تاریخ: ۹:۴۹ :: ۱۳۹۸/۰۹/۲۶
کتاب دیپلماسی پنهان نوشته ویلیام برنز

کتاب دیپلماسی پنهان نوشته ویلیام برنز

خاطراتی از دیپلماسی آمریکایی و بازنگری  در سیاست خارجی

 معاون سابق وزارت امور خارجه آمریکا

ترجمه عبدالرضا غفرانی

درباره مترجم

عبدالرضا غفرانی دیپلمات و کارشناس ارشد بین المللی ( بازنشسته ) در شهر خرم آباد لرستان چشم به جهان گشود. وی تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در شهرهای مختلف ایران به پایان برد و پس از فراغت از تحصیلات عالی از دانشگاه تهران و گذراندن امتحانات ورودی وارد خدمات رسته سیاسی وزارت امور خارجه شد . وی پس از سی سال فعالیت دیپلماتیک در داخل وخارج از کشور در سال ۱۳۸۱ بازنشسته گردید. او کار نویسندگی و ترجمه را از سال ۱۳۶۲ با نوشتن و ترجمه مقالات در جراید داخلی و خارجی شروع کرد . او همچنین کتب متعددی را به زبان فارسی برگردانده که از جمله آن ها “داستان اوپک ” نوشته پیر ترزیان در سال ۱۳۷۶ ، عراق در دوره حکوت صدام حسین و کتاب معروفی که شهرت جهانی پیدا کرده است یعنی “پیدایش و فروپاشی قدرت های بزرگ” نوشته نویسنده و مورخ ایرلندی الاصل دکتر پل مایکل کندی که فعلا استاد روابط بین المللی دانشگاه ییل بوده و ضمنا سمت ریاست مرکز عالی مطالعات عالی امنیت بین المللی آن دانشگاه را نیز به عهده دارد. کتاب اعتیاد به نفت نوشته “یان راتلج” استاد اقتصاد انرژی دانشگاه آکسفور انگلستان که دو کتاب به اخیر به چاپ سوم رسیده اند و نیز کتاب “روان شناسی سیاسی در روابط بین المللی ” نوشته خانم دکتر رز مکدر مات استادعلوم سیاسی دانشگاه هاروارد ، که ۴ سال قبل در سایت عصر دیپلماسی منعکس شد در کارنامه این نویسنده و مترجم است. این نویسنده بیش از ۳۰۰ مقاله به فارسی و انگلیسی در زمینه های اقتصادی ، اقتصاد بین المللی ، انرزی ، نفت ، اوپک  سازمان جهانی تجارت در جراید داخلی و خارجی منتشر کرده است

قبلا از این مترجم ترجمه کتب و نیز مقالات متعددی در سایتهای داخلی و خارجی و از جمله مطالب زیر در این سایت منتشر شده است.

روانشناسی سیاسی در روابط بین الملل دکتر رز مک درمات ۱۳۹۳

آیا ترامپ می تواند به همین صورت ادامه دهد؟

حل معضل سلاح شیمیائی سوریه و اتمی کره شمالی در چهار چوب سازمان ملل متحد

چرا ایالات متحده در جهان مقبولیت ندارد؟

آیا میان ترامپ و وزرای او اختلاف نظر وجود دارد؟

ترامپ به کجا می رود؟!

آیا روش و خط مشی اردوغان نتیجه دارد؟

آیا ترامپ از نظر روحی قادر به رهبری آمریکا می باشد؟

مقدمه مترجم:

ای نام تو بهترین سر آغاز      بی نام تو نامه کی کنم باز

خداوند بزرگ را سپاس می گویم که عمری بخشید و فرصتی دیگر، تا توفیق آن را بیابم تا کتابی را از زبان انگلیسی به زبان فارسی برگردانم و آن را به هموطنان و بالاخص به همکاران گرامی ام در وزارت امور خارجه عرضه دارم.

خاطره نویسی دیپلمات ها به خصوص دیپلمات های کشورهای بزرگ و توسعه یافته، اکنون به صورت امری عادی  و البته پسندیده در آمده است و علیرغم پیشرفت و کاربرد بالای وسایل الکترونیک، خاطرات دیپلمات های کشورهای مختلف همچنان در قالب کتاب مورد اقبال بیشتر عموم و به خصوص دیپلمات های تازه کار و کسانی که به تازگی وارد کارزار دیپلماسی شده اند، قرار می گیرد.

کتاب حاضر توسط ویلیام برنز معاون سابق وزارت امور خارجه آمریکا که هم اکنون دوران بازنشستگی اش را می گذراند و همزمان بعنوان محقق امور بین المللی در موسسه کارنگی مشغول به تحقیق و پژوهش می باشد، در ۱۲ فصل به رشته تحریر درآمده که بصورت مستمر تقیدم خوانندگان گرامی می شود. این دیپلمات سرشناس آمریکایی سرگذشت خود را طی سی سال خدمات از پائین ترین مقام در ماموریت های مختلف تا بالاترین مقام که معاونت وزارت خارجه آمریکا را به عهده داشت، به رشته تحریر در آورده است. او در کشورهای مختلف خدمت کرده و سفارت آمریکا در عمان و مسکو را نیز عهده دار بوده است.

 هنگامی که این کتاب به دستم رسید و آن را خواندم، به یک بیان به دوران خدمت خود در وزارت امور خارجه بازگشتم. خاطرات من نیز در زندگی دیپلماتیک مرور می شد. البته طبیعی است تجربیات هر کس باتوجه به محیط متفاوت و در کشورهای مختلف و نیز تجربیات گوناگون که لازمه زندگی یک دیپلمات است، با یکدیگر تفاوت دارد. سیستم و تشکیلات وزارت امور خارجه ما نیز با تشکیلات وزارت خارجه ی ایالات متحده متفاوت است ولی از نظر اصول کلی شبیه اکثر وزارت خارجه کشورهای دنیا می باشد، هرچند از نظر تعدادکارکنان متفاوت است .

در خاطره نویسی هر فرد،  هرچند نویسنده سعی دارد بی طرف بماند، ولی بالاخره ممکن است برای اینکه خود را مهم جلوه دهد، گاه در کارهائی که انجام داده، از مسیر گفتن واقعیت کمی دور شود. در این کتاب نویسنده، ضمن تشریح تشکیلات و سازمان های دست اندر کار سیاست خارجی ایالات متحده، به سیاست های ایالات متحده، نحوه تصمیم گیری، مشکلات و نقایص دستگاه دیپلماسی آن کشور نیز اشاره و گاه به تفصیل قلم فرسائی می کند. البته او به تشریح و تجزیه و تحلیل مسایلی که سیاست خارجی آمریکا با آن روبرو  بوده نیز می پردازد. نکته ای که در این کتاب بیشتر می تواند مورد توجه و استفاده قرار گیرد اهمیت کار کارشناسی است که در واقع اصل اساسی در تصمیم گیری های مربوط به سیاست خارجی و دستگاه دیپلماسی یک کشور است. کما اینکه نویسنده با ارایه  اسناد و مدارکی می گوید در مورد مسایلی که نیاز بوده حتی در جلساتی که رییس جمهور آمریکا حضور داشته  شرکت کرده و احتمالا نظرات کار شناسی خود را مطرح می نموده است. یقینا در آینده، تاریخ به آنچه او گفته قضاوت خواهد کرد و تطبیق یا عدم تطبیق با واقعیت ها را شهادت خواهد داد. بی تردید آن چه که نویسنده گفته و نگاشته است، نظرات شخصی او بوده و خود مسئولیت آن را باید بپذیرد.

از خوانندگان گرامی و به خصوص همکاران محقق خودم در وزارت امورخارجه انتظار دارم این کتاب را با یک دید نقادانه مطالعه کرده و نظرات خود را بی هیچ ملاحظه ای ابراز نمایند. نهایت این که بدیهی است ترجمه این کتاب، به معنای تایید موضوعات مطروحه در آن نخواهد بود.

از همکاران گرامی  به خصوص جناب آقای سیدعباس موسوی سخنگوی محترم و محقق وزارت امور خارجه و سایر دوستان همکارم که مرا در تهیه و نشر این کتاب  یاری نمودند، بی نهایت سپاسگزاری می نمایم و از خداوند بزرگ برای آنان در راه خدمت به دیپلماسی کشور عزیزمان موفقیت و سلامت مسئلت دارم.

در پایان ضروری است یادآوری نمایم که ترجمه این کتاب خالی از نقص نیست و نظرات همکاران برای بهتر شدن مطالب کتاب موجب امتنان اینجانب خواهد بود.

عبدالرضا غفرانی

پائیز ۱۳۹۸

***

مقدمه نویسنده:

من دقیقا آن لحظه ای را که دیپلماسی و قدرت آمریکا در اوج خود بود به خوبی بخاطر دارم و آن زمانی بود که در جلسه افتتاحیه کنفرانس صلح مادرید در پاییز سال ۱۹۹۱ اسپانیا  در ردیف دوم بعد از جیمز بیکر نشسته بودم، البته به دلیل هیجان و خستگی، هیچ چیزی را حس نمی کردم. گروهی از  رهبران جهان ، نمایندگان اسراییل و فلسطین و  رهبران عرب به دور یک میز بزرگ به شکل T در کاخ سلطنتی نشسته بودند ، این اتفاقی بود که دهها سال برای من دور از ذهن بود و فقط در خیال آن را تصور می کردم. در قسمت بالای میز رییس جمهور جورج بوش و در کنار او میخاییل گورباچف رییس جمهور اتحاد جماهیر شوروی نشسته بود. گورباچف کاملا خسته و به هم ریخته به نظر می رسید. او رهبر یک کشور ابر قدرتی بود که یک ماه بعد از هم فرو می پاشید. همه کسانی که در کنفرانس حضور داشتند بیشتر از آن که به صلح میان اسراییل و فلسطین فکر کنند، به قدرت و نفوذ آمریکا می اندیشیدند و در مورد آن اتفاق نظر داشتند. آمریکایی که به تازگی توانسته بود صدام حسین را شکست دهد ، جنگ سرد را بدون خونریزی به پایان برساند، دو آلمان را متحد کند و نظم نوینی در اروپا بوجود آورد.

برای یک دیپلمات جوان، این رویداد دیپلماتیک در مادرید طبعا لحظه مهم و هیجان انگیزی باید به شمار می آمد. از این نظر هیجان انگیز بود که بیانگر این واقعیت بود که چگونه دیپلماسی می تواند به اهداف خود دست پیدا کند. آن هم اهدافی که غیر ممکن می نمود.

برای اولین بار اعراب و اسراییل زیر یک سقف و به دور یک میز نشسته بودند و با شرایط انجام مذاکره برای صلح با هم به توافق رسیده بودند. با این کنفرانس درها به روی حل مناقشه ای که بیش از چهار دهه منطقه خاورمیانه و کل جهان را با تنش و مخاطره مواجه ساخته بود، گشوده می شد. دو طرف مناقشه اکنون در مقابل هم نشسته بودند. هر چند ممکن بود که در باطن تمایلی به این کار نداشتند ولی به در خواست ما دور هم جمع می شدند، آن هم در زمانی که درخواست حساب شده و دقیق ایالات متحده را نمی توانستند به راحتی نادیده بگیرند. در واقع این رویداد بزرگ در زمانی به وقوع می پیوست که قدرت بلامنازع ایالات متحده در اوج خود بود و این کشور دیگر درگیر رقابت با قدرت های دیگر و جنگ سرد نبود. آن هم در زمانی که جریانات تاریخی بی هیچ مانعی در جهت منافع ایالات متحده ادامه داشت و نظرات و ایده های این کشور و قدرت او موجب می شد بقیه نقاط جهان را آرام و بدون هر گونه مقاومتی به طرف دموکراسی و اقتصاد و بازار آزاد به پیش ببرد.

در آن روز در مادرید ظاهرا تمام تحولات جهانی آرام و بدون هرگونه مانعی به طرف برتری کامل و بلند مدت ایالات متحده پیش می رفت. نظام لیبرالیسم، که ایالات متحده آن را ساخته و رهبری کرده بود بزودی اتحاد شوروی ر ا نیز در بر می گرفت. همچنین این نظم جدید،کشور های دوران پس از استعمار را که ما برای آن تلاش و رقابت کرده بودیم، نیز شامل می شد.

 رقابت میان ابرقدرت ها هیچ زمان به این اندازه کاهش نیافته بود. روسیه ضعیف شده و پشت آن به خاک مالیده شده بود ، چین نیز همچنان به مشکلات خود مشغول بود و بالاخره ایالات متحده و هم پیمانان مهم اروپایی و آسیایی اش با تهدیدات منطقه ای اندکی روبرو بودند و حتی رقبای اقتصادی اندکی داشتند.

روند جهانی شدن، قدرت و شتاب بیشتری پیدا می کرد آن هم در شرایطی که اقتصاد ایالات متحده درهای بیشتری را برای تجارت آزاد و سرمایه گذاری گشوده بود. در آن موقع ما یک شبکه رایانه ای و یازده میلیون گوشی همراه که در سراسر جهان فعال بود داشتیم. چشم انداز یک انقلاب اطلاعاتی کاملا روشن و غیرقابل اجتناب بود، همچنین موفقیت ها و پیشرفت های شگرف علمی و پزشکی در راه بود. این واقعیت کاملا روشن بود که یک دوره مهم در پیشرفت بشریت در حال تکوین بود أن هم صرفا به این دلیل که ایالات متحده می خواست یک حس یکپارچگی میان دنیا و این کشور به وجود آورد.

درآن موقع این موضوع مطرح نبود که آیا ایالات متحده باید از این امتیاز ” تک قدرتی” که نصیب او شده استفاده و بهره برداری کند، بلکه آن چه اهمیت داشت این بود که از این موقعیت برای رسیدن به چه هدف و یا اهدافی می تواند استفاده نماید ؟ آیا ایالات متحده باید قدرت بلامنازع خود را برای توسعه سلطه خویش به کار گیرد؟ یا به طور یک جانبه از این قدرت برای ایجاد نظم  نوین جهانی استفاده نماید؟و این نظام جدید را با دیپلماسی هدایت و رهبری کند و نظامی به وجود آورد که در آن رقبای قدیمی جایگاهی و قدرت های نو ظهور سهمی داشته باشند.

یک سال بعد، هنگامی که پرزیدنت جورج بوش پدر نتوانست برای بار دوم به ریاست جمهوری ایالات متحده انتخاب شود، از من خواسته شده بود برنامه و گزارشی را برای انتقال قدرت به دولت بیل کلینتون رئیس جمهور جدید و “وارن کریستوفر” وزیر خارجه جدید تهیه کنم، در این گزارش من تضاد هائی را که در دستگاه دولتی آمریکا وجود داشت مطرح و تشریح نمودم.

در ابتدای این یادداشت به دولت جدید برای ورود به دنیایی که در میانه یک انقلاب و دگرگونی قدرت را به دست گرفته، دورانی که یک فرصت تاریخی است و دولت جدید می تواند از آن استفاده کند و نظم نوین جهانی را شکل دهد خوش آمد گفتم و خاطر نشان ساختم که بی تردید در این راه با مشکلات و چالش هائی روبرو می باشد که باید خود را آماده کرده و برای حل آن ها تلاش کند.

در این گزارش نوشتم :” برای اولین بار طی ۵۰ سال گذشته آمریکا با یک رقیب نظامی مخالف روبرو نیست ولی این واقعیت وجود دارد که یک رژیم دیکتاتوری مجددا در روسیه به وجود آید و کشور دشمنی همانند چین بتواند به یک تهدید بین المللی برای ما تبدیل شود. همچنین استدلال کردم به موازات جهانی شدن اقتصاد دنیا سیستم سیاسی بین المللی به طرز لجام گسیخته ای به سمت یک عدم یکپارچگی عمیق تری پیش می رود چون رقابت های  ایدئولوژیکی تمام نشده است و لذا باید در آن تغییر شکلی به وجود آید .

فروپاشی کمونیسم بیانگر یک پیروزی تاریخی برای دموکراسی و جهان و بازار آزاد است ، اما تحولات تاریخی همچنان ادامه دارد و ما هنوز به یک وحدت و یکپارچگی عقیدتی نرسیده ایم . یک نوع “ساختار سازی دموکراسی” در حال تکوین است ، از علاقه به قدرت یافتن سیاسی و اقتصادی افراد بعد از فروپاشی کمونیزم منشا گرفته و پیش می رود.

اما جوامع دموکراتیکی که نتوانسته اند از ثمرات اصلاحات اقتصادی به سرعت بهره مند شوند و یا قادر نبوده اند از فشار های ناشی از ابراز وجود نژادی و یا تبعض نژادی رهائی یابند و آن را تحمل کنند و یا حد اقل با آن کنار آیند به ” ایسم” ها، عقاید و ایدئولوژی های دیگری از جمله ملی گرائی افراطی و یا مذهبی و یا هر دو بازگردند و تمایل پیدا کنند.در اکثر نقاط جهان، از جمله بخش هائی از آن که از نظر استراتژیکی برای ما بسیار مهم و حیاتی است، محافظه کار مذهبی گزینه بالقوه دیگری برای دموکراسی محسوب می شود، که این باید یکی از عوامل اساسی برای ساماندهی به نظم نوین جهانی باشد.

در این گزارش به گروه دیگری از مشکلات نظیر شرایط اقلیمی، بیماری مسری ایدز و اوضاع بی ثبات و شکننده بالکان اشاره و مطرح شده بود. در این گزارش به همان اندازه که چالش های موجود در جهان مورد اشاره قرار گرفته است، خلاها و نقائصی که در تحلیل از این مشکلات وجود دارد نیز مورد توجه قرار گرفته بود. من در این گزارش نتوانستم به اهمیت قدرت یافتن چین، ظهور مجدد و شتابنده روسیه به عنوان یک ابر قدرت و یا خشم و نارضائی که در بسیاری از جوامع عرب با حکومت های خودکامه آنها وجود دارد اشاره کنم و همگام به تحولات در این جوامع جلو بروم و بحث کنم. چیزی که راحت تر و آسان تر می توانستم راجع به آن صحبت کرده و آن را مورد توجه قرار دهم این بود که از قدرت نظامی ،سیاسی و اقتصادی ایالات متحده برای تامین منافع کشورم بیشتر حرف بزنم که با آن بتوان جهانی را مکانی امن تر و با رفاه بیشتر به وجود آورد .

امروز قدرت و توان  دیپلماسی ایالات متحده آشکارا کمتر از گذشته است. آن نظام جهانی که در پایان جنگ سرد به وجود آمده بود به نحو چشمگیری تغییر پیدا کرده است. رقابت قدرت های بزرگ مجددا از سر گرفته شده است. چین مرتبا و به نحو نظام مندی نیروی نظامی خود را بازسازی و نوسازی کرده است. از نظر اقتصادی به سطح و اندازه ایالات متحده، که قوی ترین در جهان است، ارتقا پیدا کرده و می رود که دامنه نفوذ خود را در آسیا و ابر قاره ” اوراسیا ” گسترش دهد. روسیه آشکارا نشان داده که قدرت های بزرگ به همان صورت که می توانند ضعیف شوند به همان اندازه  هم قادر هستند مجددا سر بلند کنند و قدرت سابق خود را باز یابند و روسیه هر روز بیشتر این اعتقاد را پیدا می کند که راه برای تجدید حیات این کشور به عنوان یک قدرت بزرگ و آن هم با بر هم زدن نظمی که توسط ایالات متحده به وجود آمده برای آن کشور فراهم آمده است.

در واقع نظمی که اندکی پس از پایان جنگ سرد در مناطق مختلف جهان و به خصوص خاور میانه به وجود آمده و با ثبات و پایدار به نظر می رسید و کنفرانس مادرید به آن دل بسته بود اکنون در حال فرو ریختن بود. فروپاشی نظام های عربی دلیل محکم و سختی برای ایالات متحده است. ولادیمیر پوتین به آرامی و با سرسختی خود ، نقش روسیه را محکم تر و تثبیت کرده تا بتواند در منطقه خاور میانه تاثیر و نفوذ داشته باشد.این همان چیزی بود که در کنفرانس مادرید غیر قابل تصور می نمود، یعنی همان گردهمائی سران که “میخائیل گورباچف” خود را در یک حالت “گیر افتادگی” می دید و حضور او در کنفرانس مادرید مایه آرامش خاطر و نه مانع و خطری برای ایالات متحده به شمار می آمد. نیم قرن پس از حضور آمریکا در منطقه خاورمیانه، که از بریتانیا برای ایالات متحده به ارث مانده بود و با عملیات ” طوفان صحرا ” و کنفرانس مادرید به حد اکثر خود رسیده بود اکنون به شدت آسیب دیده و می رفت که محو شده و از بین برود.

ضمنا بعد از بیست و پنج سال ، که نوعی همگرائی نسبت به روش و الگوی غربی برای جهانی شدن به وجود آمده بود، اکنون شکل جدیدی برای جهانی شدن ظهور کرده بود و در میان بازیگران اقتصادی در دنیا ، تنوع جدیدی به وجود آمده و نوعی از توزیع و تقسیم قدرت جهانی به چشم می خورد و این تنوع را نه تنها در قدرت، بلکه در سرمایه و مفهوم حاکمیت کشور ها اکنون می توانیم بخوبی مشاهده کنیم.

البته در تمام این جریانات جنبه های مثبت نیز دیده می شود. صدها میلیون نفر از مردم جهان از حالت فقر خارج شده و به سطح طبقه متوسط ارتقا پیدا کرده اند؛ پیشرفت بی سابقه ای در زمینه بهداشت و سلامت حاصل شده و طول عمر انسان ها  بیشتر شده است؛ نیمی از جمعیت جهان هم اکنون به اینترنت دسترسی دارند و بیش از ۹ میلیارد وسایل دیجیتالی و بی سیم مورد استفاده مردم جهان است و همین موجب شده جوامع مختلف بشریت ارتباط بیشتر و نزدیک تری با یکدیگر داشته باشند.

اما در ایالات متحده و اکثر نقاط اروپا واکنش منفی و مخالف نسبت به جهانی شدن بیشتر شده و تقویت می شود. انتخاب دونالد ترامپ و تصمیم اروپا برای خروج از اتحادیه اروپا ( برگزیت) منعکس کننده نوعی ناآرامی و عدم رضایت است و یک نگرانی روز افزونی را به وجود می آورد که خارج شدن “جهانی شدن” از مسیر درست و مناسب خود ارزش استفاده از مزایای آن را ندارد، لذا جهانی شدن نه تنها در جهت و مسیر این کشورها نیست، بلکه موجب می گردد فرهنگ سیاسی کشورها را یکسان نموده و هویت ملی را از میان ببرد. این “تکانه ها” ، که با زیرکی ترامپ و بعضی از ناسیونالیست های اروپائی مورد استفاده قرار گرفته است، چند قطبی شدن را در جهان شدت بخشیده و حاکمیت ها را تضعیف و فاقد توان و قدرت ساخته است. هم اکنون فقط کمتر از بیست درصد مردم آمریکا به دولت خود اطمینان دارند. این نصف رقم درصدی است که در سال ۱۹۹۱ وجود داشت. عدم تحرک و ” گیر افتادگی” مشکلی است که هم اکنون در واشنگتن حاکم است و همکاری دو حزب و یا اقدامات فرا حزبی بیشتر یک رویا و آرزو می باشد و بکلی به فراموشی سپرده شده است.

ارزش و اعتبار رهبری ایالات متحده نه در داخل و نه در خارج این کشور دیگر یک اصل محسوب نمی گردد. به دلیل خستگی ناشی از دو دهه دخالت های آمریکا در صحنه بین المللی و نیز وقوع جنگ ها، تمایل شدیدی به وجود آمده که ایالات متحده از محدودیت های ناشی از هم پیمانی های گذشته و مشارکت با هم پیمانان خود رهائی یابد و تعهدات خود را در ماورای مرزهای خویش کاهش دهد که به نظر می رسد بار سنگینی را از نظر امنیتی بر آمریکا تحمیل نماید و به علاوه هیچ گونه نفع اقتصادی هم ندارد. این اختلاف و جدایی میان عموم مردم آمریکا با یک ابهام و توهم در حکومت این کشور که نوعی آشفتگی در اتخاذ سیاست هایش مشاهده می شود وجود دارد. به علاوه حکومت آمریکا به لزوم توضیح صریح در مورد اهمیت و ارزش رهبری این کشور در جهان به مردم پایبند نیست و به آن توجهی نمی کند و اصولا خود را ملزم به آن نمی داند.

دونالد ترامپ مسئول و مسبب این جریانات و یا به عبارت بهتر مشکلات نیست اما او عمدتا این شرایط و اوضاع را بدتر کرده است. رهبری غیر معقول و بی ثبات او آمریکا و مردم این کشور را آن هم در زمانی که تحولات و تغییرات عمیقی در نظام بین المللی در حال تکوین است، به نحو خطرناکی سرگردان و بلا تکلیف ساخته است.

داستان زندگی من شاید بتواند پرتوی از روشنائی بر روی راههائی بیفکند که بتوان از این شرایط عبور کرد. شرایطی که در آن نقش ایالات متحده در حال تغییر و تحول می باشد. امیدوارم این کار من راههای پنهان حرفه دیپلماتیک را روشن کند و نشان دهد و بتواند مقوله دیپلماسی را به گفتمان عمومی و مردمی بکشاند. همچنین امیدوارم که بتوانم نشان دهم که در حاشیه قرار دادن دیپلماسی تا چه اندازه خطرناک است و تجدید و احیای آن چه قدر دارای اهمیت است. هدف من این نیست که قصیده ای برای دیپلماسی ایالات متحده بسرایم بلکه هدفم این است که اهمیت آن را یاد آور شوم و ارزش والای خدمات دولتی را نشان دهم. آن هم  در شرایطی که  ایجاد بی اعتمادی و نبودن فضیلت به دلیل اقدامات عمدی بعضی از افراد اجتناب ناپذیر است.

خیلی قبل از آن که ترامپ به ریاست جمهوری انتخاب شود در دوره کار آموزی سیاسی خود در شرایط بسیار خوب و نیز بسیار بد و همچنین با افراد و کارگزاران گوناگون کار و برخورد کرده بودم. طبعا این شرایط با اولین ماموریت من در خارج و مراحل مربوط به استخدام و شروع کار من به وجود آمد و با ادامه کار و وظایفم به عنوان یک دیپلمات تازه کار و جوان و به خصوص در جریان تلاش برای رهائی از رسوائی و مشکل خود ساخته ” ایران کنترا ” ادامه پیدا کرد. من در طی این دوران شاهد مهارت دیپلماسی ایالات متحده در دوران حکومت جرج بوش پدر و وزیر خارجه او جیمز بیکر بودم. شاهد بودم که آنها چگونه  با مهارت در استفاده از اهرم هائی که ایالات متحده در اختیار داشت برای ایجاد یک نظم نوین جهانی پس از جنگ سرد تلاش های تحسین برانگیزی به عمل آوردند. در دوران حکومت بوریس یلتسین در روسیه با محدودیت های نمایندگی ایالات متحده در روسیه به عنوان یک ابر قدرت آشنا شدم .در دورانی که به عنوان سفیر آمریکا در اردن انجام وظیفه می کردم شرایط به من آموخت رهبری آمریکا، آن هم در ارتباط با یک شریک و متحد خود ( اردن ) که دوران حساس و مهم را طی می کرد و دچار تزلزل شده بود، می تواند دستخوش تغییر و تحول عمیق گردد.

در سال های قبل از وقوع حادثه ۱۱ سپتامبر مسئولیت اداره خاورمیانه نزدیک را در واشنگتن به عهده داشتم. در این منطقه امکان استفاده از اهرم دیپلماسی و همچنین توسل به زور برای حل معضلات وجود داشت و هرکدام می توانست تشدید و بر دیگری غالب شود. اگر ترکیب دو خصوصیت حکومت جرج بوش در آن موقع یعنی احتیاط و بی پروایی را کنار هم بگذاریم، برای این که نقش و نفوذ مجدد آمریکا را در این منطقه بوجود آورده و استقرار نماییم، در صدد بودیم ترکیب خطرناکی از جنگ و غرور را به کار بندیم. اما به جای این که بتوانیم با موفقیت نظم جدیدی را به وجود آوریم با یک شکست و در هم ریختگی در منطقه روبرو شدیم که نتیجه آن کاهش نفوذ ما در منطقه بود.

هدف از سعی و تلاش من برای بقیه دوران خدمت دیپلماتیک – از جمله در دوره ای که در زمان حکومت پوتین سفیر آمریکا در مسکو بودم و یا به عنوان یک عضو عالیرتبه در اواخر حکومت جورج بوش پدر و مدت زمان طولانی در دوره حکومت اوباما خدمت کردم – این بود که چگونه با دنیایی که نقش و نفوذ و سلطه آمریکا در آن کاهش پیدا کرده و تضعیف شده بود خود را تطبیق داده و همآهنگ نمایم. البته علت تضعیف و کاهش قدرت و نفوذ آمریکا یکی ناشی از مشکلات ساختاری خود ما بود و دیگری از اشتباهات و خطاهای بزرگی که مرتکب شده بودیم نشات می گرفت.

تجدید نظر در روابط و درواقع ایجاد روابط جدید و هم آهنگ با رقبای نوظهور جهانی مانند روسیه و شرکایی مانند چین، عبور از مشکلات ناشی از بهار عربی و کنترل این مشکلات و بکارگیری و کاربُرد دیپلماسی مستقیم با کشور هایی نظیر ایران، همه و همه در آنها برای من روشن ساخت که نسل آینده دیپلمات های آمریکا و به طور کلی دیپلماسی این کشور باید خود را برای امتحان و آزمایش سخت و دشوار آماده کرده و در واقع در انتظار آن باشد.

در دوران ترامپ، اعتبار آمریکا کاهش پیدا کرده و دیدگاه و جهان بینی رییس جمهور ایالات متحده محدودتر و کوچک تر شده است. منافع ملی آمریکا که در دوره هفتاد ساله اساس و پایه سیاست خارجی این کشور بود دیگر آن اعتبار لازم را ندارد. اشتیاق برای بازی های برد – باخت در ارتباط با سایر نقاط جهان و یک جانبه گرایی در آمریکا در اولویت قرار گرفته است.در کاخ سفیدی که ترامپ در آن جا حکومت می کند، ایالات متحده گروگان نظمی شده که فقط خود او آن را می شناسد و دوران آزادی نیز سپری گردیده است .

دیدگاه جهانی ترامپ در واقع مخالف و یا آنتی تز جورج بوش پدر و جیمز بیکر است چون این دو نفر ترکیبی از تواضع و ثبات و استحکام بودند. همین خود یک احساس قوی در آنها به وجود آورده بود تا از امکانات رهبری ایالات متحده و مهارت های دیپلماتیک، آن هم در زمانی که قدرت و نفوذ آمریکا در مقایسه با سایر قدرت ها برابر نبود، بهره برداری کنند و آن را به کار گیرند. البته اکنون دیگر نمی توان عقربه های ساعت را به عقب برگرداند و به آن دوران بازگشت. دنیای امروز شلوغ تر پیچیده تر و پر رقابت تر از گذشته است. ما دیگر یک قدرت برتر نیستیم. ولی درصورتی که در میان دوستان و رقبای خود بهترین موضع را اتخاذ  کنیم، بتوانیم آن ها را به دور خود جمع کنیم، ائتلاف هائی را بوجود آوریم و ابتکاراتی برای پاسخ به آزمایشات پیش رو به خرج دهیم، می توانیم یک قدرت محوری در سال های آینده باشیم.

وظیفه و رسالت ما این خواهد بود که آن چیزی را که از نظر تاریخی برای قدرت و برتری آمریکا باقی مانده به کار گیریم تا نظام بین المللی جدیدی را شکل دهیم. نظامی که بازیگران جدید در آن جای داشته باشند و تمایلات و خواسته های آنان نیز در نظر گرفته شده باشد و در عین حال بتوانیم منافع خود را حفظ کنیم. اکنون دیگر نه عدم فکر و نه عدم تعقل و نه صرفا تقویت قدرت ما که از اعتقادات گذشته منشا می گیرد، نمی تواند مجوز و یا به عبارت بهتر دارویی برای حل مشکلات و بیماری هائی باشد که در سال های آینده مبتلا به آن بوده و با آن دست به گریبان خواهیم بود. ایالات متحده اکنون دیگر هدفی برای ایجاد اتحاد در مقابل اتحاد جماهیر شوروی ندارد ضمن این که موقعیت و قدرت بلامنازعی که بیش از دو دهه و بعد از پایان جنگ سرد از آن برخوردار بود نیست.

ما دیگر نمی توانیم از ارزش ها و منافع خود به تنهائی دفاع کنیم و یا فقط چوب را برداریم و به جان دیگران بیفتیم. در چنین نظامی است که ما احتیاج داریم شرکا و نیز مخالفین خود را ترغیب به حمایت و دفاع از منافع و سهم خود کنیم و فقط دیپلماسی است که می تواند این هدف را تحقق بخشد.

بدون جنگ، دیپلماسی تنها وسیله ای است که می توانیم بکار گیریم تا روابط خارجی خود را مدیریت کنیم، خطرات خارجی را کم و از فرصتها برای ایجاد امنیت بیشتر و تامین منافع خود استفاده نمائیم. در واقع دیپلماسی از قدیمی ترین حرفه هاست. اما در عین حال از آن حرفه هائی است که کمترین درک از آن وجود داشته است و هرگز از آن به بهتری وجه و رضایت مندی تعریف و توصیف نشده است. طبعا حرفه دیپلماسی، یک حرفه قهرمانی است که تلاش و کوششی آرام است. بیش از آن که در آن خشونت و تنش باشد، آرامش و متانت وجود دارد. معمولا و در واقع با راههای پنهان و بدور از چشم و نظر دیگران عمل کرده و بکار گرفته می شود. اگر موفقیتی در دیپلماسی حاصل شود به ندرت کسی این موفقیت را تشویق و تقدیر کرده و برای آن جشن می گیرد و اگر با شکست و نا کامی روبرو شود دقیقا توجهات و بررسی ها روی آن متمرکز می گردد. حتی دیپلمات و سیاستمدار معروف وموفقی مانند هنری کیسینجر، دیپلماسی را ” انباشته شدن ارام و صبورانه موفقیت های نسبی ” می داند- که نمی توان به آن نام مشخصی داد و یا با یک خصوصیت ویژه آن را توصیف کرد حال این خصوصیت می خواهد سیاسی، مذهبی و یا غیر آن باشد.

یک دیپلمات در نقش های زیادی کار و خدمت می کند ، او آنچه را در جهان رخ می دهد برای واشینگتن ( منظور نویسنده در این جا یک دیپلمات دولت آمریکاست) و آن چه را در واشینگتن روی می دهد برای جهانیان تعبیر و تفسیر کرده و منتقل می نماید. دیپلمات همچون “راداری ” است که معضلات، چالش ها و نیز فرصت ها را خیلی سریع و زود دریافت می کند. او سازنده – و البته اصلاح کننده- روابط است. او یک سازنده، یک راننده و نیز مجری یک سیاست است. یک دیپلمات حامی هم وطنان خود در خارج و حافظ منافع آنان است. او شکل دهنده و هماهنگ کننده عوامل نظامی، امنیتی و اقتصادی دستگاه حکومتی در خارج از کشور است. او یک سازمان دهنده، تشکیل دهنده جلسات و دیدارها ، مذاکره کننده، مامور برقرای ارتباطات و سر انجام یک استراتژیست است. مشغولیت و ارتباط دیپلماتیک، به آن معنی نیست که امتیازی به طرف مقابل و یا دشمن خود بدهد، بلکه دیپلماسی وسیله ای است برای ارتباط متقابل و تجسس. دیپلماسی راهی است برای درک بهتر جریانات، ارزیابی انگیزه ها، ارسال و ابلاغ تصمیمات و اراده ها و نهایت این که پرهیز از درگیری های اتفاقی است. دیپلماسی راه و روشی برای انجام مانور به منظور کسب منافع آینده و وسیله ای برای جلب حمایت بیشتر با نشان دادن تمایل به درستی و ارتباط و رویاروئی با سرسختی رقبا و دشمنان است .

وظیفه اصلی و اساسی دیپلمات ها تلاش برای سامان دهی و مدیریت نابسامانی های غیر قابل اجتناب جهانی و حل بحران های بین المللی است. سفارت ما در پاکستان در سال های ۲۰۰۵ -۲۰۰۶ به طور خستگی ناپذیری عملیات نجات قربانیان زلزله را در این کشور، که در اثر آن هشتاد هزار نفر جان باختند، انجام داد. این نقل و انتقال بزرگترین عملیات هوائی از زمان حمل و نقل برلین بود. در سال های ۲۰۰۸-۲۰۰۹ دیپلماسی ایالات متحده در مرکز و قلب تلاش و فعالیتهای بین المللی برای جلوگیری و متوقف ساختن دزدی دریائی در سواحل شرقی آفریقا بود. در سال ۲۰۱۴ دیپلمات های بلند پایه و ارشد و ارتش آمریکا، سازمان های بین المللی و دولت های آفریقایی را هماهنگ و تجهیز کردند تا به مبارزه با بحران بیماری کشنده ” ابولا ” بروند. تمام این تلاش ها به همکاری وسیع و گسترده بین المللی نیاز داشت. هیچیک از این اقدامات به تنهایی نمی توانست توسط ایالات متحده صورت گیرد – اما در عین حال هیچ کدام از آن تلاشها بدون هدایت دیپلماتیک آمریکا نمی توانست به سرانجام برسد.

دیپلماسی همچنین نقش اصلی در بالا بردن کار و فعالیت تجاری در خارج از این کشور را دارد و می تواند درها را برای ۹۵ درصد مصرف کنندگان در جهان که خارج از کشور ما زندگی می کنند، باز کند. طبعا آنها اشتغال بیشتری در داخل کشور ایجاد می کنند و سرمایه های خارجی بیشتری را جلب می نمایند. دیپلمات های آمریکا قادرند برای بیش از یک میلیون دانشجوی خارجی جهت تحصیل در آمریکا، روادید صادر کنند که همین یک مورد درآمدی بالغ بر چهل میلیارد دلار برای اقتصاد آمریکا بهمراه دارد، دیپلماتهای آمریکا با صدور روادید برای جهانگردان و گردشگران، سالانه دویست میلیارد دلار به اقتصاد آمریکا کمک می کنند. دیپلماتها می توانند شهروندان آمریکا را که در خارج از کشور دچار مشکل می شوند کمک کنند. این کمک ها شامل حل مشکلاتی مانند گم شدن گذرنامه آنان و زندان بلند مدت آنها می گردد. دیپلمات های آمریکائی با جوامع خارجی ارتباط برقرار و برنامه های مبادله دانشجو را اجرا می کنند و با افرادی خارج از دولت ها روابط برقرار می سازند و در از بین بردن سو تفاهمات و بی اعتمادی و درک نادرست از واقعیت های آمریکا سعی و تلاش می کنند.

دیپلماسی یک تلاش و کار انسانی است که ریشه در تعامل میان انسان ها دارد. آمریکائی ها اغلب این چنین فکر می کنند که جهان به دور ما و مشکلاتمان و طرز فکر و تجزیه و تحلیل های ما می گردد. من با این واقعیت سخت روبرو شده ام که سایر مردم جهان در زندگی شان واقعیت هایی را دارند که با ما سازگار نیست . این بدان معنی نیست که ما آن واقعیات و افکار و عقاید را بپذیریم یا به آن رضایت دهیم، اما درک آن واقعیت ها نقطه آغازین برای دیپلماسی واقع بینانه و عملی ما باید باشد .

جریاناتی که طی آن دیپلماسی آمریکا اجرا می شود نیز انسانی است و مشحون از صراحت و شفافیت و شهامت و نیز کوته بینی و زشت رویی است که طبعا خصوصیت سایر انسان ها نیز می تواند باشد.

سیاستگذاران و دیپلمات ها اغلب مجبور هستند تصمیمات را در شرایط نابخشودنی اتخاذ کنند که طبعا به طور اجتناب ناپذیری بدون اطلاعات کامل و کافی صورت می گیرد. این را از خارج نمی توان اخذ و دریافت نمود چون واقعیات همیشه ساده و روشن تر از آن چه در داخل خود را می نمایانند جلوه پیدا می کنند .

دیپلماسی و جهانی که در آن سیر می کند قطعا طی چهار دهه ای که من به خدمات دیپلماتیک پیوسته ام تغییرات زیادی پیدا کرده است .

بازیگران غیر دولتی– از بنیاد ” گیتس” گرفته تا بدترین آن ها مانند ” القاعده” به تدریج آن چه را که زمانی فقط در انحصار دولت ها و حکومت ها بود ، از دست آنها خارج ساخته اند .

شبکه های اجتماعی و مجازی و در دسترس بودن آن برای همه مردم جهان و پیشرفت هوش و حافظه  مصنوعی و بیو لوژی سنتتیک و سایر جنبه های تکنولوژی، ابعاد جدیدی به رقابت بین المللی افزوده است که کنترل آن ها دیگر از حیطه اختیار دولت ها خارج شده است.

