تاریخ: ۱۲:۳۷ :: ۱۳۹۸/۰۹/۱۹
کتاب دیپلماسی پنهان، نوشته ویلیام برنز

فصل دوم – بخش اول

سال های همکاری با جیمز بیکر : شکل دهی نظم جهانی

“کیسلوودکس” (  Kislovodsk) شهری معدنی و قدیمی در قفقاز است که مانند اتحاد شوروی در حال فروپاشی بود. در اواخر آپریل ۱۹۹۱ جیمز بیکر وزیر امور خارجه و هیت همراه او که از سفر به خاورمیانه بسیار خسته شده بودند از دمشق وارد این شهر قفقاز شد. بیکر قرار بود با “الکساندر بستمرنیخ ” [ معاون وزارت خارجه اتحاد جماهیر شوروی] وزیر امور خارجه شوروی صبح روز بعد ملاقات کند و ما هم که هیئت همراه او بودیم در آن عصر آفتابی به دنبال پیدا کردن اتاق خود در میهمانسرای دولتی بودیم ،که این میهمانسرا زمانی ،آن هم زمانی بسیار دور از شکوه و عظمتی در زمان حکومت مقامات حزب کمونیست قفقاز برخوردار بود .اتاق من فقط با یک لامپ که از سقف آویزان بود روشن  می شد دسته سیفون  توالت فرنگی این اتاق  موقعی من آن را چرخاندم از جا کنده شد، آبی هم که در توالت جریان داشت بوی سولفور می داد و کاملا قرمز بود که نشان دهنده املاح معدنی بود که این شهر به داشتن املاح و منابع معدنی در آب آن معروف بود. خلاصه زیاد مکان مناسب و خوبی برای سکونت و اقامت نبود، اما اینها هیچ کدام برای من مهم نبودند چون من نزدیک به ۲۴ ساعت بود که نخوابیده بودم و می خواستم هر چه زودتر به بستر بروم که فنر های تشک آن هم بیرون زده و آزار دهنده بود.

قبل از هر چیز لازم بود نکاتی برای توجیه وزیر به او می گفتم و ارائه می کردم . لذا به طرف اتاق او رفتم که از سایر اطاق ها بزرگتر و بهتر بود ، هر چند از نظر تزئینات چندان هم مناسب نبود . مامور محافظ وزارت خارجه که در بیرون ایستاده بود در زد و اجازه داد من وارد اتاق شوم . بیکر پشت میز نشسته و بریده جراید را نگاه می کرد البته هنوز لباس به تن داشت و پیراهن سفید و کراوات سبز وی که شاخص پوشش همیشگی  او بود جلب توجه می کرد. او از روی خستگی لبخندی زد و به من اشاره کرد که بنشینم . توان و تمرکز وزیر امور خارجه آمریکا برای کار و آمادگی جهت شروع و انجام کار زبانزد و افسانه ای بود. اما اکنون او هم بسیار خسته به نظر می رسید او روز قبل نه ساعت تمام را در مذاکره دیپلماتیک و در واقع نوعی مبارزه با حافظ اسد گذرانده بود. اسد با سرسختی با بیکر مذاکره کرده بود تو گوئی می خواهد تاریخ سوریه و پیچ و خمهای سیاسی این کشور و منطقه را به وزیر خارجه آمریکا یاد آور شود و البته این کار را در شرایطی انجام می دادکه روی صندلی بزرگ و راحت خود  نشسته بود و دائم هم از میهمان خود با صرف چای پذیرائی می کرد که قطعا هر انسان سالمی هم نمی توانست تا این اندازه چای بنوشد! گرچه در این مذاکرات بیکر نه مرعوب شده و یا شکست خورده بود ولی بدون نتیجه و خسته به مذاکره پایان داده بود .

