تاریخ: ۱۱:۵۸ :: ۱۳۹۸/۰۹/۱۹
کتاب دیپلماسی پنهان نوشته ویلیام برنز

 بخش اول از فصل سوم

محدودیت های یک قدرت

“اینگوش” یک شهر کوچک مرزی که مملو از پناهندگانی بود که به طرف “گروژنی” مرکز چچن   روان بودند و این شهر در حدود چهل کیلومتر از  “اسلپتسوکایا ” فاصله داشت. اما در اواخر بهار ۱۹۹۵ ، انسان احساس می کرد که از این شهر در واقع از دنیای  متمدن ، البته به شکل آشفته و در هم ریخته شوروی سابق ، به طرف دنیایی تاریک و زشت و عبوس می رود که تمدن در آن مکان جایی ندارد. جاده اصلی که  در کنار و امتداد رودخانه “سانژا” به طرف شرق و چچن ادامه داشت در دو طرف آن پر از شیارها و حفره هائی بود که مین های کاشته شده به جای مانده بود. من به همراه یکی از همکاران سفارت در یک آمبولانس قدیمی در حال حرکت  و در جستجوی یکی از کارشناسان کمک رسانی انسانی به نام “فرد کانی ” بودیم. این اولین سفر ما به گروژنی کمی بعد از این بود که “زوخار دودایف”رهبر شورشی چچن نیروهای خود را از شهر خارج کرده و به جنوب و تپه های اطراف عقب نشینی کرده بود.

مسیری که ما در آن در حال حرکت بودیم متشکل از اشیا و چیزهای رنگارنگ و متغیر بود بدین معنی که در بعضی از قسمت ها همه چیز حالت عادی و طبیعی  پیدا کرده بود و در بعضی قسمت های دیگر نشانه هائی از جنگ و خشونت در آن دیده می شد. رفت و آمد اتومبیل های شخصی و غیر نظامی  به حالت عادی برگشته بود و در کنار جاده، دستفروش ها بساط خود را پهن کرده بودند که از ودکای روسی و نوشیدنی های غیر الکلی گرفته تا اسلحه و مهمات را می فروختند. ماشین های نظامی روسی در وسط اتوبان در حال عبور بودند و همه چیز را در سر راه خود زیر می گرفتند و به اطراف پراکنده می کردند و این ماشین ها را سربازان روسی می راندند که گوئی بیشتر شبیه گروه گانگستر باشند تا سربازان حرفه ای روسی. آنان دستمالهای رنگی به گردن بسته بودند، عینک هائی که نور از آن ها منعکس می شد به چشم داشتند و تی شرت پوشیده بودند و قطار فشنگ ها و چاقو هائی به کمر بسته بودند و سعی می کردند خود را افرادی خشن و بی رحم به دیگران نشان دهند. در طول راه ایست های بازرسی را جوانان و یا سربازان تشکیل می دادند که به این مشهور بودند که با فرا رسیدن شب ابتدا تیراندازی می کردند و بعد از افراد هویت آنان را سئوال می نمودند. بقیه افراد “کنتراکنیکی” یا سربازان قراردادی و به عبارت دیگر سربازان وظیفه بودند که در جنگهایی مانند افغانستان و یا جنگهای اخیر در کشورهای حاشیه شوروی سابق ورزیده شده و آموزش دیده بودند. در آن موقع گروه دیگری هم بودند که از افراد وزارت کشور تشکیل می شدند و نگاه سرد و خشک داشتند و با لباس های سبز تیره در میان سایر افراد حضور داشته و خدمت می کردند.