 چالش های جهانی مانند تغییرات اقلیمی و کمبود منابع، دیگر، ” تهدیدات در حال ظهور ” نا معلوم و مبهمی به شمار نمی آیند بلکه اکنون به بحران های زمان حاضر در آمده اند. در سیستم تصمیم گیری ایالات متحده تمایل روز افزونی به تمرکز کارها و کنترل اوضاع حتی در کاخ سفید به وجود آمده و آمریکا بیش از اندازه بر نیروی نظامی متکی شده است. دیپلماسی کوچک تر و ضعیف تر شده به طوری که دخالت های چشمگیر نظامی، دیپلمات ها را به حاشیه رانده است. دیپلماسی آمریکا اکنون دچار سردرگمی تاریخی شده است و دستخوش شرایطی است که نقش ما را بعنوان یک قدرت جهانی اساسی و بنیادین نشان می دهد. نسلها طول خواهد کشید تا از این طرز فکر خود را از دیگران جلوتر دانستن و خود بزرگ بینی و دیگران را کوبیدن، که در چند دهه اخیر گرفتار آن بوده ایم رهایی پیدا کنیم. تازه هنوز هم قادر نخواهیم بود از خرابکاری هایی که ترامپ به جای خواهد گذاشت به آسانی نجات پیدا کنیم. بازسازی دیپلماسی ایالات متحده احتیاج به سرمایه گذاری اساسی در تشکیلات دیپلماسی دارد- که در واقع همان خصوصیات و نقش اصلی است که همواره پایه و اساس لازم برای یک دیپلمات به شمار می رود مانند:

–   – قضاوت هوشمندانه در اتخاذ سیاست ها و خط مشی ها،

–  تسلط به زبان های دیگر و احساس اطمینان نسبت به ساختار و شکل روابط خارجی که دیپلمات ها در حیطه آن خدمت می کنند و ؛

–  اولویت های داخلی که این گروه نماینده گی دارند از آن دفاع کرده و آن را تامین نمایند

این کار همچنین به تغییرات راهبردی بیش از آن زمانی که دوران خدمتم را طی می کردم نیازمند است. این چیزی است که به ما اطمینان خواهد داد که بتوانیم نتایج و عواقب فردا را با آمادگی بررسی کنیم و فقط به مشکلات و ناراحتی های امروز نیندیشیم. مهمتر این که باید و لازم است بیشتر و به طور فشرده تری با مردم آمریکا نزدیک بوده و با آن ها سازگار و دمخور باشیم.

 به عبارت دیگر در مورد محدودیت ها و مشغلعه آمریکا در خارج از کشور بیشتر با مردم  همساز باشیم و نشان دهیم که نوسازی در داخل کشور در مرکز ثقل استراتژی و اولویت های ما قرار دارد. یک دیپلماسی موثر و خوب از داخل کشور شروع می شود و در همان جا نیز به نتیجه می رسد- در واقع نتیجه آن شغل و کار بیشتر ، رفاه و تنعم بالا تر، شرایط اقلیمی سالم تر و امنیت بیشتر خواهد بود.

چیزی که من سال ها پیش در آن تالار مجلل مادرید و بارها و بارها در طول خدمت طولانی ام فرا گرفتم این بود که دیپلماسی یکی از بزرگترین سرمایه های کشور و مطمئن ترین آن است. اما از آن جا که در دوران ترامپ، دیپلماسی آمریکا خوار و خفیف شده، هرگز به ضروری ترین وسیله برای بازیابی نفوذ آمریکا مبدل نشده است. “تولد دیگر دیپلماسی” برای یک کشور جدید و نو بسیار مهم می باشد، کشوری که پر از خطر های بزرگ و حتی آینده روشن برای ایالات متحده آمریکا باشد.

فصل اول: کار آموزی : آموزش یک دیپلمات

اولین ماموریت دیپلماتیک من یک ناکامی محض بود. به عنوان جوان ترین و در عین حال پایین ترین عضو سفارت در اردن در سال ۱۹۸۳ با علاقه و اشتیاق داوطلب انجام کاری شدم که یک ماموریت ساده محسوب می شد و آن هم رانندگی یک کامیون تدارکاتی از امان به بغداد بود. به نظر من این یک ماجرای جالب و عالی بود و شانسی به حساب می آمد که بتوانم بیابان های خالی از سکنه و کوهستانی شرق اردن را ببینم و نیز از عراق که در حال جنگ خونین با ایران بود، بازدیدی به عمل آورم.

ارشد ترین عضو سفارت یک فرد سفید موی و با تجربه بود که به دلیل کارهای زیادی که انجام داده به توان و قابلیت های بالا معروف و مشهور بود. هر چند خود او مایل نبود توضیح دهد این توانایی ها را چگونه به دست آورده است. او به من اطمینان داد که ترتیب همه کار ها در مرز اردن و عراق داده شده و عبور از مرز هیچ مشکلی نخواهد بود. هفت ساعت رانندگی تا مرز بدون هرگونه مشکلی انجام شد.

اما  در شهر کوچک “رُتبَه”(rutba)با واقعیت کشوری که صدام حسین بر آن حکومت می کرد روبرو شدیم. در مرز عراقی ها ایراد می گرفتند  که چرخ های کامیون ها خوب روغن کاری نشده است . یک مامور مرزی بد اخلاق مدارک من را ناقص دانست و قبول نکرد و به من تکلیف کرد در کامیون باقی بمانم تا با مافوق خود در بغداد تماس گرفته کسب تکلیف کند.

من تمام یک شب سرد را در کامیون با بیخوابی صبح کردم و قادر نبودم مشکل خود را به همکارانم در امان و یا بغداد اطلاع دهم. شدیدا نگران این بودم که ماموریت دیپلماتیک من در سال اول با ناکامی مواجه شود( البته در آن موقع  هنوز گوشی های همراه مانند امروز رایج و در دسترس نبود که بتوانم مشکلی را که پیش آمده بود به همکارانم در سفارت اطلاع دهم). در ابتدا یک افسر عراقی به من اطلاع داد که با یک اسکورت پلیس، به طرف بغداد حرکت و همراهی خواهم شد. اجازه داد از تلفنی که در محل پاسگاه پلیس وجود داشت مکالمه کوتاهی با تنها مامور و افسر تفنگدار دریایی که در سفارت ما در امان حضور داشت صحبت کنم. من آن چه را برایم پیش آمده بود برای او تشریح کردم. او توانست موضوع را به همکارانم در بغداد اطلاع دهد و علت تاخیر مرا در رسیدن به بغداد برای آن ها روشن سازد.

من همراه یک افسر بسیار خشک و جدی عراقی  که خود را ابو احمد معرفی کرد رانندگی طولانی خود را به بغداد شروع کردم و از میان شهرهای غبار آلود استان ” انبار” یعنی فلوجه، رمادی و ابو غریب گذر کردم. این شهرها در جنگ امریکا با عراق برای همه کاملا شناخته شده بود. همسفر من در طول سفر و در طول بزرگراه پر از دست انداز به طور عصبی با اسلحه ی خود بازی می کرد و خشاب آن را می چرخانید. در طول راه در یک نقطه یک مجله کوچک محلی را که عکس “شارلی آنجلس ” در صفحه اول آن چاپ شده بود به من نشان داد و گفت آیا تمام زنان آمریکایی شبیه زنانی هستند که روی این مجله چاپ شده است؟

هنگام عصر و غروب آفتاب برای بنزین زدن و نوشیدن چای در یک قهوه خانه ی تقریبا مخروبه دقیقا کمی مانده به شهر فلوجه در محل سکونت او توقف کردیم. ظاهرا این قهوه خانه به برادران او تعلق داشت. هنگام نوشیدن چای بر روی صندلی های پلاستیکی، خواهر زاده ها و برادر زاده های این افسر برای دیدن یک آمریکایی بیگانه پیدایشان شد. بعد ها همیشه به این می اندیشیدم که بر سر آن بچه ها در سال های بعد چه سرنوشتی پیش آمد.

من و ابو احمد بعد از پیمودن این راه طولانی بالاخره خسته و کمی بی حوصله شده بودیم و حوصله حرف زدن هم با هم نداشتیم. در اوایل بعد از ظهر وارد یک محوطه  بزرگ نظامی که مقر و پاسگاه پلیس در شمال غربی بغداد بود، شدیم. من از دیدن یکی از همکاران خود در آن جا نفسی راحت کشیدم؛ البته از این که مامورین عراقی مدارک گمرکی ما را قبول نمی کردند و اصرار در ضبط کامیون و محمو له آن داشتند ناراحت بودم. هیچ محموله حساس و غیر قانونی در کامیون وجود نداشت ولی از دست دادن یک دوجین کامپیوتر، تلفن های همراه و سایر تجهیزات اداری و ارتباطی برای وزارت خارجه که راجع به آن بسیار سخت گیری می کردند، برایم بسیار گران و غیر قابل قبول بود. ما اعتراض می کردیم ولی راه به جائی  نمی بردیم.

همکاران من موضوع را به وزارت امور خارجه عراق اطلاع دادند اما پلیس به تصمیم و نظر ما اعتنا و توجهی نکرد. بعد از اینکه از کامیون و مشکلات آن فارغ شدم پلیس نیز ما را مرخص کرد. به  محل سفارتمان رفتم و داستان را البته با نوشیدن چند لیوان آبجو برای همکارانم تعریف کردم. روز بعد به امان پرواز کردم. تا آنجا که من می دانم نه آن کامیون و نه محمولاتش هرگز به ما پس داده نشدند.

زندگی دیپلماسی در گذشته طبیعی تر از زمانی بود که سال ها پیش من در حال رفت و آمد میان امان و بغداد بودم و درس های اولیه را از تواضع و احترام در دیپلماسی فرا می گرفتم. اما خدمات دولتی چیزی بود که از قبل در خون من وجود داشت.من یک بچه نظامی بودم و کودکی من حاصل یک رفت و آمد یک خانواده نظامی بود که از یک سر ایالات متحده به طرف دیگر این کشور در حرکت بودیم و دوره دبیرستان را در سه نقطه مختلف گذراندم آن هم در زمانی که فقط هفده سال سن داشتم.

پدر من “ویلیام اف برنز ” در دهه ۱۹۶۰ در ویتنام خدمت کرده بود و بعدا به یک ژنرال دو ستاره ارتقا پیدا کرد و بعنوان مدیر سازمان کنترل و خلع سلاح ایالات متحده منصوب شد. او برای من یک مدیر نمونه بود. همیشه سعی می کردم نظم و انضباط توام با تفکر را که معیار ها و روش های بسیار بالایی در خدمات دولتی داشت سرلوحه فعالیت خود قرار دهم و همانند او عمل کنم.زمانی او برای من نوشت” هیچ چیزی بیشتر از خدمت به کشور و وطن نمی تواند مایه غرور و افتخار تو باشد”.

او از نسلی بود که عادت داشت رهبری ایالات متحده را خیلی جدی بگیرد؛ او از خطرات منازعات نظامی که بدون تفکر و بررسی به وجود می آمد و شعله ور می شد آگاه بود. بعلاوه به خوبی از فواید مذاکره و گفتگوهای سطح بالا که نتایج مهمی داشت، شناخت داشت.  مادرم ، پگی” قلب و مرکز ایثار” خانواده ما بود. عشق و از خودگذشتگی او کوچ های گاه و بیگاه ما از این گوشه به آن گوشه کشور را قابل تحمل می ساخت. هم او بود که همواره ما را به دور هم جمع می کرد. او هم مانند پدرم در فیلادلفیا بزرگ شده بود .آن ها در یک مدرسه کاتولیک رقص که رابطه پسر و دختر فقظ یک رابطه ساده و بی آلایش بود با هم آشنا شده بودند- در مدرسه ای که راهبه ها قوانین و مقررات و حفظ فاصله میان پسران و دختران را بهنگام رقص، کنترل میکردند و به آن ها گوشزد می کردند که فاصله آن ها باید شش اینچ ! باشد. آن را یک روح مقدس می پنداشتند و به جوانان تاکید می نمودند. بدین ترتیب از همان زمان یک زندگی سعادتمند را که از اعتقاد، ایمان احترام به خانواده و کار زیاد سرچشمه می گرفت، برای جوانان مهیا می ساختند.

خانواده ما در اصل ایرلندی، بسیار به هم وابسته و پیوند محکمی میان آن ها وجود داشت. این خانواده از سه برادر به نام های جک ، باب و مارک تشکیل می یافت. ما مانند هر خانواده نظامی دیگر که از یک نقطه به نقطه دیگر نقل مکان می کردیم، دوستان بسیار خوب و نزدیکی برای یکدیگر بودیم. همیشه و در همه جا عاشق ورزش بودیم و همیشه در روزهای اول مدرسه بسیار مراقب و مواظب هم بودیم.

بزرگ شدن من بیشتر به کارمندان کاریکاتور خارجی که گویی به همه جا تعلق دارد شباهت داشت.اما در طول چند سال برخی از خصوصیات یک دیپلمات و البته به میزان کم در من شکل گرفته بود. چون ما همیشه  در حال نقل و انتقال به نقاط مختلف بودیم، دائما و ( البته گاه به سختی ) خود را با محیط های جدید وفق می دادم . راجع به افراد جدیدی که آشنا می شدم و جاهای مختلفی که می رفتم با دقت و جدی فکر می کردم و هر روز بیش از گذشته سعی می کردم خود را به جای آنان بگذارم و نظرات، دیدگاهها، تمایلات و گرایش های آنان را را درک کنم. همیشه سعی می کردم از مردم و حوادث دور باشم و زیاد به آنان نزدیک نشوم و این یک قدرتی به من می داد که آنان را مشاهده کنم و مشکلات و روحیات آن ها را درک نمایم. در عین حال علاقه ای نداشتم که به آنان نزدیک شوم و یا روی آن ها بیش از اندازه حساب نمایم و این در بسیاری از اقدامات من مشاهده می شد. همچنین کشور خود را به خاطر وسعت و زیبایی های آن و نیز تنوع و جمعیت و مردم آن خوب شناختم. نه تنها احترام الزام آوری برای ارتش آمریکا و حرکت و فعالیت آن احساس می کردم، بلکه به طور مبهمی همین احساس را نسبت به خودم به عنوان یک عضو دولت و کارمند روابط خارجی  داشتم.

در سال ۱۹۷۳ با استفاده از یک بورس تحصیلی به کالج “لاسال” رفتم. هدف و رویای طولانی من استفاده از یک بورس ورزشی بسکتبال بود زیرا قبول کرده بودم که در زمینه دیگری استعداد چندانی ندارم. مدرسه ما،یک مدرسه هنرهای آزاد بود که توسط برادران مسیحی در شمال فیلادلفیا اداره می شد. در کالج لاسال آموزش های خوب و موثر و مفیدی چه در داخل و چه در خارج از کلاس ها به دانش آموزان داده می شد.این جا مدرسه ای بود که اولین گروه از دانش آموزان، که اغلب از طبقه عادی جامعه بودند و خیلی تلاش می کردند تا بتوانند هزینه شهریه خود را تامین کنند.البته همه چیز را صد در صد شدنی نمی دانستند ولی سعی داشتند به این شیوه زندگی خود افتخار کنند. لاسال مانند فیلادلفیا در دهه ۱۹۷۰ مکانی برای ترسوها نبود.

در تابستان بعد از اتمام سال اول کالج، بمدت سه ماه بهمراه یکی از دوستان نزدیک کالج “کنراد ایلتس” و خانواده او در مصر بسر بردم. پدر کنراد “هرمن ایلتس” به تازگی پس از برقراری روابط دیپلماتیک با مصر پس از جنگ اکتبر۱۹۷۳ بعنوان سفیر ایالات متحده منصوب شده بود. “ایلتس” یک دیپلمات با هوش و زیرک از نسل قدیم بود که اطلاعات زیاد و عمیقی از اوضاع منطقه داشت. برای یک جوان ۱۸ ساله ای که هنوز اطلاعات زیادی نداشت و آموزشی ندیده بود، آن تابستان برای او نوعی الهام و آموزش به شمار می آمد. این اولین بار بود، که من از دوران پیش دبستانی که در یک پادگان و مکان نظامی در آلمان کذرانده بودم، در خارج از کشور به سر می بردم. ضمنا این اولین باری بود که پا در دنیای عرب گذاشتم و با نواها و رایحه ها و  آن شلوغی بازار های عربی و موسیقی عربی آشنا شده بودم.کنراد و من در مناطق مختلف قاهره پرسه می زدیم و گردش می کردیم و البته توجه و اعتنایی به جهانگردان بی شمار و خیابان های شلوغ و پر ترافیک این شهر شلوغ نداشتیم. در یکی از شب ها که شب از نیمه گذشته بود ما با استفاده از خواب آلودگی محافظین وزارت آثار قدیمی مصر و سگ های محافظ و با استفاده از تاریکی شب به مکانی وارد شدیم که از آن جا اهرام ثلاثه  مصر را می توانستیم ببینیم و تا طلوع آفتاب آسمان قاهره را که با طلوع خورشید زبیا تر بود مشاهده کردیم. ما به Luxor و ابوسیمبل و مصرعلیا سفر کردیم و به Siwa Oasis در صحرای غربی رفتیم که از منطقه الاالمین که زمانی یکی از میدان های جنگ جهانی بود چندان دور نبود. این ها اتفاقات و حوادثی بود که من در تابستان های قبل و هنگامی که در پادگان و مناطق نظامی اقامت داشتیم می توانست پیش بیاید و من این مناظر را مشاهده کنم.

اواخر تابستان بود که به همراه ایلتس سفیر آمریکا برای دیدار با رییس جمهور انورسادات به اقامتگاه او در “مصر مطروح” در سواحل مدیترانه در اسکندریه رفتیم. زمانی که سفیر با رییس جمهور مصر گفتگو می کرد ما بچه ها هم در آبهای گرم مدیترانه و در منطقه ای که شدیدا توسط  گارد محافظت می شد شنا می کردیم. سپس در اقامتگاه رئیس جمهور، ناهار ساده ای صرف کردیم. همه اعضای خانواده انور سادات با لباس شنا نیز حضور داشتند. سادات بسیار آرام و راحت به نظر می رسید و پیپ خود را می کشید و اعتقاد عمیق خود را برای برداشتن گام های بیشتر برای صلح با اسرائیل تشریح می کرد. این اولین تجربه من از خاورمیانه  و دیپلماسی آمریکا بود و البته تحت تاثیر اولین سفرم قرار گرفتم.

در دورانی که در کلاس های بالاتر در “لاسال” درس می خواندم توانستم یک بورس مارشال به مدت سه سال  برای تحصیل در دانشگاه آکسفورد دریافت کنم. پیش از من هیچ کس موفق به دریافت این بورس نشده بود. من هم تقاضایی برای آن نکرده بودم و انتظار نداشتم آن را به من بدهند. این بورس را دولت انگلستان در دهه ۱۹۵۰ به دلیل سخاوت جرج مارشال وزیر خارجه آمریکا و کمک های سخاوتمندانه اش به انگلستان برقرار کرده بود. سی آمریکایی در سال می توانستند با استفاده از این بورس در انگلستان تحصیل کنند.

مارشال  چشمان من را بروی  دنیای واقعی و آن هم واقعیاتی که بسیار نگران کننده و سخت بودند، گشود. عمیقا و در واقع از اعماق وجودم واقعیات و دنیایی را که مرا احاطه کرده بود و همانند Ivy Leagures بودند، حس می کردم. دنیایی فراتر از حیطه و چهار چوبی بود که می توانستم در اکسفورد سراغ داشته باشم.

بعد از فراغت از تحصیل از کالج سنت جان، تحصیلاتم را در فوق لیسانس و بعد دکتری ادامه دادم. استاد من در دوره فوق لیسانس، فردی آکادمیک به نام “هادلی بال” ، راهنمای بسیار با هوشی بشمار می رفت. به تاکید او تاریخ و مطالعه سرگذشت گذشتگان، کلید اصلی درک و فهم روابط بین المللی است. او معتقد بود رهبران کشورها اگر چنین فکر کنند که در مقابل درس ها و حوادث تاریخ مصونیت دارند، همیشه اشتباه می کنند. کتاب او تحت عنوان Anarchical Society  تنها کتابی است که من خواندم وآن را در واقع چهار چوبی لازم و ضروری برای تفکر در مورد روابط بین المللی و نظام جهانی می دانم. نظریه “بال” بسیار صریح و روشن بود. او می گفت : حتی در دوره “هابز” دولت های حاکم دارای منافعی هستند که با آن می توانند قوانین و تشکیلات و اساس سازمان کشور خود را بنا نهاده شکل دهند و فرصت ها را برای تامین امنیت و رفاه خود به وجود آورند.

در یکی از دوره های درس هفتگی،” بال” به من گفت شما آمریکایی ها در مورد مشکلات و نارسایی های جهان بسیار کم حوصله هستید و اعتقاد دارید که هر مشکلی یک راه حل دارد.از او سئوال کردم این چرا اشتباه است و چرا فکر می کنید اشکال دارد؟ و او در پاسخ گفت :” هیچ اشکالی ندارد من این خلاقیت شما را تحسین می کنم. اما دیپلماسی اغلب به مدیریت مسایل بیشتر از حل آن ها می پردازد.

رساله بلند و مفصل دکترای خود را در خصوص یهره گیری از کمک های اقتصادی به عنوان وسیله ای در سیاست خارجی ایالات متحده نسبت به مصر در دوران حکومت جمال عبدالناصر نوشتم. اساس و پایه استدلال من در این رساله این بود کمک های اقتصادی می تواند زمینه های تحقق اهداف مشترک را تقویت کند. اما به ندرت و با احتمال ضعیف می تواند به عنوان یک اهرم موثر، سیاست های اساسی مصر را که در آن موقع هیچ زمینه مشترکی میان آمریکا و مصر وجود نداشت، تغییر دهد. کمکهای ایالات متحده برای ساختن سد “اسوان”و یا کمک های غذایی آمریکا نمی تواند مصر را وادار سازد تا روابط خود را با اتحاد شوروی کم کرده و رها کند بلکه می تواند مقاومت مصر را سخت تر نماید. گرچه این تز به سختی می توانست یک نظر واقع بینانه و عملی باشد اما این چیزی بود که دولتهای ایالات متحده باید می دانستند و یاد می گرفتند و همیشه آن را در نظر می گرفتند.

خارج از محیط آکسفورد وضع و شرایط آن چنان که باید مطلوب نبود،چون بر خلاف آن چه در داخل اکسفورد در حال رشد و شکوفایی بود در خارج از آن اوضاع در دوران مارگارت تاچر ناآرام و بحرانی بود. کارگران در کارخانجات موتور سازی “کاولی” در شرق آکسفورد در اعتصاب به سر می بردند و تظاهرات در حمایت از ارتش جمهوری خواه ایرلند با اعتصاب غذا در نزدیکی میدان سنت جیمز که کمی دورتر از دانشگاه بود، ادامه داشت.

من در تیم بسکتبال دانشگاه عضو بودم  و بازی می کردم و به کرات در ماههای تعطیلات دانشگاه به سایر کشور های اروپایی و نیز خاور میانه سفر می کردم. این سال ها، فرصت خوبی برای من بود که کشورم را از چشم دیگران و در واقع دیگر کشورها ببینم و ارزیابی کنم. با همین ارزیابی ها بود که توانستم خیلی زود از این که ایالات متحده را با آنها بشناسم و توصیف کنم احساس غرور می کردم. البته این کار در اواخر دهه ۱۹۷۰ با ادامه جنگ ویتنام و تاثیر رسوایی “واترگیت” بر جامعه آمریکا و تصوری که مردم دنیا از ما داشتند کار سهل و آسانی نبود.

کمی بعد از این که دیپلمات های آمریکایی در سال ۱۹۷۹ در تهران به گروگان گرفته شدند، من با قطار عازم لندن شدم تا امتحانات کتبی ورود به وزارت خارجه را بدهم. این امتحانات در ساختمان قدیمی سفارت آمریکا در “گراسونور” برگزار می شد. یکی از دوستان من که او هم فارغ التحصیل آکسفورد بود، تصادفی با من برخورد کرد. در واقع او مرا تشویق کرد همانند او در این امتحانات شرکت کنم. هنوز مطمئن نبودم که دیپلماسی را به عنوان یک کار و شغل برای خود انتخاب کنم. ضمنا اطمینان نداشتم که واقعا می توانم برای وزارت امور خارجه مفید باشم و خود را به عنوان یک دیپلمات عرضه کنم. اما تجربه ای که سالها قبل در قاهره به دست آورده بودم،احترامی که برای خدمات دولتی پدرم قایل بودم و او را به همین دلیل تحسین می کردم، کنجکاوی و علاقه ای که نسبت به اطلاع و آگاهی از جوامع دیگرداشتم و اصولا زندگی در خارج و کشورهای دیگر مرا تشویق می کرد که برای ورود به وزارت امورخارجه تلاشی انجام دهم. در مورد امتحانات ورودی خیلی راحت بودم چون امتحانات زیاد سخت نبودند. مواد امتحانی تشکیل می شد از سئوالات اطلاعات عمومی و اوضاع داخلی آمریکا و جغرافیا .

توانستم امتحانات کتبی را قبول شوم ولی بخش ناراحت کننده و عصبی آن مصاحبه شفاهی با سه نفر از مقامات وزارت امور خارجه بود که دارای چهره های بسیار جدی و گرفته، بدون هیچ تبسمی بر لب بود. یکی از آنان از من سئوال کرد بزرگترین چالشی که در سیاست خارجی آمریکا وجود دارد چیست؟ من در پاسخ گفتم بزرگترین چالش خود ما هستیم. سپس ادامه دادم و در واقع این گفته “هدلی بال ” به ذهنم رسید و این چنین توضیح دادم “بعد از پایان جنگ در ویتنام ما باید بیشتر تلاش کنیم و مسایل را درک کنیم و ببینیم چه مسایل و مشکلاتی  را  می توانیم حل کنیم و قادر به کنترل و مدیریت کدام یک از آنها هستیم.” سپس توضیح دادم که موفقیت پرزیدنت جیمی کارتر در انعقاد قرارداد پاناما و نیز مذاکرات کمپ دیوید میان مصر و اسراییل  اصل  اولی است که به آن اشاره کردم و جنگ سرد و مخرب با اتحاد شوروی نمونه ای از اصل دوم است. ممتحنین من کمی از این اظهار نظر ناراحت شدند و بیشتر مردد شدند ، اما چند هفته بعد به من اطلاع دادند که پذیرفته شده ام.

در اوایل ژانویه سال ۱۹۸۲ کار آموزی خود را در رسته سیاسی وزارت امور خارجه آمریکا در یک ساختمان کهنه و نه چندان جالب که درست در مقابل وزارت امور خارجه و در کنار رودخانه پاتاماک قرار داشت اغاز کردم. نام من از نظر حروف الفبا بعد از لیزا کارتی قرار داشت، زنی دوست داشتنی و اهل نیویورک، که ملاحت، آرامش و اخلاق و مهربانی او من را مجذوب خود ساخت. لیزا و من خیلی زود به یکدیگر علاقمند و عاشق هم شدیم در حالی که هر دو شخصیت و خصوصیات خیلی ویپزه داشتیم و بسیار هم دقیق بودیم و دو سال بعد ازدواج کردیم. تشکیلات خدمات  خارجی و یا به عبارتی سیاست خارجی در آن موقع هنوز چندان گسترده و وسیع نبود و فقط ۵۵۰۰ عضو داشت که در ۲۳۰ سفارت خانه  و سر کنسولگری مشغول به کار بودند و تعداد دیگری نیز در مشاغلی در واشینگتن خدمت می کردند.این تشکیلات به pale , male ,Yale   معروف بود و همین نام را پبدا کرده بود.در آن موقع نه نفر از هر ده نفر از کارکنان سرویس خارجی سفید پوست بودندو از هر چهار یک نفر زن بود .در آن موقع فقط ده سال بود که به زنان و مردانی که ازدواج کرده بودند اجازه کار در وزارت امور خارجه امریکا داده بودند و از همان زمان بود که دیگر بررسی خدمت و عملکرد مهارت  های بالا و خوب زنان متوقف شده بود. همجنس گرایی  هم دیگر عاملی برای عدم پذیرش جهت اشتغال در سرویس خدمات خارجی نبود، ولی فقط در سال ۱۹۹۵ بود که به دستور پرزیدنت کلینتون گرایشات جنسی از نظر امنیتی دیگر مانعی برای اشتغال بشمار نمی آمد و منعی برای کار در سرویس خدمات خارجی محسوب نمی شد.

در آن موقع الکساندر هیگ وزیر امور خارجه بود و اولین نفر از ده وزیر خارجه ای بود که  در دوران خدمت خود در دستگاه سیاست خارجی با او کار کرده بودم.رئیس جمهور ریگان برنامه گسترده نوسازی نظامی را آغاز کرده بود که بخشی از کوشش و تلاش برای تقویت و استحکام اهداف و نفوذ ایالات متحده با تهاجم شوروی به افغانستان در سال ۱۹۷۹ و انقلاب ایران در همان سال بود.مناقشات در آمریکای مرکزی مقامات واشینگتن را غافلگیر و مبهوت کرده بود، که این خود بخشی از مقابله با اتحاد شوروی ،که برای هیچ کس آن هم در آخرین دهه موجودیت اتحاد شوروی، قابل تصور نبود.در این میان تحولات اقتصادی چین با اصلاحاتی که “دنگ شیائو پینگ” و رشد اقتصادی دو رقمی او شروع کرده بود هر روز شتاب بیشتری پیدا می کرد. در سراسر دنیا نوعی اغتشاش و مشخص نبودن آینده مشاهده می شد و طبعا این برای یک فرد بیست و پنج ساله ای مانند من که تازه کار دیپلماتیک خود را شروع کرده بود بسیار هیجان انگیز بود .

دوره کارآموزی مامورین سرویس خارجی که اصطلاحا به آن ها در تشکیلات وزارت امور خارجه گروه A100 می گفتند تقریبا هفت هفته و با فواصلی در آن میان ادامه داشت . در این دوره ها سخنرانان آرام و تا حدودی بی حال در مورد تخصص های خود  و نیز سیاست گذاری در کشور بزرگ آمریکا برای ما صحبت می کردند و برای تازه واردها راجع به کار و اداره سفارتخانه ها و این که سیاست خارجی چگونه اجرا می شود توضیح می دادند.

در پایان دوره کار آموزی من بیشتراز این که راجع به تشکیلات و ظریف کاری های دیپلماتیک مطلب یاد بگیرم درباره قوانین و مقررات اداری مطلب فرا گرفته بودم.اما گسترش و وسعت مطالبی که در دیپلماسی و به طور کلی این حرفه وجود داشت مرا شگفت زده کرده بود.در روزهای معینی در مورد  کشورهای به خصوصی دیپلمات ها باید بررسی و دقت می کردند تا آمریکائی هایی که در آن کشور ها به سر می بردند و زندگی می کردند مردم آن کشور را تشویق می نمودند تا به ایالات متحده بیایند و در این جا تحصیل کنند و تماس و ارتباطات گسترده ای در داخل و خارج  با دولت های آن کشور داشته باشند و سیاست ایالات متحده را برای آنان تشریح نمایند.

کلاس های کارآموزان و تازه واردها بسیار جالب بود و دختر و پسر با هم در این کلاس ها شرکت می کردند، و من و لیزا جزو جوان ترین اعضای این پروه بودیم.متوسط سنی ما ۳۵ سال بود و فقط یک کشیشی در میان ما بود که در اواسط دهه ۵۰ سالکی خود بود و او با ما دیگر فاصله سنی ریادی داشت. در میان ما گروهی هم از داوطلبین  سپاه صلح بودند، گروه دیگری نیز از معلمین سابق بودند و البته یک نفر موزیسین “راک” بود که ظاهرا در حرفه خود موفق نشده بود.برای من بسیار خوشحال کننده بود که در تشکیلاتی استخدام شده بودم که حقوق خوب و کافی به میزان سالانه ۲۱۰۰۰  دلار به من پرداخت می شد و شغل و کار پیچیده و جالبی در آینده انتظارم را می کشید و از این نظر بسیار راضی بودم.در هفته آخر دوره کار آموزی اولین کار و ماموریت به ما محول شد. ماموریت امان در اردن بود. از این نظر من بسیار خوشحال بودم چون سالها قبل به کشورهای عربی رفته بودم و لاجرم از وضع و شرایط و سیاست های آن کشورهای عربی تا حدودی آگاه بودم. همسرم لیزا داوطلب شد که به بورکینافاسو برود چون او سالها علاقه داشت که به موضوعات توسعه بپردازد و روی آن کار کند، همین علاقه ی او در کلاس بود که او را در کلاس شاخص کرده بود چون هیچکس دیگری در کلاس نبود که به شهر “اوگانودوگو” پایتخت کشور مزبور برود.اما وزارت امور خارجه بر خلاف خواسته لیزا او را به سنگاپور اعزام کرد. برای لیزا و من این جدایی سخت و ناگوار بود ولی خوب این را می دانستیم این واقعیت زندگی در وزارت امور خارجه و عالم دیپلماتیک است. قبل از این که ما نامزد شویم لیزا به آسیا رفت و من هم به مدت شش ماه برای فراگیری زبان عربی در واشینگتن باقی ماندم.

قبل از این که من عازم خاور میانه شوم به آلبرت هورانی استاد بسیار با سواد و آگاه در مورد دنیای عرب و راهنمای دوره دکترای خود نامه نوشتم و به او اطلاع دادم که عازم خاورمیانه و اردن هستم.او در پاسخ من نوشت بسیار از این انتصاب خوشحال است و توضیح داداز نظر او گر چه اردن از نظر فرهنگی چندان شاخص نیست ولی از نظر سیاسی بسیار جالب است.”او در نامه خود همچنین نوشته بود که اخیرا موافقت کرده که سرپرستی و راهنمایی کارهای تحقیقاتی و آکادمیک بزرگترین فرزند ملک حسین ، شاهزاده عبدالله را به عهده بگیرد، چون شاهزاده جوان بزودی در همان سال، تحصیل در دانشگاه آکسفورد را آغاز خواهد کرد.با آنکه نامه “هورانی” در آن موقع چندان روی من تاثیر نداشت،اما اردن و شاهزاده عبدالله نقش مهمی در راه و حرفه ای که من انتخاب کرده بودم داشت.

امان در دهه ۱۹۸۰ یک شهر غبار الود و معمولی با یک میلیون جمعیت بود که در امتداد یک سلسله تپه ها و کوهها و دره قرار گرفته بود و در فلات اردن واقع شده بود. موقعی من وارد اردن شدم ملک حسین نزدیک سی سال بود که سلطنت می کرد و از سو قصد های متعددی جان سالم بدر برده بود . این کشور در جایگاه و موقعیت متزلزلی در منطقه ای قرار گرفته بود که اطراف آن را بحران ها و ناارامی ها احاطه کرده بودند و بر منطقه ای حکومت می کرد که گویی بر روی آتش نشسته است چون از یک سو اقلیتی از قبایل سرسخت در ساحل شرقی اردن  در آن زند گی می کردند که در سیاست و حکومت کشور سلطه داشتند و از سوی دیگر فلسطینی تبارهایی سکونت داشتند که اکثریت جمعیت را تشکیل می دادند که از هیچ اقدام خشونت آمیزی و ابراز نفرت و انزجار مضایقه نمی نمودند. اردن هیچ منابع طبیعی نداشت و شدیدا به کمک های خارجی و دریافت منابع مالی از کشور های خلیج فارس نیاز داشت. اردن به عنوان یک دریچه آغازین به روی سیاست و دیپلماسی خاور میانه جایگاه مناسبی داشت و در واقع در چهار راه حوادث مناسبی قرار گرفته بود- بدین معنی که از یک طرف یعنی شمال آن جنگ داخلی لبنان ادامه داشت و در شرق آن جنگ ایران و عراق همچنان جریان داشت و در غرب اختلاف فلسطین و اسراییل نیز همچنان ادامه داشت.سفارت ایالات متحده در جا و مکان خوبی  قرار داشت ولی آن اندازه  بزرگ نبود  منتها برای یک دیپلمات تازه کار می توانست بسیار مفید باشد چون با تقریبا تمامی مشکلات خاور میانه ارتباط پیدا می کرد و از نظر فرا گیری حرفه دیپلماتیک بسیار هیجان انگیز و چالش افرین بود ، اما در عین حال آن قدر هم بزرگ نبود که دیپلمات جوانی مانند من در آن گم باشد.

دیک ویتس سفیر در امان بود و او یک دیپلمات ورزیده و بسیار شیک بود که پیپ او یک لحظه از لب هایش دور نمی شد. بر خلاف اغلب سفرای آمریکا در کشور های عربی  اویتس در  اسراییل خذمت کرده بود و تجربیات وسیعی در مورد کشور های خارج از خاورمیانه از جمله جنوب شرقی آسیا داشت  و دستیار هنری کیسینجر بود. او روابط نزدیک و خوبی با ملک حسین داشت و خیلی علاقمند بود که نظراتش را بی پرده به واشنگتن بگوید و گزارش کند .” اِد جِرِجِیان ” معاون “ویِتس” و  و جیم کالینز رایزن سیاسی هر دو  برای همیشه مشاور و آموزنده برای من شدند.

من در سال اول ماموریت خود در عمان در بخش کنسولی کار می کردم و این رویه ای بود که در مورد مامورین جوان اجرا می شد صرف نظر از این که بعدا در چه زمینه ای کار کرده و تخصص پیدا می کردند. در بخش کنسولی “لینکلن بندیکتو” رییس من بود او قبل از این که به وزارت امورخارجه به عنوان یک کنسول جوان  ملحق شود، در ایالت فیلادلفیا  توانسته بود روابط را با همسایگان سر سخت آن ایالت بگذراند، شامه و حسی بسیار قوی در شناخت افراد داشت و سعی داشت با استفاده از همین توانایی خود سیستم را اداره کند و یا به عبارت دیگر خوب بچرخاند حال فرق نمی کرد از این هوش خود در مورد متقاضیان روادید به امریکا استفاده کند و یا آمریکایی هایی که برای انجام  کار های کنسولی مراجعه می کردند.کارمندان محلی اردنی سفارت در قسمت کنسولی  کمک و سرمایه بزرگی برای ما بودند،  از همین جا خیلی زود متوجه شدم که کارمندان محلی چه نقش مهمی در سفارت خانه های ایالات متحده در سراسر دنیا داشته و دارند.آن ها چشم و گوش مورد اعتماد ما بودند و راهنمایانی صبور به شمار می آمدند و منبع اطلاعات و تجربیات زیادی  برای مامورینی که می  آمدند و می رفتند محسوب می شدند.

من مامور صدور روادید نبودم . بیشتر وقت را به تورین و یاد گری زبان عربی با شیوخ بدوی می گذراندم ، و وقت زیادی را هم برای انجام کار های اداری و کاغذ بازی و یا تقاضا های روادید که بخشی ار کار من بود صرف نمی کردم. من هیچ وقت هم به بازدید سه ماه یک بار از زندانی های جوان آمریکایی که به جرم  قاچاق مواد مخدر زندانی بودند علاقه ای نداشتم ؛ زندان های اردن هم جای بسیار بد و سختی هستند ، و من هم برای زندانیان مزبور جز آنکه فقط کمی به آنها امید بدهم کار دیگری نمی توانستم انجام دهم. کار و مسوولیت کنسولی من این امکان را به من می داد که به خارج از امان بروم ، اما من بیشتر دنبال کار ها و وظایفی بودم  که مرا در مسیری که خودم می خواستم یعنی شناخت بیشتر این کشور بود قرار دهد.

من لینکلن را تشویق کردم تا به من اجازه دهد دو هفته را در جنوب اردن با قبیله “هویتت ” بگذرانم تا به  خصوص بتوانم عربی خود را تقویت نمایم. در اوایل دهه ۱۹۸۰ قبیله بدوی ها بیشتر از اتومبیل های وانت کوچک به جای شتر برای حمل بار استفاده می کردند ، هر چند که استفاده از شتر که البته مشکل بود هنوز اساس کار و زندگی حمل و نقل  آنان را تشکیل می داد. قاچاق همه چیز از سیگار گرفته تا تلویزیون در مرز عربستان و اردن گر چه  بی سرو صدا انجام می شد ولی منبع اصلی در آمد این نوع قاچاق ها بود. البته من کاری به این کار ها نداشتم و آرام و متین از کنار آن می گذشتم و بیشتر وقت خود را به تمرین زبان عربی که مشکل بود و افراد قبیله با حوصله با من برای فرا گیری آن همراهی می کردند می گذراندم. تقریبا با هر یک از افراد قبیله بدوی که من برخورد می کردم ادعا می کرد که که نقش برجسته ای در ساخت فیلم ” لورنس عربستان”، که بیست سال قبل از آن “دیوید لینز” ساخته بود ، داشته است.این فیلم که به خوبی و زیبایی در درَه “رام” و در بیایان خالی از سکنه جنوب اردن و در شهر ساحلی عقبه ساخته شده بود ، د ر آن “پیتر اوتول ” در نقش لارنس و آنتونی کویین رییس قبیله بزرگ “هویتت ” در “اودا ابوتای ” بازی کرده بودند. البته هویتت آن طور که آنتونی کویین آن را با نقش خود نشان داده و عرضه کرده بود از نظر سنمایی آن قدر زیبا نبود ولی تجربه کم من در میان این قبیله راههایی را در جلوی چشم من نشان داد که جامعه سنتی و مدرن در تمام دنیای عرب در برخورد با هم هستند و این خود می تواند مشکلات و تضاد های زیادی به بار آورد.

در تابستان سال ۱۹۸۳ من به بخش سیاسی سفارت انتقال یافتم ، که کار و وظیفه آن تجزیه و  تحلیل اوضاع داخلی اردن و سیاست خارجی این کشور بود و در این قسمت بود که امکان تماس با مقامات کلیدی و مهم و با زیگران سیاسی  اردن برای من فراهم گردید . من خیلی خوشحال و در عین حال بسیار مشغول بودم به خصوص که از واشنگتن مقامات زیادی به اردن می آمدند و مدام با سفیرمان که بسیار فعال بود در ارتباط بودم و با مسایل منطقه ای و داخلی جالبی سرو کار داشتم. دونالد رامسفلد که مدت کوتاهی فرستاده دولت ریگان در خاور میانه بود در آن سال چند بار به به امان آمد ، که او البته با آن که قابل اعتماد بود و اعتماد به نفس داشت ولی چندان مقید به اطلاع یافتن و آگاهی از اوضاع منطقه نبود. با بمب گذاری در سفارت ما در بیروت در سال ۱۹۸۳ که یادآور خطراتی که به طور روز افزونی دیپلمات های آمریکایی  با آن روبرو  می شدند خطرات منطقه خاورمیانه برای ما گسترده تر و واضح تر می شد. حمله وحشتناک به مقر تفنگداران آمریکایی در اکتبر همان سال که منجر به کشته شدن ۲۴۱ تفنگدار شد این نگرانی و مشکل را تشدید نمود. امان هم چندان از این خطرات دور نبود . علاوه بر آن حملات  و سو قصد هایی گاه و بیگاه علیه اهدافی در اردن صورت می گرفت ، یک بار در انبار تدارکاتی سفارت ما بمبی کار گذاشته و منفجر شده و بمبی دیگر در یک روز بعد از ظهر در اتومبیل کوچکی در پارکینگ هتل اینتر کنتینانتال که درست در مقابل سفارت ما و در طرف دیگر خیابان قرار داشت منفجر گردید موقعی که من بعدا با یکی از مامورین امنیتی خود  برای اطلاع از چگونگی قضیه با پلیس و مقامات امنتی اردن صحبت می کردیم بمب دیگری کشف شد که خوشبختانه به موقع خنثی شد. بمب دوم قرار بود بعد از بمب اولی منفجر شود ، یعنی دقیقا جمعیت و مقاماتی را هدف قرار بود که برای مشاهده و اطلاع از بمب اولی اجتماع کرده بودند. این اولین بار و نه آخرین بار بود که من قبل از این که با هوش باشم و زنده بمانم شانس آورده بودم.