او در این جا نگاهی به نامه ای که به او دادم انداخت. مسائل و موضوعاتی که بیکر با “بستمرنیخ ” وزیر خارجه روسیه قراربود مورد مذاکره قرار دهد بقدری زیاد بود که غیر قابل تصور می نمود و شاید بتوان گفت از ابتدای شروع کارش از دو سال قبل به عنوان وزیر خارجه مذاکره ای با دستور کاری با این حجم برایش  بی سابقه بود. موضوعاتی که قرار بود دو وزیر خارجه در مورد آنها گفتگو کنند عبارت بودند از اتحاد آرام و مسالمت آمیز دو آلمان در پائیز سال ۱۹۹۰، آینده ابهام آمیز و نگران کننده اتحاد شوروی که در این کشور تندرو ها با اصلاح طلبان در حال مجادله بودند، گورباچف که زیر حملات و تهاجمات جمهوری های استقلال طلب قرار داشت و بالاخره اقتصاد شوروی که در حال سقوط آزاد قرار گرفته بود از جمله این موضوعات بودند. ادامه مذاکرات طولانی و قدیمی برای خلع سلاح متعارف و هسته ای نیز از جمله موضوعات مورد مذاکره دو وزیر بود. در مورد خاور میانه هم بیکر سعی داشت با بهره برداری از پیروزی بر صدام حسین  زمینه را برای تشکیل یک کنفرانس صلح اعراب و اسرائیل و البته با همکاری و نظارت مشترک شوروی فراهم کند.

بیکر در این موقع نگاهی طولانی به یادداشتی که به او داده بودم انداخت و از من پرسید : ” تا به حال چنین فهرست طولانی دیده بودی”.من با اطمینان به او گفتم خیر ندیده ام و سپس با خنده شکسته شدن دسته سیفون توالت را که چند دقیقه قبل اتفاق افتاده بود برای او تعریف کردم. او که نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد در جواب من گفت ” البته منظور من این نبود! ” بلکه من راجع به تحولات جهان صحبت می کنم. آیا تاکنون این اندازه تحول و تغییر در جهان را آن هم با این شتاب و سرعت سراغ داشته ای؟” من که کمی خجالت زده شده بودم پاسخ دادم سراغ نداشته ام. او سپس گفت شرایط زمان حاضر واقعا بی سابقه و منحصر به فرد است قول می دهم در بقیه دوران خدمتت در روابط خارجی و وزارت امور خارجه با چنین شرایطی دیگر روبرو نخواهی شد.

حق با او بود. زیرا علیرغم تمام افراد استثنایی و چالش ها پیچیده ای که تا آن موقع با روبرو شده و برخورد کرده بودم ، ولی برخورد های مامورین کارکُشته دولتی و تحولات در دوران بیکر در وزارت امور خارجه که ناظر بر آن بودم کاملا استثنایی بود. پایان جنگ سرد، فروپاشی آرام اتحاد شوروی، مقابله و پس زدن و عقب راندن تجاوز عراق شاخصه دوران و نظم جدیدی در نظام بین المللی بودند.

پرزیدنت جورج بوش پدر واقعا گزینه خوب و مناسبی برای تحولات بی سابقه ای بود که در زمان و اطراف او به وقوع  پیوست، هشت سال کار در مقام معاونت ریاست جمهوری در کاخ سفید، ریاست سازمان اطلاعات مرکزی( سیا)، سالها خدمت در عرصه دیپلماتیک، نخست، سفیر در سازمان ملل متحد و سپس سفیر ایالات متحده در چین، دوست نزدیکش جیمز بیکر به عنوان یک بازیگر مثبت و فعال که قبلا رییس کارکنان کاخ سفید و نیز قبل از آن وزیر خزانه داری در کنار او ، همه و همه عواملی بودند که به جورج بوش کمک بزرگی کردند.” و نیز برنت اسکو کرافت ” ،که در واقع نمونه مثال زدنی برای مشاورین امنیت ملی در دولت های  آینده  شد، عامل مهم دیگری بود ، چون او دوستی و رابطه نزدیکی با رییس جمهور بوش داشت و سیاست ها و خط مشی ها را  با منطق قوی و کارایی بالا اتخاذ می نمود و ابراز نظرات و قضاوت های صحیح و منطقی و صداقت شخصی او همه و همه از عوامل مثبت دوران ریاست جمهور جورج بوش به شمار می آمدند. “دیک چنی ” مدیر بسیار قوی در پنتاگون بود ، که کاملا از نظر مسایل امنیت ملی توجیه و بر آنها احاطه داشت و نیز کاملا جو سیاسی سنگین و به قولی تیره واشنگتن را می شناخت .کالین پاول به ریاست ستاد مشترک نیروهای مسلح ایالات متحده منصوب شد ، که نه تنها سابقه درخشانی از خدمات نظامی را در کارنامه خود داشت، بلکه خدمت موفقیت آمیز او به عنوان مشاور امنیت ملی در دوره رونالد ریگان در سوابق او برجسته و نمایان بود.