ما همین طور که به راه خود ادامه می دادیم. از کنار خانه ها و مغازه های سوخته و تخریب شده در “ساماشکی” می گذشتیم ، واقعا بسیار ناراحت کننده و سخت و دردناک بود آن شبی را تصور کردم که همین هفته پیش سربازان همین وزارت کشور به این شهر حمله کرده و بیش از دویست نفر چچنی را  که اغلب آنها زنان و کودکان  و افراد سالمند بودند، قتل عام کرده بودند .بنا به گزارشات، افراد مست و تند رو و افراطی وزارت کشور بعد از شکست های خود در مبارزات و جنگ در چچن خانه ها را  با شعله پرتاب کن ها سوختند و نارنجک ها را به زیر زمین خانه ها انداخته بودند .

موقعی که ما به گروژنی رسیدیم میزان و مقیاس تخریب ها بیشتر شده بود.در حدود چهل بلوک در مرکز شهر با بمباران روس ها در ژانویه و فوریه با خاک یکسان شده بود- جنگ خونینی که هزاران کشته به جای گذاشته بود. در واقع این شهر صحنه ای البته در مقیاس کوچکتر از “دِرِسدِن” در سال ۱۹۴۵  و یا استالینگراد در سال ۱۹۴۵ را به یاد انسان می آورد.

با این سفر کوتاه ما ، نگاهی گذرا و اجمالی  به واقعیات وحشتناک اولین جنگ چچن در دهه ۱۹۹۰ به ما نشان  داد که از بسیاری جهات شبیه جنگ های میان روس ها و چچنی ها بود که نزدیک به سه قرن  ادامه داشته است. ضمنا این سفر این فکر و نظر را در ما به وجود آورد که روسیه تا چه اندازه سقوط کرده و ضعیف شده است؛ در اینجا ما بقایای ارتش سرخ را می دیدیم که نه تنها آموزش دیده نبودند بلکه غذای درست و حسابی نمی خوردند، در واقع ما با ارتشی روبرو بودیم که زمانی این طور مشهور بود که می توانست ظرف ۴۸ ساعت خود را به کانال مانش برساند، ولی اکنون حتی نمی توانست یک شورش محلی را در یک منطقه دور افتاده روسیه بخواباند. حال در این جا بوریس یلتسین بود که شجاعانه در مقابل تندروها در اوت ۱۹۹۱ ایستاد و مقاومت کرد و برای همیشه نظام کمونیستی را مدفون کرد و بعنوان مردی ظاهر شد که قدرتی ندارد و یک رهبر منزوی است که قادر نیست نظم  را به کشورش بازگرداند و دولت روسیه را از نو برقرار و پا بر جا نماید.ا ین روسیه بعد از فروپاشی شوروی بود که به حضیض ذلت افتاده و شدیدا تحقیر و گوشمالی شده بود. از وعده هایی که برای تحول دوران پس از کمونیستی داده شده بود اثری دیده نمی شد بلکه تزلزل و ضعف آن آغاز شده بود.

لذا این هم اتفاقی نبود که ولادیمیر پوتین با بی رحمی چند سال بعد دومین جنگ با چچن را به راه انداخت تا جانشین یلتسین شود چیزی که کاملا غیر محتمل به نظر می رسید. اگر شما می خواهید ناراحتی و شکایت و حالت تهاجی آتشین ولادیمیر پوتین را دریابید ، ابتدا باید احساس حقارت ، غرور شکسته و پریشانی فکری را که غالبا در یلتسین وجود داشت دریابید.

با کنار رفتن جورج بوش پدر از قدرت ، من به مدت هشت سال در واشنگتن ماندم و کاملا هم می دانستم که چه قدر از این نظر خوش شانس بودم.در حالی که به طور معمول حداقل بیست سال  لازم بود که به یک عضو ارشد در وزارت امور خارجه ارتقا پیدا کنم، در حالیکه اکنون ، فقط طی هشت سال به آن درجه ارتقا یافتم . من البته علاقه نداشتم که سریع درجات و مقامات را در کار خودم طی کنم و از پلکان ترقی بالا بروم بلکه می خواستم تجربه و مهارت خود را ارتقا بخشم و به ماموریت های خارج از کشور بروم.