این سلسله حوادث هشداری معنی دار برای ما بود. سفارت آمریکا یک ساختمان قدیمی و سنگی بود که در یکی از خیابان های اصلی امان قرار داشت. چون در آن موقع و در کوتاه مدت مکان دیگری برای استقرار محل سفارت وجود نداشت تصمیم گرفته شد دیواری از کیسه های شنی  در جلوی سفارت ایجاد شود که تقریبا ارتفاع آن به دو طبقه  می رسید و ضخامت آن هم شش فوت بود. این مانع امنیتی گر چه اطمینان بخش بود ولی از نظر ظاهری زیبا و جالب نبود تا این که بعد از یکی از طوفان های بارانی و نادر اردن این ساختمان فرو ریخت و در ورودی سفارت تبدیل به یک ساحلی شد که ساخت دست بشر بود.!!

مسوولیت های من در بخش سیاسی عمدتا بررسی و دنبال کردن سیاست داخلی اردن بود و سعی می کردم روابط سفارت را با دیگران علاوه بر ارتباطاتی که با کاخ سلطنتی و نخبگان سیاسی داشتیم گسترش دهم . من به طور منظم در این مسوولیت مستقیما با سیاستمداران اسلامی و فعالین فلسطینی در اردوگاههای پناهندگان اردنی صحبت و مذاکره می کردم. من راجع به شخصیت هایی که رهبران آینده به شمار می آمدند گزارش تهیه می کردم و  در مورد سیاست ها و خط مشی های برخی ازشهر ها و مناطق به تجسس و تحقیق می پرداختم  از جمله این شهر ها  “زرقا” که منطقه ای نسبتا وسیع در شرق امان بود به کار خود ادامه می دادم ، جایی که فلسطینی هایی به طور غیر قانونی و ساکنین ناراضی ساحل شرقی رود اردن  از حضور آنان  با هم زندگی ناراحت کننده ای و غیر قابل تحملی را در کنار یکدیگر  ادامه می دادند( از همین  منطقه بود که ابو مصب الزرقاوی بنیانگذار القاعده در عراق برخاسته و فعالیت خود را آغاز کرده بود.) در بهار سال ۱۹۸۴ من  گزارش خود را از اولین انتخابات پارلمانی اردن که در طی دو دهه انجام می شد نوشته و در واقع پوشش دادم.- این انتخابات اقدام احتیاط آمیزی بود که ملک حسین انجام داد تا از بحران  و ابهام سیاسی که که می رفت اقتصاد کشور را به طرف رکود ببرد جلو گیری نماید. در پایان کار و وظیفه ام در بخش سیاسی ، تلگرافی تهیه کرده و سعی کردم آن چه را از وضع اردن دریافته بودم تجزیه و تحلیل کنم و نگرانی خود را از آینده  اردن و در سطح گسترده تر ، دنیای عرب در این گزارش بیان دارم. عنوان گزارش من ” تغییر و تحول چهره و سیمای سیاست اردن ” و گزارش را این گونه شروع کرده بودم و نوشتم” سیستم قدیمی رابطه قدرت که شاخص و در واقع زیربنای رژیم خاندان هاشمی می باشد با فشارهای روز افزون سیاسی، اقتصادی ، جمعیتی و اجتماعی در حال تغییر و تحول است. در پایان دهه  ۱۹۸۰، ۷۵ در صد جمعیت اردن زیر سی سال سن داشتند. نیمی از این جمعیت در منطقه نه چندان آرام امان و زرقا اقامت داشتند که ارتباط و ریشه ها ی سیاسی و اقتصادی  خود را با فلسطین ساحل  شرقی رود اردن قطع کرده بودند و سیستم آموزش و پرورش علیرغم اشکالات و نقایصی که داشت اما یکی از بهترین سیستم ها در جهان عرب بود؛ طبعا هنگامی که چنین چیزی با بد بودن شرایط اقتصادی و نبود امکانات اشتغال توام می شد می توانست حالت خطرناک و انفجار آمیزی به خود بگیرد.

من در گزارش همچنین این طور نظر دادم :” از آنجا که کسب در آمد بیشتر برای تعداد روز افزونی از مردم مشکل تر خوردار می شود و چون روابط سیاسی و اجتماعی هم در کشور رو به وخامت می گذارد ، مردم عادی که نمی توانند از مزایای مادی بیشتر و بهتری  برخوردار شوند ، لذا طبعا از سیستم سیاسی انتظاراتشان بیشتر می شود و خواستار تغییر و تحول برای حل درد ها و ناراحتی های خود می شوند. اما در نتیجه آنچه که  این مردم با آن روبرو می شوند احتمالا یک سیستم کهنه و فرسوده که مطابق با زمان نبوده و پاسخگوی خواسته های آنان نیست ، سیستمی که دچار فساد است و صرفا فقط در فکر حفظ قدرت خود و گروه معدودی می باشد که قدرت و ثروت او را در مقابل مزاحمین و کسانی که مخالف وضع موجود می باشند حمایت نماید. این در واقع سیستمی است که اساس کار آن مبتنی بر واقعیات گذشته بوده ، یعنی زمانی که تعادل و توازن میان قبایل ساحل شرقی رود اردن وجود داشت و ثبات سیاسی را در کشور امکان پذیر می ساخت .” مهارت ذاتی ملک حسین و نفوذ و قدرتی که  شخص او بر افکار و نظرات مردم اردن بود خود عامل مهمی بود تا از بی ثباتی جلو گیری نماید.اما چالش بزرگتر نه تنها در مقابل مردم اردن بلکه تمام جهان عرب ، توجه و انجام خواسته های نسل آینده برای احترام به نظرات آنان و نیز ایجاد فرصت ها برای زندگی بهتر بود و مهمتر و بالاتر از این بود که انجام چنین خواست هایی نیاز به هوش و زیرکی و تعهد به تغییر و تحول در سیستم سیاسی فرسوده و عقب افتاده و مدرنیزه کردن اقتصاد رو به زوال بود. اردن تحت حکومت ملک حسین و پس از آن شاهزاده عبدالله در  موقعیت بهتری قرار داشت که بتواند بیش از دیگران برای حل معضلات و رویارویی با بحران ها عمل کند ، اما مشکل است بتوان فشار ها و مشکلات بسیاری را که پیش روی این کشور بوجود خواهد آمد پیش بینی کرد.

در اواخر تابستان ۱۹۸۴ من برای ماموریت بعدی خود به واشنگتن بازگشتم. در اوایل همان سال لیزا و من ازدواج کردیم. اکنون برای ما آسان تر بود که هر دو در واشنگتن مشغول به کار شویم تا اینکه هر کدام به تنهایی ماموریتی در خارج بگیریم. مامورین تازه وارد باید بطور معمول سیستم پیچیده و نانوشته وزارت امور خارجه آمریکا را یاد  بگیرند.  من هم همین کار را کردم و در راستای همین روش شغلی به عنوان دستیار اداره خاور  نزدیک و جنوب آسیا  برای خود دست و پا کردم. لیزا هم شغلی  در بخش سازمان های  بین المللی در وزارت امور خارجه برای خود پیدا کرد.

بخش خاورنزدیک مربوط به منطقه ای می شد که ذاتا مهم و حساس بود. یکی از مامورین ارشدتر از من در این اداره در همان روز اول کار در این اداره به من گفت: این اداره جایی است که در حوزه مسولیت آن سه جنگ هم زمان در آن امری معمولی است. این اداره که اصطلاحا به “اداره  مادر ” معروف بود نامش را به دلیل تجربه و مهارت  و راه و روش کارشناسان مسایل عربی و کشورهای جهان عرب اخذ کرده بود. ضمنا فعالیت ها و تحلیل های این اداره می توانست معیار و استاندارد هایی برای سایر ادارات در وزارت امور خارجه که تخصص در کارها و حرفه های دیگر مناطق جهان داشتند طرح و پیشنهاد نماید.

 سرپرستی و ریاست این اداره مادر برعهده ریچارد مورفی، معاون وزارت امور خارجه آمریکا قرار داشت. منطقه تحت نظارت این اداره، منطقه ای با التهاب بالا بود که بطور دائمی با بحران ها در منطقه و جهان عرب سرو کار داشت. ضمن این که این اداره در داخل کشور نیز مدام باید پاسخگوی کنگره آمریکا و سوالات نمایندگان می بود. مورفی شخصیتی موقر داشت و بعنوان یک اندیشمند حرفه ای که از اهمیت و خطرات این منطقه آگاهی داشت، در دنیای عرب از احترام و منزلتی خاصی برخوردار بود.

همکار من در طی آن سال ها دیوید ساترفیلد بود. در کارکردن با دیوید نمی گویم حسادت ولی چندان احساس آرامش نمی کردم چون او که خیلی راحت و آرامی به موضوعات سری و مهم که اداره با آن درگیر بود، دست داشت و یا لااقل می توانم بگویم از آن ها آگاه بود.  انرژی تمام نشدنی داشت و خیلی راحت توانایی آن را داشت که به صراحت و دقت راجع به هر مساله و موضوعی در هر زمانی که بخواهد، صحبت کند.

در ان روزها نقش ما این بود که به سازمان دهی اساسی و در واقع پشتیبانی برای پیشبرد سیاست ها و خط مشی هایی که می بایست اجرا می شد کار و فعالیت بکنیم.دستوراتی که از دفتر وزیر دریافت می شد، مورد بررسی ما قرار می گرفت. تلگرافها و گزارشهای واصله از خارج  نیز مطالعه و دسته بندی می شد تا اطمینان پیدا کنیم که برای ملاقات ها و سفرهای مورفی مطالب لازم و کافی را تهیه کرده ایم و او برای انجام وظایف خود آمادگی لازم را داشته باشد.

هر روز صبح یکی از اعضای اداره راس ساعت ۶ صبح در سر کار حاضر می شد تا یک یا دو صفحه خلاصه از تحولاتی که تا آن موقع رخ داده بود، برای مورفی آماده کند. او این تحولات را در جلسه توجیهی هر روزه با جورج شولتز وزیر امور خارجه، را مطرح می کرد.  با توجه به میزان و حجم کار اداره خاور نزدیک،  بندرت پیش می آمد که زود تر از ساعت  ۹ و یا ۱۰ شب اداره را ترک نماییم.

یکی از اعضای این اداره، مورفی را در سفر های مکررش به خارج همراهی می کرد- رفت و آمد میان پایتخت ها ، توسعه روابط ، حل بحران ها و تشویق و تلاش در قبولاندن سیاست ها ، که بسیار هم سخت و دشورا بود از کارهایی بود که ما در این سفر ها انجام می دادیم. کارهای مربوط به خاور میانه که انتها و تمامی نداشت.

نتایج بد حمله اسراییل به لبنان که چند سال قبل از آن صورت گرفته بود، هنوز بخش بیشتر کار و توجه اداره خاور نزدیک را به خود اختصاص داده بود. در این زمان همچنین اختلاف و جنگ شدید میان ایران و عراق همچنان ادامه داشت، آن هم در شرایطی که واشنگتن تمام همَ خود را روی حمایت  کامل  از صدام حسین گذاشته بود. از سرگیری مذاکرات برای حل اختلاف میان اعراب و اسراییل از اولویت ها بود ، ولی همانطور که در واقعیت می دیدیم حل این معضل بیشتر به یک آرزو و خواسته می ماند تا این که صورت واقعیت به خود بگیرد.

اطمینان کامل و اتکای جرج شولتز بر تجربه و حرفه بالای ریچارد مورفی بعلاوه هوش ، تمرکز و انسجام فکری او، باعث شده بود طرفداران و حامیان زیادی در اداره خاور نزدیک پیدا کند. جرج شولتز کاملا به “سرمایه گذاری، و به اصطلاح  کاشت و برداشت کافی محصول ” از دیپلماسی اعتقاد داشت. او از مورفی انتظار داشت در این زمینه زمان کافی اختصاص دهد حتی اگر اهداف بعضی سیاست ها و خط مشی ها، تخیلی و اغفال کننده باشد.

یک روز من و مورفی در طبقه هفتم وزارت امور خارجه در راهرویی که دیوارهای  آن با چوب پوشانده شده بود قدم می زدیم. این راهرو به دفتر وزیر امور خارجه منتهی می شد. در این موقع شولتز که از دفترش خارج و وارد راهرو شد، بلافاصله از مورفی پرسید چه موقع به خاورمیانه عزیمت می کند؟ مورفی در پاسخ گفت کارهایی در واشنگتن از جمله گزارش به کمیته سیاست خارجی کنگره آمریکا دارد. لذا مطمئن نیست چه زمان می تواند به سفر برود. شولتز خنده ای کرد و گفت امیدوارم هرچه زودتر به خاورمیانه بروی. سپس به شوخی ادامه داد به آن جا بروی و از ایجاد مشکل برای دیگران لذت ببری!!

نتیجه این مکالمه کوتاه یک مسافرت طولانی و به اصطلاح ماراتون ۵ هفته ای بود که از شمال آفریقا شروع و تا جنوب آسیا  ادامه پیدا کرد. من در این سفر هم نقش تدارکاتچی و هم دستیار مورفی در مورد موضوعات و مسایل سیاسی را برعهده داشتم . بیشتر کار و وقت ما در این سفر، رفت و آمد بین اسراییل، سوریه و لبنان صرف شد. مورفی سعی می کرد به توافقی دست پیدا کند که اسراییل نیروهای خود را از جنوب لبنان خارج سازد و سوریه نیز نیروهای خود را در جنوب، فراتر از دره “بقاع” نبرد.

جالب بود که می دیدیم مورفی سعی می کرد حافظ اسد غیر قابل انعطاف را تشویق به این موافقت کند ، ولی اسد دوست داشت همچنان در همان افکار و تخیلاتی که مربوط به جنگ های صلیبی است باقی بماند. لبنانی ها با اعتراض شدید و عمیق نسبت به وضع موجود و تمایل برای بقاء ، از اوضاع و شرایط و بازیگران بدگویی می کردند اما از این موافقت احتمالی استقبال بعمل آوردند و حتی تلاش می کردند چنین کاری صورت گیرد.

دولت اسراییل بطور دایمی در حالت بی ثباتی و زمینگیری بسر می برد. چون دو نفر از نخست وزیران آن یعنی اسحاق شامیر و شیمون پرز به نوبت جای خود را عوض می کردند و هر از مدتی یکی از آن ها در مقام نخست وزیری منصوب می شدند. اسحاق شامیر و شیمون پرز به همان اندازه که نسبت به همسایگان عرب خود سوء ظن داشتند، به یکدیگر نیز بی اعتماد بودند.

با این وجود مورفی توانست با مانور های دیپلماتیک دو طرف را به حالت توافق بکشاند. پیشنهاد وی این بود که اسراییل در اوایل تابستان ۱۹۸۵ نیروهای خود را چند مایل در منطقه “بی طرف و امن ” در امتداد مرز لبنان به عقب بکشاند.  فرمول و نظر مورفی کاملا متعادل و مداوم بود و آن این بود که قدم به قدم کار را به جلو برده و از اهرم ایالات متحده با احتیاط استفاده نماید، او همیشه هوشیار و مراقب بود که مشکل را قبل از حل کاملش تحت مدیریت خود داشته باشد. من هم در این میان می آموختم که پیروزی دیپلماتیک تقریبا همیشه در حاشیه قرار دارد.

در این سفر و اقدامات متعدد بعدی در طول چند ماه آینده مورفی تلاش زیادی نمود تا مذاکرات اعراب و اسراییل از سر گرفته شود. گفتگوها هرگز انجام نشد. یاسر عرفات مانند همیشه سرسخت بود و حاضر به هیچ مذاکره ای نمی شد، ملک حسین صبر و تحملش از رفتار و حرکات فلسطینی ها سر رفته بود. اسراییلی ها هم هیچ حرکتی نمی کردند چون شامیر علاقه ای به مذاکره با هیچ کس بر سر سرزمین ها نداشت و پرز هم فقط حاضر به گفتگو با ملک حسین بدون حضور دردسرساز نمایندگان فلسطینی بود که خواهان دولت مستقلی برای خود بودند.

 دیدار از عراق هم که وارد پنجمین سال جنگ سهمگین خود با ایران شده بود به یاد ماندنی بود . طارق عزیز ، وزیر خارجه نسبتا معتدل و کم خطرتر صدام حسین برای مورفی نهار کاری طولانی با غذا و ماهی مخصوص عراقی ترتیب داد. این ضیافت ناهار در یک رستورانی واقع در ساحل رود دجله برگزار شده بود که به شدت از آن محافظت می شد. ما در یک فضای باز و به دور یک میز نشسته بودیم و از آن جا منظره رودخانه دجله را نظاره می کردیم. سربازان عراقی سلاح بر دوش، آماده هرگونه حادثه ای نیز درحال گشت بودند. در رستوران همه چیز حالت عادی داشت ولی معلوم بود در گوش هم با یکدیگر نجوا می کردند که افراد خارجی چه کسانی هستند.

طارق عزیز درحالیکه پُکی به سیگار کوبایی و بزرگ خود می زد، با خوشبنی و خوشحالی از موفقیت نیروهای عراقی در جبهه های جنگ صحبت می کرد. او از روابط رو به گسترش ایالات متحده و عراق نیز با حرارت سخن می گفت. البته مورفی چندان تحت تاثیر حرف های طارق عزیز که مانند یک گانگستر حرف می زد، نبود. به همین جهت هنگام خروج از رستوران، به من گفت او واقعا شبیه آل کاپون است به نظر تو  این طور نیست؟ ” من از مورفی در زمینه دیپلماسی خیلی چیز ها یاد گرفتم هر چند اصلا فکر نمی کردم که ۱۵ سال بعد من در جایگاه و مقام او قرار خواهم گرفت و فقط به انجام  و ارجاع کارها به دیگران بپردازم.

در پایان دوره خدمت من در اداره خاور نزدیک، جان وایت هد معاون وزارت امور خارجه از من پرسید که آیا مایل هستم بعنوان یکی از دو دستیار وایت هد به وظیفه ام ادامه بدهم؟ به نطر او تجربیات من در زمینه کشورهای خاور نزدیک می توانست در طبقه هفتم وزارت امور خارجه یعنی مقر دفتر وزیر امور خارجه که خود محیط و دنیای پر از تنشی بود که دایما با مسایل زیادی روبرو بود کمک کند.  این مسایل فقط در همان سطح می توانست حل و فصل شود و قطعا در سطوح پایین تر قابل حل و فصل نبود. در طول یک سال بعد با کار خود به او  ثابت کردم که انتخاب او کاملا درست بوده است.

وایت اخیرا به معاونت جرج شولتز منصوب شده بود و این سمت بعد از خدمات شایان و برجسته ای بود که در نیروی دریایی ایالات متحده انجام داد. او در عملیات D-Day  جنگ جهانی دوم که وارد سواحل فرانسه شده بودند و همان به شکست نازی ها منجر شد، نقش مهمی ایفا کرده بود. سپس به عنوان رییس شرکت بزرگ سرمایه گذاری گلد من ساش خدمت کرده بود. او دارای شخصیتی جالب با اعتماد به نفس بالا بود که نظراتش در اعتقاد به نقش وزارت امورخارجه و اهمیت این تشکیلات همانند جرج شولتز بود. هر چند گاه کمی از سرعت در کارها شاکی و متحیر می شد و شاید از انجام کارها با سرعتی نظیر آن چه در گلدمن می گذشت،  شکایت داشت.

اولین روز کاری من درگروه همکاران وایتهد، تقریبا آخرین حضور من در این گروه بود. او بسیار  علاقمند به جمع آوری کارهای هنری بود. یک مجسمه مینیاتور بالرین دگاس را در روی میز خود گذاشته بود. در اولین صبح کاری که به اطاق کار او رفتم، خیلی آرام وارد شدم. پوشه ای را در کارتابل او روی میز گذاشتم. تصادفا دستم به مجسمه مدور خورد و این مجسمه از روی میز به روی زمین افتاد. خوشبختانه فرش بافت شرقی بسیار ضخیم بود و با افتادن مجسمه، آسیبی به آن وارد نشد. ولی او در مقام معاون وزارت امور خارجه شروع به خواندن گزارش های  موجود در پوشه نمود ولی با نگاه عجیب و غریب و با ادا و اصول به من نگاه می کرد.

دوران بعدی کاری  من در وزارت امور خارجه آرام می گذشت. شغل بعدی من دیدگاه وسیع و جامعی به من داد. این که وزارت امور خارجه چگونه کار می کند  و با چه مسایل و سیاست های فراوانی روبروست و  نیز کار در ادارات مختلف آن چه گونه است؟

“وایت هد” علاقه زیادی به مسایل و موضوعات اقتصادی داشت و نقش مهمی در بازکردن درهای اقتصاد آزاد به روی کشورهای اروپای شرقی با پایان یافتن جنگ سرد و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی داشت. من در سفر های متعددی که او به اروپا و خاورمیانه و آفریقا داشت او را همراهی می کردم.

 او نقش مهمی در حل مشکل حوادث و عواقب حمله  و ربودن کشتی ایتالیایی ” اشیل لارو” در پاییز سال ۱۹۸۵ داشت که در آن فلسطینی ها یک آمریکایی را که روی صندلی چرخدار نشسته و مسافر کشتی بود و نمی توانست راه برود ایفا کرد. این کشتی توسط فلسطینی ها ربوده شده بود.

او همچنین در اداره و جلب حمایت اروپایی ها برای برقراری تحریم علیه لیبی در سال ۱۹۸۶ نقش زیادی ایفا نمود. عوامل معمر قذافی در حمله به یک دیسکوتک و کشتن چند سرباز آمریکایی دست داشتند.”وایتهد” با  آن که به تاثیر تحریم های اقتصادی اعتقاد زیادی نداشت اما در اجرا  و حمایت از آن بسیار خبره و کار کشته بود. او در اوایل دهه ۱۹۸۰ زمینه های لازم را برای اعمال تحریم علیه رژیم قذافی فراهم ساخت و  همین باعث شد تا بیست سال بعد، دیگر دست به اقدامات تروریستی  نزند.

ادامه کار من در واقع با  شانس همراه بود و در تابستان سال ۱۹۸۶ با انتقال به بخش مدیریت خاور نزدیک و جنوب آسیا در شورای امنیت ملی ادامه یافت. حیطه وظایف این اداره با چهار کارمند از مغرب تا بنگلادش بود.

محل کار من اطاق شماره ۱/۳۶۱ در ساختمان قدیمی محل این شورا در مجاورت کاخ سفید قرار داشت. این ساختمان تا زمان جنگ جهانی دوم محل استقرار وزارت خانه های امور خارجه، جنگ و نیروی دریایی بود. در مواقعی که خیلی کار می کردم و خسته می شدم با کارت شناسایی کاخ سفید در کریدورهای طولانی و سقف بلند این ساختمان قدیمی راه می رفتم. روبروی ساختمان، مقر ریاست جمهوری قرار داشت که جلسات کاخ سفید در آن جا تشکیل می شد. در این پیاده روی ها در حال و هوای خود بودم و موقعی که به دفتر کار خودم باز می گشتم طبعا دیگر آن حال و هوا و رویاها را نداشتم.

 اطاق شماره ۱/۳۶۱ قبلا دستشویی بانوان بود و ابعاد آن هم به اندازه یک دستشویی بود و با لوله کش های رو دیواری آن، بوی نامطبوعی مشامم را آزار می داد. رییس من “دنیس راس” مردی آرام با ۳۸ سال سن، و اصالتا کالیفرنیائی بود که دارای تحصیلات سوابق کاری در امور اتحاد جماهیر شوروی و خاور میانه بود.

دولت رونالد ریگان هنوز درگیر تجربه تلخ و ناراحت کننده لبنان بود که چند سال قبل از آن اتفاق افتاده بود. تلاش برای شروع مجدد مذاکرات اعراب و اسراییل با ارایه طرح راه حل های مختلف، نومیدانه و تقریبا با ناکامی پیش می رفت. ضمن این که نگرانی ایران انقلابی نیز وجود داشت. درتابستان و پاییز ۱۹۸۶ کم کم تعداد کسانی که در کمیسیون شورای امنیت ملی مشغول به کار می شدند، نسبت به بی فایده بودن کار در این بخش دلسرد شده بودند بخصوص این بیهودگی خیلی زود برای دیپلمات های جوان و بی تجربه ای چون من کاملا آشکار شده بود.

کمیسیون جدید شورای امنیت ملی حاصل ابتکار و تجربه دولت جان اف کندی بود که “مک جورج باندی” سرپرستی گروهی بیست نفره از کارشناسان و متخصصین کارکشته از وزارت امور خارجه، وزارت دفاع و سازمان های اطلاعاتی و امنیتی را به عهده گرفته بود. این گروه در بخش های منطقه ای و تخصصی سازمان یافته و استقرار گرفتند. وظایف اصلی این کمیته و یا کمیسیون مانند زمان حاضر، ارائه اطلاعات و گزارشات لازم در زمینه سیاست خارجی به رییس جمهور بود. آنها تمهیدات لازم و سناریوهای مختلف جهت اتخاذ تصمیمات مناسب در ارتباط با دستگاهها و سازمان های دولتی را طراحی و برای هماهنگی به رئیس جمهور ارائه می نمودند. بعد از اینکه اطمینان حاصل شد نظرات اعضای کمیسیون امنیت ملی شفاف، به موقع و بدون هر گونه کم و زیاد به رییس جمهور داده شد، البته دقت و نظارت کند که تصمیمات و نظرات رییس جمهور به موقع اجرا گذاشته شود.

نقش مشاور امنیت ملی و اعضای این شورا در دوره دولت ریچارد نیکسون بسیار توسعه یافته و بیشتر و بیشتر شد. به خصوص کار شورای امنیت ملی با ورود هنری کیسینجر و تلاش فوق العاده و  بوروکراسی گسترده او برای برقراری روابط با چین و تعیین مناسبات با اتحاد جماهیر شوروی شتاب و برجستگی بیشتری پیدا نمود، این هم  در شرایطی بود که کارکنان کاخ سفید نه تنها هماهنگ کننده بلکه مجری اصلی سیاست خارجی شده بودند.

رونالد ریگان که در ژانویه ۱۹۸۱ حکومت آمریکا را به دست گرفت  نقش و وظایف شورای امنیت ملی را کم کرد و اختلاف و تنش میان اعضای شورای امنیت ملی و اعضای دولت را که از زمان حکومت کارتر همچنان باقی مانده و ادامه داشت، کاهش داد. ریگان رابطه با شورای امنیت ملی را کوتاه و سریع کرد.

“جان پوینگدستر” ، دریاسالار نیروی دریایی بود، چهارمین مشاور امنیتی ریگان در طول مدت ۴ سال و در پایان سال ۱۹۸۵ بود. پویندگستر اگرچه دارای شخصیت جالبی بود و متخصص و مهندس ابزار دقیق هسته ای بود ولی انتخاب او به این سمت کار اشتباهی به شمار می آمد. او که روابط خوب و راحتی با کنگره و رسانه ها نداشت، فاقد رابطه شخصی و سیاسی با رییس جمهور نیز بود مضافا اینکه توجهی به نقش و وظایف وزارت خانه های خارجه ، دفاع و سازمان سیا  نداشت. شورای امنیت ملی که به او به ارث رسیده بود، عادات خوبی نداشتند. ضمن این که اسرار بسیار حساس و خطرناکی هم در اختیار داشتند- که البته اوضاع  با نظرات مبهم و البته روش نامشخص و غیر منسجم او بدتر هم می شد.

خطرناک ترین اسراری که اعضای این شورا داشتند آن طرح بد و شوم بود که از اوایل سال ۱۹۸۵ شروع شد. براساس طرح سِرَی شورای امنیت ملی، گروهی ازطریق واسطه های اسراییلی و ایرانی، سلاح و تجهیزات نطامی به ایران تحویل می دادند. در مقابل تهران باید برای آزادی گروگان های آمریکایی در لبنان  باید اقدام می کرد. “بادی مک فارلین” ، مبتکر این برنامه بود.

با این حال سیاست بلند مدت و همیشگی ایالات متحده، عدم اعطاء هر گونه امتیاز به تروریست ها بود. علاوه بر علاقه مک فارلین در اجرای پروژه آزادی گروگان ها، او این ابتکار را یک طرح بلند مدت و راهبردی برای باز کردن باب مذاکره و گفتگو با ایران و تماس با سیاستمداران معتدل در تهران می دانست. مک فارلین با آن که مقام خود را به عنوان مشاور امنیت ملی به ” پوینگدستر” واگذار کرده بود ، در ماه می ۱۹۸۶ با گروه کوچکی از اعضای شورای امنیت ملی با یک هواپیمای بویینگ ۷۰۷ و پر از سلاح و تجهیزات به طور سری وارد تهران شد. تمام این برنامه، به یک نمایش مضحک شباهت داشت. مک فارلین و همکارانش کیکی را به شکل کلید که نماد و نشانه علاقه آنان به گشودن باب مراوده با ایران بود با خود برده بودند. هیچ مقام بلند پایه ایرانی و نه حتی گروه معتدل ایرانی به استقبال مک فارلین  نیامدند اما تهران همه سلاح و تجهیزات را خریداری کرد. البته تهران ترتیبات لازم را برای  آزادی گروگان ها را در لبنان که توسط گروه حزب الله  اسیر بودند، فراهم نمود.

آن چه که این داستان عجیب را به یک رسوایی تمام عیار مبدل ساخت و می توانست به بهای ریاست جمهوری ریگان نیز تمام شود، موضوع پیچیده دیگری بود. کاخ سفید به طور سری اقداماتی را تحت نظارت و هدایت اولیور نورث ،که یک سرهنگ تفنگدار دریایی و از اعضای سیاسی – نظامی شورای امنیت ملی آمریکا انجام داد. براین اساس از محل پول فروش تجهیزات به ایران ، سلاح و تجهیزاتی را تهیه و  به گروه ضد کمونیستی “کنترا” در نیکاراگوآ تحویل داد. کنگره بطور رسمی و قانونی، دولت آمریکا را از تامین مالی سلاح و تجهیزات به کنترا منع کرده بود، طبعا این عمل غیر قانونی – و در عین حال کاملا بی باکانه- بود. کاملا قابل پیش بینی بود که طرح اسلحه برای آزادی گروگان ها و آن هم توسط  یک روزنامه لبنانی در نوامبر ۱۹۸۶ به بیرون درز پیدا کند و طبعا ارتباط با  کنتراها هم بعد از آن افشا شد. همین باعث  گردید که ” پویندگستر” و “نورث ” در پایان همان ماه از کار برکنار شوند.

با افشا و رسوایی “ایران کنترا” ، سازمان و اعضای شورای امنیت ملی و تقریبا تمامی کاخ سفید دچار آشفتگی شد. ریس جمهور متعجب و مبهوت و سرگردان بود . برای حل مشکل و رهایی از این بحران او کمیسیونی را تحت ریاست سناتور از تگزاس مامور تحقیق و رسیدگی به نقش اعضای شورای امنیت ملی در این رسوایی و دادن پیشنهاد برای اصلاح اوضاع و حل مشکلات نمود. گزاش کمیسیون تاور که در فوریه ۱۹۸۷ منتشر شد ، شدیدا از روش بی اطلاع نگاه داشتن ریس جمهور و قصور شورای امنیت ملی انتقاد کرده و فهرست بلند بالایی برای حل مشکلات و اصلاح امور ارایه نمود.

“فرانک کارلوچی” ، دیپلمات قدیمی که قبلا در پست های معاونت سیا و وزارت دفاع خدمت کرده بود ، به عنوان جانشین “پویندکستر” به دولت بازگشت. او “کالین پاول ” یک ژنرال ۴۹ ساله ارتش را که شخصیتی جذاب داشت بعنوان معاون با خود به شورای امنیت آورد. پاول و کارلوچی گزارش کمیسیون تاور را به عنوان “دستور العمل” کار خود قرار دادند و سریعا بازسازی ساختار شورای امنیت ملی و تغییر اعضای آن شدند.

دو سوم همکاران من که در شورای امنیت ملی بودند منتقل و یا برکنار شدند.”باب اوکلی ” که یک دیپلمات ارشد با تجربه بود به سمت رییس بخش خاور میانه و خاور نزدیک منصوب گردید، دنیس همچنان به عنوان معاون اوکلی در سمت خود ابقا شد و من هم در انتها و پایین نمودار سازمانی شورای امنیت ملی باقی ماندم .کارلوچی و پاول اداره کلی اعضای شورای امنیت ملی را عهده دار بودند، یک نفر را به عنوان مشاور و رایزن کل منصوب کردند تا با نظارت او از اجرای اقدامات  شورا که مطابق اصول حقوقی و اخلاقی باشد اطمینان حاصل کنند. آنها تاکید و اصرار زیادی بر مسولیت پذیری افراد  داشتند. آنها بشدت تلاش می نمودند تا با جلب اعتماد جورح شولتز وزیر امور خارجه و کاسپار واینبرگر وزیر دفاع، اعتبار را به شورا بازگردانده و نقش مشورتی، غیراجرایی و هماهنگ کننده  اعضای شورا را احیا کنند.

سیستم نظام مندی را برای رابطه میان دستگاههای دولتی مبتنی بر یک “گروه  نظارت ” متشکل از اعضای مهم دولت ایجاد نمودند. ریاست این گروه به عهده کارلوچی بود. یک “گروه  بررسی سیاست ها و خط مشی ها” با عضویت معاونین وزرا و ریاست کالین پاول نیز تشکیل شد. کارلوچی  و پاول با همراهی و هماهنگی با هاوارد بیکر رییس کارکنان کاخ سفید و “کِن دوبر اشتاین” با کمک یکدیگر ریاست جمهوری ریگان را نجات دادند. اطمینان عمومی و کنگره نسبت به کاخ سفید بازگشت و از شولتز برای اتخاذ و احیای دیپلماسی حمایت نمودند که همین امر در موفقیت های بعدی برای حل مشکلات ناشی از  جنگ سرد بسیار موثر بود .

پاول به عنوان یک رییس کارآمد و طبیعی تاثیر عمیقی بر من گذاشت. تاثیری که تا آن موقع هیچ رییسی بر من نگذاشته بود. می دانستم که او بعنوان یک پرورش یافته در محیط نظامی، به “سلسله مراتب فرماندهی ” اهمیت زیادی می دهد. پاول نماد سلسله مراتب بود. بسیار صریح ، جذاب و ذهن سازمان یافته ای داشت. بسیار صمیمی و گرم و شخصیت بسیار با ظرفیتی داشت که لبخند همیشگی به او جذابیت ویژه ای می بخشید.

“گروه بررسی خط مشی ها و سیاست ها” تحت ریاست او بسیار منظم و دقیق و همانند یک آکادمی و دانشکده فعالیت می کرد. نمایندگان دستگاه ها و سازمان های دولتی همیشه این فرصت را داشتند که در این گروه تحت ریاست پاول نظرات خود را ابراز کنند. اما پاول می خواست مطمئن باشد که جلسات ساختار مشخصی دارد. شروع، ادامه و نتیجه روشن باید داشته باشد. البته هدف های محکم و قاطع و بحث های منظم که منجر به نتایج و جمع بندی و ارایه پیشنهادات به وزرای دولت بشود نیز از جمله موضوعاتی بود که برای پاول بسیار اهمیت داشت. برای بسیاری از جلسات مربوط به مسایل خاورمیانه، من بیشتر نکاتی را که پاول می خواست در مورد آن صحبت کند و بحث را اداره کند می نوشتم و تهیه می کردم. او همیشه این موضوعات را ضروری و الزام آور می دانست.

عمده کار من در سال های ۱۹۸۷-۸۸ به مسایل خلیج  فارس ارتباط پیدا می کرد. در آن جا جنگ ایران و عراق همچنان ادامه داشت و کشورهای عرب همپیمان ما در این منطقه شدیدا از بر ملا شدن نزدیک شدن آمریکا به رژیم تهران نگران و مضطرب بودند.کشور های عرب حوزه خلیج فارس هنوز از شوکی که در نتیجه انقلاب ایران به آن ها وارد شده بود، بیرون نیامده بودند. آنها کماکان در بهت و حیرت از ابهامات و عدم اطمینانی بسر می بردند که نسبت به اتکا به سیاست های آمریکا در نتیجه این انقلاب به وجود آمده بود. هر پیشرفت و موفقیت تاکتیکی  که ایران در جنگ با عراق به دست می آوردند نگرانی و اضطراب آن ها را بیشتر می کرد.

عراقی ها که نمی توانستند ایران ها را شکست داده و به عقب برانند حمله به کشتی های نفت کش ایرانی در خلیج فارس را آغاز کردند. هدف از این حملات قطع منابع مالی ایران و محروم کردن آنها از ادامه جنگ بود. بیشتر نفت عراق از طریق خطوط  لوله صادر می شد و کاملا به نفع ایران  بود که تنگه هرمز را که معبر صدور نفت بود، ببندد. ایران به تلافی حمله به کشتی های نفت کش خود حملات به کشتی های کشور های عرب خلیج فارس و هم پیمان کویت و به خصوص کشتی های کویتی و عربستان سعودی را آغاز کرد.

نتیجه این درگیری ها، “جنگ نفت کش ها” بود که ابعاد دیگری به این جنگ اضافه می نمود. ایران با دریافت موشک های ” کرم ابریشم ” از چین و استفاده از آن علیه نفت کش ها به وخامت اوضاع دامن زد. در اواخر سال ۱۹۸۶ ، کویتی ها از ایالات متحده و اتحاد شوروی برای حفظ کشتی های خود کمک خواستند و صریحا درخواست کردند کشتی های نفت کش آن ها تحت پرچم و حمایت نیروی دریائی آمریکا به فعالیت بپردازد.

چنین درخواستی موجب بحث های متعدد و پیچیده ای در داخل دولت ریگان و نحوه پاسخ به این درخواست ها شد. من  بهمراه “باب اوکلی” در جلسات گروه “بررسی خط مشی ها” که مدتی به ریاست جان نگروپونته تشکیل می شد شرکت می کردم. نگروپونته، بعنوان یک دیپلمات موفق، در سال ۱۹۸۷  جانشین پاول شد و عنوان معاون مشاور امنیتی رییس جمهور را کسب کرد. پاول به جای کارلوچی مشاور امنیتی رییس جمهور شد. کارلوچی نیز به عنوان وزیر دفاع به جای کاسپار واینبرگر منصوب شد.

مخالفت های علنی با بر افراشتن پرچم آمریکا بر فراز کشتی های کویتی به عمل می آمد، چون حداقل این خطر را به وجود می آورد که آمریکا هم وارد جنگ نفت کش ها شود. نه وزارت امور خارجه و نه نیروی دریایی با این کار موافق بودند و به شدت با آن مخالفت می نمودند. با آنکه واینبرگر در شُرُف ترک دولت بود، قویا به ریگان توصیه می کرد این کار انجام شود.  چون در غیر این صورت فرصت به شوروی داده می شود که به درخواست کویت پاسخ مثبت دهد و این در جهت منافع ایالات متحده نبوده و نوعی عقب نشینی تلقی خواهد گردید. علاوه بر این کاخ سفید تمایل به احیاء اعتبار و اعتماد کشور های حوزه خلیج فارس بود. آمریکا بعد از ماجرای ایران کنترا  تمایل داشت علائم مثبتی از حمایت از آنها را به این کشورها بدهد.

در ماه می ۱۹۸۷ رییس جمهوری، تصمیم آمریکا مبنی بر برافراشتن پرچم آمریکا بر کشتی های کویتی را بصورت رسمی اعلام نمود. این تصمیم دقیقا مدت کوتاهی پس از حمله ” غیر عمدی” موشکی عراق به رزمناو “استارک” ایالات متحده اعلام شد که باعث کشته شدن سی و هفت نفر از ملوانان این کشتی شد.

در حالی که گزارشات امنیتی و اطلاعاتی در مورد این حادثه مبهم بود ، من هرگز مجاب نشدم که حمله عراق “تصادفی” بود. صدام مایل بود پای ایالات متحده را به جنگ خونین ایران و عراق  و در شرایطی که این جنگ با ایران عملا به یک بن بست رسیده بود، بازکند.

بر افراشتن پرچم بر فراز کشتی های کویتی در ابتدای امر ساده می نُمود ولی خیلی زود معلوم شد که این فقط یک تصور خام است. نیروی دریایی در آن زمان تنها چند کشتی در خلیج فارس داشت. برای محافظت از کشتی های کویتی طبیعتا لازم بود نیروهای آمریکایی تعدیل و در واقع افزایش یابند. نیروی حاضر در خلیج فارس به اندازه کافی از نظر مین یابی و پاکسازی منطقه از مین های دریایی مجهز نبود. لازم بود از هم پیمانان اروپایی خود درخواست کمک و همکاری نماییم .

بر افراشتن پرچم بر فراز کشتی ها، خود نیازمند تلاش و هماهنگی های زیاد میان دستگاه های مختلف نیز بود. در اواخر ماه ژوییه ایالات متحده توانست یازده کشتی کویتی را تحت حمایت و پوشش خود قرار دهد. آنها تحت پرچم آمریکا و با اسکورت کشتی های جنگی ما به خلیج فارس وارد و یا خارج می شدند. اما زمان زیادی نپایید که بحران های دیگری به بروز کرد. در ماه سپتامبر یک هلی کوپتر آمریکایی به روی یک کشتی ایرانی که مشغول مین گذاری بود آتش گشود. ماه بعد ایرانی ها با شلیک موشک به یک کشتی تحت پرچم آمریکا در آب های کویت حمله کرد و رزمناو نیروی دریایی ایالات متحده به یک سکوی ایرانی در دریا با گشودن آتش حمله نمود.

