تاریخ: ۸:۰۰ :: ۱۳۹۸/۰۷/۲۶
کتاب دیپلماسی پنهان،خاطراتی از دیپلماسی آمریکایی و بازنگری سیاست خارجی آمریکا

بخش اول از فصد دوم روز آوری شد…

نوشته ویلیام برنز

  معاون سابق وزارت امور خارجه آمریکا

ترجمه عبدالرضا غفرانی

فصل اول: کار آموزی : آموزش یک دیپلمات

اولین ماموریت دیپلماتیک من یک ناکامی محض بود. به عنوان جوان ترین و در عین حال پایین ترین عضو سفارت در اردن در سال ۱۹۸۳ با علاقه و اشتیاق داوطلب انجام کاری شدم که یک ماموریت ساده محسوب می شد و آن هم رانندگی یک کامیون تدارکاتی از امان به بغداد بود. به نظر من این یک ماجرای جالب و عالی بود و شانسی به حساب می آمد که بتوانم بیابان های خالی از سکنه و کوهستانی شرق اردن را ببینم و نیز از عراق که در حال جنگ خونین با ایران بود، بازدیدی به عمل آورم.

ارشد ترین عضو سفارت یک فرد سفید موی و با تجربه بود که به دلیل کارهای زیادی که انجام داده به توان و قابلیت های بالا معروف و مشهور بود. هر چند خود او مایل نبود توضیح دهد این توانایی ها را چگونه به دست آورده است. او به من اطمینان داد که ترتیب همه کار ها در مرز اردن و عراق داده شده و عبور از مرز هیچ مشکلی نخواهد بود. هفت ساعت رانندگی تا مرز بدون هرگونه مشکلی انجام شد.

اما  در شهر کوچک “رُتبَه”(rutba)با واقعیت کشوری که صدام حسین بر آن حکومت می کرد روبرو شدیم. در مرز عراقی ها ایراد می گرفتند  که چرخ های کامیون ها خوب روغن کاری نشده است . یک مامور مرزی بد اخلاق مدارک من را ناقص دانست و قبول نکرد و به من تکلیف کرد در کامیون باقی بمانم تا با مافوق خود در بغداد تماس گرفته کسب تکلیف کند.

من تمام یک شب سرد را در کامیون با بیخوابی صبح کردم و قادر نبودم مشکل خود را به همکارانم در امان و یا بغداد اطلاع دهم. شدیدا نگران این بودم که ماموریت دیپلماتیک من در سال اول با ناکامی مواجه شود( البته در آن موقع  هنوز گوشی های همراه مانند امروز رایج و در دسترس نبود که بتوانم مشکلی را که پیش آمده بود به همکارانم در سفارت اطلاع دهم). در ابتدا یک افسر عراقی به من اطلاع داد که با یک اسکورت پلیس، به طرف بغداد حرکت و همراهی خواهم شد. اجازه داد از تلفنی که در محل پاسگاه پلیس وجود داشت مکالمه کوتاهی با تنها مامور و افسر تفنگدار دریایی که در سفارت ما در امان حضور داشت صحبت کنم. من آن چه را برایم پیش آمده بود برای او تشریح کردم. او توانست موضوع را به همکارانم در بغداد اطلاع دهد و علت تاخیر مرا در رسیدن به بغداد برای آن ها روشن سازد.

من همراه یک افسر بسیار خشک و جدی عراقی  که خود را ابو احمد معرفی کرد رانندگی طولانی خود را به بغداد شروع کردم و از میان شهرهای غبار آلود استان ” انبار” یعنی فلوجه، رمادی و ابو غریب گذر کردم. این شهرها در جنگ امریکا با عراق برای همه کاملا شناخته شده بود. همسفر من در طول سفر و در طول بزرگراه پر از دست انداز به طور عصبی با اسلحه ی خود بازی می کرد و خشاب آن را می چرخانید. در طول راه در یک نقطه یک مجله کوچک محلی را که عکس “شارلی آنجلس ” در صفحه اول آن چاپ شده بود به من نشان داد و گفت آیا تمام زنان آمریکایی شبیه زنانی هستند که روی این مجله چاپ شده است؟

هنگام عصر و غروب آفتاب برای بنزین زدن و نوشیدن چای در یک قهوه خانه ی تقریبا مخروبه دقیقا کمی مانده به شهر فلوجه در محل سکونت او توقف کردیم. ظاهرا این قهوه خانه به برادران او تعلق داشت. هنگام نوشیدن چای بر روی صندلی های پلاستیکی، خواهر زاده ها و برادر زاده های این افسر برای دیدن یک آمریکایی بیگانه پیدایشان شد. بعد ها همیشه به این می اندیشیدم که بر سر آن بچه ها در سال های بعد چه سرنوشتی پیش آمد.

من و ابو احمد بعد از پیمودن این راه طولانی بالاخره خسته و کمی بی حوصله شده بودیم و حوصله حرف زدن هم با هم نداشتیم. در اوایل بعد از ظهر وارد یک محوطه  بزرگ نظامی که مقر و پاسگاه پلیس در شمال غربی بغداد بود، شدیم. من از دیدن یکی از همکاران خود در آن جا نفسی راحت کشیدم؛ البته از این که مامورین عراقی مدارک گمرکی ما را قبول نمی کردند و اصرار در ضبط کامیون و محمو له آن داشتند ناراحت بودم. هیچ محموله حساس و غیر قانونی در کامیون وجود نداشت ولی از دست دادن یک دوجین کامپیوتر، تلفن های همراه و سایر تجهیزات اداری و ارتباطی برای وزارت خارجه که راجع به آن بسیار سخت گیری می کردند، برایم بسیار گران و غیر قابل قبول بود. ما اعتراض می کردیم ولی راه به جائی  نمی بردیم.