ترکیب مهارت در تعیین خط مشی ها و هوش و زیرکی سیاسی، همیشه در شرایطی که ساختار ژئوپلیتیک بحرانی بوده و در جهت غیر قابل انتظاری سیر کند، بسیار مفید بوده و در جهت منافع کشورمان عمل کرده است. تیم ما در زمان جورج بوش نیز به طور غیر قابل اجتنابی نقایص و نقاط ضعف خود را داشت و قضاوت های اشتباه و نیز اختلافاتی در آن مشاهده می شد ، اما به عنوان یک تیم از یکپارچگی و حالت منطقی برخوردار بود که من تا آن موقع ندیده بودم. در آن شرایط متغیر و بی ثبات، اعضای این تیم هم در مورد توانایی و هم محدودیت های نفوذ و قدرت آمریکا واقع بین بودند. آنها به خوبی واقف بودند که قدرت و تسلط آمریکا می تواند هم بلند پروازانه و هم گسترده باشد اما این نظر بسیار مثبت را هم داشتند که رهبری ایالات متحده جریانات بین المللی را اگر نمی تواند کنترل کند، ولی قادر است آن را شکل داده و هدایت نماید. روش و شیوه و طرز فکر آن ها نمونه ای بود که من هرگز فراموش نمی کنم و روشی است که دولت های بعدی باید از آن پیروی کرده و به آن برسند.

ورود و عضویت خود به گروه و تیم بیکر را مدیون رییس قدیمی خود “دنیس راس” هستم . بعد از انتخابات آمریکا که او به عنوان مشاور امور خارجی بوش فعالیت می کرد، تصمیم گرفت با بیکر به وزارت امور خارجه برود. او به خوبی دریافته بود که روابط نزدیک و تنگاتنگ وزیر امورخارجه با رییس جمهور می تواند او را بعنوان بازیگر کلیدی رییس جمهور در سیاست خارجی بدل نماید.”دنیس راس” در مقام مدیر برنامه ریزی سیاسی و خط مشی ها، مسئولیت دو موضوع مهم ” اتحاد جماهیر شوروی و خاور میانه” را برعهده داشت.

در یک روز آفتابی اواخر نوامبر، او که روی پله های ساختمان امور اجرایی نشسته بود از من سوال کرد که آیا حاضر هستم به عنوان دستیار ارشد با وی کار کنم؟ من پیشنهاد او را قبول کردم – این در شرایطی بود که در مورد ارتقای دیگری که خود را آماده نمی دیدم اطمینان نداشتم.

جیمز بیکر، وزارت امور خارجه را با یک گروهی که خیلی بسته و کوچک بود اداره می کرد. در واقع او خارج از ادارات و بخش هایی که در طبقه هفتم وزارت امور خارجه مشغول به فعالیت بودند ( که اکنون به “طبقه با دیوار های چوب ماهونی ” معروف است ) این وزارتخانه را اداره می کرد. در یک طرف راهرویی که با دیوار های با چوب های ماهونی پوشیده شده بود  اطاق “لاری ایگلبربر” معاون وزارت امور خارجه قرار داشت. ایگلبرگر فردی صریح الهجه، بی نظم و ترتیب بود که در روز چندین پاکت سیگار می کشید. او یک دیپلمات و متخصص حرفه ای در سیاست خارجی بود که لباس و کت و شلوار راه راه او به تن او گشاد بود. بیکر امور اداره وزارت خارجه را به ایگلبرگر سپرده بود تا بتواند با برنت اسکو کرافت هماهنگ باشد.

اسکو کرافت از دوستان نزدیک و قدیمی ایگلبرگر بود که با هم در زمانی که کیسینجر وزیر خارجه بود با او کار می کردند. در طرف دیگر راهرو اتاق “زولیک” قرار داشت که به عنوان مشاور و مستشار کار می کرد و بعد مسئول و معاون  امور اقتصادی شد.

“دنیس راس ” که هنوز سنش به چهل سال نرسیده بود، بسیار باهوش، مبتکر و فوق العاده منظم بود. او دقیقا همان فرد با استعدادی بود که بیکر نیاز داشت در کنارش باشد. آن هم در شرایطی که استفاده از فکر او روزانه و نه سالیانه مورد نیاز وزیر امور خارجه بود.