در نیمه اول سال ۱۹۸۸ به خاطر دارم بحران ها فروکش نکرده بود. ما هر شب تا دیر وقت و صبح های زود در سالن و اطاق بحران که اوضاع را لحظه به لحظه زیر نظر داشت به  سر می بردیم .در ماه آوریل رزمناو سامویل رابرتز با یک مین ایرانی در دریا برخورد کرد که ده ملوان زخمی شدند. به تلافی دو سکوی نفتی و تعدادی کشتی های ایرانی مورد حمله قرار گرفتند و از بین رفتند. سر انجام این که در ماه ژوییه رزمناو “وینسنس” اشتباها یک هواپیمای مسافربری ایرانی را مورد حمله قرار داد که در نتیجه آن ۲۹۰ مسافر و خدمه هواپیما کشته شدند. این یک واقعه و فاجعه بزرگ بود اما حاکی از خطرات روز افزون درگیری در این آبها و آسمان شلوغ خلیج فارس بود. در ماه اوت بالاخره ایرانی ها با اتش بس پیشنهادی سازمان ملل متحد موافقت کردند.

با فروکش کردن بحران در منطقه خلیج فارس ، نقش من در شورای امنیت ملی به طور غیر منتظره ای تغییر پیدا کرد. دنیس راس از شورا رفت تا به عنوان مشاور سیاست خارجی جورج بوش در مبارزات انتخاباتی ۱۹۸۸  ریاست جمهوری او خدمت کند. باب اوکلی بعد از مرگ دلخراش آرنی رافل سفیر ما در پاکستان به عنوان سفیر جدید در آن کشور منصوب شد. من تصور می کردم کالین پاول برای اداره امور خاورمیانه یکی از دیپلمات های ارشد را بعنوان مسئول این قسمت برای شش ماه باقی مانده ریاست جمهوری ریگان معرفی خواهد کرد. واقعا شگفت زده شدم زمانی که از من خواست که به عنوان مدیر و مسول این بخش، مسولیت ها را به عهده بگیرم. در سی و دو سالگی و در حالی که در نیمه خدمت خود در وزارت امور خارجه  به عنوان یک دیپلمات دون پایه کار می کردم خود را برای چنین پستی زیاد می دانستم.

لذا به اتاق کالین پاول در بخش غربی کاخ سفید رفتم و ضمن تشکر از اطمینانی که به من کرده است به او گفتم فرد با تجربه تر از من را به این سمت منصوب نماید حتی اسم چند نفر از همکارانم را به او  پیشنهاد کردم. پاول خیلی خونسرد و آرام به من پاسخ داد:” اگر مطمئن نبودم که نمی توانی این کار را انجام دهی از تو نمی خواستم که این پست را قبول کنی”.  سریعا متوجه شدم که فقط یک پاسخ برای این موضوع دارم و آن این است که تردید به خود را فرو بخورم. لذا در پاسخ به او گفتم نهایت سعی خود را خواهم کرد که شایسته اطمینان و اعتماد او باشم.  به ساختمان قدیمی و محل کار خود برگشتم در حالی که مطمئن نبودم چگونه خواهم توانست مسوولیت جدید را انجام دهم. اما از اطمینان پاول به خودم بسیار خوشحال بوده احساس سبکی می کردم.

چند ماه باقی مانده از دولت ریگان توام با آشفتگی و ابهام همراه بود. به طور اجتناب ناپذیری بحران های بیشتری به وجود آمد.در دسامبر ۱۹۸۸ تروریست ها بمبی در پرواز ۱۰۳ پان آمریکن بر فراز لاکربی اسکاتلند کار گذاشته بودند.تمام ۲۵۹ مسافر این پرواز و خدمه پروازی و ۱۱ نفر در زمین و در لاکربی در نتیجه زیر آوار ماندن ساختمان هایی که تخریب شده بود جان سپردند. در ابتدا سوءظن اولیه متوجه ایرانی ها می شد که این اقدام را در تلافی ساقط شدن هواپیمای ایرانی بر فراز خلیج فارس توسط ناو هواپیما بر “وینسنس” و یا یک گروه فلسطینی که پایگاه آن ها در سوریه بود، انجام دادند. تحقیقات بعدی مسئولیت را متوجه لیبی کرد و فصل ناراحت کننده ای در روابط با معمر قذافی باز شد و مآلا کار و مسئولیت ناراحت کننده ای در زندگی حرفه ای من بود.

عمده وقت من در شورای امنیت ملی در آخرین تلاشهای دولت ریگان به پیشبرد صلح اعراب و اسراییل اختصاص یافت. در نیمه  اول سال ۱۹۸۸  با توجه به سابقه بالا گرفتن تشنجات در ساحل رود غربی اردن ، جرج شولتز وزیر امور خارجه و ریچارد مورفی تلاش زیاد و طاقت فرسایی را برای آغاز مذکرات مجدد به عمل آوردند. نظر این بود که اردن به نمایندگی از فلسطینی ها در این مذاکرات شرکت کند و یک نقطه “اتصال و پیوستگی” باشد. از آن طریق، مذاکرات بر سر ساحل غربی و نوار غزه و  حتی بحث ترتیبات “انتقالی” قدرت صورت بگیرد.

دولت اسحاق شامیر در مقابل این پیشنهاد مقاومت می کرد و به عبارت دیگر نمی خواست در مقابل خشونت فلسطینی ها اعتبار خود را پایین آورده و امتیازی بدهد. ملک حسین نگران این بود که اردن در معرض انتقادات کشورهای منطقه قرار گیرد. بعلاوه به یاسر عرفات هم به خاطر این که  مسئولیت این  مذاکرات را به اردن بسپارد، اطمینان نداشت.در ژوییه ۱۹۸۸ ناراحتی و عدم رضایت ملک حسین به حداکثر خود رسید و او صریحا اعلام کرد روابط حقوقی و اداری این کشور را با ساحل غربی رود اردن قطع می کند. او اعلام نمود مسوولیت کامل برای انجام مذاکرات و منافع فلسطینی ها فقط با سازمان آزادی بخش فلسطین خواهد بود.

از نیمه دهه ۱۹۷۰ ایالات متحده بر این امر تاکید داشت که در صورتی مستقیما وارد مذاکره با سازمان آزادی بخش فلسطین خواهد شد که این سازمان سه شرط را بپذیرد :

–  قبول قطعنامه ۲۴۲ شورای امنیت سازمان ملل متحد و راه حل زمین در مقابل صلح برای حل اختلافات ؛

–   شناسایی حق موجودیت اسراییل و

–  پایان دادن به خشونت  و قبول حق موجودیت اسراییل .

 در زمانی که ملک حسین رابطه خود را با ساحل غربی قطع کرده بود و این نگرانی را داشت که افرادی قد علم کنند تا کنترل این منطقه را به دست بگیرند، عرفات امکان گشایش گفتگو با ایالات متحده را مورد بررسی قرار داد و در واقع به دنبال آن بود. برای این کار یکی از راهها، ابتکار ایجاد ارتباط خصوصی بود که توسط یک فعال آمریکایی – فلسطینی و نزدیک به رهبر سازمان آزادی بخش فلسطین انجام شد، و دیگری ابتکار عملی بود که وزیر امور خارجه به مرحله اجرا در آورد بدین ترتیب نوعی بازی و به قولی رقص پیچیده ای آغاز گردید که در طی آن عرفات قدم هایی را برداشت که در واقع اجرای نسبی سه شرط آمریکا بود ضمن این که به طور کامل آن را به اجرا در نمی آورد.

کاخ سفید موضوع را کاملا به جورج شولتز وزیر امور خارجه واگذار کرده و البته شولتز هم به هیچ روی حاضر نبود بر سر آن سه شرط مصالحه ای نماید و آن را تحقق نبخشد. من در ارتباط و تماس نزدیک با “مورفی” و معاون وی “دن کورتزر” بودم و آن هم در  زمانی که که آن ها سعی می کردند که  طرفین را به طرف خط پایان نزدیک کنند و البته “پاول ” هم در جریان کامل اقدامات قرار می گرفت.

کمی بعد از پیروزی قاطع جورج بوش در انتخابات ریاست جمهوری در ماه نوامبر، تحول و یا به عبارتی مشکل پیچیده ای به وقوع پیوست. یاسر عرفات تقاضای صدور روادید آمریکا و رفتن به نیویورک برای شرکت در مجمع عمومی سازمان ملل متحد در اواخر همان ماه نمود. فکر می کردم بحث زیادی روی صدور روادید، با توجه به تعهدات آمریکا به عنوان میزبان و مقر سازمان ملل متحد، به وجود خواهد آمد اما جورج شولتز عمیقا از دست داشتن سازمان آزادی بخش فلسطین در اقدامات تروریستی نگران بود و مصمم بود که به عرفات نشان داده و ثابت کند تا زمانی که عرفات سه شرط ایالات متحده را نپذیرد او کوتاه نیامده و موافقتی در این زمینه نخواهدکرد. رییس جمهور و پاول این موضوع را به شولتز احاله نمودند و وزیر امور خارجه نیز با صدور روادید برای عرفات موافقت ننمود. همانطور که شولتز پیش بینی کرده بود امتناع از صدور روادید برای عرفات موجب نشد که علاقه و تلاش او برای گفتگوی مستقیم کاهش یابد و ممکن است او را مجاب کرده باشد که نمی تواند هر کاری را به طور کامل انجام دهد.

در اوایل ماه دسامبر عرفات همچنان آرام آرام برای نزدیکی و گفتگوی مستقیم حرکت می کرد. من به همراه پاول و شولتز و چند تن از همکاران با رونالد ریگان در دفتر او دیدار کردیم تا در مورد گام های بعدی در این زمینه بحث شود. شولتز قویا چنین استدلال می کرد که اگر عرفات سه شرط ایالات متحده را قبول کند به  او پاسخ مثبت داده شود. اگر چنین می شد، این خود خدمتی به جورج بوش بود چون انجام مذاکره مستقیم با عرفات را به ارث می برد ضمن این که هیچ گونه سرمایه گذاری سیاسی هم روی این موضوع نمی کرد که خود آن را شروع کرده باشد.

رییس جمهور ریگان در جا با این پیشنهاد موافقت کرد . او گفت :” بیایید مطمین شویم که آن ها ( عرفات) به هدف خود در این چانه زنی پایبند هستند.”

در ۱۴ دسامبر عرفات یک بیانیه ای در ژنو منتشر کرد که با سه شرط ایالات متحده موافقت کرد. به سفیر امریکا در تونس اختیارات لازم  داده شد که گفتگوی مستقیم با نمایندگان سازمان آزادیبخش فلسطین را شروع کند. با آن که هنوز راه درازی برای شروع مذاکرات جدی صلح در پیش روی بود، مع الوصف یک گام طبیعی و عادی محسوب می شد. در این جا هم آن چه را که رونالد ریگان در زمینه سیاست خارجی به جای گذاشته بود و هم جایگاه او نسبت به قبل و در دسامبر ۱۹۸۸   به مقیاس زیادی بهتر و بهتر بود.

در شرایطی که به مراسم سوگند جورج بوش در ژانویه ۱۹۸۹ نزدیک می شدیم و من کم کم خود را بعد از یک دوره پر تلاش و سخت در کاخ سفید برای بازگشت به وزارت امور خارجه آماده می کردم، همان موقع متوجه شدم که چه قدر خوش شانس بودم و چه اندازه یاد گرفتم. در آخرین گزارش خود در شورای امنیت ملی امریکا نوشتم که الان می فهمم که تصمیم گیری و تعیین خط مشی چگونه باید انجام شود و چگونه نباید صورت نگیرد. همچنین این را فرا گرفته بودم که حرفه دیپلمات فقط بخشی از دیپلماسی است، شما باید بدانید چگونه سیاست ها و خط مشی ها و اصولا تصمیم گیری ها را هدایت و به اصطلاح ناوبری کنید. دوره کارآموزی من به عنوان یک دیپلمات در طول هفت سال گذشته به طور فوق العاده ای غنی و پربار و بسیار متنوع بود. زیرا تجربیاتی در یک نمایندگی سیاسی ویژه ایالات متحده بدست آوردم و بعلاوه سفرهائی که با دو نفر از مقامات بلند پایه و بسیار ورزیده وزارت امور خارجه انجام دادم و رفت و آمدها و به اصطلاح بازی هائی را که به عنوان یکی از مسئولان شورای امنیت ایالات متحده داشتم و در آن شاهد رسوائی نظیر “ایران کنترا” بودم و نیز مسئولیت هائی که در زمان ریاست کالین پاول داشتم اکنون من می رفتم که فصل جدید و حتی جالب تری با بازگشت به وزارت امور خارجه ایالات متحده آغاز کنم آن هم در زمانی که جنگ سرد به پایان رسیده و دنیا تغییر کرده بود.

فصل دوم – بخش اول.

              سال های همکاری با جیمز بیکر : شکل دهی نظم جهانی

“کیسلوودکس” (  Kislovodsk) شهری معدنی و قدیمی در قفقاز است که مانند اتحاد شوروی در حال فروپاشی بود. در اواخر آپریل ۱۹۹۱ جیمز بیکر وزیر امور خارجه و هیت همراه او که از سفر به خاورمیانه بسیار خسته شده بودند از دمشق وارد این شهر قفقاز شد. بیکر قرار بود با “الکساندر بستمرنیخ ” [ معاون وزارت خارجه اتحاد جماهیر شوروی] وزیر امور خارجه شوروی صبح روز بعد ملاقات کند و ما هم که هیئت همراه او بودیم در آن عصر آفتابی به دنبال پیدا کردن اتاق خود در میهمانسرای دولتی بودیم ،که این میهمانسرا زمانی ،آن هم زمانی بسیار دور از شکوه و عظمتی در زمان حکومت مقامات حزب کمونیست قفقاز برخوردار بود .اتاق من فقط با یک لامپ که از سقف آویزان بود روشن  می شد دسته سیفون  توالت فرنگی این اتاق  موقعی من آن را چرخاندم از جا کنده شد، آبی هم که در توالت جریان داشت بوی سولفور می داد و کاملا قرمز بود که نشان دهنده املاح معدنی بود که این شهر به داشتن املاح و منابع معدنی در آب آن معروف بود. خلاصه زیاد مکان مناسب و خوبی برای سکونت و اقامت نبود، اما اینها هیچ کدام برای من مهم نبودند چون من نزدیک به ۲۴ ساعت بود که نخوابیده بودم و می خواستم هر چه زودتر به بستر بروم که فنر های تشک آن هم بیرون زده و آزار دهنده بود.

قبل از هر چیز لازم بود نکاتی برای توجیه وزیر به او می گفتم و ارائه می کردم . لذا به طرف اتاق او رفتم که از سایر اطاق ها بزرگتر و بهتر بود ، هر چند از نظر تزئینات چندان هم مناسب نبود . مامور محافظ وزارت خارجه که در بیرون ایستاده بود در زد و اجازه داد من وارد اتاق شوم . بیکر پشت میز نشسته و بریده جراید را نگاه می کرد البته هنوز لباس به تن داشت و پیراهن سفید و کراوات سبز وی که شاخص پوشش همیشگی  او بود جلب توجه می کرد. او از روی خستگی لبخندی زد و به من اشاره کرد که بنشینم . توان و تمرکز وزیر امور خارجه آمریکا برای کار و آمادگی جهت شروع و انجام کار زبانزد و افسانه ای بود. اما اکنون او هم بسیار خسته به نظر می رسید او روز قبل نه ساعت تمام را در مذاکره دیپلماتیک و در واقع نوعی مبارزه با حافظ اسد گذرانده بود. اسد با سرسختی با بیکر مذاکره کرده بود تو گوئی می خواهد تاریخ سوریه و پیچ و خمهای سیاسی این کشور و منطقه را به وزیر خارجه آمریکا یاد آور شود و البته این کار را در شرایطی انجام می دادکه روی صندلی بزرگ و راحت خود  نشسته بود و دائم هم از میهمان خود با صرف چای پذیرائی می کرد که قطعا هر انسان سالمی هم نمی توانست تا این اندازه چای بنوشد! گرچه در این مذاکرات بیکر نه مرعوب شده و یا شکست خورده بود ولی بدون نتیجه و خسته به مذاکره پایان داده بود .

او در این جا نگاهی به نامه ای که به او دادم انداخت. مسائل و موضوعاتی که بیکر با “بستمرنیخ ” وزیر خارجه روسیه قراربود مورد مذاکره قرار دهد بقدری زیاد بود که غیر قابل تصور می نمود و شاید بتوان گفت از ابتدای شروع کارش از دو سال قبل به عنوان وزیر خارجه مذاکره ای با دستور کاری با این حجم برایش  بی سابقه بود. موضوعاتی که قرار بود دو وزیر خارجه در مورد آنها گفتگو کنند عبارت بودند از اتحاد آرام و مسالمت آمیز دو آلمان در پائیز سال ۱۹۹۰، آینده ابهام آمیز و نگران کننده اتحاد شوروی که در این کشور تندرو ها با اصلاح طلبان در حال مجادله بودند، گورباچف که زیر حملات و تهاجمات جمهوری های استقلال طلب قرار داشت و بالاخره اقتصاد شوروی که در حال سقوط آزاد قرار گرفته بود از جمله این موضوعات بودند. ادامه مذاکرات طولانی و قدیمی برای خلع سلاح متعارف و هسته ای نیز از جمله موضوعات مورد مذاکره دو وزیر بود. در مورد خاور میانه هم بیکر سعی داشت با بهره برداری از پیروزی بر صدام حسین  زمینه را برای تشکیل یک کنفرانس صلح اعراب و اسرائیل و البته با همکاری و نظارت مشترک شوروی فراهم کند.

بیکر در این موقع نگاهی طولانی به یادداشتی که به او داده بودم انداخت و از من پرسید : ” تا به حال چنین فهرست طولانی دیده بودی”.من با اطمینان به او گفتم خیر ندیده ام و سپس با خنده شکسته شدن دسته سیفون توالت را که چند دقیقه قبل اتفاق افتاده بود برای او تعریف کردم. او که نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد در جواب من گفت ” البته منظور من این نبود! ” بلکه من راجع به تحولات جهان صحبت می کنم. آیا تاکنون این اندازه تحول و تغییر در جهان را آن هم با این شتاب و سرعت سراغ داشته ای؟” من که کمی خجالت زده شده بودم پاسخ دادم سراغ نداشته ام. او سپس گفت شرایط زمان حاضر واقعا بی سابقه و منحصر به فرد است قول می دهم در بقیه دوران خدمتت در روابط خارجی و وزارت امور خارجه با چنین شرایطی دیگر روبرو نخواهی شد.

حق با او بود. زیرا علیرغم تمام افراد استثنایی و چالش ها پیچیده ای که تا آن موقع با روبرو شده و برخورد کرده بودم ، ولی برخورد های مامورین کارکُشته دولتی و تحولات در دوران بیکر در وزارت امور خارجه که ناظر بر آن بودم کاملا استثنایی بود. پایان جنگ سرد، فروپاشی آرام اتحاد شوروی، مقابله و پس زدن و عقب راندن تجاوز عراق شاخصه دوران و نظم جدیدی در نظام بین المللی بودند.

پرزیدنت جورج بوش پدر واقعا گزینه خوب و مناسبی برای تحولات بی سابقه ای بود که در زمان و اطراف او به وقوع  پیوست، هشت سال کار در مقام معاونت ریاست جمهوری در کاخ سفید، ریاست سازمان اطلاعات مرکزی( سیا)، سالها خدمت در عرصه دیپلماتیک، نخست، سفیر در سازمان ملل متحد و سپس سفیر ایالات متحده در چین، دوست نزدیکش جیمز بیکر به عنوان یک بازیگر مثبت و فعال که قبلا رییس کارکنان کاخ سفید و نیز قبل از آن وزیر خزانه داری در کنار او ، همه و همه عواملی بودند که به جورج بوش کمک بزرگی کردند.” و نیز برنت اسکو کرافت ” ،که در واقع نمونه مثال زدنی برای مشاورین امنیت ملی در دولت های  آینده  شد، عامل مهم دیگری بود ، چون او دوستی و رابطه نزدیکی با رییس جمهور بوش داشت و سیاست ها و خط مشی ها را  با منطق قوی و کارایی بالا اتخاذ می نمود و ابراز نظرات و قضاوت های صحیح و منطقی و صداقت شخصی او همه و همه از عوامل مثبت دوران ریاست جمهور جورج بوش به شمار می آمدند. “دیک چنی ” مدیر بسیار قوی در پنتاگون بود ، که کاملا از نظر مسایل امنیت ملی توجیه و بر آنها احاطه داشت و نیز کاملا جو سیاسی سنگین و به قولی تیره واشنگتن را می شناخت .کالین پاول به ریاست ستاد مشترک نیروهای مسلح ایالات متحده منصوب شد ، که نه تنها سابقه درخشانی از خدمات نظامی را در کارنامه خود داشت، بلکه خدمت موفقیت آمیز او به عنوان مشاور امنیت ملی در دوره رونالد ریگان در سوابق او برجسته و نمایان بود.

ترکیب مهارت در تعیین خط مشی ها و هوش و زیرکی سیاسی، همیشه در شرایطی که ساختار ژئوپلیتیک بحرانی بوده و در جهت غیر قابل انتظاری سیر کند، بسیار مفید بوده و در جهت منافع کشورمان عمل کرده است. تیم ما در زمان جورج بوش نیز به طور غیر قابل اجتنابی نقایص و نقاط ضعف خود را داشت و قضاوت های اشتباه و نیز اختلافاتی در آن مشاهده می شد ، اما به عنوان یک تیم از یکپارچگی و حالت منطقی برخوردار بود که من تا آن موقع ندیده بودم. در آن شرایط متغیر و بی ثبات، اعضای این تیم هم در مورد توانایی و هم محدودیت های نفوذ و قدرت آمریکا واقع بین بودند. آنها به خوبی واقف بودند که قدرت و تسلط آمریکا می تواند هم بلند پروازانه و هم گسترده باشد اما این نظر بسیار مثبت را هم داشتند که رهبری ایالات متحده جریانات بین المللی را اگر نمی تواند کنترل کند، ولی قادر است آن را شکل داده و هدایت نماید. روش و شیوه و طرز فکر آن ها نمونه ای بود که من هرگز فراموش نمی کنم و روشی است که دولت های بعدی باید از آن پیروی کرده و به آن برسند.

ورود و عضویت خود به گروه و تیم بیکر را مدیون رییس قدیمی خود “دنیس راس” هستم . بعد از انتخابات آمریکا که او به عنوان مشاور امور خارجی بوش فعالیت می کرد، تصمیم گرفت با بیکر به وزارت امور خارجه برود. او به خوبی دریافته بود که روابط نزدیک و تنگاتنگ وزیر امورخارجه با رییس جمهور می تواند او را بعنوان بازیگر کلیدی رییس جمهور در سیاست خارجی بدل نماید.”دنیس راس” در مقام مدیر برنامه ریزی سیاسی و خط مشی ها، مسئولیت دو موضوع مهم ” اتحاد جماهیر شوروی و خاور میانه” را برعهده داشت.

در یک روز آفتابی اواخر نوامبر، او که روی پله های ساختمان امور اجرایی نشسته بود از من سوال کرد که آیا حاضر هستم به عنوان دستیار ارشد با وی کار کنم؟ من پیشنهاد او را قبول کردم – این در شرایطی بود که در مورد ارتقای دیگری که خود را آماده نمی دیدم اطمینان نداشتم.

جیمز بیکر، وزارت امور خارجه را با یک گروهی که خیلی بسته و کوچک بود اداره می کرد. در واقع او خارج از ادارات و بخش هایی که در طبقه هفتم وزارت امور خارجه مشغول به فعالیت بودند ( که اکنون به “طبقه با دیوار های چوب ماهونی ” معروف است ) این وزارتخانه را اداره می کرد. در یک طرف راهرویی که با دیوار های با چوب های ماهونی پوشیده شده بود  اطاق “لاری ایگلبربر” معاون وزارت امور خارجه قرار داشت. ایگلبرگر فردی صریح الهجه، بی نظم و ترتیب بود که در روز چندین پاکت سیگار می کشید. او یک دیپلمات و متخصص حرفه ای در سیاست خارجی بود که لباس و کت و شلوار راه راه او به تن او گشاد بود. بیکر امور اداره وزارت خارجه را به ایگلبرگر سپرده بود تا بتواند با برنت اسکو کرافت هماهنگ باشد.

اسکو کرافت از دوستان نزدیک و قدیمی ایگلبرگر بود که با هم در زمانی که کیسینجر وزیر خارجه بود با او کار می کردند. در طرف دیگر راهرو اتاق “زولیک” قرار داشت که به عنوان مشاور و مستشار کار می کرد و بعد مسئول و معاون  امور اقتصادی شد.

“دنیس راس ” که هنوز سنش به چهل سال نرسیده بود، بسیار باهوش، مبتکر و فوق العاده منظم بود. او دقیقا همان فرد با استعدادی بود که بیکر نیاز داشت در کنارش باشد. آن هم در شرایطی که استفاده از فکر او روزانه و نه سالیانه مورد نیاز وزیر امور خارجه بود.

“مارگریت تویلر” در اطاقی کار می کرد که با یک در به دفتر کار بیکر باز می شد و به آن متصل می شد. با آن که مارگریت ظاهرا دستیار وزیر در امور روابط عمومی و در واقع سخنگو بود، اما نقش او مهمتر و بیشتر از این ها بود. مارگریت در کاخ سفید و وزارت خزانه داری با بیکر کار کرده بود و کاملا از نظرات و جناح و طرز فکر سیاسی بیکر حمایت می کرد. این زن با این که خوی خصلت مهربانی جنوبی ها را داشت ولی در کار بسیار جدی و محکم بود و غریزه استثنایی در مورد شناخت افراد داشت.

 درست در کنار اطاق مارگریت، ادارات و بخش های تحت نظارت “باب کیمیت ” قرار داشتند. “باب ” مسئول امور سیاسی و در واقع نفر سوم وزارت امور خارجه به شمار می آمد. روابط بیکر و “کیمیت” به  دوران کار در کاخ سفید در زمان ریگان مربوط می شد. “کیمیت” فارغ التحصیل “وست پوینت” و از کهنه سربازان جنگ ویتنام بود. او بسیار سریع الانتقال و دارای قدرت سازماندهی قابل توجه بود. “کیمیت” بر امور ادارات منطقه ای نظارت و نقش مهمی در اجرای سیاست ها و خط مشی ها داشت.

در مابین محل کار “زولیک ” و “کیمیت” من و “راس ” قرار گرفته بودیم که محل کار ما فقط به اندازه چند کوریدور از اداره “برنامه ریزی و خط مشی ها ” فاصله داشت .

بیکر کاملا بر مسایل سیاسی و تصمیم سازی و اتخاذ خط مشی ها اشراف و تسلط داشت و در مورد آن ها تصمیم می گرفت. او برخورد و مانور دادن با افراد و دستگاهها را به خوبی می دانست و آگاهی اش از ساختار بین المللی بسیار زیاد و  توام با سرعت انتقال فوق العاده و البته مبتنی بر واقع گرایی بود. او یک حلَال مشکلات بی نظیر و عالی بود. هیچ تظاهر نمی کرد که یک روشنفکر در زمینه موضوعات امنیت ملی و یا یک استراتژیست بزرگ است. وی طبعا فردی محافظه کار و محتاط بود و با خطرات و ریسک کردن های دقیقه نود کاملا آشنا بوده و به آن خو گرفته بود و عواقب آن  را هم به خوبی می دانست. عقاید و ایدئولوژی ها ،هرگز او را محدود نکرده و دست و پای او را نمی بست. همواره نسبت به نظرات مخالف و چالش هایی که گروه با آن روبرو بود، ذهنی باز داشت. او یکی از بهترین مذاکره کننده هایی بود که من سراغ داشتم. همیشه بطور کامل آمادگی داشت. از اهرم هایی که در اختیار داشت کاملا آگاه بود. نسبت به نیازها و محدودیت های کسانی که در میز مذاکره در مقابل او نشسته بودند، حساس بود. حس عجیبی و قوی داشت که چه موقع یک توافق باید حاصل و یا قراردادی امضا شود.

بیکر خیلی راحت از مشاورین نزدیکش برای اداره وزارت امور خارجه استفاده می کرد و نظرات و ایده ها و نیز ابتکاراتی را که داشت در اختیار آنها می گذاشت. البته این کار را برای این می کرد که در آن ها انگیزه ایجاد کند و قدرت و نیروی آن ها را بالا ببرد و از آن در اداره و انجام کارهایش استفاده کند. او به نظرات و ایده های “زولیک” و “راس” احتیاج داشت و در این مورد به آنها متکی بود؛ “ایگلبرگر”و “کیمیت” را برای اداره امور اداری وزارت امور خارجه می خواست و به آن ها احتیاج داشت؛ “مارگریت تویتلر” هم برای او چشم و گوشش بود که مواظب و مراقب باشد که دیگران جریان و مشکلی در پشت سر او برایش به وجود نیاورند.

با آن که روش بسته “بیکر” در ابتدای کار باعث شکایت ها و غرولندهایی در وزارت امور خارجه شد ولی این روش کار او در دراز مدت تغییر و تحول پیدا کرد. شتاب روز افزون تحولات و آگاهی بیشتر او از مهارت و تجربیات اعضای حرفه ای وزارت امور خارجه او را تشویق و در واقع واداشت که گروهها و افراد بیشتری غیر از گروه بسته و کوچک خود را وارد کار و فعالیت های وزارت امور خارجه نماید. دیپلمات های حرفه ای را بیشتر وارد کارزار کرد و در واقع آن ها با موفقیت های بیکر تشویق شدند که وارد جریانات و کارها شوند. همین هم باعث شد که وزارت امور خارجه ایالات متحده آمریکا در بحبوحه تحولات گسترده جهانی و بین المللی در مرکز و قلب دیپلماسی قرار گیرد.

من همیشه علاقمند و افسون بخش برنامه ریزی و خط مشی های وزارت امورخارجه بودم. این بخش در سال ۱۹۴۷ توسط “جورج مارشال ” وزیر امور خارجه در سال ۱۹۴۷ ایجاد شد و اولین مدیر آن “جورج کنان” طراح افسانه ای و معروف استراتژی جنگ سرد و سیاست بازدارندگی بود. “جورج مارشال ” به “کنان ” و اعضای بخش برنامه ریزی اختیار کامل عطا کرده بود. در واقع این وظیفه را به او محول ساخته بود که برنامه و پایه و اساسی بلند مدت برای دستیابی به اهداف سیاست خارجی ایالات متحده تنظیم نمایند. “کنان” توصیه ساده و مختصری کرده بود و آن این بود:”از ساده انگاری احتراز کنید”. “کنان” و همکارانش نقش اساسی در طراحی برنامه “مارشال” و بنیانگذاری سیاست ایالات متحده در دوران جنگ سرد داشتند. بعد از آن که  جورج مارشال در سال ۱۹۴۹ از وزارت امور خارجه کنار رفت، کنان هم که از عملی شدن نظر اصلی خود که همان نظامی کردن و نظامی بودن برای پیشبرد اهداف سیاست خارجی ایالات متحده سر خورده شد و هم از این ایده که باید در مقابل شوروی یک حالت بازدارندگی به وجود آید، مایوس شد. ضمن این که باید گفت “دین آچسن” ( Dean Acheson) وزیر خارجه جدید هم در مورد نظرات و ابتکارات او برای برنامه ریزی سیاسی و تعیین خط مشی ها در چهارچوب یک بخش مستقل تمایلی از خود نشان نداد. لذا نفوذ کنان رو به افول گذاشت و برای یک دوره مطالعاتی به دانشگاه “پرینستون” رفت.

نقش بخش سیاست گذاری و تعیین خط مشی ها بعد از کنان دچار تغییر و تحول وسیعی گردید. مدیران بعدی این بخش از وزارت امور خارجه اغلب در صدد و در واقع تلاش می کردند توجه وزرای امور خارجه بعدی را به خود جلب کنند. سعی آن ها عمدتا این بود که نوعی توازن میان سیاست های بلند مدت استراتژیک و چالش ها و مشکلات عملیاتی در سیاست خارجی به وجود آورند. موضوعاتی که عملا اولویت وزرای خارجه بود و ذهن آنها و وزارت امور خارجه را روزانه به خود مشغول می داشت. اما در دوره کیسینجر هر دو موضوع فوق مورد اهتمام این بخش بود و در هر دو زمینه بسیار موفقیت داشت.

بخش سیاست گذاری در دوره جیمزبیکر همانند دوره وزارت جورج مارشال و کیسینجر اهمیت پیدا کرده بود. درواقع این اداره و یا بخش وزارت امور خارجه در دوره بیکر به صورت یک شورای امنیت ملی کوچک درآمده بود. این اداره برای او وسیله ای به شمار می آمد که به نظرات و ابتکارات اعضای آن با پایان یافتن جنگ سرد کاملا اتکا داشته باشد. نوشتن سخنرانی های وزیر در سفرها، گزارشات توجیهی و نوشتن نکات مهم در مذاکرات و بیانیه های مطبوعاتی که همه تشکیلات دیپلماسی وزارت امور خارجه را فعال می کرد، از جمله کارهایی بود که بیکر به آن اهمیت می داد و به آن ها متکی بود. شیوه و روش باریک بین و دقیق  او و نیز حوادث مشکل جهانی با ابعاد وسیع، این فرصت را برای این قسمت به وجود آورد تا نقش بسیار بزرگ ( و در عین حال نگران کننده ) داشته باشد و این فرصت را برای بخش سیاست گذاری به وجود آورد تا به تنظیم و شکل دادن استراتژی ها و تصمیم سازی ها بپردازد.

از آن پس تعداد ما در این بخش افزایش پیدا کرده و به سی و یک نفر مرکب از دیپلمات های کهنه کار وزارت امورخارجه، اعضای “پنتاگون” و “سیا” و افرادی که خارج از دولت دست چین شده بودند، رسید. من به عنوان دستیار ارشد “راس” انجام وظیفه می کردم و تلاشم این بود به بهترین وجه به اعضای این بخش کمک و آنها را  هدایت کنم. البته در بیشتر سفرهای بیکر او را همراهی می کردم. اعضای این اداره را افراد برجسته ای تشکیل می دادند – محققینی نظیر “جان ایکنبری” و “فرانک فوکویاما” که مقاله تحقیقی  او تحت عنوان “پایان تاریخ” او را به یک فرد مشهور و محققی معروف تبدیل ساخته بود. “تام گراهام” متخصص روسیه و یا فرد نه چندان  مشهور و معتبری مانند “بیل براونفیلد”، دوست خوب من “دان کورتزر”، سایر مامورین دولتی مانند “آرون میلر” دوست نزدیک و دیگر من و متخصص امور خاورمیانه و “باب اینهورن” از متخصصین طراز اول خلع سلاح همگی از جمله اعضای این بخش بودند. در این قسمت همچنین افراد دیگری به ماموریت گماشته شده بودند مانند “آندریو کارپندیل”، “والتر کاناشتاینر”و “جان هانا”؛ که سخنرانی نویس بسیار پر کار و با استعدادی بود و یا تازه واردینی مانند “درک شولت”، که یکی از مغز های متفکر سیاست گذاری در میان نسل و هم دوره ای های خود بود.

گروه ما ، گروه بسیار برجسته و خوبی بود و دوره ما بسیار جالب و فراموش ناشدنی به شمار می آمد. رابطه ما با “بیکر” و موقعیت ممتاز ما در میان این گروه باعث نمی شد که اعضای آن بتوانند ما را تحمل و با چشمی حسود به ما نگاه کنند. لذا بخش زیادی از نیروی خود را صرف آموزش اعضای تیم می کردم که بتوانیم پرستیژ و اعتباری برای آنان دست و پا کنیم. اما این برای ما  غیر منتظره نبود که “تام فریدمن” خبرنگار نیویورک تایمز در پاییز سال ۱۹۸۹ نوشت که گروه ما از نظر اعضای وزارت امور خارجه “یک گروه جوان و بی تجربه است که همه موضوعات را محرمانه نگاه داشته و در گوشی به هم می گویند و اختیارات زیادی دارند تا در آینده از آن به نفع خود بهره برداری نمایند.

این که ما اعضای این گروه همه چیز را محرمانه نگاه می داشتیم و یا فقط صحبت های در گوشی داشتیم ، ما را برای رویارویی برای حوادث سال ۱۹۸۹ آماده نکرد.

رییس جمهور بوش پدر و بیکر که در دولت ریگان از بازیگران اصلی به شمار می آمدند دقیقا با مسایل و مشکلاتی که به آن ها به ارث رسیده بود کاملا آشنا بوده و از آن آگاهی داشتند. این دو به خوبی می دانستند که آمریکای مرکزی همچنان به عنوان یک مشکل و بار سنگینی بر دوش آنان  و سیاست خارجی ایالات متحده و کنگره این کشور باقی خواهد بود. بوش و بیکر در مورد آسیا خوشبین تر بودند و حداقل در ابتدا از مسیری که رابطه با چین سیر می کرد رضایت داشتند. توسعه و پیشرفت اقتصادی ژاپن یک واقعیت بود ولی در مورد تهدید آن نسبت به ما مبالغه شده بود. شرایط از مراکش تا افغانستان نسبت به زمان دیگر از وضع نسبتا با ثبات تری برخوردار بود، آخرین نیروهای شوروی با مراسم سوگند جورج بوش در ژانویه ۱۹۸۹ از افغانستان خارج شده بودند ، جنگ ایران و عراق به پایان رسیده بود و خطر و تهدید کشتیرانی و دسترسی به نفت در خلیج فارس کم شده بود. مذاکرات اسراییل با سازمان آزادی بخش فلسطین به نظر می رسید آرام شروع می شود و علیرغم خشونت و درگیری میان اسراییل و سازمان آزادی بخش فلسطین در ساحل غربی رود اردن و نوار غزه  مذاکرات آن ها ادامه داشت.

فصل دوم . بخش دوم

فروپاشی شوروی، اتحاد آلمان:

این که ما اعضای این گروه همه چیز را محرمانه نگاه می داشتیم و یا فقط صحبت های در گوشی داشتیم ، ما را برای رویارویی برای حوادث سال ۱۹۸۹ آماده نکرد.

رییس جمهور بوش پدر و بیکر که در دولت ریگان از بازیگران اصلی به شمار می آمدند دقیقا با مسایل و مشکلاتی که به آنها به ارث رسیده بود کاملا آشنا بوده و از آن آگاهی داشتند. این دو به خوبی می دانستند که آمریکای مرکزی همچنان به عنوان یک مشکل و بار سنگینی بر دوش آنان و سیاست خارجی ایالات متحده و کنگره این کشور باقی خواهد بود. بوش و بیکر در مورد آسیا خوشبین تر بودند و حداقل در ابتدا از مسیری که رابطه با چین سیر می کرد رضایت داشتند. توسعه و پیشرفت اقتصادی ژاپن یک واقعیت بود ولی در مورد تهدید آن نسبت به ما مبالغه شده بود. شرایط از مراکش تا افغانستان نسبت به زمان های دیگر از وضع نسبتا با ثبات تری برخوردار بود. آخرین نیروهای شوروی با مراسم سوگند جورج بوش در ژانویه ۱۹۸۹ از افغانستان خارج شده بودند. جنگ ایران و عراق به پایان رسیده بود و خطر و تهدید کشتیرانی و دسترسی به نفت در خلیج فارس کم شده بود. مذاکرات اسراییل با سازمان آزادی بخش فلسطین به نظر می رسید آرام آرام شروع می شود و علیرغم  خشونت و درگیری میان اسراییل و سازمان آزادی بخش فلسطین در ساحل غربی رود اردن و نوار غزه مذاکرات آنها ادامه داشت .

اما مشکل در اتحاد جماهیر شوروی به وجود آمده بود و روز به روز پیچیده تر می شد. میخاییل گورباچف هنوز سعی می کرد با اصلاحاتی در حکومت شوروی، اقتصاد را از سقوط خطرناک رهایی دهد که باعث حفظ اقتدار حزب کمونیست در داخل کشور و نفوذ شوروی در خارج می شد. او با مشکلات عدیده و فزآینده ای از جمله: فروپاشی اقتصادی، کمبود مواد غذایی، خصومت اعضای قدیمی حزب کمونیست، نا آرامی های روز افزون جمهوری های غیر روسی، تمرد متحدین روسیه در اروپای شرقی و بالاخره جمهوری های سرخورده روبرو بود. اما هنوز عده کمی بودند که تصور می کردند و یا انتظار داشتند که بزودی بلوک و هم پیمانان روسیه از میان بروند دیگر چه برسد به اینکه تصور نمایند خود اتحاد جماهیر شوروی نیز از هم بپاشد.

ریگان که خود یکی از مبارزان جنگ سرد بود در سال های آخر حکومت خود از نا امیدی گورباچف در مانور هایی که رهبر شوروی می داد، کاملا آگاه بود. آن را درک می کرد و بخوبی زوال سیستم شوراها را در روسیه احساس می نمود. اما بوش، بیکر، اسکو کرافت و سایر همکارانشان هنوز تردید داشتند که روسیه در حال زوال و فروپاشی باشد. آنها همگی در این دولت جدید وارد و شروع به کار کرده بودند که فریب گورباچف را نخورند. اگر گورباچف موفق نمی شد، این احتمال وجود داشت که تندروها جای او را بگیرند و دوباره جنگ سرد جدیدی در جهان به راه بیندازند.

بوش و بیکر در مقابل و در روابط خود با گورباچف در نیمه اول سال ۱۹۸۹ روش محتاطانه ای در پیش گرفتند. به دستور رییس جمهور، برنت اسکو کرافت و معاون او باب گیتس با کمک سازمان های مختلف و ذیربط، در مورد خط مشی که در مقابل شوروی باید اتخاذ می شد بررسی طولانی را شروع کردند. با ادامه این بررسی ها & گیتس & خواستار یک  & توقف  آگاهانه و هوشمندانه& در دیپلماسی بین ایالات متحده و اتحاد شوروی شد. &گیتس& در گزارشی نوشته بود حوادث زیادی در روابط دو کشور موقتا رخ داده است. او در این گزارش اضافه کرده بود ما مشغول اتخاذ خط مشی هایی در مقابل روس ها هستیم – یا سعی می کنیم این کار را انجام دهیم- . در ضمن منتظر واکنش آنها خواهیم ماند تا ببینیم واکنش آن ها چه خواهد بود.