همکاران من موضوع را به وزارت امور خارجه عراق اطلاع دادند اما پلیس به تصمیم و نظر ما اعتنا و توجهی نکرد. بعد از اینکه از کامیون و مشکلات آن فارغ شدم پلیس نیز ما را مرخص کرد. به  محل سفارتمان رفتم و داستان را البته با نوشیدن چند لیوان آبجو برای همکارانم تعریف کردم. روز بعد به امان پرواز کردم. تا آنجا که من می دانم نه آن کامیون و نه محمولاتش هرگز به ما پس داده نشدند.

زندگی دیپلماسی در گذشته طبیعی تر از زمانی بود که سال ها پیش من در حال رفت و آمد میان امان و بغداد بودم و درس های اولیه را از تواضع و احترام در دیپلماسی فرا می گرفتم. اما خدمات دولتی چیزی بود که از قبل در خون من وجود داشت.من یک بچه نظامی بودم و کودکی من حاصل یک رفت و آمد یک خانواده نظامی بود که از یک سر ایالات متحده به طرف دیگر این کشور در حرکت بودیم و دوره دبیرستان را در سه نقطه مختلف گذراندم آن هم در زمانی که فقط هفده سال سن داشتم.

پدر من “ویلیام اف برنز ” در دهه ۱۹۶۰ در ویتنام خدمت کرده بود و بعدا به یک ژنرال دو ستاره ارتقا پیدا کرد و بعنوان مدیر سازمان کنترل و خلع سلاح ایالات متحده منصوب شد. او برای من یک مدیر نمونه بود. همیشه سعی می کردم نظم و انضباط توام با تفکر را که معیار ها و روش های بسیار بالایی در خدمات دولتی داشت سرلوحه فعالیت خود قرار دهم و همانند او عمل کنم.زمانی او برای من نوشت” هیچ چیزی بیشتر از خدمت به کشور و وطن نمی تواند مایه غرور و افتخار تو باشد”.

او از نسلی بود که عادت داشت رهبری ایالات متحده را خیلی جدی بگیرد؛ او از خطرات منازعات نظامی که بدون تفکر و بررسی به وجود می آمد و شعله ور می شد آگاه بود. بعلاوه به خوبی از فواید مذاکره و گفتگوهای سطح بالا که نتایج مهمی داشت، شناخت داشت.  مادرم ، پگی” قلب و مرکز ایثار” خانواده ما بود. عشق و از خودگذشتگی او کوچ های گاه و بیگاه ما از این گوشه به آن گوشه کشور را قابل تحمل می ساخت. هم او بود که همواره ما را به دور هم جمع می کرد. او هم مانند پدرم در فیلادلفیا بزرگ شده بود .آن ها در یک مدرسه کاتولیک رقص که رابطه پسر و دختر فقظ یک رابطه ساده و بی آلایش بود با هم آشنا شده بودند- در مدرسه ای که راهبه ها قوانین و مقررات و حفظ فاصله میان پسران و دختران را بهنگام رقص، کنترل میکردند و به آن ها گوشزد می کردند که فاصله آن ها باید شش اینچ ! باشد. آن را یک روح مقدس می پنداشتند و به جوانان تاکید می نمودند. بدین ترتیب از همان زمان یک زندگی سعادتمند را که از اعتقاد، ایمان احترام به خانواده و کار زیاد سرچشمه می گرفت، برای جوانان مهیا می ساختند.

 

خانواده ما در اصل ایرلندی، بسیار به هم وابسته و پیوند محکمی میان آن ها وجود داشت. این خانواده از سه برادر به نام های جک ، باب و مارک تشکیل می یافت. ما مانند هر خانواده نظامی دیگر که از یک نقطه به نقطه دیگر نقل مکان می کردیم، دوستان بسیار خوب و نزدیکی برای یکدیگر بودیم. همیشه و در همه جا عاشق ورزش بودیم و همیشه در روزهای اول مدرسه بسیار مراقب و مواظب هم بودیم.

بزرگ شدن من بیشتر به کارمندان کاریکاتور خارجی که گویی به همه جا تعلق دارد شباهت داشت.اما در طول چند سال برخی از خصوصیات یک دیپلمات و البته به میزان کم در من شکل گرفته بود. چون ما همیشه  در حال نقل و انتقال به نقاط مختلف بودیم، دائما و ( البته گاه به سختی ) خود را با محیط های جدید وفق می دادم . راجع به افراد جدیدی که آشنا می شدم و جاهای مختلفی که می رفتم با دقت و جدی فکر می کردم و هر روز بیش از گذشته سعی می کردم خود را به جای آنان بگذارم و نظرات، دیدگاهها، تمایلات و گرایش های آنان را را درک کنم. همیشه سعی می کردم از مردم و حوادث دور باشم و زیاد به آنان نزدیک نشوم و این یک قدرتی به من می داد که آنان را مشاهده کنم و مشکلات و روحیات آن ها را درک نمایم. در عین حال علاقه ای نداشتم که به آنان نزدیک شوم و یا روی آن ها بیش از اندازه حساب نمایم و این در بسیاری از اقدامات من مشاهده می شد. همچنین کشور خود را به خاطر وسعت و زیبایی های آن و نیز تنوع و جمعیت و مردم آن خوب شناختم. نه تنها احترام الزام آوری برای ارتش آمریکا و حرکت و فعالیت آن احساس می کردم، بلکه به طور مبهمی همین احساس را نسبت به خودم به عنوان یک عضو دولت و کارمند روابط خارجی  داشتم.