چیزی که من واقعا می خواستم این بود در اوایل دهه ۱۹۹۰ روی موضوعی  و در جائی که برای هر دیپلمات آمریکائی بسیار جالب بود که خدمت کند کار کنم، یعنی در رو سیه خدمت کنم. لذا هنگامی که پُستی با مقام رایزنی  در سفارت آمریکا در مسکو  خالی شد من بلافاصله وارد عمل شدم که به آن جا بروم. همسرم لیزا برای این ماموریت اشتیاق من را نداشت ؛ او بیشتر دنبال کار های پر ماجرا بود ، ولی پست رایزنی در سفارت ما در مسکو مستلزم این بود که او در مورد شغل خود و اهداف خود به نفع من  فداکاری و گذشت کند و لذا سرما و هوای تیر و تار روسیه محیطی نبود که برای یک کارشناس امور آسیا جالب و پر انگیزه باشد. ولی در نهایت او با این نظر موافقت نمود. بخشی از دلیل چیزی که ما را به خود جذب کرد این بود که از فرصت استفاده کنیم و من  یک سال را در یک موسسه نظامی قدیمی روسی که به ایالات متحده  واقع در شهر “گارمیخ”در دامنه کوههای  آلپ در باواریا قرار داشت  برای فراگیری و تمرین  زبان روسی بگذرانم. اکنون هم که دو دختر جوان و زیبا به نام های “لیزی” و “سارا” داشتیم ، می خواستیم کمی هم رها شویم و به خانواده خود بیشتر برسیم. ما در تابستان سال ۱۹۹۳ وارد آلمان شدیم و سالی را شروع کرده و گذراندیم که برایمان یکی از دلپذیرترین سالهای خدمت من در وزارت امور خارجه بود.

من تنها دیپلماتی بودم که در میان گروهی از افسران ارتش در “گارمیخ” روسی یاد می گرفتیم. معلمین زبان روسی ما همگی از مهاجرین روسی به آلمان بودند. بعضی از آن ها از دهه ۱۹۵۰ در این موسسه کار می کردند؛ بعضی از آن ها نیز در جریان سیل مهاجرین یهودی روسی در دهه ۱۹۷۰ آمده بودند؛ تعداد معدودی از معلمین جوان بعد از فروپاشی شوروی به آلمان آمده بودند. من مجذوب غِنای زبان روسی  شدم و خیلی سریع این زبان را یاد گرفتم. همسرم لیزا در دوره مقدماتی شرکت کرد و با گروهی از درجه داران ویژه ارتش در کلاس های این زبان شرکت می کرد و تا به امروز این یکی از هراس انگیز چیزهائی بود که ما از واژگان سری نظامی سری آموخته بودیم. ما اخر هفته ها هر زمان اگر می توانستیم  به دور اروپا می گشتیم و به کوه پیمائی و اسکی می پرداختیم در بهار سال ۱۹۹۴ من چند هفته ای با یک خانواده از طبقه کارگر روسی در سن پترزبورگ گذارندم.این باعث شد لغات و جملات زیادی را فرا گیرم البته این باعث شد که چشم اندازی از وضعیت هراسناک روسی پیدا کنم و این هم به دلیل بی عرضگی پسر جوان این خانواده بود که هیجده سال  داشت و خیلی جاه طلب ولی فاقد استعداد کافی برای موسیقی راک و یا پاپ بود.