بیکر در ملاقات خود با ادوارد شواردنادزه وزیر خارجه جدید شوروی در ماه مارس در وین و در ماه می در مسکو در دیدار با گورباچف بسیار محتاط بود. بیکر برای هر دو توضیح داد که دولت بوش سرعت و قدرت تحولاتی را که آنها درصدد انجام آن هستند، کاملا درک می کنند. ولی نه او و نه رییس جمهور بوش نمی توانند با پیشنهادات کلی آنها، خود را در تنگنا و گوشه دیوار قرار داده یا بگونه ای عمل کنند که حالت سرگردانی و بدون هدایت رهبری یک فرد باشد. این امر واشنگتن را به صورت یک طرف قضیه ای که به همه چیز پشت پا  می زند، نشان می دهد. اسکوکرافت و گیتس و نیز &دیک چنی&  بیشتر روی گورباچف قضاوت و حساب می کردند. اسکو کرافت بعدا می گفت:& ما باز هم دچار یک اشتباه در تغییر تاکتیک در مورد اتحاد شوروی برای تحول اصولی و اساسی در روابط با این کشور شدیم&.

همکاران من و خود من نقش فعالی در برنامه ریزی سیاسی و خط مشی ها در زمینه جریانات داخلی دیگر کشور ها داشتیم. اما کم کم نسبت به روش های متداول و متدیک که کُند و آهسته بودند، کم حوصله و بی تفاوت شدیم. بخصوص آنکه تحولات کشورهای بلوک شوروی در بهار سال ۱۹۸۹، شتاب روز افزونی به خود گرفته بود. انتخابات آزاد در شوروی برای کنگره نمایندگان مردم فرصتی برای چهره های تند و آتـشین مانند بوریس یلتسین که پایگاههای رسانه ای و تلویزیون را در اختیار داشتند، فراهم آورد تا خواستار تغییرات سریع تر در کشور شوند.

انتخابات ماه ژوئن همان سال در لهستان، گروه &همبستگی & به رهبری لخ والتسا را با پیروزی مطلق به قدرت رسانید و اولین دولت غیر کمونیست بعد از جنگ در آن کشور بر سر کار آمد. کمی بعد در همان ماه مجارستان موانع و سیم های خاردار در مرز با اطریش را برداشت. نزدیک دویست هزار نفر مجار در مراسم خاکسپاری &ایمره ناگی& رهبر انقلابی خود که در سال ۱۹۵۶ اعدام شده بود، شرکت کردند. دولت از او اعاده حیثیت نمود. گورباچف با وفاداری به وعده خود، معروف به &دکترین سیناترا& مبنی بر عدم دخالت در امور داخلی و تحولات انقلابی کشور های اروپایی شرقی به لهستان و مجارستان این امکان را داد که هر طور که خود می خواهند عمل کنند.

در پاییز سال ۱۹۸۹ ، شتاب تحولات شوروی، بیکر را مجاب نمود که ایالات متحده دیگر نمی تواند روش &دوری از خطر و نگرانی & و یا &صبر و انتظار&  را که پنتاگون و شورای امنیت ملی آمریکا از آن حمایت کرده و انجام می دادند تحمل نماید. استدلال این دو دستگاه دولتی این بود که دولت آمریکا باید صبر کند تا گورباچف تا زمانی که قدرت او کاملا تضعیف نشده به او امکان داده شود به دیگر کشورهای بلوک شرق امتیاز بدهد. اما بیکر طرفدار یک سیاست و خط مشی فعال تر و محکم تر بود – او معتقد بود فعالیت و اقدامات سیستماتیکی باید صورت گیرد تا ساختار در حال تحول اروپای شرقی شکل بگیرد و امتیازاتی در این زمینه به گورباچف و شواردنادزه داده شود.

برای شروع این کار در اوایل سپتامبر، گزارشاتی برای بیکر تهیه کردیم که در صورت شکست گورباچف در اقدامات اصلاحی اش، راههای دیگری پیشنهاد و ارایه  شده بود. در این گزارشات سناریوهایی مانند فروپاشی سیستم اتحاد شوروی، یک کودتای نظامی و روی کار آمدن یک دولت اصلاح طلب و مدرنیزه مطرح شده بود ولی در همه این پیشنهادات ما بر لزوم ارزش نهادن به تغییرات سازنده تاکید و اصرار نموده بودیم. در گفتگویی در دفتر بیکر در پاییز همان سال، او گفت تاریخ هرگز ما را به خاطر انفعال و عدم فعالیت کافی مان نخواهد بخشید. بیکر با حمایت و تشویق  محتاطانه جورج بوش، او را وارد این جرگه کرد.

در اواخر ماه سپتامبر، بیکر از شواردنادزه و یک هیت بزرگ روسی دعوت کرد که به ایالات متحده  بیایند و میهمان او در مزرعه اش در &جکسون & در ایالت &وایومینگ& باشند. ترتیبات این میهمانی و پذیرایی بسیار خاص بود زیرا در محل اقامت و اطاق مذاکره هییت کوه & تتون & از دور منظره زیبایی داشت  و رودخانه & اسنیک & در پایین  محل اقامت جریان داشت. شواردناذزه از پذیرایی غیر رسمی و دوستی صمیمانه بیکر بسیار تشکر می کرد.

ادوارد شواردنادزه مرد جالبی بود، او در واقع حاصل سیستم کمونیستی اتحاد شوروی بود که با آرامی و خونسردی نواقص آن را مشاهده کرده بود و این شهامت را داشت که برای از بین بردن این نواقص کار و تلاش کند. او یک گرجی بود و نیروهایی ملی گرایی را که در داخل اتحاد شوروی در حال جوشش بودند، کاملا می شناخت و آنها را بیشتر و بهتر از رهبران آن کشور درک می کرد. او بی پروا و بدون ترس اقتصاد شوروی را که رو به فلج  شدن بود تشخیص می داد و به مراتب در ارزیابی های خود در بررسی خطرات واکنش محافظه کاران نسبت به اصلاحات حتی بیشتر از گورباچف& پر شر و شور& واقع بین تر بود. در صحنه وسیع تر بین المللی کاملا به تضعیف اهرم هایی که شوروی در دست داشت پی برده و لزوم تلاش برای برقراری روابط با ایالات متحده را می دانست تا بدین وسیله هم بتواند اوضاع داخلی شوروی را تثبیت کند و نقش کشورش را در صحنه جهانی تقویت نماید. او در بیکر یک فرد و در واقع شریکی عمل گرا نظیر خود را یافته بود.

در &جکسون & پیشرفت های محسوسی در زمینه مسایل مختلف حاصل شد. شواردنادزه صراحتا اعلام نمود که شوروی دیگر کاهش قابل ملاحظه سلاح را با دفاع موشکی در آینده مرتبط نخواهد ساخت. این یک پیروزی مهم بود که مآلا منجر به معاهده کاهش سلاح استراتژیک در سال ۱۹۹۱ شد وخود مهمترین معاهده خلع سلاح که آن موقع مورد مذاکره قرار می گرفت به شمار می آمد. بن بست در موافقتنامه دو جانبه در مورد آزمایشات هسته ای و سلاح شیمیایی شکسته شده بود. وزیر خارجه شوروی صریحا اعلام نمود که حمل سلاح به نیکاراگویه متوقف گردیده و فشار خواهند آورد ارسال سلاح به کوبا نیز صورت نگیرد.

شواردنادزه، بیکر را از این جهت نیز تحت تاثیر قرار داد که وزیر خارجه شوروی مشکلات داخلی گورباچف را بی پروایانه و همانند آمریکائی ها ابراز می کرد. وزیر خارجه شوروی در پاسخ به نگرانی بیکر در مورد استفاده شوروی از زور علیه تظاهرکنندگان کشورهای حوزه بالتیک و یا کارگران ذغال سنگ روسیه، به جای پاسخ های کلیشه ای، صراحتا از نقش و نظرات غیر سازنده و مخربی که در میان برخی از رهبران شوروی وجود دارد و نیز خطرات به کار بردن خشونت، ابراز ناخرسندی و نارضایتی کرد. او با این نظر بیکر مخالف بود که گورباچف دولت های منطقه بالتیک را &به حال خود رها کرده& است. بیکر با ابراز نگرانی خود از این موضوع، هشدار داد این روش گورباچف ممکن است واکنش های زنجیرواری در سایر کشورهای منطقه و نیز خود شوروی به وجود آورد. صراحت و بحث های عمیق گفتگوهای این دو وزیر خارجه، بیکر را ترغیب نمود فعالیت هایش را شتاب بیشتری دهد. همین امر زمینه را برای ملاقات جورج بوش و گورباچف در دسامبر همان سال در مالت فراهم  نمود.

بیکر در سخنرانی های خود در ماه اکتبر بطور مرتب روش در حال تکوین و تکمیل دولت بوش را تشریح می کرد. او استدلال می کرد که موفقیت &پروستاریکا& توسط خود روسها امکان پذیر خواهد بود اما همین نیز  فرصت تاریخی برای روابط جدید با ایالات متحده مبتنی بر &منافع و مزایای متقابل و بزرگ& بوجود خواهد آورد. پیشرفت در کنترل خلع سلاح و حل اختلافات منطقه ای نیز از نمونه های همکاری میان دو کشور بود.

بیکر همچنین در حمایت و کمک به اقتصاد شوروی پیشنهاد کمک های فنی را نمود و تصویر بزرگی از یک &اروپای یکپارچه و آزاد & را ترسیم نمود. اما در عین حال پیگیری و هدایت تحولات در اروپای شرقی مشکل به نظر می رسید. در ۹ نوامبر برای تسهیل و برداشتن رفع محدودیت های مسافرت به غرب حادثه ای نه چندان جالب ولی خوب – یعنی فروریختن و تسخیر دیوار برلین – اتفاق افتاد.

من و دنیس راس  بعد از ظهر روز پنجشنبه ای در اطاق کار او نشسته بودیم و گزارش شبکه سی ان ان را  نگاه می کردیم که نشان می داد چگونه مردم برلین دیوار برلین را با کندن تکه هایی از آن تخریب می کردند. در آن لحظه احساس می کردیم که جهان چگونه در حال تغییر و تحول است. البته ما پیش بینی نمی کردیم و یا نمی توانستیم پیش بینی کنیم این تغییر تا چه اندازه و با چه شتاب و تا کجا در حال پیشرفت می باشد.

ظرف چند هفته بعد نهضت های مردمی، حکومت های خودکامه و دیکتاتوری را در بلغارستان، چکسلواکی و رومانی به زیر کشیدند. تلاش ما بر پیش بینی آینده بود که در گزارشات بعدی شورای امنیت ملی ایالات متحده و در گزارشات &برنامه ریزی سیاسی و خط مشی سیاسی& همراه با پیشنهاداتی با هدف&تحکیم و تقویت انقلاب در سال ۱۹۸۹ در اروپای شرقی& منعکس و مطرح شد. در این گزارشات یادآوری کردیم &بازسازی اروپای شرقی پس از فرو پاشی کمونیست از بازسازی اروپای غربی پس از شکست نازی ها در جنگ جهانی دوم مشکل تر نیست &. همچنین بر لزوم برنامه های عملی برای کمک و حمایت اقتصادی و فنی با همکاری هم پیمانان اروپایی خود البته بدون این که روسها را تحریک و حساس کنیم، تاکید و اصرار نمودیم.

در زمانی که گورباچف و بوش یک ماه پس از فرو ریختن دیوار برلین ، در عرشه کشتی در دریای طوفانی و مواج مدیترانه در سواحل مالت ملاقات می کردند، دیگر از امپراطوری اتحاد جماهیر شوروی اثری نبود. این امپراطوری از هم پاشیده شده بود. در واقع گورباچف به بوش می گفت ،& آنها چاره ای ندارند جز این که به گفتگو، هماهنگی و همکاری روی بیاورند و هیچ راه و گزینه دیگری ندارند. آنها بر اساس مذاکراتی که در &جکسون & صورت گرفته بود با کاهش عمده سلاح هسته ای و متعارف موافقت کردند. جالب تر این که آنها تمایل خود را به امکان اتحاد مجدد دو آلمان نشان داده و آن را ابراز کردند. این واقعیتی بود که بیش از چهار دهه غیر قابل تصور به نظر می رسید.

زیرکی و دور اندیشی دیپلماتیک بیکر کمی کمتر از یک سال و در سال ۱۹۹۰ و  از زمانی که دیوار برلین فرو ریخت و دو آلمان  متحد شدند و به عضویت ناتو در آمدند، در تحولات و حوادث بعدی بیشتر نمایان شد. در اواسط نوامبر ۱۹۸۹، فرانک فوکویاما در بحث هایی که در جلسات شورای امنیت ملی برگزار شده بود، به بیکر اقدامات اصولی برای برقراری اصول و چارچوب اتحاد دو آلمان را پیشنهاد نمود. در گزارش بعدی فرانک به بیکر، او به چند اصل و  معیار در این خصوص تاکید نمود از جمله :

–   آلمان ها – و نه قدرت های خارجی- در مورد آینده خود تصمیم بگیرند؛

–   اتحاد دو آلمان در چهارچوب تعهدات آن کشور نسبت به ناتو صورت بگیرد و در این مساله نقش حقوقی و مسئولیت چهارکشور متحد (فرانسه، بریتانیا، ایالات متحده و شوروی) مورد توجه قرار گیرد؛

–   این جریانات تدریجی، آرام و گام به گام باشد؛

–  اصولی که در هلسینکی در مورد غیر قابل تغییر بودن مرزها مورد موافقت قرار گرفته، مورد توجه قرار گیرد.

این اصول اولیه ای که ایالات متحده پیشنهاد نمود راه را برای جریانات و گفتگوی دیپلماتیک بعدی هموار کرد این پیشنهادات همچنین به بیکر کمک نمود تا به تصمیم آلمانی ها در مورد آینده خود توجه نموده، شک و تردید اولیه فرانسه و بریتانیا در مورد اتحاد آلمان از میان برود و نهایت این که نگرانی شوروی در مورد عواقب ناشی از اتحاد دو آلمان برطرف شود. من در همان موقع آموختم که تعیین اصول در مورد بحث پیرامون سیاست ها و خط مشی ها همیشه اولین گام به طرف پیروزی است.

اقدام مهم بعدی بیکر از میان برداشتن تردیدها در کاخ سفید و سایرتشکیلات دولت آمریکا بود. در یک گزارشی که از بخش امور اروپایی وزارت امور خارجه رسیده بود به بیکر توصیه می کرد که از &درگیر و غرق شدن & زود هنگام در اقدامات مربوط به اروپا احتراز نماید. &زولیک & این گزارش را سال ها در کشوی میز خود نگاه داشته و البته بیشتر با حالت طعنه، گاه و بیگاه آن را به من نشان می داد و با آن می خواست حزم و احتیاط بیش از حد وزارت امور خارجه را به رخ من بکشد. بیکر اصولا احتیاج نداشت کسی او را تشویق به کاری کند. با توجه به تحولات سریع در سال ۱۹۸۹، او اصولا علاقه ای نداشت در کنار باشد و یا به اصطلاح در سایه کار کند.

ما تمام ایام تعطیلات کریسمس را کار می کردیم تا چهار چوبی برای عملیاتی و اجرائی کردن اصول پیشنهادی &فوکویاما& بیابیم. یک طرح عملیاتی تحت عنوان&دو به علاوه چهار& تنظیم شد که براساس آن آلمان شرقی و آلمان غربی خود اوضاع و شرایط داخلی خود را سرو سامان و شکل می دادند و چهار قدرت بزرگ، سیاست خارجی آن کشور را تنظیم و اجرا می کردند.

&دنیس راس& در ژانویه ۱۹۹۰ این طرح را برای بیکر فرستاد و وزیر امور خارجه خیلی سریع به سودمندی و فایده این طرح پی برد زیرا بخش اول این طرح نیازهای آلمانی ها را مورد توجه قرار می داد ( ضمن اینکه نگرانی های بعضی ها را در داخل دولت ایالات متحده برطرف می ساخت) و بخش دوم این طرح نگرانی و ابهامات فرانسه، انگلستان و اتحاد شوروی را از بین می برد. بیکر در فوریه با حمایت رییس جمهور جورج بوش توانست این طرح را به هلموت کهل صدر اعظم و هانس دیتریش گنشر وزیر امور خارجه بقبولاند و موافقت آن ها را به دست آورد. آن ها با طرح ۲+۴ (دو به علاوه چهار) به منظور انجام مذاکرات با هدف اتحاد دو آلمان و عضویت کامل آن در &ناتو& موافقت کردند. ضمن این که این اطمینان به شوروی داده شد که ناتو در صدد گسترش دامنه و نفوذ بیشتر خود به شرق نیست و اصولا این سازمان تصمیم دارد به جنگ سرد پایان دهد و عضویت بالقوه شوروی در ناتو را بپذیرد.

چند روز بعد بیکر در ملاقات و دیداری که با گورباچف و شواردنادزه داشت توانست موافقت اولیه آنها را جلب کند و تلاش کرد مخالفت و مقاومت آنها در قبال عضویت آلمان متحد در سازمان پیمان آتلانتیک شمالی را کاسته یا از بین ببرد. بیکر بر این اعتقاد بود که منافع اتحاد جماهیر شوروی با آلمان متحدِ عضو ناتو، بیشتر تامین خواهد شد تا این که آلمان، مستقلا و بدون عضویت در ناتو دارای سلاح هسته ای خود باشد. بیکر ضمنا به روسها گفت که حیطه نفوذ و فعالیت ناتو حتی & یک اینچ & به طرف شرق& و مرزهای آلمان متحد گسترش نخواهد یافت. روسها قول بیکر را پذیرفتند ولی با بزرگتر شدن و گسترش ناتو در سال های بعد فهمیدند به آنها خیانت شد. وعده ای که به روسها داده شده هرگز رسمیت پیدا نکرد و این توسعه &ناتو& حتی قبل از فروپاشی شوروی واقعیت پیدا کرد. این هم از آن مسایل و تحولاتی بود که سال ها  موضوع بحث و اختلاف بود .

طرح اعلامی بیکر-گنشر تحت عنوان& دو به علاوه چهار& در جلسه وزرای خارجه ناتو در اتاوا، مورد تایید و تصویب اکثر وزرا قرار گرفت. در ماه می گورباچف به جورج بوش پیشنهاد نمود که آلمان خود راسا باید ترتیبات مربوط به اتحاد خود را با دیگر کشورها تعیین نماید. گورباچف که هر روز با نا آرامی و رکود اقتصادی در داخل کشور روبرو می شد و با بالاگرفتن نهضت های جدایی طلبی در منطقه بالتیک و قفقاز  جنوبی، اهرمی در دست نداشت و اگر هم می داشت بسیار ضعیف بود. بوش به طور غیر رسمی به گورباچف اطمینان هایی داده بود و تعهدات اولیه بیکر را مجددا مورد تاکید قرار داده بود. در ماه ژوییه &کهل & و & گورباچف& قرارداد محکمی در مورد اتحاد آلمان در چهار چوب ناتو امضا کردند. در ۳ اکتبر ۱۹۹۰ آلمان متحد جدید به وجود آمد.

بخش سوم

اشغال کویت توسط صدام

با توجه به تحولات تاریخی که در اروپا رخ داد تعجبی نداشت که سیاست خاورمیانه ای ایالات متحده در دوره ۱۸ ماهه  اول جورج بوش از اهمیت کم تری برخوردار باشد. ولی همه چیز در اوایل ماه اوت ۱۹۹۰ و هنگامی که صدام حسین به کویت حمله کرد تغییر کرد.

همه ما در دولت ایالات متحده خطر صدام حسین و فرصتی را که او حس و پیدا کرده بود دست کم گرفته بودیم. صدام حسین اقتصاد عراق را در جنگ هشت ساله با ایران ویران کرده بود، زیر ساخت های شهرها را نابود و بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار قرض در نتیجه جنگ بالا آورده بود. جنگی که در آن نیم میلیون عراقی کشته شده بودند و هیچ یک از دو کشور کویت و عربستان سعودی مایل نبودند از بدهی های عراق به خود صرف نظر نمایند و یا اینکه قیمت های نفت خام را بالا ببرند.

صدام حسین علی رغم حکومت دیکتاتوری و بی رحمی که در عراق داشت، نگران بود که یک اقتصاد ضعیف ممکن است موجب شورش و قیام عراقی ها علیه او شود. در عین حال او در منطقه به دنبال فرصت برای به دست آوردن موقعیت برای خود بود. چندان مشکل نبود که او خود را به عنوان یک ناسیونالیست عرب جا بیاندازد و قهرمان عربی معرفی کند زیرا او خود را اولا مدافع دنیای عرب در مقابل مذهبیون ایرانی می پنداشت  و اکنون هم قهرمانی می دانست که در مقابل حکام فاسد عرب که در برابر ایالات متحده و اسراییل از خود نرمش و اطاعت نشان می دهند، عرض اندام می کند. بعلاوه صدام حسین فکر می کرد با پایان جنگ سرد، آمریکا انگیزه ای برای دخالت در امور خاور میانه ندارد و می تواند با نشان دادن قدرت خود، آن کشور را از این منطقه دور کند.

شرکای عرب امریکا در مورد صدام حسین هوشیار تر و واقع بین تر بودند. پرزیدنت حسنی مبارک، ملک حسین و ملک فهد، همه جورج بوش را تشویق می کردند تا دست دوستی به صدام دراز کند و به او نزدیک شود. نظر این رهبران عرب این بود که با پایان جنگ ایران و عراق، صدام طبعا توجه خود را به رونق و رفاه و نوسازی اقتصادی داخلی معطوف خواهد ساخت. آنها فکر می کردند که عراق در مقابل ایران انقلابی که همسایه ای مشکل و پیچیده است بعنوان یک سنگر و سپر نقش ایفا خواهد کرد. ولی آنها فکر نمی کردند که عراق درکوتاه مدت تبدیل به خطری خواهد شد.

جورج بوش در سال اول دوران ریاست جمهوری خود با احتیاط امکان نزدیک شدن به عراق را بررسی و ارزیابی می کرد. ایالات متحده برای خرید گندم از عراق اعتباراتی را تخصیص داده بود و بیکر با طارق عزیز همتای زیرک عراقی خود نیز دیداری داشت. اما در بهار ۱۹۹۰ ، وزیر امور خارجه آمریکا موضع و نظرات سخت تری نسبت به عراق پیدا کرد به خصوص اینکه صدام حسین در یک سخنرانی تهدید نمود اسراییل را به آتش خواهد کشید. “رایس” به بیکر گفته بود که ” این یک خیال باطل است که بتوانیم صدام را یک شریک قابل اعتماد بدانیم”

همزمان با این تحولات، صدام موضوع اختلاف دیرینه مرزی با کویت را مجددا مطرح کرد و کویتی ها را متهم می کرد که در پی راه انداختن یک ” جنگ اقتصادی ” هستند. صدام در اواسط تابستان نیروهای نظامی خود را  در مرز مشترک با کویت مستقر ساخت و مشخص بود که می خواهد کویتی ها را تحریک و اقدام به کاری نماید. تولید ناخالص ملی کویت نصف عراق بود ؛ صدام با تصاحب چاههای نفت کویت قادر به کنترل ۱۰ در صد عرضه جهانی نفت می شد و بالطبع پرداخت قروض خود به کشور های دیگر بود. خطرات در ابتدا زیاد جدی نبود- ارتش کویت هم به هیچ روی توان مقابله با ارتش جنگ دیده و قوی عراق را نداشت.

مبارک و سایر رهبران عرب همچنان به بوش اطمینان می دادند که تهدیدات صدام تو خالی و بلوف است و بدنبال تقویت موضع خود برای مذاکره با کویت بر سر اختلافات مرزی است. تا اینکه صدام خانم “اپریل گلاسپی” سفیر ایالات متحده در بغداد را در ۲۵ ژوییه  فرا خواند ، سفیر آمریکا موضع رسمی دولت  متبوع خود را به او اعلام نمود. ” اپریل” به صدام گفته بود ایالات متحده آمریکا در اختلافات مرزی عراق و کویت جانب هیچ کدام از طرفین را نخواهد گرفت اما قطعا موضع امریکا این خواهد بود که اختلافات مرزی دو کشور به طور مسالمت آمیز حل و فصل شود. “گلاسپی” بعدا در گزارش تلگرافی خود به واشنگتن این طور اظهار نظر و نتیجه گیری کرده بود که ” آمریکا نظر صدام حسین را کاملا متوجه شده و دریافت کرده است” و صدام متعهد شد باب مذاکرات را با کویت برای حل اختلافات مرزی باز خواهد کرد”.

 البته بعدا سفیر ما در بغداد شدیدا مورد انتقاد واقع شد که چرا کاملا و به طور جدی در دیدار با صدام، عواقب استفاده از نیروی نظامی در حل اختلافات مرزی را به او یاد آوری نکرده و آن را مورد تاکید قرار نداده است.  ولی به نظر من این انتقاد منصفانه و درست نبود. هیچ کس انتظار نداشت که صدام دست به یک تهاجم گسترده  و تمام عیار به کویت بزند. در تاریخ ۲۸ ژوییه جورج بوش نامه ای برای صدام فرستاد که لحن و مفاد آن از صحبت هایی که میان صدام و “گلاسپی ” رد و بدل شده بود تند تر نبود.

صدام بی محابا در تاریخ ۲ اوت نیروهای نظامی خود را به طرف جنوب فرستاد  که از مرز دو کشور گذشتند. ظرف مدت دو روز تمام کشور اشغال و بلافاصله کویت بعنوان ” استان نوزدهم ” عراق اعلام شد. یک روز قبل از این حمله، وزیرخارجه ما در سیبری با اداوارد شواردنادزه دیدار داشت. او نیز مانند وزیر خارجه شوروی از طریق گزارشات امنیتی از استقرار نیروهای عراقی در مرز با کویت اطلاع حاصل کرده بود و مانند او نگران اوضاع بود ولی شواردنادزه  بر خلاف رهبران کشور های عربی زیاد به حمله واقعی عراق به کویت توجهی نداشت و اصولا چنین حمله ای را محتمل نمی دانست. بیکر از سیبری برای یک سفر از قبل برنامه ریزی شده عازم مغولستان شد و هنگامی که در آن جا به سر می برد، تهاجم عراق به کویت آغاز شد.

“رایس” به بیکر توصیه کرد مستقیما به مسکو برود و در یک بیانیه مشترک با شواردنادزه حمله عراق به کویت را محکوم نماید. شاید هیچ چیز و هیچ اقدامی تا این اندازه از نظر دیپلماتیک موثر نبود و نشان نمی داد که روابط ایالات متحده و شوروی تا این حد تغییر یافته باشد. در تاریخ ۳ اوت تنها بیست و چهار ساعت بعد از حمله عراق به کویت شواردنادزه و بیکر در کنار یکدیگر در فرودگاه “وونکوو” در خارج از مسکو، حمله عراق به کویت را محکوم کردند. بعد ها بیکر نوشته بود که در آن لحظه بود که جنگ سرد واقعا پایان یافته بود.

در تاریخ ۴ اوت بخش برنامه ریزی و سیاست گذاری اولین اقدام خود را در مورد این حادثه انجام داد. در گزارش ما که تحت عنوان “اولین بحران بعد از جنگ سرد” تهیه شده بود چنین آمده بود که ” صدام فکر می کند که با پایان جنگ سرد تغییرات عمیقی در محاسبات استراتژیک اصلی هر دو ابر قدرت پیش آمده است. اهداف آنان در رقابت در جنوب غربی آسیا کم رنگ تر شده و با این ترتیب آنها تاکید را بر حفظ متحدین خود در جنگ سرد گذاشته اند. تصور صدام این بود یکی از دلایل و یا بخشی از دلایل تغییر در سیاست ها و خط مشی های ایالات متحده و شوروی، افزایش چشم گیر هزینه های طراحی برای قدرت و دخالت آنان در اختلافات و منازعات منطقه ای است. صدام هم مانند {امام}خمینی در ده سال قبل چنین مجاب شده بود که افسانه و یا به اصطلاح اسطوره قدرت آمریکا در خاورمیانه خیلی بیشتر از آن چیزی است که در عمل از این قدرت وجود دارد و آمریکا درصورت روبرو شدن با هزینه های واقعی، هیچ گاه دست به اقدامی نخواهد زد.

در گزارش ما همچنین آمده بود ، صدام روی چیزی سرمایه گذاری می کند که فکر می کند روند و راه اساسی و نظرات و سیاست های اعراب است. روند تغییر و تحول در اروپای شرقی بسیاری از روشنفکران عرب را به هیجان آورده بود. وضع بد اقتصادی و کاهش درآمدهای نفتی که با توسعه شهر نشیتی همراه شده بود فرصتی برای افکار پوپولیستی اسلام گرا و نیز ملی گرا به وجود آورد که پایگاه نسبتا بزرگی از توده های مردم برای خود دست و پا کنند.

شخصیت صدام برای تندرو های ملی گرا جالب و جذاب بود و برای آنها یک سمبل به شمار می آمد. او تا حدودی در دور و بر رادیکال ها جولان می داد و این تمایل را در آنها تقویت و در واقع القا می کرد که ایالات متحده را به خاطر مشکلات سیاسی و اقتصادی آنها سرزنش کرده و مقصر بداند. استدلال صدام این بود که هر رژیم عربی که مجبور باشد بر حمایت ایالات متحده تکیه کرده و اتکا داشته باشد در مقابل قیام های داخلی آسیب پذیر خواهد بود.

راه حل و به عبارت دیگر پیشنهاد تجویزی ما خیلی روشن و صریح بود. ما باید از عربستان سعودی دفاع می کردیم و جلوی تجاوز صدام را می گرفتیم. در گزارش دومی که با جزییات بیشتری تهیه شده بود استدلال و نظر ما این بود “با توجه به تمام شرایط اوضاع و احوالی که هم اکنون در خلیج فارس وجود دارد، راهی جز بیرون راندن کامل عراق از کویت نداریم. ما باید دولت قانونی و مشروع کویت را روی کار بیاوریم. در این گزارش روشی را که دو مرحله داشت پیشنهاد کرده بودیم :

  • اول آن که فشار حداکثری  سیاسی و اقتصادی  بر صدام وارد  آوریم،  بعد از آن با یک برنامه منسجم و مداوم صدام را مهار کرده اجازه ندهیم از عواقب اشتباهاتی که در کویت مرتکب شده فرار کند. به ایران تسلیم نشود و به آنان پناه نبرد و با آنها معاهده ای  برای انجام مقاصد خود  امضا نکند.
  • اگر صدام حسین به این شرایط گردن نگذاشت مرحله دوم برنامه را اجرا خواهیم کرد که از ابزار دیپلماسی برای جلب حمایت بین  المللی جهت انجام اقدام نظامی علیه عراق استفاده خواهیم کرد. همه گزینه های غیر نظامی برای جلب حمایت و تقویت پشتیبانی دیگران غیر قابل تصور می نمود. عدم توانایی برای فشار بر صدام جهت خروج از کویت بدون توسل به زور یک شکست دیپلماتیک نبود – بلکه زیرکانه ترین نوع دیپلماسی بود و اساس و پایه ای را  برای ائتلاف بین المللی به وجود می آورد که می توانست عراق را از کویت بیرون براند و کنترل اوضاع را امکان پذیر سازد.

اما مشکلی که داشتیم کمبود زمان کافی بود. چون صدام زیرکانه از شکافی که در یکپارچگی و اجماع بین المللی وجود داشت، بهره برداری می کرد. پرزیدنت بوش در یک بیانیه مطبوعاتی بلافاصله بعد از حمله صدام به کویت، خط مشی اصلی و اساسی دولت آمریکا را اعلام کرد و گفت: ” اشغال کویت دوام نخواهد آورد. بعد از  آن بود که او و تیم همکار او حرکت و تلاش برای رسیدن به آن هدف، آن هم با مهارت و انگیزه کافی شروع کردند که برای من در خدمات دولتی یک نمونه و سرمشق بود.

“دیک چنی” به عربستان رفت و در آنجا انجام عملیات نظامی را برای حمایت از عربستان سعودی به نام “عملیات سپر صحرا” اعلام کرد. کالین پاول و یکی از فرماندهان تحت امر او ژنرال نورمان شوارتسکف دستور اعزام نیروهای نظامی آمریکا به منطقه را صادر کردند. برنت اسکو کرافت و باب گیتس کار هماهنگی میان دستگاههای دولتی برای پیشبرد استراتژی را مدیریت کرده و پیش بردند. بیکر وزیر خارجه با اسکو کرافت و دیک چنی و پاول هماهنگی های لازم را انجام می داد  تا با ایجاد یک ائتلاف بین المللی، کمک های نظامی و مالی را جلب، فشار اقتصادی بر صدام حسین را هدایت و اساس و بنیانی برای فعالیت های دیپلماتیک به وجود آورد. در سازمان ملل متحد سفیر آمریکا “نان پکیرینگ” با مهارت و کاردانی مقدمات صدور قطعنامه هایی را اغاز نمود که قبل از هر چیز تجاوز عراق را محکوم می کرد و سپس تحریم هایی علیه عراق اعمال می نمود که از نظر نوع و مقیاس در سازمان ملل بی سابقه بود. با همین تحریم ها تقریبا تمام صادرات عراق و منابع در آمدی آن قطع می شد.

در ماه سپتامبر من بیکر را در سفر یازده روزه او برای ” درخواست و جلب کمک ” همراهی کردم. او سر انجام در این سفر توانست بیش از ۵۰ میلیارد دلار کمک مالی به دست آورد که برای تامین هزینه های نظامی ایالات متحده کفایت می کرد. روش بیکر کاملا منطقی و جدی و درست بود. او فهرستی از چیزهایی که نیاز داشت تهیه کرده بود. موجبات و تمهیدات اعزام سریع نیروهای نظامی ایالات متحده به خلیج فارس را فراهم کرده بود که برای او یک اعتبار بین ا لمللی به وجود آورد.

ملک فهد در جده به طور غیر مستقیم که خصوصیت عرب هاست، خود و امکاناتش را در اختیار آمریکا گذاشت و به بیکر صراحتا گفته بود که هر چه لازم داشته باشند در اختیار ایالات متحده قرار خواهد داد. امیر کویت که همراه خانواده خود و دولت آن کشور در عربستان سعودی پناه گرفته بودند و در واقع تبعید شده بودند، کاملا تسلیم محض و تابع نظرات ایالات متحده بودند. ترکیه نیز بلافاصله خط لوله نفت در خاک خود که نفت عراق را صادر می کرد مسدود کرد. بیکر برای  جبران ضرری که ترکیه از این نظر متحمل می شد ، ترتیب پرداخت یک وام و کمک مالی قابل توجهی را از طریق بانک جهانی به این کشور فراهم آورد. رییس جمهور حسنی مبارک هم وعده داد که نیروهای مصری را برای کمک به نیر وهای ائتلاف اعزام خواهد کرد. گرچه حضور نیروهای نظامی عربی بیشتر جنبه سمبولیک داشت ولی حضور آنها در کنار نیروهای آمریکایی بسیار قابل توجه بود.

بیکر همچنین از دمشق دیدار نمود و دیدار هایی با حافظ اسد زیرک و در عین حال بی رحم که از سال ۱۹۷۱ در سوریه حکومت می کرد، انجام داد. اسد که هیچ دل خوشی از صدام نداشت و در رهبری جهان عرب رقیب او به شمار می آمد از حضور و نمایش قدرت آمریکا در خلیج فارس استقبال کرد. اسد همچنین با پیوستن به نیرو های ائتلاف موافقت نمود و خیلی تحت تاثیر بیکر و اقدامات و تلاش های او قرار گرفت. او بیشتر از این جهت تحت تاثیر بیکر قرار گرفت که این اقدامات را علیه صدام انجام می دهد.

در ” بن ” آلمان، هلموت کهل و گنشر که خود را مدیون کمک های بوش به اتحاد دو آلمان می دانستند، وعده کمک های مالی دادند. بیکر در این زمان همراه بوش برای ملاقات با گورباچف به هلسینکی پرواز کرد. رهبر شوروی که شدیدا در گیر حفظ یکپارچگی و تمامیت ارضی کشورش بود، برای رابطه اش با بوش ارزش زیادی قایل بود. او در نظر داشت علیرغم کاهش و تضعیف اعتبار شوروی، نقش دیپلماتیک عمده و مهمی را در این شرایط بازی کند.

در ماه نوامبر من بیکر را در یک سفر طولانی تر همراهی نمودم. در این سفر از دوازده کشور در سه قاره و بمدت هیجده روز دیدن کردیم. هدف اصلی از این سفر جلب حمایت کشورها برای صدور یک قطعنامه قوی و محکم در شورای امنیت سازمان ملل متحد بود که استفاده از نیروی نظامی را مجاز نماید. در صورتی که صدام بدون قید و شرط و بصورت کامل از کویت خارج نشود، این کار با استفاده از زور انجام می شد. مسافرت با بیکر آن هم  در هواپیمای بویینگی که زمانی جت شماره یک لیندون جانسون رییس جمهور سابق آمریکا بود، همیشه یک تجربه سخت و ناراحت کننده بود.

در این  هواپیما، بیکر یک کابین خصوصی در قسمت جلوی هواپیما داشت که میز و صندلی کوچکی در آن گذاشته شده بود. دراین بخش او به راحتی می توانست پاهای خود را دراز کند. بقیه اعضای ارشد تیم او در کابین مجاور می نشستند که نیمکتی به شکل نعل اسب در آن قرار داده شده بود. این نیمکت به دور یک میز بزرگ گذاشته شده بود. یک صندلی بزرگ هم در کنار این میز قرار داشت که جانسون معمولا روی آن می نشست و با همکاران خود ملاقات و مذاکره می کرد. قدم زدن در هواپیما مشکل بود و اصولا امکان نداشت. بطور دایم با بیکر جلسات کوتاه برگزار می شد تا اتفاقات جلسات قبلی مورد بررسی دقیق قرار می گرفت و برنامه جلسات بعدی نیز تنظیم می شد.

بقیه مدت پرواز، به برقراری تماس های تلفنی با واشنگتن و آماده کردن دستور مذاکرات برای جلسات بعدی صرف می شد. گزارشات کوتاهی هم باید برای بیکر تهیه می شد تا برای رییس جمهور ارسال کند. از خواب و استراحت هم خبری نبود .

در کابین دیگری اعضای تیم اداری و امنیتی و گروه محافظان قرار گرفته بودند که البته کارشان پر مشغله و سنگین بود. آنها سخت مشغول انجام کارهای تدارکاتی و پذیرایی از مسافرین هواپیما بودند. در انتهای هواپیما  گروه خبرنگاران وزارت امور خارجه نشسته بودند – که البته گروه با تجربه و کاردان و موفقی بودند و از جمله آنان “تام فریدمن ” و “دیوید هافمن” برندگان جایزه ادبی پولیتزر از روزنامه واشنگتن پست نیز به چشم می خوردند. بیکر و “توتویلر” در مدیریت گروه رسانه ای بسیار مسلط بودند و به نقش و تجربه آنان احترام زیادی می گذاشتند. آنها روابط با مطبوعات را رابطه ای دو طرفه می دانستند و اغلب موضوعات را بصورت غیررسمی و خصوصی با آنان مطرح می کردند تا نظرات آنان را بدانند و بسنجند. بخش مطبوعاتی وزارت امور خارجه نیز به خوبی می دانست که بیکر یک چهره و شخصیت قوی است که در قلب جریانات تاریخ ساز قرار گرفته است. آن ها نیز متقابلا با همان شیوه ای که بیکر نسبت به آنها داشت به وزیر امور خارجه احترام می گذاشتند.

در پایان این سفر سخت و مشقت بار، بیکر توانست حمایت و موافقت کشورها را برای تصویب قطعنامه ۶۷۸ شورای امنیت سازمان ملل متحد در ۲۹ نوامبر به دست آورد که اجازه توسل به “هر وسیله ای ” را علیه صدام حسین البته مشروط بر آن که او تا ۱۵ ژانویه ۱۹۹۱از کویت خارج نمی شد، اعطا کرد. اتحاد شوروی همراه با ایالات متحده و ده کشور دیگر به این قطعنامه رای مثبت داد. چین به قطعنامه رای ممتنع داد چون از این که بیکر در این خصوص به پکن سفر نکرده بود، ناراحت و گله مند بود.

کوبا و یمن رای منفی دادند. بیکر ساعت ها با علی عبدالله صالح رییس جمهور یمن گفتگو کرده بود. تلاش می کرد او را قانع کند که این رای مهم ترین رایی است که آن کشور می تواند بدهد ولی موفق نشد. او با جدیت تمام امور را کنترل می کرد. پس از مخالفت یمن با قطعنامه، وزارت امور خارجه بلافاصله کمک به این کشور را به میزان ۹۰ در صدکاهش داد.

صدام بلافاصله با اولتیماتوم شورای امنیت سازمان ملل مخالفت نمود. اما موافقت کرد که در اوایل ژانویه ملاقاتی میان طارق عزیز و بیکر در ژنو صورت گیرد. این آخرین شانسی بود که می توانست باعث ختم مسالمت آمیز بحران گردد. من هرگز چنین ملاقات پراضطراب و ناراحت کننده ای را بیاد ندارم. جنگ نزدیک و اجتناب ناپذیر می نمود. نزدیک به نیم میلیون نفر از نیروهای ائتلاف در مرز کویت مستقر شده بودند و در واقع این قوی ترین ائتلاف از جنگ جهانی دوم به این طرف بشمار می رفت.

در مورد تلفات احتمالی در جنگ، نگرانی هایی وجود داشت به خصوص این احتمال وجود داشت که صدام همانند سابق در جنگ علیه ایران و مردمش، در این جنگ نیز از سلاح شیمیایی استفاده نماید. این نگرانی هم وجود داشت که صدام از موقعیت مذاکرات در ژنو با طارق عزیز استفاده کند و  پبشنهاد خروج از بخشی از خاک کویت بجز مناطق نفت خیزی مورد اختلاف دو کشور، را مطرح نماید. چنین پیشنهادی طبق قطعنامه شورای امنیت غیر قابل قبول بود. می توانست حمایت کنگره را از هر گونه اقدام از بین ببرد و مضافا اینکه ائتلاف را مخدوش کرده و از بین ببرد. این احتمال هم وجود داشت که روس ها و دیگران خواهان مذاکرات بیشتری برای ممانعت از اقدام نظامی شوند. ائتلافی که این همه روی آن کار کرده بودیم به راحتی از هم می پاشید.