در سال ۱۹۷۳ با استفاده از یک بورس تحصیلی به کالج “لاسال” رفتم. هدف و رویای طولانی من استفاده از یک بورس ورزشی بسکتبال بود زیرا قبول کرده بودم که در زمینه دیگری استعداد چندانی ندارم. مدرسه ما،یک مدرسه هنرهای آزاد بود که توسط برادران مسیحی در شمال فیلادلفیا اداره می شد. در کالج لاسال آموزش های خوب و موثر و مفیدی چه در داخل و چه در خارج از کلاس ها به دانش آموزان داده می شد.این جا مدرسه ای بود که اولین گروه از دانش آموزان، که اغلب از طبقه عادی جامعه بودند و خیلی تلاش می کردند تا بتوانند هزینه شهریه خود را تامین کنند.البته همه چیز را صد در صد شدنی نمی دانستند ولی سعی داشتند به این شیوه زندگی خود افتخار کنند. لاسال مانند فیلادلفیا در دهه ۱۹۷۰ مکانی برای ترسوها نبود.

در تابستان بعد از اتمام سال اول کالج، بمدت سه ماه بهمراه یکی از دوستان نزدیک کالج “کنراد ایلتس” و خانواده او در مصر بسر بردم. پدر کنراد “هرمن ایلتس” به تازگی پس از برقراری روابط دیپلماتیک با مصر پس از جنگ اکتبر۱۹۷۳ بعنوان سفیر ایالات متحده منصوب شده بود. “ایلتس” یک دیپلمات با هوش و زیرک از نسل قدیم بود که اطلاعات زیاد و عمیقی از اوضاع منطقه داشت. برای یک جوان ۱۸ ساله ای که هنوز اطلاعات زیادی نداشت و آموزشی ندیده بود، آن تابستان برای او نوعی الهام و آموزش به شمار می آمد. این اولین بار بود، که من از دوران پیش دبستانی که در یک پادگان و مکان نظامی در آلمان کذرانده بودم، در خارج از کشور به سر می بردم. ضمنا این اولین باری بود که پا در دنیای عرب گذاشتم و با نواها و رایحه ها و  آن شلوغی بازار های عربی و موسیقی عربی آشنا شده بودم.کنراد و من در مناطق مختلف قاهره پرسه می زدیم و گردش می کردیم و البته توجه و اعتنایی به جهانگردان بی شمار و خیابان های شلوغ و پر ترافیک این شهر شلوغ نداشتیم. در یکی از شب ها که شب از نیمه گذشته بود ما با استفاده از خواب آلودگی محافظین وزارت آثار قدیمی مصر و سگ های محافظ و با استفاده از تاریکی شب به مکانی وارد شدیم که از آن جا اهرام ثلاثه  مصر را می توانستیم ببینیم و تا طلوع آفتاب آسمان قاهره را که با طلوع خورشید زبیا تر بود مشاهده کردیم. ما به Luxor و ابوسیمبل و مصرعلیا سفر کردیم و به Siwa Oasis در صحرای غربی رفتیم که از منطقه الاالمین که زمانی یکی از میدان های جنگ جهانی بود چندان دور نبود. این ها اتفاقات و حوادثی بود که من در تابستان های قبل و هنگامی که در پادگان و مناطق نظامی اقامت داشتیم می توانست پیش بیاید و من این مناظر را مشاهده کنم.

اواخر تابستان بود که به همراه ایلتس سفیر آمریکا برای دیدار با رییس جمهور انورسادات به اقامتگاه او در “مصر مطروح” در سواحل مدیترانه در اسکندریه رفتیم. زمانی که سفیر با رییس جمهور مصر گفتگو می کرد ما بچه ها هم در آبهای گرم مدیترانه و در منطقه ای که شدیدا توسط  گارد محافظت می شد شنا می کردیم. سپس در اقامتگاه رئیس جمهور، ناهار ساده ای صرف کردیم. همه اعضای خانواده انور سادات با لباس شنا نیز حضور داشتند. سادات بسیار آرام و راحت به نظر می رسید و پیپ خود را می کشید و اعتقاد عمیق خود را برای برداشتن گام های بیشتر برای صلح با اسرائیل تشریح می کرد. این اولین تجربه من از خاورمیانه  و دیپلماسی آمریکا بود و البته تحت تاثیر اولین سفرم قرار گرفتم.