ما در اواسط ژوئیه وارد مسکو شدیم . من  با اشتیاق و ولع زیادی راجع به تاریخ شنیدنی و جالب سفارت آمریکا خیلی خوانده بودم و مسحور داستان هائی بودم که توسط جورج کنان و چیپ بوهلن در گزارشات خود از مسکو راجع به تصفیه های وحشتناک استالین فرستاده بودند. سفارت آمریکا ساختمان کهنه و قدیمی و خردلی رنگ در منطقه ای به نام باغ سبز و یا  “گاردن رینگ” قرار داشت و از رودخانه مسکو چندان فاصله ای نداشت و در نزدیکی وزارت امور خارجه روسیه قرار گرفته بود .این ساختمان ازدهه ۱۹۵۰ به عنوان مقر بخش سیاسی سفارت مورد استفاده قرار گرفته بود  و همواره تله و هدف خوبی برای تخریب و شنود سازمان جاسوسی روسی  به شمار می رفت. یک آتش سوزی ناشی از برق گرفتگی در سال ۱۹۹۱ خسارات عمده ای به ساختمان سفارت وارد ساخته بود. هجوم مامورین امنیتی روسی که خود را به لباس آتش نشانان در آورده بودند تاثیر عمیق و دراز مدتی بر ما گذاشته بود.

ساختمان جدید سفارت، که بعدها معلوم شد کارگران ساختمانی روسی دستگاههای شنود در آن کار گذاشته بودند کاملا خالی بود تقریبا به فاصله چند بلوک از ساختمان قدیمی سفارت از نظر تعمیرات و ساختمان رو به اتمام بود. دقیقا در مقابل در اصلی ورودی سفارت یک کلیسای ارتدوکس قرار داشت که مملو از عبادت کنندگان و البته  مکان وسایل شنود بود که در میان اعضای سفارت این کلیسا به “خانم تِلِه متری ” ، و یا به عبارت دیگر ” خانم میزبان پاک و منزه ما” معروف شده بود. در آن طرف خیابان پر رفت و آمد محل سفارت به طرف غرب به اصطلاح کاخ سفید روسیه قرار داشت که هنوز آثار و جای گلوله های کودتای نافرجام علیه یلتسین در نه ماه قبل به چشم می خورد.

سفیر ایالات متحده در مسکو در این زمان “تام پیکرینگ ” بود که مسئولیت سفارتخانه هایی را در گذشته در کارنامه خود داشت و یکی از توانمند ترین دیپلمات حرفه ای بود که من تا آن موقع با او کار کرده و دیده بودم. او بیش از هرکس دیگری و حتی تکنسین ها  از ابزار و وسایل موتورخانه سفارت اطلاع داشت و حلال زبردست مشکلات در همه زمینه ها بود ، او هم مشکلات آمریکائی هایی را که به علت تخلف درگیر و اسیر روس ها بودند حل  می کرد و هم در تعیین خط مشی و سیاست ها در روابط با روسیه و یلتسین بسیار مهارت داشت و استاد بود.

پیکرینگ هیچ گاه منتظر دستور از واشنگتن نمی شد که بر اساس آن نظرات خود را شکل دهد و ابراز کند. او هر گز نمی خواست نقش یک پستچی را ایفا کند و فقط منتظر دستورات از مرکز باشد

نظر او این بود که وی نماینده رئیس جمهور در این کشور می باشد و او فقط در این موقعیت و پست نیست که صرفا گزارش تحولات و وقایع را به واشنگتن بدهد بلکه باید بهترین خط مشی ها و نیز راه حل های مشکلات را به واشنگتن گزارش دهد و به همین جهت معتقد بود که ابتدا باید اقدام کند و بعد به خاطر این که از مرکز دستوری نگرفته است عذرخواهی نماید. تا آنجا که من می توانم بگویم نقطه ضعف پیکرینگ این بود که به اقدامات سریع و شتاب زده در مورد راههای خطر ناکی که روسیه ممکن بود در پیش گیرد اعتقاد داشت. او معمولا در صندلی عقب اتومبیل ضد گلوله خود می نشست و برای رسیدن به مقصد و انجام کارها ناشکیبا بود به همین دلیل به راننده بی نوای خود انتخاب راههای مختلف را در خیابان های پر رفت و آمد مسکو گوشزد می کرد و از او می خواست با مانور در رانندگی سریع تر برود.