آمادگی بیکر برای این ملاقات به طور چشم گیری خسته کننده و فرساینده بود . موضوعاتی که او می خواست در مذاکرات مطرح کند نتیجه مشاوره های سنگین و طولاتی  او با واشنگتن بود. من در تمام مدت پرواز در هواپیما با ” دنیس راس ” روی موضوعات احتمالی مذاکرات با طارق عزیز، کار می کردیم. بیکر هرگز چنین گزارشات مذاکراتی را کلمه به کلمه نمی خواند. اما با توجه به سختی و وخامت شرایط، مصمم بود کاملا متن گزارش و مطالبی را که قرار بود راجع به آن مذاکره کند، از نزدیک و بدقت مطالعه کند. او حتی سخنان مقدماتی را که در ابتدا باید در این مذاکرات به طارق عزیز می گفت، مرور می کرد و به خاطر می سپرد. این سخنان به این نکته ختم می شد که حالت دادن هشدار به طارق عزیز بود که “او باید این واقعیت را درک کند که این دیدار  “آخرین و بهترین فرصت برای صلح ” است”. حتی این که او یعنی بیکر از یک طرف میز با طارق عزیز در طرف دیگر در ابتدای شروع مذاکرات دست بدهد، نیز بحث هایی شد و بر روی نحوه انجام آن فکر کردیم. بیکر مصمم بود حتی لبخندی که معمولا دیپلمات ها در این گونه موارد به یکدیگر می زنند از طارق عزیز دریغ کند و قیافه و چهره ای بسیار جدی، گرفته و اخمو داشته باشد. طارق عزیز هم که معمولا در این گونه مذاکرات حالت پیروز و فاتح به خود می گرفت نگران و عصبی به نظر می رسید.

بیکر حامل نامه ای از جانب پرزیدنت جورج بوش بعنوان صدام بود بدین مضمون که “اگر عراقی ها از سلاح شیمیایی و یا سایر سلاح کشتار دسته جمعی استفاده نمایند، ایالات متحده این حق را برای خود محفوظ می دارد که از هر نوع اسلحه ای در زرادخانه خود استفاده کند”. بیکر این نامه را به طور خلاصه برای طارق عزیز خواند اما “عزیز ” از گرفتن و یا خواندن آن خودداری نمود، شاید علت این کار او این بود که مطمئن نبود اگر او این اولتیماتوم را با خود به بغداد می برد، واکنش صدام حسین نسبت به آن چه بود. بعد از این که جلسه مذاکره بدون هرگونه انعطافی از جانب عراقی ها پایان یافت، بیکر در یک نشست خبری که بزرگترین کنفرانس خبری بود که تا به آن موقع دیده بودم، شرکت کرد. او سخنان خود را با این جملات آغاز کرد ” متاسفانه در شش  ساعت مذاکره، هیچ موضوعی را که نشان دهد که عراقی ها انعطافی در رابطه با قطعنامه های شورای امنیت نشان داده و به آن عمل کنند، مشاهده نکردم”. بدین ترتیب جنگ اجتناب ناپذیر بود.

در ۱۲ ژانویه کنگره آمریکا به استفاده از نیروی نظامی رای مثبت داد. تلاش های بوش و بیکر در ایجاد حمایت بین المللی گسترده، در این رای تاثیر زیادی داشت. بی رحمی، شقاوت و سازش ناپذیری صدام از یک طرف و حمایت هر دو نفر امریکایی از سه نفر از آنان (بر اساس آمارها و نظرسنجی ها) از طرف دیگر، موجب شد  نمایندگان کنگره آمریکا نیز به جمع حامیان عملیات نظامی بپیوندند.

در ۱۶ ژانویه، درست پس از پایان ضرب الاجل شورای امنیت سازمان ملل، ایالات متحده حملات وسیعی علیه بغداد آغاز نمود. من و همسرم لیزا این صحنه را در عصر همان روز در تلویزیون نگاه می کردیم. اگرچه به سرانجام کار اطمینان نداشتیم اما به ارتش ایالات متحده اعتماد و اطمینان داشتیم. احساس غرور و افتخار می کردیم که جورج بوش و بیکر با یک روش و شیوه کلاسیک و طبیعی توانسته بودند چنین ائتلاف دیپلماتیکی را به وجود آورند.

با آن که برتری مطلق نمایش قدرت آمریکا از نظر تکنولوژیکی مسلم و واضح بود، هنوز اما نگرانی های جنگ هوایی در آن لحظات حساس  وجود داشت. اولویت نخست نیروهای ائتلاف از بین بردن توان موشکهای اسکاد با  کلاهک های شیمیایی بود زیرا این نگرانی وجود داشت که که صدام از این موشک ها استفاده نماید. صدام لامحاله با چند موشک به اسراییل حمله کرد. این کار از سر استیصال و به تلافی با این هدف انجام شد که جنگ را به یک جنگ میان اعراب و اسراییل تبدیل کند. با گسترش جنگ به اسرائیل، اعراب را تهدید کند که از ائتلاف حمایت نکنند.

بیکر در تماس و همکاری نزدیک با اسحاق شامیر نخست وزیر اسرائیل قرار داشت تا از خود در مقابل حملات موشکی اسکاد دفاع ننماید و از دامی که صدام برای آنان گسترده است، خودداری نمایند. “لاری ایگلبرگر ” سفر های متعددی به اسراییل کرد تا آنها را به خویشتن داری تشویق نماید. من او را در یکی از این سفرها همراهی کردم و آرامش او را در ارتباط با شامیر و سایر مقامات اسراییلی ستودم. مثلا با تعجب می دیدم که او ماسکی که برای احتمال حمله شیمیایی  به او داده بودند از روی بینی و دهان خود بر می داشت و به جای آن یا سیگار می کشید و یا ماسک اکسیژن خود را روی دهان و بینی خود قرار می داد.

شامیر این شهامت سیاسی را از خود نشان داد و به حملات موشکی عراق واکنشی نشان نداد. او نیز مطمئن بود که ایالات متحده بزودی ارتش عراق را در هم خواهد شکست. متعاقب عملیات زمینی در اواخر فوریه که فقط صد ساعت طول کشید، نیروهای صدام ریشه کن، از خاک کویت بیرون رانده و همه آن ها به طرف شمال یعنی عراق متواری شدند. در این زمان جورج بوش خاتمه جنگ را اعلام نمود. مشاورین ارشد بوش به اتفاق آراء از تصمیم او برای خاتمه جنگ حمایت کردند و آن را یک اقدام اصولی و منطقی دانستند. شاید تمایل به این کار وجود داشت که ارتش عراق درهم شکسته و تا بغداد تعقیب شود و حتی شاید خود صدام هم سرنگون گردد. اما بوش و بیکر به خوبی می دانستند که دستور کار ائتلاف و یا نظر کشورهای شرکت کننده در ائتلاف، اقدام براساس قطعنامه و آن عقب راندن نیروهای عراقی از کویت و استقرار مجدد دولت قانونی کویت در این کشور بود. فراتر رفتن از این هدف خطر از هم پاشیدن ائتلاف را در بر داشت که صدمه بزرگی به شکل گیری نظم نوین جهانی بعد از پایان جنگ سرد وارد می کرد. آنگونه که بیکر در ۲۷ فوریه بعد از ملاقات با بوش و در اخرین روز عملیات نظامی زمینی، در دفتر خود به ما گفت این بود که ” بعضی اوقات مهم ترین آزمایشی که در مقابل رهبر وجود دارد این نیست که کاری انجام دهد حتی اگر آن کار یا اقدام سهل و آسان باشد. زیاده روی و پیشدستی در یک کار ممکن است انسان را با مشکل مواجه سازد.”

 اکنون علیرغم توجه و الویت ما در مورد موضوعات دیپلماتیک و نظامی بعد از بیرون راندن صدام از کویت ، لازم بود به بیکر کمک می کردیم که در مورد آینده فکر و برنامه ریزی نماید. در مورد فرصت ها و خطرات بلند مدتی که بعد از بیرون راندن صدام از کویت توانست به وجود آید، طراحی نماید. در مورد خلیج فارس ما در گزارشی در نوامبر ۱۹۹۰ این چنین استدلال کردیم بعد از بحران فعلی یک نوع توازن آزاد و مستقل قدرت میان ایران_ عراق و کشور های شورای همکاری خلیج فارس، غیر قابل قبول و غیر موجه است. ما می بایستی صدام را مهار می کردیم و به حمایت خود از عربستان سعودی و سایر شرکای خود در خلیج فارس ادامه می دادیم. البته با کمی امیدواری ما پیش بینی کردیم که بحرانی که به وجود آمده می تواند فرصتی برای بهبود روابط ایران و ایالات متحده فراهم آورد. در بخش دیگری از گزارش خود اضافه کردیم و در واقع صراحتا این گونه مطرح نمودیم که ایالات متحده باید کشور های این منطقه را که دوستان ما هستند تشویق کند که اگر واقعا می خواهند همگام با سایر کشورها در پیشرفت سریع جهانی در ابعاد مختلف سهیم شوند، مشارکت سیاسی گسترده تر و آزادی اقتصادی بیشتری داشته باشند. پیشنهاد کردیم یک بانک منطقه ای برای توسعه ایجاد شود تا این کشور ها بتوانند توسعه اقتصادی را ایجاد کرده و ادامه دهند. ما همچنین تاکید ویژه ای بر آغاز مجدد مذاکرات اعراب و اسراییل نمودیم زیرابا توجه به ناسیونالیسم افراطی صدام (که اکنون بی اعتبار شده) و نیز نفوذ و قدرت ایالات متحده ( که اکنون بی رقیب است) این امر الزامی است. بیکر علی رغم تمام مشکلات و یا به تعبیری “دام هایی” که وجود داشت از تحولاتی که در زمینه نفوذ و قدرت ما به وجود آمده، خوشبین بود و تحت تاثیر این شرایط قرار گرفته بود .

بخش چهارم :

جیمز بیکر ، وزیر امور خارجه سابق اکنون بر روی دیوار های خارج از اطاق کارش در شهر هیوستون تعداد زیادی از بریده های کارتون های جراید را چسبانده است . در این کارتون ها ، پیگیری جدی و وقفه ناپذیر او را برای به نتیجه رساندن صلح خاورمیانه بعد از جنگ خلیج فارس به صور و با طنز های مختلف آن هم بعد از ۹ سفر به این منطقه از اکتبر ۱۹۹۱ به تصویر کشیده و تشریح کرده بودند-این ها همه یادآور این بود که چه تعدادی از افراد شک و تردید داشتند که او می تواند در این کار خود موفق شود و ضمنا تا چه اندازه به سرانجام رسیدن این کار غیر محتمل بود.

در همان موقع و در پایان جنگ سرد جیمز بیکر سخت به امور شوروی و اروپا مشغول بود و طبعا از وارد شدن در امور خاورمیانه و اختلافات اعراب و اسرائیل  احتراز می کرد و اصولا به آن نمی پرداخت .او در خاورمیانه فرصت و شانس زیادی نمی دید ضمن این که می دانست دردسرهای زیادی در این منطقه وجود دارد. جیمز بیکر اصولا حوصله زیادی برای بحث های بی پایان راجع به جریان صلح خدائی و مذهبی نداشت. او زیاد تجربه خوشایندی با اسحاق شامیر نخست وزیر اسرائیل که یک ناسیونالیست افراطی اسرائیلی بود و سوء ظن عمیقی به هر چیزی که کنترل اسرائیل را بر ساحل غربی رود اردن و نوار غزه کم کند و ضعیف نماید نداشت.در ماه می سال ۱۹۸۹ جیمز بیکر در کنفرانس کمیته روابط عمومی آمریکا – اسرائیل طی سخنانی گفته بود ” اکنون زمانی است که برای همیشه این دیدگاه غیر واقع بینانه اسرائیل بزرگ به کنار گذاشته شود ” این سخن چندان به مذاق شامیر خوش نیامده بود. بعدا و هنگامی که معاون وزارت خارجه شامیر که  در آن موقع”بی بی نتانیاهو” بود دولت امریکا را به دروغگوئی و تحریف واقعیات متهم کرد، این بار نوبت بیکر بود که ناراحت شود. به همین دلیل او حضور و ورود  نتانیاهو را برای هیجده ماه دیگری که در راس وزارت امور خارجه بود منع کرد و در واقع او را به وزارت امور خارجه راه نمی داد.

البته اعراب هم کار زیادی انجام ندادند که خود را نزد بیکر خوب و موجه نشان دهند. مذاکراتی که در ماههای پایانی دوره ریاست جمهوری ریگان در مورد اعراب و اسرائیل شروع شده بود چندان مفید و نتیجه بخش نبود. زمانی هم که در می ۱۹۹۰ گروه تندروی فلسطینی دست به یک حمله نا موفق در امتداد ساحلی در نزدیکی تل آویو زدند بیکر از این که یاسر عرفات این حمله را محکوم نکرده بود و حتی خود را جدا از آنها ندانسته بود  خشمگین شد . کمی  بعد از این بود که بوش و بیکر برای مدت نامعلوم گفتگو ها را متوقف ساختند. بیکر به ” ارون میلر”، یکی از دوستان من گفته بود ” اگر من دوباره به دنیا می آمدم مانند تو یک کارشناس متخصص خاورمیانه می شدم، چون این کار برای تو همیشه یک شغل و در واقع اشتغال کامل ایجاد می کرد”. اما گذشته از این مزاح ها علت عدم علاقه بیکر به  ورود به  چنین مشکل طولانی و تمام نشدنی کاملا روشن و واضح بود. او از این که کسی به او حُقِه و کلک بزند متنفر بود ، و البته خاورمیانه هم از نظر او پر از افراد حقه باز بود.

اما بعد از جنگ خلیج فارس در ۱۹۹۱ سعی و تلاش مجددی را در مورد خاورمیانه آغاز کرد. شکست صدام موقعیت اعراب معتدل را تقویت کرده بود.حسنی مبارک اطمینان خاطر و ایمنی بیشتری را احساس می کرد. سعودی ها و اعراب خلیج فارس بقای خود را مدیون دولت بوش می دانستند.حافظ اسد نسبت به راه و روش خود محتاط تر شده و تحت تاثیر شهامت و قدرت دیپلماتیک و نظامی ایالات متحده قرار گرفته بود. اسد اکنون به عنوان یک خُبره سیاسی و قدری فهمیده و درک کرده بود که زمین باز ی در منطقه خاورمیانه عوض شده است. ملک حسین اکنون ترغیب شده بود که دوباره روابط خوب خود را با بوش و بیکر از سر بگیرد، چون روابط او پس از این که در عملیات صحرا او را به کنار گذاشته بودند دلگیر و ناخشنود بود.عرفات به دلیل دوستی و نزدیکی با صدام حسین در این شرایط در موقعیت مشکلی قرار گرفته بود و اعراب کمک های مالی را به او قطع کرده بودند و او  نگران این بود که ارتباط خود را با فلسطینی ها در نوار غزه و ساحل غربی رود اردن نیز از دست بدهد، آن هم در جائی  که خاستگاه قیام علیه اشغال سرزمین های فلسطینی ها توسط اسرائیل بود. او اهر م هائی را که در دست داشت بدین ترتیب از دست داده بود.

اسحاق شامیر از نتیجه جنگ چندان راضی و خشنود نبود. از یک  طرف قدرت صدام در تهدید اسرائیل به شدت کاهش یافته و در واقع از بین رفته بود. از طرف دیگر، شامیر نگران این بود که روابط جدید با دولتهای کلیدی عربی معلوم نبود دولت آمریکا را به کدام سمت و سو و تا کجا ببرد. گورباچف شدیدا درگیر از هم پاشیدن اتحاد جماهیر شوروی بود و زمان و فرصت و اصولا انتخابی برای همکاری با واشنگتن در مورد خاورمیانه تا آن جا که به اعتبار کشورش مربوط می شد نداشت. همه این تحولات در زمانی اتفاق افتاده بود که فرصت دیپلماتیک نادری برای حل مشل خاور میانه به وجود آمده و در واقع شرایط فراهم بود. این در شرایطی بود که دنیس راس به بیکر می گفت”ما شاهد یک زلزله سیاسی بوده ایم . ما قبل از اینکه در نتیجه این زلزله شکل و وضع این زمین سیاسی و دیپلماتیک  تغییر پیدا کند باید حرکت کنیم و کاری انجام  دهیم چون ممکن است دیگر چنین شرایط و فرصتی دست ندهد و این شرایط زیاد دوام نیاورده و طول نکشد”.

البته در ضمن بیکر یک حالت غرور توام با رقابت احساس می کرد. نقش او در ایجاد ائتلاف برای انجام”عملیات نظامی سپر جزیره” طبعا جنگ را برای رهبری رئیس جمهوری آمریکا به یک فرصت بزرگ فراهم ساخته بود. پرزیدنت جورج بوش در مرکز توجهات و در واقع در قلب جریانات  بود و به علاوه یک ارتش قدرتمند هم را در کنار خود داشت. اکنون بیکر این فرصت را برای رئیس جمهور بوجود آورده بود تا بتواند در بر قراری صلح هم موفق شود ، ضمن اینکه نشان می داد دیپلماسی ایالات متحده در عین این که در صحنه نظامی می تواند پیروز شود ، قادر است در استقرار صلح هم موفق گردد. برای یک نفر که حلال مشکلات است چه کاری بزرگتر از برقراری صلح میان اعراب و اسرائیل می توانست برای رئیس جمهوری مانند جورج بوش آن هم در این شرایطِ مناسب باشد.

بیکر به طور اخص علاقه ای به جزئیات مسائل و مشکلات اعراب و اسرائیل و اصلا تاریخ و فرهنگ این منطقه نداشت. بیکر حافظه و قدرت بسیار قوی داشت که چگونه مذاکرات را هدایت کند و اختلاف نظرها را از بین ببرد و استعداد بسیار جالبی برای کنار آمدن با به اصطلاح “مدیریت شخصیت های پیچیده ” داشت. او معمولا در مردم و عموم ،انتظارات زیادی را به وجود نمی آورد و همیشه بر این اعتقاد بود که که باید کمتر وعده داد و بیشتر کار کرد و موفق شد. علت این که او نمی گذاشت ما زیاد خود را مشغول و غرق در تلاش های صلح خاور میانه کنیم این بود که می گفت ” ابتدا باید سینه خیز بروید قبل از این که راه بیفتید و قبل از این که بدوید باید راه رفتن را یاد بگیرید!” هدف کوتاه مدت بیکر این نبود که به یک موافقتنامه جامع صلح دسترسی پیدا کند بلکه می خواست با اهرمی که ایالات متحده در دست داشت قبل از اینکه وارد یک جریان مذاکرات برای صلح شود که قرار بود برای اولین بار اعراب و اسرئیل را وارد در مذاکرات مستقیم نماید، چهارچوبی را بوجود آوردکه بتواند این جریان مذاکرات تداوم یابد و شاید بتوان از این طریق به یک موافقتنامه اساسی و جامع دست یابد.

بیکر در فکر و ذهن خود روش دو سویه ای یا دو لایه و به عبارت بهتر جاده ای دو بانده داشت، که البته بیشتر تمایل و اصرارداشت اسرائیل مذاکرات جداگانه و دو جانبه با هر کدام از اعراب مخالف خود داشته باشد و لذا علاقه ای به این نداشت که با عربها مانند گذشته ی نه چندان دور برای حل این اختلافات  در یک کنفرانس بین المللی شرکت کند و نتیجه آن به عنوان یک تصمیم الزام آور بر هر دو طرف تحمیل شود. در واقع با نشان دادن یک علامت و حرکت به اعراب و نیز دنیا ، کار و جریانی شروع می شد که فقط یک ملاقات و دیدار میان تمام طر فهای در گیر می شد و صرفا یک گفتگو بود و به هیچوجه این جنبه و حالت را نداشت که اهداف دولت های ذینفع در آن مطرح شود. پس از آن یک سِری گفتگو های جداگانه و تک به تک میان اسرائیل- سوریه ، اسرائیل – لبنان و بالاخره مذاکرات میان اسرائیل و هیئت های اردنی و فلسطینی صورت می گرفت که البته سازمان آزادی بخش فلسطین در آن رسمیتی  نداشت و بدین معنی که به رسمیت شناخته نمی شد. در کنفرانسی که بعدا تشکیل می شد یعنی حرکت در به اصطلاح باند دیگر جاده تمام طرفهای درگیر و نیز سایر بازیگران بین المللی اصلی که راجع به موضوعات کلی تر درگیر ذینفع بودند شرکت می کردند و به موضوعات منطقه ای  نظیر اختلافات بر سر آب، محیط زیست و توسعه اقتصادی می پرداختند و مذاکره می کردند . در ارتباط با گورباچف هم اگر راجع به موضوعاتی مانند جنگ مطرح می شد، روسها فقط به طور اسمی و نه واقعی در کنفرانس اولیه و جریانات و مذاکرات بعدی شرکت داده می شدند.

بیکر به دلیل ناراحتی و ناخرسندی که با اسحاق شامیر داشت ، کاملا متوجه بود که باید کار اساسی را را انجام دهد و آن هم این باشد که طوری با اسرائیلی ها هماهنگ باشد و نگرانیهای آن ها را در نظر بگیرد که نخست وزیر اسرائیل نتواند پا پس بکشد و همه چیز را خراب کند.در این جا بیکر باید سوریه را مجاب و راضی می کرد که خصومت خود را نسبت به اسرائیل کمی تعدیل و ملایم سازدو فلسطینی ها را هم باید مجاب می ساخت که دست از سخت گیری خود تا حدودی بردارند و شرایط را برای شرکت خود در این کنفرانس، که از آن عمیقا نفرت داشتند آماده سازند.

بیکر اولین سفر های خود را بعد از جنگ خلیج فارس و البته پس از سخنرانی پیروزمندانه  جورج بوش در جلسه مشترک سنا و نمایندگان کنگره آمریکا در ۶ مارس آغاز نمود. هدف کلی و یا راهبردی او تشریح و توضیح نظر خود برای شروع مجدد مذاکرات اعراب و اسرائیل بود و هدف تاکتیکی و یا کوتاه مدت او این بود که دین و بدهی را که اعراب و به خصوص کشورهای خلیج فارس در نتیجه شکست صدام حسین به دلیل اقدام آمریکا داشتند به رخ آنها بکشد و از آن بهره برداری نماید و ضمنا به اسحاق شامیر هم نشان دهد که اعراب هم آماده هستند مستقیما با او وارد گفتگو شوند.

صحنه ای که در بعد از ظهر تاریخ ۹ مارس وارد شهر کویت شدیم فراموش نشدنی بود. جای گلوله های توپ در جایگاه و یا ترمینال اصلی فرودگاه این شهر دیده می شد،شیشه های فرودگاه تماما شکسته شده بودو در گوشه و کنار ضایعات و آشغال به چشم می خورد.هنگامی ما با هلیکوپتر برای بازدید از خرابیهائی که در نتیجه خروج توام با تخریب و آتش زدن همه جا توسط عراقی ها بوجودآمده بود بر روی مناطق مختلف پرواز می کردیم اسمان واقعا سیاه بود. نیروهای صدام پانصد چاه نفت کویت را به آتش کشیده بودندو دود هنوز از خیلی از این چاهها بلند می شد و شعله های آتش تا آنجا که چشم کار می کرد از دهانه این چاه های نفت زبانه می کشید.

بقیه سفر ما تا حدودی خوب و خوشحال کننده بود حسنی مبارک در قاهره از روشی که جورج بوش ائتلاف کشورها را برای تنبیه و سر جای خود نشاندن صدام هدایت کرده بود بسیار خوشحال و خرسند بود. اما در ملاقات ما رو به بیکر کرد و در حالی که روی صندلی مجلل خود لم داده بود گفت “جیم،من فکر نمی کنم شامیر تغییری در موضع خود بدهد،ولی شما الان بهترین فرصت را دارید.” خود شامیر به خصوص در مورد شروع و تشکیل کنفرانس بسیار محتاط بود و مصرا می خواست که نمایندگان فلسطینی ها باید بخشی از هیات نمایندگی اردن بوده و هیچ ارتباطی با سازمان آزادیبخش فلسطین نداشته باشند.وزیر امور خارجه آمریکا مذاکرات خوب و ثمر بخشی با گروهی از فلسطینی های ساحل غربی رود اردن و نوار غزه داشت ، که رهبری آن را ” فیصل الحسینی” به عهده داشت و او شخصی مورد احترام از یک خانواده مهم و برجسته اورشلیم شرقی بود، بیکر همچنین با ” حنان اشراوی ” یک شخصیت دانشگاهی که به حکومت مذهبی اعتقادی نداشت و رئیس خانواده بزرگی بود که مخالف خشونت بودند و مهمتر از همه زبان مردم عادی کوچه و بازار را خوب درک می کرد و به تاثیر و کارآمدی و نتیجه بخش بودن دیپلماسی نیز در حل مشکلات و مسایل اعتقاد زیادی داشت. بیکر توقفی هم در دمشق داشت تا با اسد دیداری بکند، به نظر او اسد نگران بود ولی حاضر بود در مذاکرات شرکت نماید. در مسکو، روس ها به وزیر خارجه آمریک گفتند که آنها بسیار علاقمند هستند به طور مشترک متولی جریان مذاکرات صلح باشند، در مقابل بیکر برای آنها توضیح داد و در واقع از آنها خواست که لازم است آنها روابط کامل دیپلماتیک با اسرائیل برقرار نمایند.

در سفر ابتدائی بیکر توانست مهارت خود را هم به اداره و مدیریت شخصیت های سیاسی منطقه و هم همکاران خود نشان دهد. در مورد همکاران خود او به گروهی از کارشناسان و متخصصین خاورمیانه که او را در سفر های دیپلماسی رفت و برگشت سال ۱۹۹۱ همراهی کرده بودند بسیار متکی بود. دنیس راس مشاور ارشد بیکر بود و بعد از او سه مشاور ارشد دیگر او قرار داشتند که عبارت بودند از “دان کورتزر”،”آرون میلر” و من. ما مقادیر زیادی و حجیمی از موضوعات مورد مذاکره برای دیدار های بیکر تهیه می کردیم ، استراتژی های لازم را برای دیپلماسی رفت و برگشت در منطقه تنظیم می کردیم، بیانیه های عمومی که باید خوانده می شد و تلگراف ها و تلکس ها را می نوشتیم.این مارگارت تویلر بود که به ما لقب “تغذیه کنندگان داده بود.البته این همه کار و تلاش ما در میان مردم عادی و مطبوعات آن هم به صورتی که واشنگتن پست در پائیز بعدی ما را به تصویر کشیده و معرفی کرده بود برای تیم ما چندان اعتباری کسب نکرد و آنها ما را پر کار نمی دانستند، اما کار ما در میان محافل دیپلماتیک تاثیر خوب و مناسبی به جای می گذاشت.

بیکر از همان ابتدا در یافته بود که ایجاد رابطه و حس اعتماد شخصی با گروهی از بازیگران سرسخت و در عین حال با شخصیتهای پیچیده بسیار مهم و در عین حال سخت و حساس است. سه تن از این شخصیت ها شامیر، اسد و فلسطینی ها بودند. لذا او برای ایجاد چنین روابطی بیشترین تلاش را با پشتکار زیاد باید روی اسحاق شامیر انجام می داد که اصولا به هیچ روی به هیچ چیز و هیچ کس اعتمادی نداشت. این دو یک جفت کاملا متناظر و مختلف بودند- یکی ( یعنی بیکر) یک تگزاسی آرام وملایم نجیب زاده بود که با یک متد و سیستم آرام باید با سوء ظن ها یک کهنه سیاستمدار اسرائیلی، که خیلی آرام نسبت به هر گونه سازش و توافقی مقاومت می نمود و به هر کسی که می خواست بر خلاف نظر او، وی را از این راهی که در پیش گرفته بود باز دارد سوظن داشت.اما میان آن دو نوعی احترام متقابل واقعی، هر چند گاه مشکل بوجود آمده بود که قطعا بدون این رابطه کنفرانس مادرید هر گز تشکیل نمی شد و واقعیت پیدا نمی کرد.

آوردن حافظ اسد و نمایندگان فلسطینی ها به سر میز مذاکره، آن هم با شرایطی که شامیر بتواند آن را بپذیرد و به اصطلاح هضم نماید، کار اصلی و اساسی بود که می توانست مانع فرار شامیر از این مذاکرات شود. بیکر دهها ساعت با اسد در سال ۱۹۹۱ مذاکره کرده بود. دیدارهای آنان در واقع محک تحمل، اراده، طاقت، مهارت آنها بود،آن هم با فردی مانند حافظ اسد که فقط وقت کشی می کرد و همیشه  به دنبال این  بود که نقاط ضعف را در بیکر پیدا کند و یا این که تضمین هائی از او بگیرد. با آنکه اسد بسیار سر سخت و مصر بود و گاه صدای خود را از روی خشم بلند می کرد و یا تهدید می نمود که از مذاکرات و تلاشهائی که برای صلح می شود خود را کنار خواهد کشید،اما بیکر از نظر حافظ اسد آشکارا یک طرف مذاکره کننده شایسته و در عین حال قوی و دارای شخصیت محکم بود.اسد گاه واقعا حوصله بیکر را سر می برد و کاسه صبر او را لبریز می کرد، اما به وعده ها و خط مشی عملگرای او اعتماد داشت.

همین وضعیت در مورد فلسطینی ها که بیکر به مدت هشت ماه با آنها سر و کله زده بود نیز وجود داشت. حسینی،اشراوی و همکاران آنها را در یک یک حلقه نگاه داشتن و نظرات آنها را به هم نزدیک ساختن نیز کار دشوار دیگری بود. مواضع آنها به دلیل اشغال سرزمین ها توسط اسرائیلی ها بسیار تنگ نظرانه بود، آنها بعلاوه به دلیل این که تابع رهبری سازمان آزادی بخش فلسطین در تونس  بودند آزادی عمل زیادی نداشته بسیار محتاط بودند و اصولا در مورد موضوعات ساحل غربی رود اردن و غزه و شرایط و معیارهائی که بیکر در مورد نمایندگی فلسطینی ها در مذاکرات ارائه می کرد سوءظن فراوانی داشتند. لذا کار و انتخاب راه برای آنان ساده و آسان نبود اما آن ها به بیکر اعتماد کامل داشتند که از فرصت استفاده خواهد کرد و هنگامی که آن ها در مذاکرات مستقیم شرکت نمایند، حتی اگر شرکت و حضور آنها به همراه اردن جنبه تشریفاتی و اسمی داشته باشد، آنها می توانند از همین موضع ضعیف و اسمی خوداستفاده کنند و از آن برای پیش برد محسوسی در جهت خود مختاری فلسطینی ها بهره برداری نمایند.

بیکر نسبت به شامیر،اسد و فلسطینی ها در ابراز نظراتش بسیار صریح و رک بود و به همه آنها یک مطلب را می گفت. او در یکی از صحبت هایش به آن ها از یک گفته و ضرب المثل کنایه دار و تند و تیز تگزاسی در مورد شروع مذاکرات خاور میانه و واژگانی که در این مذاکرات استفاده می شود استفاده نمود و آن ضرب المثل این بود و در واقع تهدید کرد که هر کس و هر گروهی در این مذاکرات در پیشنهاداتی که او مطرح می کند مانع ایجاد نماید درست مانند این است که گربه مرده ای را جلوی در خانه ای انداخته و رها کرده باشد. با گذشت ماههای متوالی نگرانی آنها در مورد این که بیکر آنها را به خاطر مانع تراشی سرزنش کنند بیشتر شد و حتی سوءظن آنها نسبت به یکدیگر بیشتر شد. هیچیک از آنان هم علاقه ای نداشت و در واقع نمی خواست گفته بیکر را یک تهدید توخالی و یا بعبارت بهتر یک “بلوف” تلقی نماید.

در ماه آوریل بیکر دو سفر دیگر به منطقه انجام داد.سفر اول او در مرز میان ترکیه وعراق بود که در امتداد آن هزاران پناهنده کرد اسکان یافته و از ترس و وحشت سرکوب صدام پس از جنگ از عراق فرار کرده بودند و به شدت به کمک و حمایت نیاز داشتند.این موج انسانی تاثیر عمیقی روی همه ما گذاشت و بیکر را وادار ساخت تا جورج بوش را بیشتر ترغیب کند که اقدامات بیشتری برای کمک به این پناهندگان نیازمند انجام دهد. محیط جلسات مذاکرات اعراب و اسرئیل در ماه آوریل چندان جالب و نتیجه بخش نبود ولی به همان اندازه نگران کننده بود. شامیر همچنان موضوع را در قالب شرکت سازمان ملل متحد در مذاکرات، که بیکر پیشنهاد کرده بود مطرح می ساخت و این پرسش را هم مطرح می کرد که آیا قطعنامه ۲۴۲ شورای امنیت سازمان ملل متحد که کمی بعد از جنگ سال ۱۹۶۷ “زمین در مقابل صلح ” تصویب شده بود باید اساس و پایه مذاکرات قرار گیرد. از طرف دیگر حافظ اسد هم بر نفش موثر و آشکار سازمان ملل متحد برای ” مشروعیت بین المللی ” مذاکرات اصرار داشت و آن را تداوم نقش کنفرانس برای مذاکرات “دو رویه ” و یا همان جاده دوبانده ای که بیکر پیشنهاد کرده بود می دانست و وسیله ای  تلقی می کرد که به وسیله آن ایالات متحده و شوروی مشترکا نتایج حاصل از مذاکرات را “تضمین ” نمایند.

فلسطینی ها همچنان بر این نظر خود بودند که آن ها خود باید نمایندگانشان را تعیین و انتخاب کنند و در واقع مانع این موضع و نظر بیکر می شدند که آنها باید بخشی از هیئت مشترک اردنی- فلسطینی باشند و حاضر نیستند بخشی اسمی و تشریفاتی از سازمان آزادی بخش فلسطین و یا ساحل  شرقی رود اردن باشند. با آنکه ملک حسین بسیار مشتاق بود مجددا مورد توجه و علاقه آمریکا قرار گیرد لذا قول داد که اردن کاملا از جریان مذاکرات صلح حمایت می کند، حسنی مبارک کاملا از این مذاکرات پشتیبانی نمود، سعودی ها باز هم به همان شیوه قبلی و شناخته شده خود که دوری از هر گونه خطر و جانب احتیاط گرفتن بود بازگشتند و آن هم بازگشت به شرایط قبل از عملیات سپر صحرا بود و پا را در یک کفش کرده و مدام سئوال می کردند که آیا آنها نیز در کنفرانس صلح شرکت فعال  ومتعاقب آن مذاکرات چند جانبه صلح حضور خواهند داشت یا خیر. بیکر اخرین مذاکره و مباحثه خود را که شامل یک گفتگوی نه ساعته با اسد – که واقعا یک دیپلماسی نفس گیر باید بدان نام نهاد و نیز توقف واقعا خسته کننده ای در بیت المقدس داشت و بسیار نگران این بود که آیا مذاکرات بالاخره شروع خواهد شد – داشت.

در سفر های متعدد دیگر در بهار و تابستان بیکر به تدریج مقاومت ها و مخالفت هایی را که وجود داشت از میان برده بود.البته فراز و نشیب هایی هم قابل پیش بینی بود. در میان کشورهای حوزه خلیج فارس وجود داشت که بیکر توانست آن را هم به نحوی رفع و رجوع کند و تعهد رهبران این کشورها را نسبت به انجام مذاکرات به دست آورد. هنگامی هم که ناگهان سعودیها مخالفت خود را با حضور در کنفرانس اعلام کردند، بیکر از شدت خشم با مشت روی میز خود کوبید و گفت ” این آدمها تشیع جنازه این مذاکرات را به راه انداختند.”

اما به آرامی و با اطمینان خاطر طرفهای مذاکره جمع می شدند و روی موافق نشان می دادند.در ماه می سعودیها هم با حضور در کنفرانس موافقت کردند، که این هم یک تحول تاریخی بود که برای اولین بار اتفاق می افتاد.ما توانستیم دستورالعملی برای کنفرانس و سازماندهی آن و البته با نقش سازمان ملل متحد تهیه و تنظیم کنیم که شامیر و اسد با اکراه آن را پذیرفتند. اسد از پیشنهاد بیکر مبنی بر تضمین امنیتی ایالات متحده از هر توافقی که در مورد تعیین مرزهای بین اسرائیل و سوریه بعمل آید راضی و خرسند بود، که البته این تضمین با امکان استقرار نیروهای آمریکایی در بلندیهای جولان کامل می شد.اسد در ماه ژوئیه طی نامه ای به جورج بوش اعلام کرد که در کنفرانس شرکت خواهد کرد. سرانچام فلسطینی ها هم تحت شرایطی که بیکر اعلام داشته بود راضی به حضور در کنفرانس شدند.

در ماه اکتبر بیکر برای بار هشتم به منطقه سفر کرد. طبق برنامه سفر، او قرار بود در بیت المقدس در بعد از ظهر روز ۱۸ اکتبر با “بوریس پانکین” وزیر خارجه جدید شوروی ملاقات کند و بعد از آن ما دعوتنامه ها را برای حضور در کنفرانس ارسال کنیم. طرفهای مذاکره هنوز نگران و کمی عصبی راجع به جزئیات کار و دچار بی تصمیمی بودند. بخصوص فلسطینی ها هنوز مشکل داشتند که فهرست چهارده نفره خود را که قول داده بودند در هیئت مشترک با اردنیها باشند معرفی نمایند، لذا بیکر به آنها اطمینان داد که آنها یعنی فلسطینی ها توانسته اند طبق معیارها و ضوابطی که او تعیین کرده عمل کنند.

بیکر با حسینی، اشراوی و دیگر همکاران متعدد آنها در یک روز و ساعتی که در خاورمیانه معمول نبود یعنی ساعت ۷:۴۵ صبح در ساختمان قدیمی سرکنسولگری ایالات متحده در خیابان “نابلس” بیت المقدس دیدار و مذاکره کرد. بیکر از مانع تراشی های آخرین لحظه ابراز نارضایتی می کرد و از این کلنجار و کشمکش ابراز خستگی می نمود. بیکر به خوبی می دانست که به راه آوردن رهبری فلسطینی ها در تونس تا چه اندازه مشکل و سخت است و لذا در آن روز صبح یک برنامه  اجرائی بسیار خوب را ارائه کرد. او از حسینی و اشراوی خواست که همصدا و متحد شوند و آخرین تلاش خود را برای رسیدن به هدف نزد رهبری فلسطین به کار گیرند.او خیلی صریح در مورد گزینه ای که فلسطینی ها در پیش روی دارند سخن گفت.او به آنها گفت تنها راهی که در پیش رو دارند تا بر ساحل غربی رود اردن و غزه مسلط شوند و آن را بدست آورند مذاکره با اسرائیل است و اگر هم تازه آن چیزی که آنها در ضمن مذاکره و تعیین شرایط می خواهند باز بدست نیاوردند امیدوار باشند که همین شرایط برای آنها خواهد بود.عرفات اشتباه بزرگی را مرتکب شد چون جانب صدام را در این جریان گرفته بود و خوب برای آن بایستی بهایی را می پرداخت.ایالات متحده در نظر نداشت در این نتیجه به نفع فلسطینی ها باشد، البته آنها باید در طول مذاکرات سخت تلاش می کردند، اما دولت بوش وعده داده بود که جریان این مذاکره و این مذاکره اصولا عادلانه باشد. بیکر موقعی که در پایان جلسه فلسطینی ها را گردهم آورده بود آخرین جمله و سخن امیدوار کننده را به آنها گفت. بیکر رو به آنها کرد و گفت:” خیلی ها مایل هستند بگویند که شما هرگز فرصتی را برای از دست دادن یک فرصت از دست نمی دهید به آنها نشان دهید و ثابت کنید که در اشتباه هستند.”

اما در نیمه های بعد از ظهر همان روز فلسطینی ها همچنان در حال مجادله با هم بودند. مشخص بود که آنها در آن روز بنا نداشتند بیش از هفت اسم به بیکر بدهند و معلوم هم نبود که بتوانند روی اسم هفت نفر دیگر به توافق برسند. به اصطلاح او “گربه مرده “! هنوز جلوی در و پلکان خانه آنها بود.

محیط در اطاق سوئیت بیکر در هتل “کینگ دیوید ” متشنج و ناآرام بود . “پانکین” وزیر خارجه شوروی در گوشه دیگر اطاق ناراحت روی مبلی نشسته بود و هیچ صحبت نمی کرد اما منتظر بود که ببیند حرکت واقدام بعدی بیکر چیست؟ بیکر، که خسته و مایوس به نظر می رسید، مایل بود زمان کنفرانس را به تعویق بیاندازد.”مارگریت توتویلر” مشغول تهیه بیانیه ای بود که متن آن را به گروه زیادی از خبرنگاران که در طبقه اول هتل منتظر بودند ارائه کند.

بیکر همیشه “دان”،”آرون” و من را تشویق و ترغیب به صحبت و دادن نظراتمان میکرد به خصوص در مواقعی که نظرات ما مخالف هم بود. ما سه نفر با سرعت وارد عمل شدیم و تصمیم گرفتیم نظر و یا به عبارت بهتر تصمیم خود را برای این که دعوتنامه را برای شرکت در کنفرانس ارسال کند.این در شرایطی بود که “پانکین” و همکارانش که موضع و حالت انفعالی داشتند، که این از خصوصیات و حالت طبیعی یک ابر قدرت در حال تجزیه و فروپاشی بود “دان” به بیکر نظر و نگرانی ما را ابراز کرد و صریحا به او گفت.این واقعیت وجود داشت که هیچ تضمینی وجود نداشت که که فلسطینی ها اسامی مورد نظر را بدهند و این خطر هم وجود داشت که اگر دعوتنامه ها زود هنگام ارسال شود مایه بی اعتباری و شرمساری شود. از طرف دیگر، این خطر بزرگ هم حداقل وجود داشت که با سرعت شتابنده ای که بیکر در ماههای اخیر کار را شروع و ادامه داده بود به یکباره متوقف شده و دچار اختلال شود. طرفهای دیگر کاملا در صدد بودند که مشکلات و موانعی بر سر راه این کنفرانس به وجود آورند و طبعا این هم می توانست همه چیز را به هم بریزد.”آرون” و من از پیشنهاد “دان” استقبال و از آن حمایت کردیم و گفتیم ما باید کار را شروع کرده و به جلو برویم.بیکر به دقت به حرفهای ما گوش داد و سپس گفت می خواهد چند دقیقه راجع به این موضوع فکر کند. او با “پانکین “، مانند سایر مسائل که شیوه او در این جریان بود بود مشورتی کرد و سپس تصمیم گرفت دعوتنامه ها را ارسال کند. فلسطینی ها هم در این میان اقدام کردند و با هم به توافق رسیدند و بقیه اسامی را همراه خود آوردند و به بیکر تسلیم کردند.