در دورانی که در کلاس های بالاتر در “لاسال” درس می خواندم توانستم یک بورس مارشال به مدت سه سال  برای تحصیل در دانشگاه آکسفورد دریافت کنم. پیش از من هیچ کس موفق به دریافت این بورس نشده بود. من هم تقاضایی برای آن نکرده بودم و انتظار نداشتم آن را به من بدهند. این بورس را دولت انگلستان در دهه ۱۹۵۰ به دلیل سخاوت جرج مارشال وزیر خارجه آمریکا و کمک های سخاوتمندانه اش به انگلستان برقرار کرده بود. سی آمریکایی در سال می توانستند با استفاده از این بورس در انگلستان تحصیل کنند.

مارشال  چشمان من را بروی  دنیای واقعی و آن هم واقعیاتی که بسیار نگران کننده و سخت بودند، گشود. عمیقا و در واقع از اعماق وجودم واقعیات و دنیایی را که مرا احاطه کرده بود و همانند Ivy Leagures بودند، حس می کردم. دنیایی فراتر از حیطه و چهار چوبی بود که می توانستم در اکسفورد سراغ داشته باشم.

بعد از فراغت از تحصیل از کالج سنت جان، تحصیلاتم را در فوق لیسانس و بعد دکتری ادامه دادم. استاد من در دوره فوق لیسانس، فردی آکادمیک به نام “هادلی بال” ، راهنمای بسیار با هوشی بشمار می رفت. به تاکید او تاریخ و مطالعه سرگذشت گذشتگان، کلید اصلی درک و فهم روابط بین المللی است. او معتقد بود رهبران کشورها اگر چنین فکر کنند که در مقابل درس ها و حوادث تاریخ مصونیت دارند، همیشه اشتباه می کنند. کتاب او تحت عنوان Anarchical Society  تنها کتابی است که من خواندم وآن را در واقع چهار چوبی لازم و ضروری برای تفکر در مورد روابط بین المللی و نظام جهانی می دانم. نظریه “بال” بسیار صریح و روشن بود. او می گفت : حتی در دوره “هابز” دولت های حاکم دارای منافعی هستند که با آن می توانند قوانین و تشکیلات و اساس سازمان کشور خود را بنا نهاده شکل دهند و فرصت ها را برای تامین امنیت و رفاه خود به وجود آورند.

در یکی از دوره های درس هفتگی،” بال” به من گفت شما آمریکایی ها در مورد مشکلات و نارسایی های جهان بسیار کم حوصله هستید و اعتقاد دارید که هر مشکلی یک راه حل دارد.از او سئوال کردم این چرا اشتباه است و چرا فکر می کنید اشکال دارد؟ و او در پاسخ گفت :” هیچ اشکالی ندارد من این خلاقیت شما را تحسین می کنم. اما دیپلماسی اغلب به مدیریت مسایل بیشتر از حل آن ها می پردازد.

رساله بلند و مفصل دکترای خود را در خصوص یهره گیری از کمک های اقتصادی به عنوان وسیله ای در سیاست خارجی ایالات متحده نسبت به مصر در دوران حکومت جمال عبدالناصر نوشتم. اساس و پایه استدلال من در این رساله این بود کمک های اقتصادی می تواند زمینه های تحقق اهداف مشترک را تقویت کند. اما به ندرت و با احتمال ضعیف می تواند به عنوان یک اهرم موثر، سیاست های اساسی مصر را که در آن موقع هیچ زمینه مشترکی میان آمریکا و مصر وجود نداشت، تغییر دهد. کمکهای ایالات متحده برای ساختن سد “اسوان”و یا کمک های غذایی آمریکا نمی تواند مصر را وادار سازد تا روابط خود را با اتحاد شوروی کم کرده و رها کند بلکه می تواند مقاومت مصر را سخت تر نماید. گرچه این تز به سختی می توانست یک نظر واقع بینانه و عملی باشد اما این چیزی بود که دولتهای ایالات متحده باید می دانستند و یاد می گرفتند و همیشه آن را در نظر می گرفتند.

خارج از محیط آکسفورد وضع و شرایط آن چنان که باید مطلوب نبود،چون بر خلاف آن چه در داخل اکسفورد در حال رشد و شکوفایی بود در خارج از آن اوضاع در دوران مارگارت تاچر ناآرام و بحرانی بود. کارگران در کارخانجات موتور سازی “کاولی” در شرق آکسفورد در اعتصاب به سر می بردند و تظاهرات در حمایت از ارتش جمهوری خواه ایرلند با اعتصاب غذا در نزدیکی میدان سنت جیمز که کمی دورتر از دانشگاه بود، ادامه داشت.

من در تیم بسکتبال دانشگاه عضو بودم  و بازی می کردم و به کرات در ماههای تعطیلات دانشگاه به سایر کشور های اروپایی و نیز خاور میانه سفر می کردم. این سال ها، فرصت خوبی برای من بود که کشورم را از چشم دیگران و در واقع دیگر کشورها ببینم و ارزیابی کنم. با همین ارزیابی ها بود که توانستم خیلی زود از این که ایالات متحده را با آنها بشناسم و توصیف کنم احساس غرور می کردم. البته این کار در اواخر دهه ۱۹۷۰ با ادامه جنگ ویتنام و تاثیر رسوایی “واترگیت” بر جامعه آمریکا و تصوری که مردم دنیا از ما داشتند کار سهل و آسانی نبود.