“مارگریت تویلر” در اطاقی کار می کرد که با یک در به دفتر کار بیکر باز می شد و به آن متصل می شد. با آن که مارگریت ظاهرا دستیار وزیر در امور روابط عمومی و در واقع سخنگو بود، اما نقش او مهمتر و بیشتر از این ها بود. مارگریت در کاخ سفید و وزارت خزانه داری با بیکر کار کرده بود و کاملا از نظرات و جناح و طرز فکر سیاسی بیکر حمایت می کرد. این زن با این که خوی خصلت مهربانی جنوبی ها را داشت ولی در کار بسیار جدی و محکم بود و غریزه استثنایی در مورد شناخت افراد داشت.

 درست در کنار اطاق مارگریت، ادارات و بخش های تحت نظارت “باب کیمیت ” قرار داشتند. “باب ” مسئول امور سیاسی و در واقع نفر سوم وزارت امور خارجه به شمار می آمد. روابط بیکر و “کیمیت” به  دوران کار در کاخ سفید در زمان ریگان مربوط می شد. “کیمیت” فارغ التحصیل “وست پوینت” و از کهنه سربازان جنگ ویتنام بود. او بسیار سریع الانتقال و دارای قدرت سازماندهی قابل توجه بود. “کیمیت” بر امور ادارات منطقه ای نظارت و نقش مهمی در اجرای سیاست ها و خط مشی ها داشت.

در مابین محل کار “زولیک ” و “کیمیت” من و “راس ” قرار گرفته بودیم که محل کار ما فقط به اندازه چند کوریدور از اداره “برنامه ریزی و خط مشی ها ” فاصله داشت .

بیکر کاملا بر مسایل سیاسی و تصمیم سازی و اتخاذ خط مشی ها اشراف و تسلط داشت و در مورد آن ها تصمیم می گرفت. او برخورد و مانور دادن با افراد و دستگاهها را به خوبی می دانست و آگاهی اش از ساختار بین المللی بسیار زیاد و  توام با سرعت انتقال فوق العاده و البته مبتنی بر واقع گرایی بود. او یک حلَال مشکلات بی نظیر و عالی بود. هیچ تظاهر نمی کرد که یک روشنفکر در زمینه موضوعات امنیت ملی و یا یک استراتژیست بزرگ است. وی طبعا فردی محافظه کار و محتاط بود و با خطرات و ریسک کردن های دقیقه نود کاملا آشنا بوده و به آن خو گرفته بود و عواقب آن  را هم به خوبی می دانست. عقاید و ایدئولوژی ها ،هرگز او را محدود نکرده و دست و پای او را نمی بست. همواره نسبت به نظرات مخالف و چالش هایی که گروه با آن روبرو بود، ذهنی باز داشت. او یکی از بهترین مذاکره کننده هایی بود که من سراغ داشتم. همیشه بطور کامل آمادگی داشت. از اهرم هایی که در اختیار داشت کاملا آگاه بود. نسبت به نیازها و محدودیت های کسانی که در میز مذاکره در مقابل او نشسته بودند، حساس بود. حس عجیبی و قوی داشت که چه موقع یک توافق باید حاصل و یا قراردادی امضا شود.

بیکر خیلی راحت از مشاورین نزدیکش برای اداره وزارت امور خارجه استفاده می کرد و نظرات و ایده ها و نیز ابتکاراتی را که داشت در اختیار آنها می گذاشت. البته این کار را برای این می کرد که در آن ها انگیزه ایجاد کند و قدرت و نیروی آن ها را بالا ببرد و از آن در اداره و انجام کارهایش استفاده کند. او به نظرات و ایده های “زولیک” و “راس” احتیاج داشت و در این مورد به آنها متکی بود؛ “ایگلبرگر”و “کیمیت” را برای اداره امور اداری وزارت امور خارجه می خواست و به آن ها احتیاج داشت؛ “مارگریت تویتلر” هم برای او چشم و گوشش بود که مواظب و مراقب باشد که دیگران جریان و مشکلی در پشت سر او برایش به وجود نیاورند.

با آن که روش بسته “بیکر” در ابتدای کار باعث شکایت ها و غرولندهایی در وزارت امور خارجه شد ولی این روش کار او در دراز مدت تغییر و تحول پیدا کرد. شتاب روز افزون تحولات و آگاهی بیشتر او از مهارت و تجربیات اعضای حرفه ای وزارت امور خارجه او را تشویق و در واقع واداشت که گروهها و افراد بیشتری غیر از گروه بسته و کوچک خود را وارد کار و فعالیت های وزارت امور خارجه نماید. دیپلمات های حرفه ای را بیشتر وارد کارزار کرد و در واقع آن ها با موفقیت های بیکر تشویق شدند که وارد جریانات و کارها شوند. همین هم باعث شد که وزارت امور خارجه ایالات متحده آمریکا در بحبوحه تحولات گسترده جهانی و بین المللی در مرکز و قلب دیپلماسی قرار گیرد.