معمولا هیچ کتاب و دستور العملی در وزارت امور خارجه و به به طور کلی روابط خارجی وجود ندارد و فقدان یک “دکترین دیپلماتیک ” و یا حتی فقدان مطالعه و بررسی منظم موارد و موضوعات ، همواره در وزارت امور خارجه آمریکا یک نقطه ضعف بلند مدت و قدیمی بوده است. طی سال های خدمتم که تجربه می آموختم و فرا می گرفتم از وجود افراد با تجربه و خوب کار آموختم- دیپلمات های موفقی که اصول و موضوعات اساسی در مورد مذاکرات و هدایت و اداره کار ها را به من آموختند.تجربیات از یک نسل به نسل دیگر انتقال می یابد و  من هرگز هیچ  فردی را بهتر از پکرینگ در آموختن  از او و کسب تجربه از وی نیافتم.

در روسیه پکرینگ مسئولیت بزرگترین سفارت و هیئت دیپلماتیک آمریکا در دنیا  را بعهده داشت، که شامل سفارت در مسکو و کنسولگری ها در سن پترزبورگ، یکاترینبورگ و ولادی وستوک بود .بر خلاف اکثر سفارت خانه های آمریکا، در سفارت ما در مسکو  و کنسولگریهایمان تابستان ۱۹۹۴ تعداد انگشت شماری کارمند محلی کار می کردند که وظیفه آنها رانندگی ، مکانیکی و کمک به منشی ها  در سرکنسولگریها بود .دولت شوروی پس از بحران جاسوسی و شنود گذاری در اواسط دهه ۱۹۸۰ دیگر به اتباع این کشور اجازه نمی داد در هیت های نمایندگی آمریکا کار کنند و پکرینگ مجددا اتباع شوروی را در سفارت امریکا استخدام کرد و آنها شروع به کار کردند.

پکرینگ یک گروه و تیم از کشور ایالات متحده را در روسیه رهبری و هدایت می کرد که شامل نمایندگان ارشد بیست سازمان مختلف آمریکا در سفارت بودند. نیمی از  کل کارکنان سفارت از وزارت خارجه آمریکا بودند و بقیه از وزارت دفاع ، خزانه داری ، بازرگانی ، کشاورزی و سازمان های اطلاعاتی اعضای سفارت را تشکیل می دادند. من همیشه فکر می کردم که این گروه کشوری از ایالات متحده توانمند ترین و کاراترین نمونه از هماهنگی میان سازمانهای مختلف ایالات متحده و حداقل از نظر وزارت امور خارجه می باشد. یک سفیر مقتدر مانند پکرینگ نه تنها می توانست با هماهنگی دقیق میان سازمانها سیاستها و خط مشی ها را اجرا کند بلکه قادر بود حتی سیاست گذاری و تعیین خط مشی ها را با کمک نمایندگان این سازمانها انجام داده و به واشنگتن پیشنهاد و ارائه نماید.

او بعنوان نماینده رئیس جمهور، بر کار نمایندگان سایرسازمانهای آمریکا در روسیه نظارت و اختیار تام داشت و در واقع نفوذ او بر آنها بیشتر از وزارت امور خارجه در واشنگتن بود. پکیرینگ از این قدرت خود به طور منطقی و عقلائی استفاده می کرد. او هرگز حکم سفارت خود را که از طرف رئیس جمهور آمریکا صادر شده بود به اعضای سفارت نشان نمی داد و به رخ آنها نمی کشید برای این که احترام مقامات سایر سازما نها را که عضو گروه گشور آمریکا بودند جلب کند. تجربه و دقت نظر او در مورد کار و وظایف آن ها باعث شده بود همه  نسبت به او وفادار باشند و به کرات نشان می داد که می تواند به آنها برای پیشبرد اهدافشان و دسترسی به مقامات روسی کمک کند .در ازای آن نمایندگان سازمانهای دیگر با او رو راست و شفاف و صادق بودند و مدیریت او را پذیرفته و از او پیروی می کردند. به خاطر همین اعتباری که پیکیرینگ داشت و به خاطر قدرت گروه همکار او بود که من هرگز به خاطر ندارم که او از اقدام نمایندگان اطلاعاتی و یا حقوقی در سفارت یا هر کس دیگری شگفت زده شود. او هیچگاه وارد جزئیات کار نمی شد ولی خط مشی صریح و روشنی را تعیین می کرد و فقط اختیارات کلی و وسیع خود را اعمال می نمود.