کمی بعد از این که دیپلمات های آمریکایی در سال ۱۹۷۹ در تهران به گروگان گرفته شدند، من با قطار عازم لندن شدم تا امتحانات کتبی ورود به وزارت خارجه را بدهم. این امتحانات در ساختمان قدیمی سفارت آمریکا در “گراسونور” برگزار می شد. یکی از دوستان من که او هم فارغ التحصیل آکسفورد بود، تصادفی با من برخورد کرد. در واقع او مرا تشویق کرد همانند او در این امتحانات شرکت کنم. هنوز مطمئن نبودم که دیپلماسی را به عنوان یک کار و شغل برای خود انتخاب کنم. ضمنا اطمینان نداشتم که واقعا می توانم برای وزارت امور خارجه مفید باشم و خود را به عنوان یک دیپلمات عرضه کنم. اما تجربه ای که سالها قبل در قاهره به دست آورده بودم،احترامی که برای خدمات دولتی پدرم قایل بودم و او را به همین دلیل تحسین می کردم، کنجکاوی و علاقه ای که نسبت به اطلاع و آگاهی از جوامع دیگرداشتم و اصولا زندگی در خارج و کشورهای دیگر مرا تشویق می کرد که برای ورود به وزارت امورخارجه تلاشی انجام دهم. در مورد امتحانات ورودی خیلی راحت بودم چون امتحانات زیاد سخت نبودند. مواد امتحانی تشکیل می شد از سئوالات اطلاعات عمومی و اوضاع داخلی آمریکا و جغرافیا .

توانستم امتحانات کتبی را قبول شوم ولی بخش ناراحت کننده و عصبی آن مصاحبه شفاهی با سه نفر از مقامات وزارت امور خارجه بود که دارای چهره های بسیار جدی و گرفته، بدون هیچ تبسمی بر لب بود. یکی از آنان از من سئوال کرد بزرگترین چالشی که در سیاست خارجی آمریکا وجود دارد چیست؟ من در پاسخ گفتم بزرگترین چالش خود ما هستیم. سپس ادامه دادم و در واقع این گفته “هدلی بال ” به ذهنم رسید و این چنین توضیح دادم “بعد از پایان جنگ در ویتنام ما باید بیشتر تلاش کنیم و مسایل را درک کنیم و ببینیم چه مسایل و مشکلاتی  را  می توانیم حل کنیم و قادر به کنترل و مدیریت کدام یک از آنها هستیم.” سپس توضیح دادم که موفقیت پرزیدنت جیمی کارتر در انعقاد قرارداد پاناما و نیز مذاکرات کمپ دیوید میان مصر و اسراییل  اصل  اولی است که به آن اشاره کردم و جنگ سرد و مخرب با اتحاد شوروی نمونه ای از اصل دوم است. ممتحنین من کمی از این اظهار نظر ناراحت شدند و بیشتر مردد شدند ، اما چند هفته بعد به من اطلاع دادند که پذیرفته شده ام.

در اوایل ژانویه سال ۱۹۸۲ کار آموزی خود را در رسته سیاسی وزارت امور خارجه آمریکا در یک ساختمان کهنه و نه چندان جالب که درست در مقابل وزارت امور خارجه و در کنار رودخانه پاتاماک قرار داشت اغاز کردم. نام من از نظر حروف الفبا بعد از لیزا کارتی قرار داشت، زنی دوست داشتنی و اهل نیویورک، که ملاحت، آرامش و اخلاق و مهربانی او من را مجذوب خود ساخت. لیزا و من خیلی زود به یکدیگر علاقمند و عاشق هم شدیم در حالی که هر دو شخصیت و خصوصیات خیلی ویپزه داشتیم و بسیار هم دقیق بودیم و دو سال بعد ازدواج کردیم. تشکیلات خدمات  خارجی و یا به عبارتی سیاست خارجی در آن موقع هنوز چندان گسترده و وسیع نبود و فقط ۵۵۰۰ عضو داشت که در ۲۳۰ سفارت خانه  و سر کنسولگری مشغول به کار بودند و تعداد دیگری نیز در مشاغلی در واشینگتن خدمت می کردند.این تشکیلات به pale , male ,Yale   معروف بود و همین نام را پبدا کرده بود.در آن موقع نه نفر از هر ده نفر از کارکنان سرویس خارجی سفید پوست بودندو از هر چهار یک نفر زن بود .در آن موقع فقط ده سال بود که به زنان و مردانی که ازدواج کرده بودند اجازه کار در وزارت امور خارجه امریکا داده بودند و از همان زمان بود که دیگر بررسی خدمت و عملکرد مهارت  های بالا و خوب زنان متوقف شده بود. همجنس گرایی  هم دیگر عاملی برای عدم پذیرش جهت اشتغال در سرویس خدمات خارجی نبود، ولی فقط در سال ۱۹۹۵ بود که به دستور پرزیدنت کلینتون گرایشات جنسی از نظر امنیتی دیگر مانعی برای اشتغال بشمار نمی آمد و منعی برای کار در سرویس خدمات خارجی محسوب نمی شد.