من همیشه علاقمند و افسون بخش برنامه ریزی و خط مشی های وزارت امورخارجه بودم. این بخش در سال ۱۹۴۷ توسط “جورج مارشال ” وزیر امور خارجه در سال ۱۹۴۷ ایجاد شد و اولین مدیر آن “جورج کنان” طراح افسانه ای و معروف استراتژی جنگ سرد و سیاست بازدارندگی بود. “جورج مارشال ” به “کنان ” و اعضای بخش برنامه ریزی اختیار کامل عطا کرده بود. در واقع این وظیفه را به او محول ساخته بود که برنامه و پایه و اساسی بلند مدت برای دستیابی به اهداف سیاست خارجی ایالات متحده تنظیم نمایند. “کنان” توصیه ساده و مختصری کرده بود و آن این بود:”از ساده انگاری احتراز کنید”. “کنان” و همکارانش نقش اساسی در طراحی برنامه “مارشال” و بنیانگذاری سیاست ایالات متحده در دوران جنگ سرد داشتند. بعد از آن که  جورج مارشال در سال ۱۹۴۹ از وزارت امور خارجه کنار رفت، کنان هم که از عملی شدن نظر اصلی خود که همان نظامی کردن و نظامی بودن برای پیشبرد اهداف سیاست خارجی ایالات متحده سر خورده شد و هم از این ایده که باید در مقابل شوروی یک حالت بازدارندگی به وجود آید، مایوس شد. ضمن این که باید گفت “دین آچسن” ( Dean Acheson) وزیر خارجه جدید هم در مورد نظرات و ابتکارات او برای برنامه ریزی سیاسی و تعیین خط مشی ها در چهارچوب یک بخش مستقل تمایلی از خود نشان نداد. لذا نفوذ کنان رو به افول گذاشت و برای یک دوره مطالعاتی به دانشگاه “پرینستون” رفت.

نقش بخش سیاست گذاری و تعیین خط مشی ها بعد از کنان دچار تغییر و تحول وسیعی گردید. مدیران بعدی این بخش از وزارت امور خارجه اغلب در صدد و در واقع تلاش می کردند توجه وزرای امور خارجه بعدی را به خود جلب کنند. سعی آن ها عمدتا این بود که نوعی توازن میان سیاست های بلند مدت استراتژیک و چالش ها و مشکلات عملیاتی در سیاست خارجی به وجود آورند. موضوعاتی که عملا اولویت وزرای خارجه بود و ذهن آنها و وزارت امور خارجه را روزانه به خود مشغول می داشت. اما در دوره کیسینجر هر دو موضوع فوق مورد اهتمام این بخش بود و در هر دو زمینه بسیار موفقیت داشت.

بخش سیاست گذاری در دوره جیمزبیکر همانند دوره وزارت جورج مارشال و کیسینجر اهمیت پیدا کرده بود. درواقع این اداره و یا بخش وزارت امور خارجه در دوره بیکر به صورت یک شورای امنیت ملی کوچک درآمده بود. این اداره برای او وسیله ای به شمار می آمد که به نظرات و ابتکارات اعضای آن با پایان یافتن جنگ سرد کاملا اتکا داشته باشد. نوشتن سخنرانی های وزیر در سفرها، گزارشات توجیهی و نوشتن نکات مهم در مذاکرات و بیانیه های مطبوعاتی که همه تشکیلات دیپلماسی وزارت امور خارجه را فعال می کرد، از جمله کارهایی بود که بیکر به آن اهمیت می داد و به آن ها متکی بود. شیوه و روش باریک بین و دقیق  او و نیز حوادث مشکل جهانی با ابعاد وسیع، این فرصت را برای این قسمت به وجود آورد تا نقش بسیار بزرگ ( و در عین حال نگران کننده ) داشته باشد و این فرصت را برای بخش سیاست گذاری به وجود آورد تا به تنظیم و شکل دادن استراتژی ها و تصمیم سازی ها بپردازد.

