱۹۹۷ برای عضویت دنبال کرد. در یک موافقتنامه دقیق ولی پیچیده که بعدا با روسیه امضا شد بعضی از نگرانی های یلتسین بر طرف گردید. معذالک روسها که از این قضیه ناخرسند بودند و آن را به نفع خود نمی دانستند این ظن در آنها تقویت شد که نظریه ” از پشت خنجر خوردن ” واقعیت پیدا کرده و لذا این ناخرسندی، سالها بر روابط دو کشور سایه انداخته و ادامه یافت. فردی که می توان او را از نظر بینش و تجربه سیاسی هم ردیف جورج کنان دانست تصمیم گسترش ناتو را ” اشتباه فاجعه بار در سیاست خارجی بعد از پایان جنگ سرد نامید “.

ماموریت من در اوایل سال ۱۹۹۶ در مسکو پایان یافت و به واشنگتن بازگشتم و به سمت دستیار اجرایی وزیر امور خارجه منصوب شدم و این پست بالایی بود که نظارت بر کار تمام اعضای وزارت امور خارجه بود که برای کمک و همکاری با وزیر امور خارجه در امور اجرایی کار می کردند. با آنکه این یک ارتقا مقام فوق العاده بود ولی من از کار پر هیجان امور روسیه آن هم دقیقا در زمانی که نتایج تحول در آن کشور می رفت که به منصه ظهور برسد محروم شدم.

در سالهای بعد که این زمزمه ها بلند شد که ” چه کسی باعث از دست رفتن روسیه شد ” من اغلب به این فکرمی کردم که چقدر ما در مورد روسیه درست و چه اندازه نادرست عمل کرده ایم. واقعیت این بود که روسیه متعلق به ما نبود که آن را از دست داده باشیم. از نظر داخلی روسها اعتماد خود را از دست داده بودند و در نهایت حکومت خود را تشکیل دادند و اقتصاد خود را شکل بخشیدند. با به پایان رسیدن قرن بیستم، روسها طی  چند نسل، دوران فاجعه باری را گذراندند. هیچ کدام از آن مشکلات فاجعه بار در یک نسل جبران نمی شود چه برسد به این که در ظرف چند سال حل شود. هیچ یک از این معضلات را خارجی ها و حتی ایالات متحده که در اوج قدرت خود در دوران پس از جنگ  سرد بود نمی تواند حل کند.

همانگونه که بعدا ” تالبوت” گفت :” معالجه بیشتر و شُوک کمتر راه حل بهتری برای تسهیل تحول روسیه به طرف یک اقتصاد بازار می تواند باشد. اما مساله مهمتر و فراتر از تصورات و توصیه اشتباه ما این بود که فکر می کردیم یک برنامه بزرگ اقتصادی و یا یک “طرح مارشال ” دیگر قادر است اقتصاد در هم شکسته روسیه را به یک اقتصاد پویا و شکوفا متحول سازد. روسها کمک های مالی خارجی را برای سر و سامان بخشیدن مجدد به اقتصاد خود نمی پذیرفتند و در واقع تحمل نمی کردند؛ آن ها می توانستند این مرحله دشوار را خود طی کنند و اقتصاد خویش را هدایت نمایند.

هنگامی که روسیه را آن هم در موقعیت ضعف و در چهار چوب نظام بین المللی قرار می دادیم ،از بزرگواری که “چرچیل “بدان تاکید می کرد از طرف ما هیچ حرکت و اقدامی صورت نمی گرفت و خبری نبود. در اواسط سال ۱۹۹۰ در سفارت در مسکو نشسته بودم  و به نظرم  آمد که توسعه “ناتو” در بهترین شرایط زود هنگام و در بدترین شرایط و بدون این که ضرورتی داشته باشد فقط اقدامی تحریک آمیز بود. من نیاز کشور های تازه آزاد شده در اروپای مرکزی را که نیاز به امنیت داشتند درک می کردم و با آنها موافق بودم که نمی خواهند و در واقع نگران بودند که بار دیگر به زیر یوغ روسیه بروند. من به وضوح می توانستم این شرایط را درک کنم که این کشورها به دنبال این بودند که به سازمان های غربی ملحق شوند اما فکر می کردم که سرمایه گذاری سیاسی ما برای عضویت این کشورها در طرح مشارکت برای صلح قبل از این که به ناتو ملحق شوند معقول تر است. اما این یک آرزو بود که فکر کنیم که می توانیم در را برای عضویت ناتو به روی این کشور ها بازکنیم بدون اینکه برای آن هزینه ای بپردازیم و آن هزینه احساس عدم امنیت روسیه و رویارویی آن کشور با این مساله عدم امنیت بود.

بهره برداری از اولین مرحله و یا به اصطلاح موج گسترش ناتو در اروپای مرکزی از نظر من نظریه “جورج کنان” را مبالغه آمیز جلوه می داد. این کار فقط به روابط آینده ما با روسیه صدمه می زد  و آن را مبهم می ساخت ولی خطرناک نبود. جایی که ما اشتباه راهبردی جدی مرتکب شدیم – و در حالی که جورج کنان را   غیب گو  می دانستیم – این بود که مُصِرَا و  با شتاب دو کشور گرجستان و اوکراین را برای عضویت در ناتو تشویق کردیم و این در حالی بود که پیوند های تاریخی روسیه با این دو کشور را می دانستیم و علیرغم اعتراض مسکو، به این اقدام دست زدیم. این اقدامی بود که صدمه جبران ناپذیری به روابط ما با روسیه وارد می ساخت و عطش روسیه را برای به دست گرفتن رهبری در سطح بین المللی حتی بیشتر می کرد.

در نهایت، این که بر ما ثابت شد که هیچ راهی برای احتراز باخت و تحقیر حتی با پایان جنگ سرد و فروپاشی شوروی برایمان وجود ندارد و مهم نبود که ما و روسها چند بار به هم یادآوری کردیم که نتیجه پایان جنگ سرد هیچ برنده و یا بازنده ای در بر ندارد. صدای قدرت در تاریخ همچنان طنین افکن است و روسیه – همانگونه که در تاریخ پر فراز و نشیب خود عمل کرده است – این شکست و ضعف و یا به عبارت دیگر فاجعه را پشت سر خواهد گذاشت و از آن عبور خواهد کرد. قطعا زمانی خواهد رسید که روسیه این قدرت را خواهد داشت تا بدون زحمت نقش شرکای خود را که ناراحتی برای آن به وجود آوردند کمرنگ نماید، حتی اگر قدرت او به عنوان یک ابر قدرت در بلند مدت همچنان رو به افول باشد. آن زمان زودتر از آن چه ما پیش بینی می کنیم فرا خواهد رسید.

 

لینک سایر بخش های کتاب

 

۱: درباره مترجم

۲: فصل اول: کار آموزی : آموزش یک دیپلمات

۳: فصل دوم

۴: فصل سوم

۵: فصل چهارم

۶: فصل پنجم

۷:فصل ششم

(Visited 92 times, 1 visits today)

پاسخی بگذارید