در آن موقع الکساندر هیگ وزیر امور خارجه بود و اولین نفر از ده وزیر خارجه ای بود که  در دوران خدمت خود در دستگاه سیاست خارجی با او کار کرده بودم.رئیس جمهور ریگان برنامه گسترده نوسازی نظامی را آغاز کرده بود که بخشی از کوشش و تلاش برای تقویت و استحکام اهداف و نفوذ ایالات متحده با تهاجم شوروی به افغانستان در سال ۱۹۷۹ و انقلاب ایران در همان سال بود.مناقشات در آمریکای مرکزی مقامات واشینگتن را غافلگیر و مبهوت کرده بود، که این خود بخشی از مقابله با اتحاد شوروی ،که برای هیچ کس آن هم در آخرین دهه موجودیت اتحاد شوروی، قابل تصور نبود.در این میان تحولات اقتصادی چین با اصلاحاتی که “دنگ شیائو پینگ” و رشد اقتصادی دو رقمی او شروع کرده بود هر روز شتاب بیشتری پیدا می کرد. در سراسر دنیا نوعی اغتشاش و مشخص نبودن آینده مشاهده می شد و طبعا این برای یک فرد بیست و پنج ساله ای مانند من که تازه کار دیپلماتیک خود را شروع کرده بود بسیار هیجان انگیز بود .

دوره کارآموزی مامورین سرویس خارجی که اصطلاحا به آن ها در تشکیلات وزارت امور خارجه گروه A100 می گفتند تقریبا هفت هفته و با فواصلی در آن میان ادامه داشت . در این دوره ها سخنرانان آرام و تا حدودی بی حال در مورد تخصص های خود  و نیز سیاست گذاری در کشور بزرگ آمریکا برای ما صحبت می کردند و برای تازه واردها راجع به کار و اداره سفارتخانه ها و این که سیاست خارجی چگونه اجرا می شود توضیح می دادند.

در پایان دوره کار آموزی من بیشتراز این که راجع به تشکیلات و ظریف کاری های دیپلماتیک مطلب یاد بگیرم درباره قوانین و مقررات اداری مطلب فرا گرفته بودم.اما گسترش و وسعت مطالبی که در دیپلماسی و به طور کلی این حرفه وجود داشت مرا شگفت زده کرده بود.در روزهای معینی در مورد  کشورهای به خصوصی دیپلمات ها باید بررسی و دقت می کردند تا آمریکائی هایی که در آن کشور ها به سر می بردند و زندگی می کردند مردم آن کشور را تشویق می نمودند تا به ایالات متحده بیایند و در این جا تحصیل کنند و تماس و ارتباطات گسترده ای در داخل و خارج  با دولت های آن کشور داشته باشند و سیاست ایالات متحده را برای آنان تشریح نمایند.

کلاس های کارآموزان و تازه واردها بسیار جالب بود و دختر و پسر با هم در این کلاس ها شرکت می کردند، و من و لیزا جزو جوان ترین اعضای این پروه بودیم.متوسط سنی ما ۳۵ سال بود و فقط یک کشیشی در میان ما بود که در اواسط دهه ۵۰ سالکی خود بود و او با ما دیگر فاصله سنی ریادی داشت. در میان ما گروهی هم از داوطلبین  سپاه صلح بودند، گروه دیگری نیز از معلمین سابق بودند و البته یک نفر موزیسین “راک” بود که ظاهرا در حرفه خود موفق نشده بود.برای من بسیار خوشحال کننده بود که در تشکیلاتی استخدام شده بودم که حقوق خوب و کافی به میزان سالانه ۲۱۰۰۰  دلار به من پرداخت می شد و شغل و کار پیچیده و جالبی در آینده انتظارم را می کشید و از این نظر بسیار راضی بودم.در هفته آخر دوره کار آموزی اولین کار و ماموریت به ما محول شد. ماموریت امان در اردن بود. از این نظر من بسیار خوشحال بودم چون سالها قبل به کشورهای عربی رفته بودم و لاجرم از وضع و شرایط و سیاست های آن کشورهای عربی تا حدودی آگاه بودم. همسرم لیزا داوطلب شد که به بورکینافاسو برود چون او سالها علاقه داشت که به موضوعات توسعه بپردازد و روی آن کار کند، همین علاقه ی او در کلاس بود که او را در کلاس شاخص کرده بود چون هیچکس دیگری در کلاس نبود که به شهر “اوگانودوگو” پایتخت کشور مزبور برود.اما وزارت امور خارجه بر خلاف خواسته لیزا او را به سنگاپور اعزام کرد. برای لیزا و من این جدایی سخت و ناگوار بود ولی خوب این را می دانستیم این واقعیت زندگی در وزارت امور خارجه و عالم دیپلماتیک است. قبل از این که ما نامزد شویم لیزا به آسیا رفت و من هم به مدت شش ماه برای فراگیری زبان عربی در واشینگتن باقی ماندم.

قبل از این که من عازم خاور میانه شوم به آلبرت هورانی استاد بسیار با سواد و آگاه در مورد دنیای عرب و راهنمای دوره دکترای خود نامه نوشتم و به او اطلاع دادم که عازم خاورمیانه و اردن هستم.او در پاسخ من نوشت بسیار از این انتصاب خوشحال است و توضیح داداز نظر او گر چه اردن از نظر فرهنگی چندان شاخص نیست ولی از نظر سیاسی بسیار جالب است.”او در نامه خود همچنین نوشته بود که اخیرا موافقت کرده که سرپرستی و راهنمایی کارهای تحقیقاتی و آکادمیک بزرگترین فرزند ملک حسین ، شاهزاده عبدالله را به عهده بگیرد، چون شاهزاده جوان بزودی در همان سال، تحصیل در دانشگاه آکسفورد را آغاز خواهد کرد.با آنکه نامه “هورانی” در آن موقع چندان روی من تاثیر نداشت،اما اردن و شاهزاده عبدالله نقش مهمی در راه و حرفه ای که من انتخاب کرده بودم داشت.