معاون پیکیرینگ در سفارت و در واقع نفر دوم “دیک مایلز” بود ، او فردی اندیشمند و دارای تجربیات عمیقی در مورد روسیه بود دیک بسیار فرد متواضع و افتاده ای بود که به زبان روسی تسلط کامل داشت ، او درایت و استعداد فوق العاده ای برای ارتباط با جامعه روسی داشت که این خود سرمایه بزرگی برای سفارت محسوب می شد و نمونه مثال زدنی برای بقیه ما بود. من به عنوان سرپرست بخش سیاسی، نفر سوم نمایندگی محسوب می شدم .اغلب اوقات به دلیل مسافرت های مکرر پیکیرینگ در نیمی از مدت ماموریت مسکو به عنوان کفیل رئیس نمایندگی انجام وظیفه می کردم و هفته ها در زمانی که پیکیرینگ و مایلز در مسکو نبودند بعنوان کاردار سفارت وظایفم را انجام می دادم.

ما بیست و هفت نفر مامور دیپلماتیک در بخش سیاسی سفارت داشتیم ، که در وزارت خارجه شاید بزرگترین رقم از نظر مامورین دیپلماتیک بود، چهار نفر هم از مامورین اداری بودند که دو نفر از آنها  روس  بودند که وقت ملاقات ها را تنظیم می کردند و مکاتبات را ترجمه می کردند و محل کار آنها از بخش های دیگر سفارت که کار های طبقه بندی شده و محرمانه در آنجا انجام می شد جدا بود.کار ما دادن گزارش های وقایع روسیه بود تا تصویری از واقعیات سیاسی و اقتصادی روسیه را به واشنگتن بدهیم و سیاست سازان و تصمیم گیران بتوانند آنان را در مقایسه با گزارشات زیادی که از منابع دیگر به روی میز آنها گذاشته می شد مقایسه وارزیابی نمایند. ما یازده بار به سرتاسر روسیه رفتیم و سعی و تلاش می نمودیم تا آنجا که درک می کنیم شفاف و روشن تحولات تاریخی و برجسته روسیه را در آن واحد می خواستیم تجربه و یا این که آن را قبول کرده و درک کنیم و به واشنگتن گزارش دهیم و این تحولات عبارت بودند از سقوط کمونیسم ، دوران انتقالی پر تلاطم به طرف اقتصاد بازار و دموکراسی ، سقوط و فروپاشی بلوک شوروی و نیز امنیتی که البته روسها از نظر تاریخی خود را  در امنیت نمی دیدند و سقوط خود اتحاد جماهیر شوروی و سر انجام و همزمان با آن فروپاشی امپراطوری روسیه که به تدریج و طی قرنها به وجود آمده بود. اداره و مدیریت و راهبری هر یک از این تحولات بسیار مشکل می نمود و به علاوه سمت و سوی هر سه تحول مذکو ر به طور کلی معلوم و مشخص نبود.