بخش پنجم:

کنفرانس مادرید کمتر از دو هفته بعد و در صبح روز ۳۰ اکتبر برگزار شد. البته هیچ مشکلی و کمبودی در مورد کنفرانس به چشم نمی خورد، اما من شاهد خشم بیکر بودم موقعی که او متوجه شد فاروق الشرع وزیر خارجه سوریه در اقدامی که غیر منطقی و احمقانه بود و حتی با شیوه و معیار های دولت سوریه و رژیم اسد هم همخوانی نداشت در مقابل نقشه و تصویری ایستاده بود که  این  تصویر مربوط به سال ۱۹۴۷ و دوران قیمومت بریتانیا را بر سرزمین فلسطین نشان می داد و عکسی هم از شامیر در آن دیده می شد که در همان سال برای استقلال یکی از اعضای “گروه بد نام و خشن” ( Stern Gang ) بود و می جنگید. بیکر که همیشه نماد و تصویری از خویشتن داری بود ، در آن لحظه به نظر می رسید که می خواهد با سنگ و منجنیق به اطاق فاروق الشرع حمله کند.!

البته در طول چند روز بعد مشکلات و بالا و پائین ها و ناراحتی ها هم وجود داشت اما مذاکرات دو جانبه خوب پیش می رفت و مذاکرات چند جانبه با گروه های بزرگتر مرکب از بازیگران منطقه ای و بین المللی کمی بعد آغاز شد. علیرغم تمام این بالا و پائین ها ما هرگز نظر و امید خود را از این که چنین حادثه فوق العاده ای رخ داده و این همه کشور و بازیگر و شخصیت های سیاسی را گرد هم آورده ایم تا بر سر موضوعی موافقت کنند که بعد از این همه مدت طولانی غیر قابل مذاکره بود از دست ندادیم.

در ماه ژوئن بعدی حزب کارگر اسرائیل  به رهبری اسحاق رابین در انتخابات پیروز شد و همین منجر به گفتگو های سری میان اسرائیلی ها و فلسطینی ها در ” اسلو” شد و این حاصل و نتیجه مستقیم کاری بود که بیکر در مادرید آغاز کرده بود. اگر جورج بوش پدر می توانست برای دور دوم در اتخابات پبروز شود من تردید داشتم که بیکر بتواند میان سوریه و اسرائیل موافقتنامه ای را به امضا برساند و شاید می توانست به یک موافقتنامه میان اسرائیل و فلسطینی ها بیانجامد. مهارت دیپلماتیک او که در داخل دولت آمریکا کاملا محسوس می شد، روابطش با بازیگران اصلی در منطقه و توانائی و قدرت ثابت شده او در عمل دیگر نمی توانست به راحتی تکرار شود. او دقیقا یک ” خالق صلح مناسب در زمان مناسب ” بود.

بقیه مناطق جهان از اینکه خاور میانه تمام نیرو و انرژی دیپلماتیک ایالات متحده را به خود اختصاص داده بود چندان راضی و راحت نبودند. با پایان جنگ سرد و فروپاشی نظام بین المللی دوقطبی ، تمام نیروهای گریز از مرکز به کار افتاده و فعال شده بود. ما در گزارش خط مشی ها و سیاست گذاریها که به بیکر در تابستان سال ۱۹۹۱  دادیم نوشتیم ” امپراطوری بیرونی ” اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۸۹ از هم فرو پاشید و اکنون ” امپراطور درونی ” در آن کشور در حال شکل گرفتن می باشد.

اتحاد شوروی خیلی شکننده تر و ضعیف تر از آن بود که ما تصور می کردیم .در اوت ۱۹۹۱ گروه عجیبی از محافظه کاران علیه گورباچف کودتا و توطئه ای کرده و او را در خانه اش [ استراحتگاهش] در “کریمه بازداشت کردند. ” گنادی یانیف” معاون رئیس جمهور در تلویزیون دولتی ظاهر شد و با دستها و صدای لرزان اعلام کرد که کمیته ای که او اصلا به آن اعتقادی نداشته و مورد قبول نیست اداره امور کشور را به دست گرفته است.” بوریس یلتسین” که به تازگی به ریاست جمهوری فدراسیون روسیه انتخاب شده بود شجاعانه در مقابل کودتاگران در مسکو ایستاد و با کمک ارتش شوروی آنها را سرکوب کرد .در زمانی که این کودتا در روسیه  افشا شد بیکر در تعطیلات در “وایومینگ”  به سر می برد و “دنیس” و خانواده اش هم در نیوهمپشایر بودند. همکاران من و خود من به واشنگتن بازگشتیم و تلاش می کردیم که دریابیم چه اتفاقی افتاده و تحولات به کدام سمت و سو می رود. ” آندریو کارپنتل” و “جان هانا” دو گزارش برای بیکر تهیه کردندکه در گزارش نخست کودتا و آثار و عواقب آن را تجزیه و تحلیل کرده بود و در گزارش دوم چهارچوب و در واقع برنامه ای را برای تجزیه و فروپاشی احتمالی شوروی تنظیم وارائه کرده بود.

با آن که گورباچف از این کودتا جان سالم به در برده بود ، اما به نظر می رسید رهبری است که بسیار ضعیف شده و در یک حالت اضطرار و یاس آمیزی قرار گرفته است. اکنون این دیگر یلتسین بود که در مرکز قدرت در این زمان قرار گرفته بود. شکست کودتا باعث شد که گروه محافظه کار مخالف و فاقد صلاحیت کنار گذاشته شده و راه برای تحولات عمیق دموکراتیک و نیز تغییر سیستم اقتصادی به سیستم بازار آزاد و یک سلسله نهضت های استقلال طلبانه باز شود. در گزارش ما پیشنهاد شده بود که تنها راهی که گورباچف می تواند از نظر سیاسی دوام بیاورد و بماند این است که به عنوان قهرمان و پیشتاز تغییرات بلندپروازانه ساختاری درآید و معرفی گردد، برای این  که سیستم اتحاد شوروی قدرت مرکزی را داشته و آن را حفظ کند باید موتور محرکه تغییرات و تحولات سیاسی و اقتصادی باشد و البته با ایجاد یک سیستم فدرال معتدل تر. هر دو پیش بینی که ما کرده بودیم هیچ کدام امکان پذیر نبود.

در گزارش تفصیل تری که ما دادیم اصولی را پیشنهاد کردیم که بتواند سیاست ایالات متحده را در مورد تجزیه و فروپاشی احتمالی  شوروی اعمال کند، و در واقع این شبیه همان اصولی بود که که در مورد اتحاد دو آلمان در سال ۱۹۹۰ به بیکر ارائه و پیشنهاد کرده بودیم. در صورت ظاهر پنج اصلی که ما پیشنهاد کرده بودیم به هیچ روی بحث انگیز نبود چون عبارت بودند از : خود مختاری آرام ؛ احترام و رعایت به مرزها بدون هر گونه تغییر ؛ احترام به حکومت و قانون دموکراسی ؛ احترام به حقوق بشر بالاخص حقوق اقلیت ها و پایبندی به قوانین و تعهدات بین المللی. معذالک ، همان طور که در مورد اتحاد مجدد آلمان دریافته بودیم ، خط مشی های روشن و صریح و بدون هر گونه ابهام برای مشخص کردن و شکل دادن به راه و روش و تاکتیک های ما بسیار مهم و حساس بود.

بیکر در یک کنفرانس خبری در کاخ سفید در اوایل سپتامبر پنج اصل را تشریح کرد و سپس عازم مسکو شد تا اطلاعات تازه و دست اول از اوضاع به دست آورد. اکنون هم نوعی حصار و هاله در کاخ سفید به دور مسائل اتحاد شوروی به وجود آمده بود. بیکر با گورباچف و یلتسین هر دو دیدار کرده بود و هر دو صراحتا نسبتا به آینده امیدوار و نظر مثبت داشتند. وزیر خارجه آمریکا با تردید نسبت به این که گورباچف بتواند از نظر سیاسی دوام بیاورد مسکو را ترک کرد و اصرار و تاکید داشت که باید اقدام و کمک کرد که حتی الامکان تجزیه و فروپاشی اتحاد شوروی بدون خونریزی تحقق پیدا کند.

در اواخر دسامبر، دیگر اتحاد شوروی وجود نداشت. پس از یک دیدار نه چندان دوستانه بلکه تند و تیز بیکر و آخرین مکالمه تلفنی رهبر شوروی با جورج بوش در ۲۵ دسامبر از سمت خود بعنوان کشوری که دیگر وجود نداشت استعفا کرد. من مجددا همراه بیکر در ژامویه برای افتتاح کنفرانس گفتگوهای چند جانبه راجع به خاورمیانه عازم مسکو شدیم. این سفر خود یک تجربه غیر قابل تصور بود، چون اکنون پرچم سه رنگ روسیه بر فراز کاخ کرملین به اهتزار در آمده و دولت جدیدالاستقلال روسیه با قدرت نقش متولی مشترک کنفرانس خاور میانه را به عهده گرفته بود.

در ماه فوریه من مجددا بیکر را در سفر به چند کشور تازه استقلال یافته از شوروی سابق همراهی کردم. ما در فرودگاه ایروان به زمین نشستیم که تقریبا تاریک بود ، سیستم برق ارمنستان کار نمی کرد. وضع در باکو بهتر از ایروان نبود، در این شهر لوله های زنگ زده و قراضه در کنار جاده از فرودگاه کثیف تا شهر انداخته شده بود. کشورهای آسیای مرکزی روشن و پر نورتر ولی آنها هم فقیر بودند. پرزیدنت اسلام کریمف رئیس جمهور ازبکستان از جیب خود کاغذی را در آورد که بر روی آن پنج اصل پیشنهادی بیکر برای استقلال پس از جدائی از شوروی سابق  نوشته شده بود و می گفت دائم آن را در جیب خود و همراه خویش دارد. بیکر از پذیرائی کریمف در تاشکند بسیار خوشحال و خرسند بود و بخصوص از دیدن سمرقند بسیار لذت برد. اما بیکر بعد از ترک ازبکستان عدم اعتماد خود را نسبت به کریمف ابراز داشت و ابراز تردید می کرد که او بعنوان یک فرد دموکراتیک عمل کند و سپس گفت او همان قدر به اصول پنج گانه علاقمند است که من موسیقی ازبک را دوست دارم.

دولت بوش به اصرار بیکر سعی داشت در حمایت از دولتهای جدید الاستقلال منظم و جدی عمل کند. ایالات متحده سریعا اقدام به تاسیس سفارت در این کشورها کرده و برنامه های کمکهای انسانی، دادن مشاوره برای ایجاد اقتصاد بازار آزاد و نیز تغییر و اصلاح سیستم های دفاعی آنها نمود. امریکا همچنین برنامه “نان- لیگار”را به مرحله اجرا گذاشت تا از امنیت و بی خطر بودن سلاح اتمی روسیه که اکنون در چهار کشور تازه استقلال یافته پراکنده و پخش بود اطمینان حاصل نماید.

مشکلات دیگر هم در ارتباط با این کشورها بوجود می آمد. در باقی مانده زمان ریاست جمهوری بوش یوگسلاوی رو به تجزیه و تک پاره شدن گذاشت. نیروهای صرب در بهار سال ۱۹۹۲ سارایوو پایتخت بوسنی را محاصره کردند و از این نظر نگرانیها در واشنگتن و اروپا رو به فزونی گذاشت. در ماه ژوئن بر اساس گزارش راهبردی که “دنیس” و “کارپندال ” مشترکا تهیه کرده بودند ، وزیر خارجه به کاخ سفید پیشنهاد کرد که برنامه ای جامع و قوی برای فشار اقتصادی و سیاسی بر صربها وارد آورد و حتی نیروی چند ملیتی برای شکستن محاصره سارایوو اعزام دارد و ارسال تجهیزات رفاهی به آنجا را فراهم سازد ” برنت اسکو کرافت ” از طرح بیکر کاملا حمایت کرد ولی دیک چنی و پاول چندان با این طرح موافق نبودند. اما قبل از هرگونه اقدام ایالات متحده صربها سریعا از سارایوو خارج شدند و لذا امکان رسیدن کمک های بشر دوستانه به این شهر فراهم شد. اما حوادث بدتری در راه بود. اما دولت بوش که انتخابات را برای ریاست جمهوری  مجدد پیش روی داشت و تمام انرژی خود را روی آن متمرکز کرده و نظرسنجی حاکی از کاهش محبوبیت حزب جمهوریخواه بعد از عملیات طوفان صحرا بود علاقه ای نداشت که در منطقه بالکان دست به ریسک و یا خطری بزند و بیشتر راضی و مایل بود اروپائیها ابتکار عمل را به دست بگیرند. کوتاهی دولت بوش باعث شد که گزینه ها برای دولت بعدی پیچیده تر شود.

در اواخر تابستان بیکر به کاخ سفید منتقل شد تا در مقام رئیس کارکنان کاخ سفید مبارزات سخت انتخاباتی را هدایت کند. دنیس هم با او رفت. لاری ایگلبرگر کفیل وزارت امور خارجه شد و از من خواست بعنوان کفیل بخش تنظیم سیاستها و خط مشی ها انجام وظیفه کنم .نشستن بر کرسی که روزی جورج کنان بر آن تکیه زده بود آن هم برای من که فقط سی و شش سال داشتم کمی غرور ناراحت کننده ای در من به وجود می آورد.

یکی از مشغله های اصلی ما در طول شش ماه بعد تلاش برای تنظیم و تعیین سیاست ها راهبردی آمریکا برای اداره نظم نوین جهانی بعد از جنگ سرد بود. این کار را ما با تهیه گزارش و طرحی در سال ۱۹۹۲ برای بیکر شروع کرده و انجام دادیم که عنوان آن کمی رویائی و بلندپروازانه بود و عنوان این گزارش این بود:”سیاست خارجی در دوره دوم ریاست جمهوری بوش و به عبارت دیگر یک بررسی جامع و کلی”. در این گزارش ما به موفقیت های گروه و همکاران بوش اشاره کرده وخطاب به بیکر یادآوری کرده بودیم ” شما و رئیس جمهوری باید از سیاست خارجی که داشته و اجرا کرده اید بسیار افتخار کرده و احساس غرور نمائید. پایان جنگ سرد ، اتحاد دو آلمان در ناتو ، صلح در آمریکای مرکزی ، عملیات صحرا و اولین مذاکره میان اسرائیل و تمام همسایگان عرب بعد از ۴۳ سال فقط موفقیت های استثنائی هستند. ولی همه آنها منجر به دستور کار و برنامه هائی بود که ناتمام مانده بود. مورخین در نهایت در مورد شما این گونه قضاوت خواهند کرد که چگونه و بخوبی در دوره دوم ریاست جمهوری خود دستاورد های دوره اول ریاست جمهوری خود را به یک میراث پایدار تبدیل خواهید کرد. مهمتر از همه اینها در مورد شما این طور هم قضاوت خواهد شد که چگونه و به خوبی دو کار و نتیجه مهم از پایان جنگ سرد را اداره کردید: یکی از آنها تغییر امپراطوری شوروی سابق و نزدیکی و ایجاد دوستی و اتحاد پیروزمندانه میان متحدین آمریکا ، اروپا و ژاپن.”

در این گزارش تاکید شده بود که نقطه آغازین برای موفقیت استراتژی شامل فرضیات و اصول جدید در مورد ساختار بین المللی بعد از جنگ جهانی اول خواهد بود. در شرایطی که ما دیگر از نظر امنیت بین المللی رقیبی برای مقابله با آن نداریم، لذا کاری که برای ما باقی مانده و باید انجام دهیم، دستور و کار امنیت منطقه ای است که بسیار اهمیت پیدا کرده و مهمتر می شود. من چنین استدلال کردم ما با یک کار  و برنامه بلند مدت در سه نقطه مواجه هستیم و این سه نقطه اروپا، شرق اسیا و خلیج فارس است.” سپس اضافه کردیم پایان جنگ سرد و شکست عراق تهدید مستقیم یک قدرت در یکی از این مناطق را که دشمن ما بود از میان برداشت شد در عوض مشکلی که ما هم اکنون با آن روبرو هستیم ایجاد اطمینان و اعتماد در زمانی است که ابهام ، مشکلات و تحولات ژئو پولیتیکی و قومیتی  و رقابت در اروپای شرقی و شوروی سابق  در حال شکل گرفتن است، ابهام در مورد نقش نظامی آلمان و ژاپن پس از جنگ سرد وجود دارد و راه و خط مشی ما در مورد ایران پس از انقلاب در آن کشور مشخص نیست.” من بر این نکته تاکید و اصرار داشتم که باید در مورد تقویت قدرت رقابتی اقتصادی بین المللی خود بعنوان پایه و اساس سیاست خارجی مان تلاش کنیم.

اصل و بعبارت دیگر فرضیه ای که ما در این گزارش مطرح کردیم این بود که ” سیستم و نظام دولت- ملت که در دوره جنگ سرد در کشور ها به وجود آمده و خبرگانی که اکنون بر آن کشورها حکومت می کنند اکنون در گیر و پیچ و خم این هستند که دولتها باید به صورت متمرکز و یا غیر متمرکز حکومت کنند. این بحث مطرح نیست که این گونه نتیجه گیری کنیم که سیستم و نظامهای دولت – ملت دیگر مطرود و کهنه شده اند، بلکه در عوض هدف این باید باشد که بطور اخص سیستم دولت – ملت تحول پیدا کنند، یعنی در واقع همان چیزی که ما در طول نیم قرن گذشته به آن خو گرفته و بدان عمل کرده ایم.” سپس در این گزارش ادامه دادم ” از امپراطوری فروپاشیده شوروی تا کشورهای بالکان و نیز تا اغلب کشورهای آفریقا و خاورمیانه آن چیزی که در حال حدوث است این است که خبرگان و روشنفکران قدیمی که یا از گروههای ملی و قومی مهم و بزرگ کنار گذاشته اند و یا موفق نشده و نتوانسته اند در بهبود و پیشرفت های سیاسی و اقتصادی کشورهایشان موفق شوند بشدت زیر فشار و حمله هستند…..عواقب سیاسی چنین وضعی و گسترش آن و بحرانی که اساسا در مشروعیت چنین وضعی به وجود می آید ابهاماتی هستند که برای ایالات متحده وجود دارند. از یک طرف امکانات فراوانی برای رشد و نمو دموکراسی و نهاد های دموکراسی وجود دارد و محیط و شرایطی در سطح بین المللی ایجاد می کند که بیش از هر زمانی دیگر برای ایالات متحده مفید بوده و خطری در بر ندارد. اما از سوی دیگر تلاش و جستجو برای مشروعیت و ابراز وجود ملی غالبا مبدل به یک جریان و روند خشونت و تند افراطی می گردد و ممکن است منجر به نتایجی در داخل این کشور ها شود که مشروعیت را که نمی تواند خیلی حالت دموکراتیک داشته باشد به بوته آزمایش بگذارد، نظیر رژیم های محافظه کار اسلامی و یا حکومت های خودکامه ملی که ما شاهد آن بوده ایم.”

ما در این گزارش تشریح کرده و توضیح دادیم که نقش رهبری ما در جهان چندان سهل و آسان نخواهد بود. من در گزارش نوشتم ” موقعیت نیرومند و مقتدر ایالات متحده دلیلی بر تسلط و برتری ما بر جهان یک قطبی نیست. قدرت و بخصوص قدرت اقتصادی آشفته تر و نامنظم تر از آن است که برای چنین ساختار تک قطبی مناسب باشد. ما باید هوشیار و مراقب باشیم و توجه کنیم که چه خطرات و جاه طلبی هائی و نیز سوءظن ها و بی اعتمادیهائی در بسیار از دولتها …..در مورد یک جانبه گرائی ایالات متحده وجود دارد”. من خاطر نشان ساختم که” این واقعیت را همچنان مد نظر داشته باشیم که ایالات متحده حداقل در دوران این انتقال و تحول تاریخی بعد از جنگ سرد موضع و موقعیتی منحصر به فرد در چهار راه حوادث و  سیستمهای متفاوت و متکثر در سطح بین المللی اتخاذ کند و ضمن اینکه نقش یک ایجاد کننده مهم  توازن در نظام های کوچک از اروپا گرفته تا آسیا را داشته  باشد، در عین حال بازیگر اصلی در سیستمهای اقتصادی (ایالات متحده، اروپا و آسیا ) باشد. خلاصه اینکه در شرایطی که چند جانبه گرائی باید وجه شاخص نظام بین المللی بعد از جنگ سرد باشد، لازم است کاملا توسط رهبری ایالات متحده شکل بگیرد.

در ماه نوامبر بیل کلینتون بوش را شکست داد، چون موفقیت های بوش در سیاست خارجی تحت الاشعاع  تمایل و اشتیاق مردم آمریکا برای تغییر و تحول قرار گرفت، مردمی که خواستار و تشنه نوسازی در داخل کشور بودند. ما در اجرای بخشی از وظیفه خود در جریان انتقال قدرت به دولت جدید با کمک “ایگلبرگر ” نظرات خور را طی گزارشی در سال ۱۹۹۳ به وزیر خارجه جدید “وارن کریستوفر” ارائه کردیم. عنوان این گزارش را ” فکر و نظر جدائی “: یا  سیاست خارجی آمریکا در سال های آینده” البته ما ذهن و فکر خود را در این گزارش از محتویات گزارشات تا حدودی پاک کرده بودیم و در واقع مطالب جدیدی را مطرح نمودیم چون می خواستیم نظراتی را مطرح کنیم و دستور کاری را تنظیم نمائیم که جدید باشد و در واقع آنچه را برای دوره دوم ریاست جمهوری جورج بوش در نظر گرفته بودیم اکنون دیگر باید به بایگانی و فراموشی سپرده می شد . در این گزارش بیشتر و عمده تجزیه و تحلیل ما در مورد شرایط بین المللی شبیه آنچه بود که در گذشته مطرح کرده بودیم ، اما بطور مشخصی هم بروز خطراتی را که در دوران انتقال جدید در حال به وجود آمدن است و هم مشکل جلب حمایت داخلی را که در آمریکا برای رهبری فعال این کشور بوجود آمده است تشریح نمودیم. من در این گزارش نوشتم خطرات مختلفی که ناشی از دوران انتقال جدید است  اکنون خود را نشان داده و بروز کرده است، از جمله بد تر شدن شرایط اقلیمی ، مواد مخدر، و شیوع بیماری های خطرناکی نظیر ایدز. چنین خطراتی اقدام دسته جمعی و نه فقط اقدامات ملی را ایجاب می کند و می طلبد. مبارزه با این خطرات احتیاج به یک دستور کار و برنامه فعال و تهاجمی بین المللی علمی دارد که نقش رهبری آمریکا در آن واجد اهمیت زیادی است.”

اصرار و پافشاری های ما در این گزارش محتاطانه و واقع بینانه بود. ما در این گزارش همچنین احتمال موانع و مشکلات داخلی را نیز مطرح ساختیم. ما نگرانی خود از خطرات امنیتی قدیمی و نیز خطر ظهور سلطه گران منطقه ای را نیز عنوان نمودیم. ما همچنین خاطر نشان ساختیم که ساختار و شکل بین المللی در حال تغییر و تحول است که در آن ” امنیت” باید به معنای وسیع تعریف و خطرات و تهدیدات جدید مورد توجه واقع شود. ما بر اهمیت رهبری با استفاده از نمونه ها و بوجود آوردن ائتلاف هائی از کشورهائی که ما در مرکز آنها قرار گرفته ایم تاکید نمودیم. ما در این گزارش گفتیم که نباید امیدوار و خوشحال و در واقع تحریص شویم که از میان رفتن اتحاد شوروی و پایان جنگ سرد بدین معنی است که ایالات متحده نظر جدا و مجردی از جهان داشته باشد، بلکه ما باید در بررسی ها و تشخیص خود در مورد خطرات و زیاده رویها محتاط باشیم و در تناسب میان وسایلی که برای رسیدن به اهدافمان در اختیار داریم اشتباه نکنیم. امکانات ما آن استراتژی است که محدودیت ها را قبول کرده و بپذیرد ، اما حداقل به امکانات و ظرفیتها و توانائیهای ایالات متحده به حل مشکلات و مسائل اطمینان داشته باشیم. این در واقع بینش و نظریه جهانی جیمز بیکر و بسیاری از درسهائی بود که فرا گرفته بودیم البته اگر امروزه درستی و تناسب خود را بعد از بیست و پنج سال از دست نداده باشند.

 فصل سوم

        محدودیت های یک قدرت

“اینگوش” یک شهر کوچک مرزی که مملو از پناهندگانی بود که به طرف “گروژنی” مرکز چچن   روان بودند و این شهر در حدود چهل کیلومتر از  “اسلپتسوکایا ” فاصله داشت. اما در اواخر بهار ۱۹۹۵ ، انسان احساس می کرد که از این شهر در واقع از دنیای  متمدن ، البته به شکل آشفته و در هم ریخته شوروی سابق ، به طرف دنیایی تاریک و زشت و عبوس می رود که تمدن در آن مکان جایی ندارد. جاده اصلی که  در کنار و امتداد رودخانه “سانژا” به طرف شرق و چچن ادامه داشت در دو طرف آن پر از شیارها و حفره هائی بود که مین های کاشته شده به جای مانده بود. من به همراه یکی از همکاران سفارت در یک آمبولانس قدیمی در حال حرکت  و در جستجوی یکی از کارشناسان کمک رسانی انسانی به نام “فرد کانی ” بودیم. این اولین سفر ما به گروژنی کمی بعد از این بود که “زوخار دودایف”رهبر شورشی چچن نیروهای خود را از شهر خارج کرده و به جنوب و تپه های اطراف عقب نشینی کرده بود.

مسیری که ما در آن در حال حرکت بودیم متشکل از اشیا و چیزهای رنگارنگ و متغیر بود بدین معنی که در بعضی از قسمت ها همه چیز حالت عادی و طبیعی  پیدا کرده بود و در بعضی قسمت های دیگر نشانه هائی از جنگ و خشونت در آن دیده می شد. رفت و آمد اتومبیل های شخصی و غیر نظامی  به حالت عادی برگشته بود و در کنار جاده، دستفروش ها بساط خود را پهن کرده بودند که از ودکای روسی و نوشیدنی های غیر الکلی گرفته تا اسلحه و مهمات را می فروختند. ماشین های نظامی روسی در وسط اتوبان در حال عبور بودند و همه چیز را در سر راه خود زیر می گرفتند و به اطراف پراکنده می کردند و این ماشین ها را سربازان روسی می راندند که گوئی بیشتر شبیه گروه گانگستر باشند تا سربازان حرفه ای روسی. آنان دستمالهای رنگی به گردن بسته بودند، عینک هائی که نور از آن ها منعکس می شد به چشم داشتند و تی شرت پوشیده بودند و قطار فشنگ ها و چاقو هائی به کمر بسته بودند و سعی می کردند خود را افرادی خشن و بی رحم به دیگران نشان دهند. در طول راه ایست های بازرسی را جوانان و یا سربازان تشکیل می دادند که به این مشهور بودند که با فرا رسیدن شب ابتدا تیراندازی می کردند و بعد از افراد هویت آنان را سئوال می نمودند. بقیه افراد “کنتراکنیکی” یا سربازان قراردادی و به عبارت دیگر سربازان وظیفه بودند که در جنگهایی مانند افغانستان و یا جنگهای اخیر در کشورهای حاشیه شوروی سابق ورزیده شده و آموزش دیده بودند. در آن موقع گروه دیگری هم بودند که از افراد وزارت کشور تشکیل می شدند و نگاه سرد و خشک داشتند و با لباس های سبز تیره در میان سایر افراد حضور داشته و خدمت می کردند.

ما همین طور که به راه خود ادامه می دادیم. از کنار خانه ها و مغازه های سوخته و تخریب شده در “ساماشکی” می گذشتیم ، واقعا بسیار ناراحت کننده و سخت و دردناک بود آن شبی را تصور کردم که همین هفته پیش سربازان همین وزارت کشور به این شهر حمله کرده و بیش از دویست نفر چچنی را  که اغلب آنها زنان و کودکان  و افراد سالمند بودند، قتل عام کرده بودند .بنا به گزارشات، افراد مست و تند رو و افراطی وزارت کشور بعد از شکست های خود در مبارزات و جنگ در چچن خانه ها را  با شعله پرتاب کن ها سوختند و نارنجک ها را به زیر زمین خانه ها انداخته بودند .

موقعی که ما به گروژنی رسیدیم میزان و مقیاس تخریب ها بیشتر شده بود.در حدود چهل بلوک در مرکز شهر با بمباران روس ها در ژانویه و فوریه با خاک یکسان شده بود- جنگ خونینی که هزاران کشته به جای گذاشته بود. در واقع این شهر صحنه ای البته در مقیاس کوچکتر از “دِرِسدِن” در سال ۱۹۴۵  و یا استالینگراد در سال ۱۹۴۵ را به یاد انسان می آورد.

با این سفر کوتاه ما ، نگاهی گذرا و اجمالی  به واقعیات وحشتناک اولین جنگ چچن در دهه ۱۹۹۰ به ما نشان  داد که از بسیاری جهات شبیه جنگ های میان روس ها و چچنی ها بود که نزدیک به سه قرن  ادامه داشته است. ضمنا این سفر این فکر و نظر را در ما به وجود آورد که روسیه تا چه اندازه سقوط کرده و ضعیف شده است؛ در اینجا ما بقایای ارتش سرخ را می دیدیم که نه تنها آموزش دیده نبودند بلکه غذای درست و حسابی نمی خوردند، در واقع ما با ارتشی روبرو بودیم که زمانی این طور مشهور بود که می توانست ظرف ۴۸ ساعت خود را به کانال مانش برساند، ولی اکنون حتی نمی توانست یک شورش محلی را در یک منطقه دور افتاده روسیه بخواباند. حال در این جا بوریس یلتسین بود که شجاعانه در مقابل تندروها در اوت ۱۹۹۱ ایستاد و مقاومت کرد و برای همیشه نظام کمونیستی را مدفون کرد و بعنوان مردی ظاهر شد که قدرتی ندارد و یک رهبر منزوی است که قادر نیست نظم  را به کشورش بازگرداند و دولت روسیه را از نو برقرار و پا بر جا نماید.ا ین روسیه بعد از فروپاشی شوروی بود که به حضیض ذلت افتاده و شدیدا تحقیر و گوشمالی شده بود. از وعده هایی که برای تحول دوران پس از کمونیستی داده شده بود اثری دیده نمی شد بلکه تزلزل و ضعف آن آغاز شده بود.

لذا این هم اتفاقی نبود که ولادیمیر پوتین با بی رحمی چند سال بعد دومین جنگ با چچن را به راه انداخت تا جانشین یلتسین شود چیزی که کاملا غیر محتمل به نظر می رسید. اگر شما می خواهید ناراحتی و شکایت و حالت تهاجی آتشین ولادیمیر پوتین را دریابید ، ابتدا باید احساس حقارت ، غرور شکسته و پریشانی فکری را که غالبا در یلتسین وجود داشت دریابید.

با کنار رفتن جورج بوش پدر از قدرت ، من به مدت هشت سال در واشنگتن ماندم و کاملا هم می دانستم که چه قدر از این نظر خوش شانس بودم.در حالی که به طور معمول حداقل بیست سال  لازم بود که به یک عضو ارشد در وزارت امور خارجه ارتقا پیدا کنم، در حالیکه اکنون ، فقط طی هشت سال به آن درجه ارتقا یافتم . من البته علاقه نداشتم که سریع درجات و مقامات را در کار خودم طی کنم و از پلکان ترقی بالا بروم بلکه می خواستم تجربه و مهارت خود را ارتقا بخشم و به ماموریت های خارج از کشور بروم.

چیزی که من واقعا می خواستم این بود در اوایل دهه ۱۹۹۰ روی موضوعی  و در جائی که برای هر دیپلمات آمریکائی بسیار جالب بود که خدمت کند کار کنم، یعنی در رو سیه خدمت کنم. لذا هنگامی که پُستی با مقام رایزنی  در سفارت آمریکا در مسکو  خالی شد من بلافاصله وارد عمل شدم که به آن جا بروم. همسرم لیزا برای این ماموریت اشتیاق من را نداشت ؛ او بیشتر دنبال کار های پر ماجرا بود ، ولی پست رایزنی در سفارت ما در مسکو مستلزم این بود که او در مورد شغل خود و اهداف خود به نفع من  فداکاری و گذشت کند و لذا سرما و هوای تیر و تار روسیه محیطی نبود که برای یک کارشناس امور آسیا جالب و پر انگیزه باشد. ولی در نهایت او با این نظر موافقت نمود. بخشی از دلیل چیزی که ما را به خود جذب کرد این بود که از فرصت استفاده کنیم و من  یک سال را در یک موسسه نظامی قدیمی روسی که به ایالات متحده  واقع در شهر “گارمیخ”در دامنه کوههای  آلپ در باواریا قرار داشت  برای فراگیری و تمرین  زبان روسی بگذرانم. اکنون هم که دو دختر جوان و زیبا به نام های “لیزی” و “سارا” داشتیم ، می خواستیم کمی هم رها شویم و به خانواده خود بیشتر برسیم. ما در تابستان سال ۱۹۹۳ وارد آلمان شدیم و سالی را شروع کرده و گذراندیم که برایمان یکی از دلپذیرترین سالهای خدمت من در وزارت امور خارجه بود.

من تنها دیپلماتی بودم که در میان گروهی از افسران ارتش در “گارمیخ” روسی یاد می گرفتیم. معلمین زبان روسی ما همگی از مهاجرین روسی به آلمان بودند. بعضی از آن ها از دهه ۱۹۵۰ در این موسسه کار می کردند؛ بعضی از آن ها نیز در جریان سیل مهاجرین یهودی روسی در دهه ۱۹۷۰ آمده بودند؛ تعداد معدودی از معلمین جوان بعد از فروپاشی شوروی به آلمان آمده بودند. من مجذوب غِنای زبان روسی  شدم و خیلی سریع این زبان را یاد گرفتم. همسرم لیزا در دوره مقدماتی شرکت کرد و با گروهی از درجه داران ویژه ارتش در کلاس های این زبان شرکت می کرد و تا به امروز این یکی از هراس انگیز چیزهائی بود که ما از واژگان سری نظامی سری آموخته بودیم. ما اخر هفته ها هر زمان اگر می توانستیم  به دور اروپا می گشتیم و به کوه پیمائی و اسکی می پرداختیم در بهار سال ۱۹۹۴ من چند هفته ای با یک خانواده از طبقه کارگر روسی در سن پترزبورگ گذارندم.این باعث شد لغات و جملات زیادی را فرا گیرم البته این باعث شد که چشم اندازی از وضعیت هراسناک روسی پیدا کنم و این هم به دلیل بی عرضگی پسر جوان این خانواده بود که هیجده سال  داشت و خیلی جاه طلب ولی فاقد استعداد کافی برای موسیقی راک و یا پاپ بود.

ما در اواسط ژوئیه وارد مسکو شدیم . من  با اشتیاق و ولع زیادی راجع به تاریخ شنیدنی و جالب سفارت آمریکا خیلی خوانده بودم و مسحور داستان هائی بودم که توسط جورج کنان و چیپ بوهلن در گزارشات خود از مسکو راجع به تصفیه های وحشتناک استالین فرستاده بودند. سفارت آمریکا ساختمان کهنه و قدیمی و خردلی رنگ در منطقه ای به نام باغ سبز و یا  “گاردن رینگ” قرار داشت و از رودخانه مسکو چندان فاصله ای نداشت و در نزدیکی وزارت امور خارجه روسیه قرار گرفته بود .این ساختمان ازدهه ۱۹۵۰ به عنوان مقر بخش سیاسی سفارت مورد استفاده قرار گرفته بود  و همواره تله و هدف خوبی برای تخریب و شنود سازمان جاسوسی روسی  به شمار می رفت. یک آتش سوزی ناشی از برق گرفتگی در سال ۱۹۹۱ خسارات عمده ای به ساختمان سفارت وارد ساخته بود. هجوم مامورین امنیتی روسی که خود را به لباس آتش نشانان در آورده بودند تاثیر عمیق و دراز مدتی بر ما گذاشته بود.

ساختمان جدید سفارت، که بعدها معلوم شد کارگران ساختمانی روسی دستگاههای شنود در آن کار گذاشته بودند کاملا خالی بود تقریبا به فاصله چند بلوک از ساختمان قدیمی سفارت از نظر تعمیرات و ساختمان رو به اتمام بود. دقیقا در مقابل در اصلی ورودی سفارت یک کلیسای ارتدوکس قرار داشت که مملو از عبادت کنندگان و البته  مکان وسایل شنود بود که در میان اعضای سفارت این کلیسا به “خانم تِلِه متری ” ، و یا به عبارت دیگر ” خانم میزبان پاک و منزه ما” معروف شده بود. در آن طرف خیابان پر رفت و آمد محل سفارت به طرف غرب به اصطلاح کاخ سفید روسیه قرار داشت که هنوز آثار و جای گلوله های کودتای نافرجام علیه یلتسین در نه ماه قبل به چشم می خورد.

سفیر ایالات متحده در مسکو در این زمان “تام پیکرینگ ” بود که مسئولیت سفارتخانه هایی را در گذشته در کارنامه خود داشت و یکی از توانمند ترین دیپلمات حرفه ای بود که من تا آن موقع با او کار کرده و دیده بودم. او بیش از هرکس دیگری و حتی تکنسین ها  از ابزار و وسایل موتورخانه سفارت اطلاع داشت و حلال زبردست مشکلات در همه زمینه ها بود ، او هم مشکلات آمریکائی هایی را که به علت تخلف درگیر و اسیر روس ها بودند حل  می کرد و هم در تعیین خط مشی و سیاست ها در روابط با روسیه و یلتسین بسیار مهارت داشت و استاد بود.

پیکرینگ هیچ گاه منتظر دستور از واشنگتن نمی شد که بر اساس آن نظرات خود را شکل دهد و ابراز کند. او هر گز نمی خواست نقش یک پستچی را ایفا کند و فقط منتظر دستورات از مرکز باشد

نظر او این بود که وی نماینده رئیس جمهور در این کشور می باشد و او فقط در این موقعیت و پست نیست که صرفا گزارش تحولات و وقایع را به واشنگتن بدهد بلکه باید بهترین خط مشی ها و نیز راه حل های مشکلات را به واشنگتن گزارش دهد و به همین جهت معتقد بود که ابتدا باید اقدام کند و بعد به خاطر این که از مرکز دستوری نگرفته است عذرخواهی نماید. تا آنجا که من می توانم بگویم نقطه ضعف پیکرینگ این بود که به اقدامات سریع و شتاب زده در مورد راههای خطر ناکی که روسیه ممکن بود در پیش گیرد اعتقاد داشت. او معمولا در صندلی عقب اتومبیل ضد گلوله خود می نشست و برای رسیدن به مقصد و انجام کارها ناشکیبا بود به همین دلیل به راننده بی نوای خود انتخاب راههای مختلف را در خیابان های پر رفت و آمد مسکو گوشزد می کرد و از او می خواست با مانور در رانندگی سریع تر برود.

معمولا هیچ کتاب و دستور العملی در وزارت امور خارجه و به به طور کلی روابط خارجی وجود ندارد و فقدان یک “دکترین دیپلماتیک ” و یا حتی فقدان مطالعه و بررسی منظم موارد و موضوعات ، همواره در وزارت امور خارجه آمریکا یک نقطه ضعف بلند مدت و قدیمی بوده است. طی سال های خدمتم که تجربه می آموختم و فرا می گرفتم از وجود افراد با تجربه و خوب کار آموختم- دیپلمات های موفقی که اصول و موضوعات اساسی در مورد مذاکرات و هدایت و اداره کار ها را به من آموختند.تجربیات از یک نسل به نسل دیگر انتقال می یابد و  من هرگز هیچ  فردی را بهتر از پکرینگ در آموختن  از او و کسب تجربه از وی نیافتم.

در روسیه پکرینگ مسئولیت بزرگترین سفارت و هیئت دیپلماتیک آمریکا در دنیا  را بعهده داشت، که شامل سفارت در مسکو و کنسولگری ها در سن پترزبورگ، یکاترینبورگ و ولادی وستوک بود .بر خلاف اکثر سفارت خانه های آمریکا، در سفارت ما در مسکو  و کنسولگریهایمان تابستان ۱۹۹۴ تعداد انگشت شماری کارمند محلی کار می کردند که وظیفه آنها رانندگی ، مکانیکی و کمک به منشی ها  در سرکنسولگریها بود .دولت شوروی پس از بحران جاسوسی و شنود گذاری در اواسط دهه ۱۹۸۰ دیگر به اتباع این کشور اجازه نمی داد در هیت های نمایندگی آمریکا کار کنند و پکرینگ مجددا اتباع شوروی را در سفارت امریکا استخدام کرد و آنها شروع به کار کردند.

پکرینگ یک گروه و تیم از کشور ایالات متحده را در روسیه رهبری و هدایت می کرد که شامل نمایندگان ارشد بیست سازمان مختلف آمریکا در سفارت بودند. نیمی از  کل کارکنان سفارت از وزارت خارجه آمریکا بودند و بقیه از وزارت دفاع ، خزانه داری ، بازرگانی ، کشاورزی و سازمان های اطلاعاتی اعضای سفارت را تشکیل می دادند. من همیشه فکر می کردم که این گروه کشوری از ایالات متحده توانمند ترین و کاراترین نمونه از هماهنگی میان سازمانهای مختلف ایالات متحده و حداقل از نظر وزارت امور خارجه می باشد. یک سفیر مقتدر مانند پکرینگ نه تنها می توانست با هماهنگی دقیق میان سازمانها سیاستها و خط مشی ها را اجرا کند بلکه قادر بود حتی سیاست گذاری و تعیین خط مشی ها را با کمک نمایندگان این سازمانها انجام داده و به واشنگتن پیشنهاد و ارائه نماید.