امان در دهه ۱۹۸۰ یک شهر غبار الود و معمولی با یک میلیون جمعیت بود که در امتداد یک سلسله تپه ها و کوهها و دره قرار گرفته بود و در فلات اردن واقع شده بود. موقعی من وارد اردن شدم ملک حسین نزدیک سی سال بود که سلطنت می کرد و از سو قصد های متعددی جان سالم بدر برده بود . این کشور در جایگاه و موقعیت متزلزلی در منطقه ای قرار گرفته بود که اطراف آن را بحران ها و ناارامی ها احاطه کرده بودند و بر منطقه ای حکومت می کرد که گویی بر روی آتش نشسته است چون از یک سو اقلیتی از قبایل سرسخت در ساحل شرقی اردن  در آن زند گی می کردند که در سیاست و حکومت کشور سلطه داشتند و از سوی دیگر فلسطینی تبارهایی سکونت داشتند که اکثریت جمعیت را تشکیل می دادند که از هیچ اقدام خشونت آمیزی و ابراز نفرت و انزجار مضایقه نمی نمودند. اردن هیچ منابع طبیعی نداشت و شدیدا به کمک های خارجی و دریافت منابع مالی از کشور های خلیج فارس نیاز داشت. اردن به عنوان یک دریچه آغازین به روی سیاست و دیپلماسی خاور میانه جایگاه مناسبی داشت و در واقع در چهار راه حوادث مناسبی قرار گرفته بود- بدین معنی که از یک طرف یعنی شمال آن جنگ داخلی لبنان ادامه داشت و در شرق آن جنگ ایران و عراق همچنان جریان داشت و در غرب اختلاف فلسطین و اسراییل نیز همچنان ادامه داشت.سفارت ایالات متحده در جا و مکان خوبی  قرار داشت ولی آن اندازه  بزرگ نبود  منتها برای یک دیپلمات تازه کار می توانست بسیار مفید باشد چون با تقریبا تمامی مشکلات خاور میانه ارتباط پیدا می کرد و از نظر فرا گیری حرفه دیپلماتیک بسیار هیجان انگیز و چالش افرین بود ، اما در عین حال آن قدر هم بزرگ نبود که دیپلمات جوانی مانند من در آن گم باشد.

دیک ویتس سفیر در امان بود و او یک دیپلمات ورزیده و بسیار شیک بود که پیپ او یک لحظه از لب هایش دور نمی شد. بر خلاف اغلب سفرای آمریکا در کشور های عربی  اویتس در  اسراییل خذمت کرده بود و تجربیات وسیعی در مورد کشور های خارج از خاورمیانه از جمله جنوب شرقی آسیا داشت  و دستیار هنری کیسینجر بود. او روابط نزدیک و خوبی با ملک حسین داشت و خیلی علاقمند بود که نظراتش را بی پرده به واشنگتن بگوید و گزارش کند .” اِد جِرِجِیان ” معاون “ویِتس” و  و جیم کالینز رایزن سیاسی هر دو  برای همیشه مشاور و آموزنده برای من شدند.

من در سال اول ماموریت خود در عمان در بخش کنسولی کار می کردم و این رویه ای بود که در مورد مامورین جوان اجرا می شد صرف نظر از این که بعدا در چه زمینه ای کار کرده و تخصص پیدا می کردند. در بخش کنسولی “لینکلن بندیکتو” رییس من بود او قبل از این که به وزارت امورخارجه به عنوان یک کنسول جوان  ملحق شود، در ایالت فیلادلفیا  توانسته بود روابط را با همسایگان سر سخت آن ایالت بگذراند، شامه و حسی بسیار قوی در شناخت افراد داشت و سعی داشت با استفاده از همین توانایی خود سیستم را اداره کند و یا به عبارت دیگر خوب بچرخاند حال فرق نمی کرد از این هوش خود در مورد متقاضیان روادید به امریکا استفاده کند و یا آمریکایی هایی که برای انجام  کار های کنسولی مراجعه می کردند.کارمندان محلی اردنی سفارت در قسمت کنسولی  کمک و سرمایه بزرگی برای ما بودند،  از همین جا خیلی زود متوجه شدم که کارمندان محلی چه نقش مهمی در سفارت خانه های ایالات متحده در سراسر دنیا داشته و دارند.آن ها چشم و گوش مورد اعتماد ما بودند و راهنمایانی صبور به شمار می آمدند و منبع اطلاعات و تجربیات زیادی  برای مامورینی که می  آمدند و می رفتند محسوب می شدند.