از آن پس تعداد ما در این بخش افزایش پیدا کرده و به سی و یک نفر مرکب از دیپلمات های کهنه کار وزارت امورخارجه، اعضای “پنتاگون” و “سیا” و افرادی که خارج از دولت دست چین شده بودند، رسید. من به عنوان دستیار ارشد “راس” انجام وظیفه می کردم و تلاشم این بود به بهترین وجه به اعضای این بخش کمک و آنها را  هدایت کنم. البته در بیشتر سفرهای بیکر او را همراهی می کردم. اعضای این اداره را افراد برجسته ای تشکیل می دادند – محققینی نظیر “جان ایکنبری” و “فرانک فوکویاما” که مقاله تحقیقی  او تحت عنوان “پایان تاریخ” او را به یک فرد مشهور و محققی معروف تبدیل ساخته بود. “تام گراهام” متخصص روسیه و یا فرد نه چندان  مشهور و معتبری مانند “بیل براونفیلد”، دوست خوب من “دان کورتزر”، سایر مامورین دولتی مانند “آرون میلر” دوست نزدیک و دیگر من و متخصص امور خاورمیانه و “باب اینهورن” از متخصصین طراز اول خلع سلاح همگی از جمله اعضای این بخش بودند. در این قسمت همچنین افراد دیگری به ماموریت گماشته شده بودند مانند “آندریو کارپندیل”، “والتر کاناشتاینر”و “جان هانا”؛ که سخنرانی نویس بسیار پر کار و با استعدادی بود و یا تازه واردینی مانند “درک شولت”، که یکی از مغز های متفکر سیاست گذاری در میان نسل و هم دوره ای های خود بود.

گروه ما ، گروه بسیار برجسته و خوبی بود و دوره ما بسیار جالب و فراموش ناشدنی به شمار می آمد. رابطه ما با “بیکر” و موقعیت ممتاز ما در میان این گروه باعث نمی شد که اعضای آن بتوانند ما را تحمل و با چشمی حسود به ما نگاه کنند. لذا بخش زیادی از نیروی خود را صرف آموزش اعضای تیم می کردم که بتوانیم پرستیژ و اعتباری برای آنان دست و پا کنیم. اما این برای ما  غیر منتظره نبود که “تام فریدمن” خبرنگار نیویورک تایمز در پاییز سال ۱۹۸۹ نوشت که گروه ما از نظر اعضای وزارت امور خارجه “یک گروه جوان و بی تجربه است که همه موضوعات را محرمانه نگاه داشته و در گوشی به هم می گویند و اختیارات زیادی دارند تا در آینده از آن به نفع خود بهره برداری نمایند.

این که ما اعضای این گروه همه چیز را محرمانه نگاه می داشتیم و یا فقط صحبت های در گوشی داشتیم ، ما را برای رویارویی برای حوادث سال ۱۹۸۹ آماده نکرد.

رییس جمهور بوش پدر و بیکر که در دولت ریگان از بازیگران اصلی به شمار می آمدند دقیقا با مسایل و مشکلاتی که به آن ها به ارث رسیده بود کاملا آشنا بوده و از آن آگاهی داشتند. این دو به خوبی می دانستند که آمریکای مرکزی همچنان به عنوان یک مشکل و بار سنگینی بر دوش آنان  و سیاست خارجی ایالات متحده و کنگره این کشور باقی خواهد بود. بوش و بیکر در مورد آسیا خوشبین تر بودند و حداقل در ابتدا از مسیری که رابطه با چین سیر می کرد رضایت داشتند. توسعه و پیشرفت اقتصادی ژاپن یک واقعیت بود ولی در مورد تهدید آن نسبت به ما مبالغه شده بود. شرایط از مراکش تا افغانستان نسبت به زمان دیگر از وضع نسبتا با ثبات تری برخوردار بود، آخرین نیروهای شوروی با مراسم سوگند جورج بوش در ژانویه ۱۹۸۹ از افغانستان خارج شده بودند ، جنگ ایران و عراق به پایان رسیده بود و خطر و تهدید کشتیرانی و دسترسی به نفت در خلیج فارس کم شده بود. مذاکرات اسراییل با سازمان آزادی بخش فلسطین به نظر می رسید آرام شروع می شود و علیرغم خشونت و درگیری میان اسراییل و سازمان آزادی بخش فلسطین در ساحل غربی رود اردن و نوار غزه  مذاکرات آن ها ادامه داشت .///

ادامه دارد…

لینک سایر بخش های کتاب

۱: درباره مترجم

۲: فصل اول: کار آموزی : آموزش یک دیپلمات

۳: فصل دوم

۴: فصل سوم

۵: فصل چهارم

۶: فصل پنجم

۷:فصل ششم

(Visited 139 times, 1 visits today)

پاسخی بگذارید