او بعنوان نماینده رئیس جمهور، بر کار نمایندگان سایرسازمانهای آمریکا در روسیه نظارت و اختیار تام داشت و در واقع نفوذ او بر آنها بیشتر از وزارت امور خارجه در واشنگتن بود. پکیرینگ از این قدرت خود به طور منطقی و عقلائی استفاده می کرد. او هرگز حکم سفارت خود را که از طرف رئیس جمهور آمریکا صادر شده بود به اعضای سفارت نشان نمی داد و به رخ آنها نمی کشید برای این که احترام مقامات سایر سازما نها را که عضو گروه گشور آمریکا بودند جلب کند. تجربه و دقت نظر او در مورد کار و وظایف آن ها باعث شده بود همه  نسبت به او وفادار باشند و به کرات نشان می داد که می تواند به آنها برای پیشبرد اهدافشان و دسترسی به مقامات روسی کمک کند .در ازای آن نمایندگان سازمانهای دیگر با او رو راست و شفاف و صادق بودند و مدیریت او را پذیرفته و از او پیروی می کردند. به خاطر همین اعتباری که پیکیرینگ داشت و به خاطر قدرت گروه همکار او بود که من هرگز به خاطر ندارم که او از اقدام نمایندگان اطلاعاتی و یا حقوقی در سفارت یا هر کس دیگری شگفت زده شود. او هیچگاه وارد جزئیات کار نمی شد ولی خط مشی صریح و روشنی را تعیین می کرد و فقط اختیارات کلی و وسیع خود را اعمال می نمود.

معاون پیکیرینگ در سفارت و در واقع نفر دوم “دیک مایلز” بود ، او فردی اندیشمند و دارای تجربیات عمیقی در مورد روسیه بود دیک بسیار فرد متواضع و افتاده ای بود که به زبان روسی تسلط کامل داشت ، او درایت و استعداد فوق العاده ای برای ارتباط با جامعه روسی داشت که این خود سرمایه بزرگی برای سفارت محسوب می شد و نمونه مثال زدنی برای بقیه ما بود. من به عنوان سرپرست بخش سیاسی، نفر سوم نمایندگی محسوب می شدم .اغلب اوقات به دلیل مسافرت های مکرر پیکیرینگ در نیمی از مدت ماموریت مسکو به عنوان کفیل رئیس نمایندگی انجام وظیفه می کردم و هفته ها در زمانی که پیکیرینگ و مایلز در مسکو نبودند بعنوان کاردار سفارت وظایفم را انجام می دادم.

ما بیست و هفت نفر مامور دیپلماتیک در بخش سیاسی سفارت داشتیم ، که در وزارت خارجه شاید بزرگترین رقم از نظر مامورین دیپلماتیک بود، چهار نفر هم از مامورین اداری بودند که دو نفر از آنها  روس  بودند که وقت ملاقات ها را تنظیم می کردند و مکاتبات را ترجمه می کردند و محل کار آنها از بخش های دیگر سفارت که کار های طبقه بندی شده و محرمانه در آنجا انجام می شد جدا بود.کار ما دادن گزارش های وقایع روسیه بود تا تصویری از واقعیات سیاسی و اقتصادی روسیه را به واشنگتن بدهیم و سیاست سازان و تصمیم گیران بتوانند آنان را در مقایسه با گزارشات زیادی که از منابع دیگر به روی میز آنها گذاشته می شد مقایسه وارزیابی نمایند. ما یازده بار به سرتاسر روسیه رفتیم و سعی و تلاش می نمودیم تا آنجا که درک می کنیم شفاف و روشن تحولات تاریخی و برجسته روسیه را در آن واحد می خواستیم تجربه و یا این که آن را قبول کرده و درک کنیم و به واشنگتن گزارش دهیم و این تحولات عبارت بودند از سقوط کمونیسم ، دوران انتقالی پر تلاطم به طرف اقتصاد بازار و دموکراسی ، سقوط و فروپاشی بلوک شوروی و نیز امنیتی که البته روسها از نظر تاریخی خود را  در امنیت نمی دیدند و سقوط خود اتحاد جماهیر شوروی و سر انجام و همزمان با آن فروپاشی امپراطوری روسیه که به تدریج و طی قرنها به وجود آمده بود. اداره و مدیریت و راهبری هر یک از این تحولات بسیار مشکل می نمود و به علاوه سمت و سوی هر سه تحول مذکو ر به طور کلی معلوم و مشخص نبود.

مسافرت در شوروی در آن شرایط بحرانی و آشفته همیشه بسیار بیاد ماندنی بود. من یک بعد از ظهر بسیار سرد را به صحبت با کارگران معدن ذغال سنگ آن هم هزار پا در زیر زمین در “کِمِروُو” گذراندم شهری که به سرعت در حال از بین رفتن و اضمحلال بود.در ولادی وستوک که در آن موقع به عنوان قلب تیره و تار “شرق وحشی ” معروف بود من با گروهی از گروه مافیایی که خود را تاجر جا می زدند صحبت کردم. آنها بطور مفصل راجع به امکانات تجارت و داد و ستد داد سخن می دادند که که هیچ کدام از حرفهای آنها با روش و مدل بازار جدید و آنچه که مشاورین غربی در مسکو  و سن پترزبورگ در این زمینه توصیه می کردند همخوانی نداشت. در سفری  زمستانی به شمال قفقاز ، من با تعجب تکنیسینی را دیدم که برای هواپیمایی داغستان کار می کرد که این شرکت هواپیمایی یکی از آنهائی بود که از پس مانده های بی شمار ایروفلوت  به شمار میرفت ، او با مشعلی که در دست داشت به روی بالهای هواپیما می کوبید. هیچ اطمینانی وجود نداشت که از هواپیما بالا رفت و از جلوی کابین خلبان بتوان گذشت، جائی که خلبان هواپیما با چشمان قرمز یک شیشه ودکای نیمه خالی را برای مصرف بعدی کنار گذاشته بود.

مسکو در اواسط دهه ۱۹۹۰ جاذبه های خود را داشت . به خاطر دارم یک روز صبح برای دیداری با شهردار مسکو به دفتر او می رفتم. موقعی من می خواستم وارد دفتر شهردار شوم متوجه شدم چند نفر از اتباع روس با لباسی مانند عقاب بروی زمین خوابیده و پهن شده بودند و در همین  حال چند نفر فرد مسلح در لباس یونیفورم در حالی که ماسک های مشکی اسکی به صورت خود زده بودند روی آن ها ایستاده بودند. معلوم شد کسانی که ماسک اسکی به صورت خود زده بودند از اعضای گارد محافظ بوریس یلتسین بودند که فرماندهی آنان به عهده الکساندر گورژاکف بود که هر روز قدرتمندتر می شد. این افراد برای دیدن و آشنائی با مقامات اجرایی گروه اکثریت ( منظورطرفداران یلتسین است) آمده بودندکه توسط فرد ثروتمندی و از جَرگه سالاران (الیگارکها ) محسوب می گردید، رهبری و هدایت می شد، او ولادیمیر کوزینسکی  بود که ادارات تابعه او چند طبقه پائین تر از دفتر شهردار مسکو بود.کورژاکف در واقع در دام و در گیر کوزینسکی افتاده بود و این چیزی بود که هر کسی به راحتی در سال ۱۹۹۴ می تواست آن را ببیند و درک کند.

بی قانوی در مسکو لحظات و ایام هراس انگیزی به وجود آورده بود.در بعد از ظهر یک روز آفتابی  در اوایل پائیز سال ۱۹۹۵ یک نفر که معلوم نبود کیست از آرپی جی خود گلوله ای به طبقه ششم سفارت آمریکا آن هم در روز روشن شلیک کرد. این گلوله دیوار را سوراخ کرد و در اطاقی که دستگاه فتو کپی در آن قرار داشت منفجر شد و پوکه های سربی به اطراف پراکنده شدند و شیشه ها را شکستند. واقعا معجزه ای بود که هیچ کس در زمان حادثه در اطاق فتوکپی نبود و کسی مجروح و کشته نشد. مقامات به عده ای مظنون شدند و آنها را بازداشت کردند ولی مجرم اصلی هرگز معلوم نشد که چه کسی است. در آن زمان و در واقع آن دوره در مسکو این از حوادث روزانه بود که عملیات خشونت آمیز و خارج از عرف و نظم توسط کسی که یک آر پی جی داشت آن هم در وسط روز صورت گیرد.

فصل سوم : بخش دوم

در تابستان سال ۱۹۹۴ بوریس یلتسین یک چهره و فرد شکست خورده و به اصطلاح مجروح به نظر می آمد، قدرت او به عنوان یک رهبر هر روز کمتر و کمتر آشکار می شد. علی رغم تلاش های مداوم کلینتون و دولت او برای بهتر کردن روابط با روسیه و همسازی و تطبیق با شوروی زخم خوره و ضعیف، محدودیت های شراکت و همسوئی  این دو آشکارتر می شد.

یلتسین در رقابت خود با گورباچف، به عنوان قهرمان و منهدم کننده سیستم متحجر شوروی به شمار می آمد. ولی در مرحله بعدی تضعیف شد و موفق نشد سیستم سیاسی و اقتصادی باز از میان خرابه های کمونیسم بسازد و بنا کند. او قبل از هر چیز قدرت و اختیارات و در واقع حکومت را کاملا در اختیار یک گروه اصلاح طلب جوان به رهبری اولین نخست وزیر خود “ایگور گیدر” گذاشت. این گروه با سبک خودساخته و مانند خلبانان ژاپنی که عملیاتی به نام “کامیکازه” انجام می دادند با شتاب شروع به اصلاحات کردند و البته در این کار این واقعیت را به خوبی می دانستند که گروههائی انتظارات بسیار زیاد و سنگینی از انجام این اصلاحات و تغییرات اقتصادی دارند و البته از واکنش اجتناب ناپذیر محافظه کاران هم به خوبی آگاه بودند. سختی ها و مشکلات فراوان روسیه مشخصه کار و اقدام آنها بود. تولیدات صنعتی روسیه در سال ۱۹۸۹ به نصف کاهش یافته بود. تولیدات کشاورزی نیز بسیار پائین آمده بود. حداقل سی در صد جمعیت در زیر خط فقر زندگی می کردند و تورم بالا پس انداز های نسلی که،  مشکلات جنگ جهانی دوم ( که در روسیه به جنگ بزرگ میهنی مشهور است) و نیز دوره رونق را تجربه کرده و دیده بودند، بلعیده بود. سیستم بهداشتی از بین رفته بود و بیماری های مسری نظیر سل، دیفتری ( عفونت روده) مجددا در کشور شیوع پیدا کرده بود. با این وجود یلتسین و تیم او به کار خود برای پیشبرد اصلاحات ادامه می دادند. در یک برنامه موقت که البته به نظر نمی رسید عملی بوده و کار آئی داشته باشد تمام شرکت های دولتی به افراد واگذار شد که منجر به خصوصی شدن ۷۰ درصد اقتصاد در پایان سال ۱۹۹۴ گردید. تقریبا قابل پیش بود که در این جریان خصوصی سازی شرکت ها به انحصار یک گروه اقلیت در آمد،  طبقه ای از “جَرگه سازان “( الیگارش ها) که به همان اندازه که کارفرمایان  و کار آفرینان بی رحم و سنگدل بودند آنها نیز چنین بودند.

در شرایطی که مقاومت های سیاسی به وجود می آمد یلتسین سرگردان تر و بی هدف تر می شد. موقعی هم که مجلس واپس گرای”دوما” بر اساس قانون اساسی ریاست جمهوری او را در پائیز ۱۹۹۳ به زیر سئوال برد، یلتسین هم به استفاده از زور متوسل شد و با اتکا به نیروی ارتش مخالفین خود را منهدم و منکوب کرد. با آنکه او معتقد بود چاره ای جز این نداشته است، هزینه سیاسی و شخصی این اقدام او بسیار بالا بود. انتخابات جدید پارلمانی در پایان همان سال موجب قدرت پیدا کردن حزب ناسیونالیست افراطی به رهبری ” ولادمیر ژیرینوفسکی”  و نیز حزب کمونیست شد که تازه جان گرفته شده بود. یلتسین تنها و در مانده کم کم عقب نشست و از کار های جاری دولت فاصله گرفت و برای تسکین و آرام کردن ناراحتی های جسمی و سیاسی خود به مشروب خوری مفرط پناه برد. در دسامبر ۱۹۹۴ به مناسبت دیدار ” اَل گور” معاون رئیس جمهوری آمریکا به مسکو، من سعی کردم درگیری ها و معضلات داخلی روسیه را در تلگرافی که به واشنگتن مخابره کردم به نظر و سمع واشنگتن برسانم. در این تگراف نوشتم ” زمستان  فصل مناسبی برای خوش بین ها نیست و از بعضی جهات حالت عمومی در این جا منعکس کننده دلتنگی و نومیدی است”. هدف سیاست خارجی یلتسین پوشاندن ضعف داخلی و تاکید بر تفوق روسیه است. در این تلگراف نوشتم “به وجود آمدن تاسف و پشیمانی  به خاطر از دست رفتن موقعیت جهانی به عنوان یک ابر قدرت و این احساس شدید و قوی که غرب می خواهد از این موقعیت ضعیف روسیه بهره برداری نماید، اتخاذ سیاست های جسورانه در خارج از کشور یکی از موضوعاتی است که روس ها را علیرغم بگو ومگوها بر سر مسائل داخلی  با هم متحد کرده است. یلتسین مصمم بود قدرت بزرگ روسیه سابق را به آن کشور برگرداند و منافع مستقل این کشور را در نزدیکی این کشور و همسایگانش در جمهوری های “اوراسیا” باز گرداند.

در این گزارش همچنین تاکید کردم دلبستگی یلتسین و خُبرگان سیاسی روسیه به نفوذ روسیه در دوران  شوروی سابق، نگرانی روز افزون روسها را نسبت به گسترش نفوذ ناتو باعث گردیده است. متذکر شدم که بیانیه های تند یلتسین در پائیز ۱۹۹۴ در مورد گسترش و نفوذ ناتو “یادآور سخت نگرانی روسها از بی توجهی به منافع آن کشور نسبت به جریان بازسازی نهاد های امنیتی اروپا می باشد. “

در پایان تلگراف هم این چنین نتیجه گیری کردم “ماه عسل روابط با روسیه جدید که پس از فرو پاشی شوروی به وجود آمد و شکوفا شد مدت مدیدی است که به پایان رسیده است. “روسیه اکنون برنامه و راه جدید طولانی برای خود باز تعریف کرده است که به طور اجتناب ناپذیری ناراحت کننده و گیج گننده است آن هم در شرایطی که شخصیت ها تغییر می کنند و سیاست ها و خط مشی ها با یکدیگر برخور پبدا می نمایند، اما این وضع به قدرت خود باقی  است و در روابط میان ما بعد از جنگ سرد تاثیر خواهد داشت. به نظر من بسیار مهم بود که این موضوع و واقعیت در میان تمام نگرانی های دیگری که وجود داشت در اولویت نخست و در دستور کار و روابط ما با روسیه قرار داده می شد. دو سال قبل ما با بسیاری از مسائل و موضوعات آن طور بود که می خواستیم روبرو شویم، اما این کار را نکردیم و ما به حساسیت های روسیه حداقل توجه را ننمودیم. اما اکنون دیگر این طور نیست و شرایط عوض شده است.

یک روز بعد از ظهر من با یک دیپلمات بازنشسته دوران شوروی سابق در آپارتمان کوچک و متوسط او در مرکز مسکو دیداری داشتم. او همسرش را از دست داده بود و با خاطرات و عکس هائی از ماموریت های خارج خود در دوران جنگ سرد زندگی می کرد و به سر می برد. همین طور که ما با هم یک شیشه ودکا را خالی می کردیم و می نوشیدیم و در بیرون بارش برف شروع شده و از پنجره اطاق آن را نگاه می کردیم او از خاطرات دوران خدمت دیپلماتیک خود می گفت. البته او به خصوص حسرت دوران سیستم شوروی را نمی خورد و به ضعف ها و نیز مظالم و بی رحمی آن  اذعان داشت. او گفت “همین وضع باعث شد ما به این وضع دچار شویم و راه خود را گم کنیم”. او گفت ممکن است یک نسل طول بکشد تا روسیه اعتماد به خود و هدف خویش را پیدا کند ولی مطمئن هستم این کار را خواهد کرد و موفق به این کار خواهد شد”. او گفت “این اشتباه است که نقش روسیه را دست کم بگیریم و هنگامی که آن ها دچار بدشانسی شده اند ما ( امریکا) از آن بهره برداری نمائیم. او این گفته چرچیل را بازگو و یادآوری کرد که “در دوران پیروزی بزرگواری و عُلُو طبع باید داشت و قطعا شما از آن هرگز پشیمان نخواهید شد و تاسف نخواهید خورد. “

سفارت راجع به گسترش “ناتو” هشدار داد ه و از واشنگتن خواسته بود جانب احتیاط را در این زمینه رعایت کند. و گفتیم قبل از آن که به طور جدی پیشنهاد عضویت در ناتو به لهستان و سایر کشور های اروپای مرکزی داده شود پیشنهاد کردیم انواع دیگر همکاری را با اعضای پیمان ورشو و شاید ” روابط رسمی همراه با یک معاهده “میان ناتو و روسیه را مطرح کنیم. ما خاطر نشان ساختیم که وارد ساختن روسیه در “گروه تماس جدید” در مورد بوسنی که در آن دیپلمات های اروپائی و امریکائی شرکت داشتند تا در مورد اختلاف در این کشور جدا شده از یوگسلاوی جریان داشت بسیار مفید و سازنده خواهد بود. روسیه نفوذ زیادی در منطقه بالکان نداشت ولی وارد کردن آن کشور با نظم و روش درست، آن کشور را از این که در این مذاکرات  مانع تراشی کند باز می داشت و در واقع یک نوع سرمایه گذاری برای روزی بود که قدرت بیشتری برای خواسته های خود پیدا  می کرد. مثال و نمونه خوب دیگر وارد کردن روسیه در اجلاس سران جی هفت (G7)  بود که در آن بازیگران اصلی غربی در زمان جنگ سرد شرکت داشتند. تشکیل اجلاس جی هشت (G8) با شرکت روسیه موجب شد که ضعف آن کشور که در تلاش و تکاپو برای موقعیت از دست رفته خود بود  کمتر شود و با شرکت در این جلسات همراه با سایر کشور های جی-۷ قدرت و نیرو و موقعیتی پیدا کند.

رئیس جمهور کلینتون خیلی زود متوجه فایده و اهمیت این موضوع شد. در آوریل سال ۱۹۹۳ او طی نطقی یاد آور شد،”این کاملا خطرناک است اگر اصلاحات در روسیه ناکام بماند، این خطر هم وجود دارد که حکومت دیکتاتوری به این کشور بازگردد و دوباره دچار هرج و مرج و فرو پاشی شود. دنیا نمی تواند مشکل و کشمکش یوگسلاوی را در کشور بزرگی مانند روسیه تجربه و تکرار و تحمل کند. کلینتون و یلتسین به طور غیر منتظره ای روابط شخصی نزدیکی پیدا کردند و این روابط علیرغم اختلافات میان آنها از نظر سنی، فرهنگ سیاسی و نیز علیرغم تمام بحران هائی که میان دو کشور در دهه ۱۹۹۰ وجود داشت ادامه یافت. هر دوی آنها بلند قد و تنومند و پرجوش و خروش و با استعداد هائی خدادادی سیاسی علیرغم این که از یک طبقه سیاسی ممتاز در جامعه خود بر نخواسته بودند توانستند کشتی را که در جهانی پر از ناآرامی و بحران در حرکت بود هدایت نمایند. ” استروب تالبوت” که یکی از متخصصین برجسته و همکلاسی کلینتون در آکسفورد بود، رئیس جممهور کلینتون را فردی نامید که “کلید و عامل اصلی در امور روسیه ” باید به شمار آورد. کلینتون اولویت را به روابط و در واقع اداره امور روسیه  و رئیس جمهور خود سر  و پر شر و شور آن داد. تالبوت در مقام ریاست بخش خط مشی ها و سیاست ها مسئول امور روسیه و سایر کشور های بلوک سابق شوروی در وزارت امور خارجه امریکا شد و در واقع او روز به روز امور روسیه را دنبال و اداره می کرد.

تالبوت و همتای روسی او در وزارت امور خارجه این کشور که “گریگوری ممدف” معاون وزارت امور خارجه روسیه بود کاملا متوجه بودند که چگونه باید راه را در شرایط سیاسی حاکم بر دستگاه های حکومتی و دیوانسالاری  دولت های خود پیدا کرده و ادامه دهند و توجه بسیار جدی به محدودیت های خود نیز داشتند. آنها با کمک یکدیگر طرح دقیق و خوبی برای همکاری میان ساز و کار های روسی و آمریکا ساخته و اجرا کردند که هدف و تمرکز آن روی اشتراک و همکاری میان دو طرف بر یک اساس و پایه مساوی بود،  هر چند این همکاری و اشتراک اسمی باشد. در مرکز این فعالیت کمیسیون “ال گور” و “ویکتور چرنومردین ” قرار داشت که ریاست کمیسیون را آن دو بطور مشترک به عهده داشتند و سامان دهی آن به منظور توسعه و تنظیم روابط بر یک پایه نظام مند بود. پس از افتتاح این کمیسیون در سپتامبر ۱۹۹۳ در واشنگتن، کمیسیون سالی دو بار در یکی از دو کشور تشکیل می شد. مالا این کمیسیون توسعه پیدا کرد که شامل هشت کمیسیون فرعی می شد که ریاست مشترک آنها را یکی از اعضای کابینه های دو کشور و یا سرپرست سازمان های مربوطه آن ها  به عهده داشتند و کار این کمیسیون توسعه روابط در زمینه های متعدد از محیط زیست گرفته تا  همکاری فضائی بود. میان “ال گور ” و “چرنومردین ” نیز روابط بسیار خوبی به وجود آمد. آن دو زوجی بودند که هیچ شباهتی به یکدیگر نداشتند، یکی سیاستمدار جوانی بود از ایالت تنسی با علاقه شدید به پرداختن به جزئیات فنی هر چیزی و دیگری مردی بود با موهای خاکستری و بعضی اوقات همانند کمونیستی که شخصیتی  نامشخص و نامعلوم و نامنظم داشت. با این وجود گفتگو های خصوصی آنها در حاشیه جلسات کمیسیون اغلب موثر و با نتیجه و مفید بود و چرنومردین به خاطر کارآیی و توانائیهایش در غرب اشتهار پیدا کرد، حد اقل با توجه به مقیاس و معیار پائین سیستم سابق شوروی.

با تمام ساز و کار هائی که فراهم شده بود و توجهی که از سطح بالای مقامات دو کشور و دیدارهائی که بین دو طرف انجام می شد روند تحول پس از دوران شوروی سابق بسیار مشکل و طولانی پیش می رفت. یلتسین علیرغم بدتر شدن سلامت جسمی  و نیز کاهش نفوذ و میزان توجه او به امور، مع الوصف بسیار علاقه داشت و شایق بود که از هر فرصتی استفاده کند و به مردم نشان دهد که هنوز توانمند، مصمم و موثر برای اتخاذ هرگونه تصمیم است و هر قدمی را می تواند بردارد که بتواند روسیه را متحد سازد. استقرار قدرت و حاکمیت مسکو بر مناطقی از روسیه که دائم و بطور روز افزونی در حال جدا شدن از آن بود یکی از اقدامات احتمالی برای اقدام یلتسین بود و مهمتر و سرکش تر از همه این مناطق چچن سرکش و نافرمان بود که هدفی وسوسه انگیز برای این گونه اقدامات به نظر می رسید. چچن با گذشته ای که با سرکشی و ناآرامی داشت و در خاطره و روحیه روس ها همانند تابو بود و خاطره بد و سیاهی از آن داشتند از نظر یلتسین موضوعی بود که برای حل و یکسره کردن کار آن دیر هم شده بود و باید در مورد آن کار را تمام می کرد و قدرت خود را در آنجا نشان می داد. با بالا گرفتن بحران در مورد چچن در سال ۱۹۹۴، سفارت بروز علایم خطر را در مورد چچن به صورت فوری و مهم به مرکز گزارش کرد و در گزارشی نوشتیم :” یلتسین در مورد چچن بسیار خشمگین است و در شرایطی نیست که بخواهد این مساله را از طریق سیاسی حل کند و دنبال راه حل سیاسی باشد- یک اشتباه جدی در مورد چچن، که باید آن را یک نقطه و موضوع خطرناک تلقی کرد می تواند هر چه تا به حال بافته شده پنبه کند و در واقع هر چه را که در این زمینه پیشرفت شده از بین ببرد. “در واقع اقدام اشتباه و خطرناک در این مورد زیاد دور و بعید هم به نظر نمی رسید.

در طول سال های ماموریت خود در روسیه همیشه به موضوع و مسایل شمال قفقاز بسیار علاقه مند بودم و این موضوع من را به خود جلب می کرد. هر از گاهی به یکی از پنج جمهوری خود مختار آن منطقه مسافرت می کردم که در طول قرن نوزدهم توسط قدرت امپراطوری روسیه به خاک آن کشور منضم شده و به عبارت دیگر بلعیده شده بود. قله های پربرف قفقاز که در جنوب آن کشور وجود داشت، شاید زیبا ترین و دست نخورده ترین منظره ای بود که در هیچ جای دیگری در کشور پهناور روسیه وجود نداشت. اکثریت مردم این منطقه مسلمان و فقیر بودند و قفقاز شمالی یکی از معدود مناطق فدراسیون روسیه به شمار می رفت که هنوز مردم آن در حال پیشرفت بود. مردم این منطقه همانند کوهستان های سرکش آن سرکش و نیز ستیزه جو بودند.

سرکش تر از همه و لااقل از نظر روس ها چچن ها بودند. نزدیک ۵۰ سال در طی قرن نوزدهم آنها جنگ های چریکی علیه امپراطوری روسیه به راه انداخته بودند. در طی جنگ جهانی دوم استالین از ترس این که چچن ها با نیروهای مهاجم آلمان نازی با شوروی متحد شوند با بیرحمی و قساوت تقریبا تمام جمعیت چچن را که شامل ۴ صد هزار نفر شده و مرد و زن و کودکان بودند به قزاقستان منتقل ساخت. آنها بعد از جنگ یعنی ده سال بعد  و البته با ناراحتی و رنج به سرزمین خود بازگشتند. هنگامی که شوروی از هم فرو پاشید و مسکو درگیر بود و توجه این کشور به اصلاحات داخل معطوف بود چچنی ها منزوی تر و نا آرام و بی قرارتر می شدند و چچن  آماده و مستعد برای جاه طلبی اولین رییس جمهور خود “زخار دیدایُف” می شد. او یک ژنرال نیروی هوایی شوروی سابق بود که به تازگی بازنشسته شده بود. او فردی سرکش و خود بزرگ بین بود. البته در یک حالتی  مُتَلَون داشت، زمانی خواستار نیمه مختاری و استقلال و طرفدار اعتراضات چچنی ها بود و زمانی دیگر خود را یک وطن پرست روسی قلمداد می کرد. او بیشتر حالت یک رهبر شورشی را بازی می کرد تا این که یک انقلابی باشد. لذا در واقع او با این سیاست بازی در چچن، اقدام به انجام کار های غیر قانونی متعدد می کرد.

اما واقعیت این بود که بی قانونی در چچن فقط از نظر میزان و درجه با سایر نقاط روسیه در اوایل دهه ۱۹۹۰ متفاوت بود. از بسیاری جهات واقعی و عملی چچن همچنان بخشی از فدراسیون روسیه محسوب می شد، مرزهای آن باز بود و انتقال نفت و گاز آزادانه و بدون هیچ گونه مانع و مشکلی در این مرزها جریان داشت و حقوق اندک بازنشستگان از بودجه روسیه پرداخت می شد. دودایف کم کم محبوبیت خود را از دست داد. اطرافیان فاسد و تبهکار او هر روز بر ثروت خود می افزودند و ثروتمند تر می شدند، خدمات دولتی و عمومی نیز روز به روز کمتر و بدتر می شد. رفتار و یاغی گری دودایف بر یلتسین بسیار گران می آمد و او را خشمگین می ساخت و در واقع یادآور ناتوانی او بر تسلط روسیه بر چچن بود. هر دوی آن ها مغرور، پر جوش و خروش بوده و هیچ تمایلی به توافق با یکدیگر نداشتند و لذا به طرف یک در گیری و جنگ فاجعه آمیز پیش می رفتند. حالت دیوانگی و خشم خیلی آسان وجود آنها را فرا گرفت و دودایف دهها سال با رفتار نادرست و زشت خود با روسیه بازی کرده و در واقع سو استفاده می نمود و همین هم باعث شد که یلتسین مانند روسها نظر شدید و سخت گیرانه ای نسبت به چچن پیدا کرده و از آن بهره برداری نماید.

یلتسین که خسته و منزوی شده بود بیش از پیش به گروه و حلقه ای از وزرای محافظه کار و هم پیاله های مشروب خور خود متکی شده بود که توان و ظرفیت قابلیت آنها برای انجام امور سیاسی و حل مشکلات سیاسی کمتر از آن بود که تصور می شد و یا باید می بود. استدلال این اطرافیان این بود که از پای در آوردن و مغلوب کردن دودایف به او یعنی یلتسین فرصت کافی خواهد داد که بتواند تسلط و قدرت خود را محکم سازد و مخالفین ملی گرای او را متفرق ساخته و تضعیف نماید و حضور خود را در صحنه بین المللی بیشتر کرده و کم کم نشان دهد که دوران ضعف روسیه به پایان می رسد و قدرت خود را باز می یابد. در  تابستان سال ۱۹۹۴ یلتسین دست به اقداماتی زد که شدید بود تا دودایف را به زانو در آورده و منکوب نماید.

سرافکندگی های متعدد نتیجه اقداماتی بود که در این زمینه صورت گرفت، اول از همه کودتای نا فرجامی بود که با استفاده از مخالفین چچن انجام شد، بعد هم دخالت حساب نشده و ناشیانه در اواخر نوامبر با حمایت سربازان روسی بود. گروهی از چچنی ها اجیر شده و به آنها پول پرداخت شد تا عملیات این کودتا را انجام دهند که آنها هم در آخرین لحظه پا به فرار گذاشتند، گروهی از سربازان روسی دستگیر شدند و آنها را در مقابل دوربین های تلویزیون در خیابان ها به رژه بردند. البته هنوز فشار بر دودایف وجود داشت، چون او موقعیتش در داخل به تدریج ضعیف تر می شد و این امکان وجود داشت تا با گفتگو و مذاکره ترتیباتی داده شود تا چچن در داخل فدراسیون روسیه قرار بگیرد و باقی بماند. ولی یلتسین که اکنون احساس سرشکستگی اش بیش از حد و اندازه شده بود در عوض با شدت دو برابر فرمان انجام عملیات کامل نظامی را در اوایل دسامبر صادر نمود. “پاول گراچف” وزیر دفاع او به یلتسین اطمینان داد که ارتش شوروی به سهولت مقاومت چچنی ها را در هم خواهد شکست. ولی او بسیار اشتباه کرده بود.

گراچف بدون توجه به توصیه مقامات عالی رتبه ارتش سه تیپ زرهی را که هم از نظر آمادگی و هم فرماندهی ضعیف بودند به گروزنی اعزام نمود. نیروهای دودایف به فرماندهی یک سرهنگ سابق روسی به نام اصلان مسخدوف صدها سرباز روسی را در یک جنگ شدید کشتند و بقیه را هم به عقب راندند. گورباچف که از این شکست به شدت خشمگین و عصبانی بود حملات شدید هوایی و توپخانه ای را شروع کرد و آنطور که او می گفت می خواست این آشغال ها را بیرون بریزد. در طول چند هفته بعد بمب ها و گلوله های توپ بر سر مردم این شهر فرو می ریخت. بیشتر بمب ها از ارتفاع بالا از هواپیماها آن هم در هوای مه آلود زمستانی روی اهداف کور ریخته می شد. نتیجه این کار ویرانی و قربانی کردن بسیاری از مردم که اکثرا روس های سالخورده بودند که در مرکز شهر سکونت داشتند و نمی توانستند فرار کنند.

با فرا رسیدن سال نو روسها حملات زمینی خود را شروع کردند و بیشتر مبارزین چچن را در اواخر فوریه ۱۹۹۵ به عقب راندند. گروزنی به ویرانه ای با هزاران کشته تبدیل شد. خشونت و قساوت در این جنگ در سطح گسترده توسط رسانه های روسی پوشش داده شد.

پیکرینگ که به سفارت بازگشته بود از من خواست که گزارش کامل این حادثه را به واشنگتن منعکس کنم. در ۱۱ ژانویه ۱۹۹۵ تلگرافی تحت عنوان “غربالگری بقایای ویرانی؛ چچن و آینده روسیه تهیه کرده و فرستادیم. من ابتدا نظرات اولیه و مقدماتی خود را مطرح کردم. من نوشتم “بحران چچن. . . . . ضعف دولت روسیه و اشتباهات فاجعه بار اولین رییس جمهور منتخب و دموکراتیک خود را آشکار کرده و نشان داد ما نگران آن هستیم که چنین چیزی را چگونه تعبیر کنیم و در واقع با این شرایط آینده اصلاحات در روسیه به کجا خواهد انجامید و آیا این ممکن است تمایلات جدایی طلب را در سایر جمهوریها موجب شود. بی لیاقتی و نا کارآمدی ارتش روسیه اثر بسیار بد و سنگینی به جای گذاشته است. در این گزارش ادامه دادیم احتمالا چیزی که بیشتر از کشته شدن انسانها سیستم امنیتی روسیه را به بوته آزمایش گذاشته است عملکرد اشتباه در تهاجم اولیه بوده که موجب گردیده روسها و به خصوص خبرگان این کشور نسبت به کفایت یلتسین تردید پیدا کرده و او را زیر سؤال ببرند.

 در این گزارش نوشتیم یلتسین و مشاورین او در طی چند ماه قدم به قدم با اتخاذ خط مشی ها و گزینه های بد دچار اشتباهاتی شده اند که آنها را بیشتر در تنگنا قرار داده است اشتباهات بدی که اشتباهات بد و بیشتری را به وجود آورده است. فاجعه در این شرایط این است که سرسختی لجوجانه ای که بزرگترین پیروزی را برای یلتسین به ارمغان آورده بود اکنون می رود که به نابودی او منجر شود. در شرایطی که اکنون دیگر خیلی دیر است که یلتسین، همانطور که قبلا نوشته و گفته بود، بتواند جامه دموکراتیک یک قهرمان را به تن کند. البته هنوز هم دیر نیست ( البته  به فرض این که سلامتی رو به ضعف و افول او اجازه دهد) می تواند قدرت خود را برای این که بتواند با افت و خیز برای اداره امور کشور ادامه دهد. به نظر می رسد که او هنوز در میان نخبگان روسیه در مناطق مختلف روسیه از حمایت لازم برخوردار است مناطقی که مسئله و فاجعه چچن هنوز انعکاس وسیعی نظیر پایتخت نداشته است. اشتباهات در چچن شدیدا نظم و انضباط را در ارتش روسیه زیر سؤال برده بود ولی به نظر نمی رسد که آن را به نقطه ای رسانده باشد که سبب فرو ریختن آن شود.

اما در ادبیات سیاست خارجی روسیه از چچن به عنوان فاجعه و عامل “به خود آسیب زن”  در آمده و از آن یاد می شد. عواقب ناشی از چچن با آن که در مناطق مختلف روسیه متفاوت بود اما به طور کلی اثر آن خوب نبود زیرا روسیه را از نظر بین المللی در انزوا قرار داد و ضعف این کشور را در مقابل کشورهای دیگری که زمانی جزو  قلمرو شوروی سابق بودند آشکار ساخت. کشورهایی که روسیه به دنبال نفوذ خود در آنها بود و همچنین ضعف خود را در مقابل قدرتهای منطقه که بسیار هوشیار بودند مانند ایران، چین و ترکیه نشان داد و در دام کشورهای عضو پیمان ورشوی سابق افتاد و در واقع بهانه ای به دست آنها داد  که در صدد بودند جریان پیوستن خود را به “ناتو” سرعت بخشند و در نتیجه این سازمان به طرف شرق توسعه پیدا کند. در مسکو نظرات نسبت به ایالات متحده و متحدینش سخت تر و سخت تر می شد. روس ها در تمام طیف های سیاسی نظرات و برخوردهای بسیار حساس و تندی داشتند بدین معنی که غرب از ضعف روسیه می خواهد و یا دارد بهره برداری می کند و احتمالا این وضع در نتیجه سرشکستگی که در مورد شکست در چچن کم تر شود آشکار تر و علنی تر می شود.

اوضاع در واشنگتن نیز سخت تر و سخت تر می شد. رییس جمهور کلینتون در انتخابات میان دوره ای سال ۱۹۹۴ شکست جانانه ای را متحمل شد و جمهوریخواهان که تفوق و برتری پیدا کرده بودند بسیاری از سیاستها و نظرات او را در زمینه سیاست خارجی و از جمله روسیه زیر سؤال بردند. دولت آمریکا در ابتدا با یلتسین در مورد چچن ابراز همدردی می کرد. ال گور معاون رییس جمهور در یک موقع، جنگ در چچن را با جنگ های داخلی امریکا مقایسه می کرد و وزیر امور خارجه وارن کریستوفر جنگ چچن را یک موضوع و مساله داخلی دانست. پیکرینگ اصرار داشت که توضیح دهد این خط فکری اشتباه است اما بعدا با ناراحتی و دلخوری متوجه شد که علاقه چندانی به این نظریه وجود ندارد که روسها خود در به وجود آوردن این وضع عملا مقصر بوده اند و یا خیر.

با ادامه جنگ در چچن در طی بهار سال ۱۹۹۵ نظر دولت امریکا سخت تر و تند تر شد. کریستوفر در اواخر ماه مارس در ژنو به اندره کوزیروف وزیر خارجه روسیه هشدار داد که جنگ چچن “بسیار بی پروا” و به طور فاجعه آمیزی اشتباه است. در این زمان در کنگره هم فشارها بالا گرفت که کمک به روسیه که سالانه بالغ بر یک میلیارد دلار می شد یا کاسته و یا قطع شود. در حالی که کاخ سفید سعی می کرد مانع این گونه اقدامات شود، ما هم از مسکو این موضوع را یاد آوری می کردیم که ما نباید در اهرم این کمک روسیه به ما بیش از اندازه مبالغه نماییم. برای بسیاری از سیاستمداران روسی از جمله اصلاح طلبان مهم نبود که هر وقت می توانستند این را به ما بگویند که کمک به آنها را قطع کنند و دیگر به روسیه داده نشود.

وقایع در چچن اختیار و قدرت رو به افول یلتسین را کمتر می کرد. در ژوین ۱۹۹۵ یک فرمانده با شهامت چچن به نام “شامیل باسایف” هدایت گروهی را به عهده داشت و از چچن وارد منطقه ای در همسایگی آن در “استاوروپول” شد. این افراد بطور غیر قانونی از پاسگاههای نظامی روسیه گذشتند تا اینکه راه خود را به قلمروی روسیه بازکردند و باسایف و نیروهایش در حدود ششصد روس را در بیمارستان شهر “بودن نوسک” به  گروگان گرفتند. وقتی که خبر مربوط به این واقعه منتشر شد یلتسین عازم سفر به هالیفاکس در کانادا برای شرکت در کنفرانس جی-۷ بود او به جای این که بلافاصله به مسکو بازگردد چرنومردین نخست وزیر را مامور کرد اداره و حل این بحران را به عهده بگیرد. چرنومردین هم در چند مکالمه تلفنی مشکل و سخت با “باسایف” اجازه داد که او و نیروهایش با صد نفر از گروگان ها به چچن عقب نشینی کنند و بقیه گروگان ها را در “بودننوسک” آزاد سازند. زمانی که باسایف و نیروهایش بدون مشکل و سالم به کوهستانهای جنوب “گروزنی” رسیدند تمام افرادی را که به زور به گروگان گرفته بود آزاد ساخت. ما از مسکو گزارش دادیم که بعضی ها در دولت روسیه ابتدا  فکر می کردند که “بودننوسک” یک نقطه مثبت بوده و تاثیر مثبتی هم در هالیفاکس خواهد داشت و این در واقع فرصت خوبی خواهد بود تا به منتقدین در غرب نشان دهد که رژیم یلتسین در مورد اقداماتی که در مورد چچن کرده محق بوده و درست عمل نموده است. بحران گروگان گیری در عوض یک سرشکستگی پایان ناپذیر بود و تلقی شد که شدیدا حاکی از رهبری آشفته و به هم ریخته یلتسین می باشد و یک بار دیگر ضعف شوروی را نشان داد.

جنگ و در گیری چچن به طور خونین و متناوبی ادامه پیدا کرد تا این که در تابستان ۱۹۹۶ یک ترک مخاصمه پایدار مورد موافقت طرفین قرار گرفت. اما آتش این جنگ چند سال بعد شعله ور شد و این بار فرصتی برای ولادیمیر پوتین بود و او با اعمال نوع و شیوه رهبری خود به حل این بحران و اداره این جنگ پرداخت، اما تاثیر جنگ اول و بیرحمانه در چچن در سیاست و روحیه مردم این کشور نسبت به جهان برای سالها فراموش نشده و در خاطره ها باقی خواهد ماند.

ادامه دارد…

لینک سایر بخش های کتاب

۱ :درباره مترجم

۲: فصل اول: کار آموزی : آموزش یک دیپلمات

۳: فصل دوم

۴: فصل سوم

۵: فصل چهارم

۶: فصل پنجم

(Visited 894 times, 6 visits today)

پاسخی بگذارید