مسافرت در شوروی در آن شرایط بحرانی و آشفته همیشه بسیار بیاد ماندنی بود. من یک بعد از ظهر بسیار سرد را به صحبت با کارگران معدن ذغال سنگ آن هم هزار پا در زیر زمین در “کِمِروُو” گذراندم شهری که به سرعت در حال از بین رفتن و اضمحلال بود.در ولادی وستوک که در آن موقع به عنوان قلب تیره و تار “شرق وحشی ” معروف بود من با گروهی از گروه مافیایی که خود را تاجر جا می زدند صحبت کردم. آنها بطور مفصل راجع به امکانات تجارت و داد و ستد داد سخن می دادند که که هیچ کدام از حرفهای آنها با روش و مدل بازار جدید و آنچه که مشاورین غربی در مسکو  و سن پترزبورگ در این زمینه توصیه می کردند همخوانی نداشت. در سفری  زمستانی به شمال قفقاز ، من با تعجب تکنیسینی را دیدم که برای هواپیمایی داغستان کار می کرد که این شرکت هواپیمایی یکی از آنهائی بود که از پس مانده های بی شمار ایروفلوت  به شمار میرفت ، او با مشعلی که در دست داشت به روی بالهای هواپیما می کوبید. هیچ اطمینانی وجود نداشت که از هواپیما بالا رفت و از جلوی کابین خلبان بتوان گذشت، جائی که خلبان هواپیما با چشمان قرمز یک شیشه ودکای نیمه خالی را برای مصرف بعدی کنار گذاشته بود.

مسکو در اواسط دهه ۱۹۹۰ جاذبه های خود را داشت . به خاطر دارم یک روز صبح برای دیداری با شهردار مسکو به دفتر او می رفتم. موقعی من می خواستم وارد دفتر شهردار شوم متوجه شدم چند نفر از اتباع روس با لباسی مانند عقاب بروی زمین خوابیده و پهن شده بودند و در همین  حال چند نفر فرد مسلح در لباس یونیفورم در حالی که ماسک های مشکی اسکی به صورت خود زده بودند روی آن ها ایستاده بودند. معلوم شد کسانی که ماسک اسکی به صورت خود زده بودند از اعضای گارد محافظ بوریس یلتسین بودند که فرماندهی آنان به عهده الکساندر گورژاکف بود که هر روز قدرتمندتر می شد. این افراد برای دیدن و آشنائی با مقامات اجرایی گروه اکثریت ( منظورطرفداران یلتسین است) آمده بودندکه توسط فرد ثروتمندی و از جَرگه سالاران (الیگارکها ) محسوب می گردید، رهبری و هدایت می شد، او ولادیمیر کوزینسکی  بود که ادارات تابعه او چند طبقه پائین تر از دفتر شهردار مسکو بود.کورژاکف در واقع در دام و در گیر کوزینسکی افتاده بود و این چیزی بود که هر کسی به راحتی در سال ۱۹۹۴ می تواست آن را ببیند و درک کند.

بی قانوی در مسکو لحظات و ایام هراس انگیزی به وجود آورده بود.در بعد از ظهر یک روز آفتابی  در اوایل پائیز سال ۱۹۹۵ یک نفر که معلوم نبود کیست از آرپی جی خود گلوله ای به طبقه ششم سفارت آمریکا آن هم در روز روشن شلیک کرد. این گلوله دیوار را سوراخ کرد و در اطاقی که دستگاه فتو کپی در آن قرار داشت منفجر شد و پوکه های سربی به اطراف پراکنده شدند و شیشه ها را شکستند. واقعا معجزه ای بود که هیچ کس در زمان حادثه در اطاق فتوکپی نبود و کسی مجروح و کشته نشد. مقامات به عده ای مظنون شدند و آنها را بازداشت کردند ولی مجرم اصلی هرگز معلوم نشد که چه کسی است. در آن زمان و در واقع آن دوره در مسکو این از حوادث روزانه بود که عملیات خشونت آمیز و خارج از عرف و نظم توسط کسی که یک آر پی جی داشت آن هم در وسط روز صورت گیرد.

ادامه دارد…

لینک سایر بخش های کتاب

۱: درباره مترجم

۲: فصل اول: کار آموزی : آموزش یک دیپلمات

۳: فصل دوم

۴: فصل سوم

۵: فصل چهارم

۶: فصل پنجم

۷:فصل ششم

(Visited 68 times, 1 visits today)

پاسخی بگذارید