من مامور صدور روادید نبودم . بیشتر وقت را به تورین و یاد گری زبان عربی با شیوخ بدوی می گذراندم ، و وقت زیادی را هم برای انجام کار های اداری و کاغذ بازی و یا تقاضا های روادید که بخشی ار کار من بود صرف نمی کردم. من هیچ وقت هم به بازدید سه ماه یک بار از زندانی های جوان آمریکایی که به جرم  قاچاق مواد مخدر زندانی بودند علاقه ای نداشتم ؛ زندان های اردن هم جای بسیار بد و سختی هستند ، و من هم برای زندانیان مزبور جز آنکه فقط کمی به آنها امید بدهم کار دیگری نمی توانستم انجام دهم. کار و مسوولیت کنسولی من این امکان را به من می داد که به خارج از امان بروم ، اما من بیشتر دنبال کار ها و وظایفی بودم  که مرا در مسیری که خودم می خواستم یعنی شناخت بیشتر این کشور بود قرار دهد.

من لینکلن را تشویق کردم تا به من اجازه دهد دو هفته را در جنوب اردن با قبیله “هویتت ” بگذرانم تا به  خصوص بتوانم عربی خود را تقویت نمایم. در اوایل دهه ۱۹۸۰ قبیله بدوی ها بیشتر از اتومبیل های وانت کوچک به جای شتر برای حمل بار استفاده می کردند ، هر چند که استفاده از شتر که البته مشکل بود هنوز اساس کار و زندگی حمل و نقل  آنان را تشکیل می داد. قاچاق همه چیز از سیگار گرفته تا تلویزیون در مرز عربستان و اردن گر چه  بی سرو صدا انجام می شد ولی منبع اصلی در آمد این نوع قاچاق ها بود. البته من کاری به این کار ها نداشتم و آرام و متین از کنار آن می گذشتم و بیشتر وقت خود را به تمرین زبان عربی که مشکل بود و افراد قبیله با حوصله با من برای فرا گیری آن همراهی می کردند می گذراندم. تقریبا با هر یک از افراد قبیله بدوی که من برخورد می کردم ادعا می کرد که که نقش برجسته ای در ساخت فیلم ” لورنس عربستان”، که بیست سال قبل از آن “دیوید لینز” ساخته بود ، داشته است.این فیلم که به خوبی و زیبایی در درَه “رام” و در بیایان خالی از سکنه جنوب اردن و در شهر ساحلی عقبه ساخته شده بود ، د ر آن “پیتر اوتول ” در نقش لارنس و آنتونی کویین رییس قبیله بزرگ “هویتت ” در “اودا ابوتای ” بازی کرده بودند. البته هویتت آن طور که آنتونی کویین آن را با نقش خود نشان داده و عرضه کرده بود از نظر سنمایی آن قدر زیبا نبود ولی تجربه کم من در میان این قبیله راههایی را در جلوی چشم من نشان داد که جامعه سنتی و مدرن در تمام دنیای عرب در برخورد با هم هستند و این خود می تواند مشکلات و تضاد های زیادی به بار آورد.

در تابستان سال ۱۹۸۳ من به بخش سیاسی سفارت انتقال یافتم ، که کار و وظیفه آن تجزیه و  تحلیل اوضاع داخلی اردن و سیاست خارجی این کشور بود و در این قسمت بود که امکان تماس با مقامات کلیدی و مهم و با زیگران سیاسی  اردن برای من فراهم گردید . من خیلی خوشحال و در عین حال بسیار مشغول بودم به خصوص که از واشنگتن مقامات زیادی به اردن می آمدند و مدام با سفیرمان که بسیار فعال بود در ارتباط بودم و با مسایل منطقه ای و داخلی جالبی سرو کار داشتم. دونالد رامسفلد که مدت کوتاهی فرستاده دولت ریگان در خاور میانه بود در آن سال چند بار به به امان آمد ، که او البته با آن که قابل اعتماد بود و اعتماد به نفس داشت ولی چندان مقید به اطلاع یافتن و آگاهی از اوضاع منطقه نبود. با بمب گذاری در سفارت ما در بیروت در سال ۱۹۸۳ که یادآور خطراتی که به طور روز افزونی دیپلمات های آمریکایی  با آن روبرو  می شدند خطرات منطقه خاورمیانه برای ما گسترده تر و واضح تر می شد. حمله وحشتناک به مقر تفنگداران آمریکایی در اکتبر همان سال که منجر به کشته شدن ۲۴۱ تفنگدار شد این نگرانی و مشکل را تشدید نمود. امان هم چندان از این خطرات دور نبود . علاوه بر آن حملات  و سو قصد هایی گاه و بیگاه علیه اهدافی در اردن صورت می گرفت ، یک بار در انبار تدارکاتی سفارت ما بمبی کار گذاشته و منفجر شده و بمبی دیگر در یک روز بعد از ظهر در اتومبیل کوچکی در پارکینگ هتل اینتر کنتینانتال که درست در مقابل سفارت ما و در طرف دیگر خیابان قرار داشت منفجر گردید موقعی که من بعدا با یکی از مامورین امنیتی خود  برای اطلاع از چگونگی قضیه با پلیس و مقامات امنتی اردن صحبت می کردیم بمب دیگری کشف شد که خوشبختانه به موقع خنثی شد. بمب دوم قرار بود بعد از بمب اولی منفجر شود ، یعنی دقیقا جمعیت و مقاماتی را هدف قرار بود که برای مشاهده و اطلاع از بمب اولی اجتماع کرده بودند. این اولین بار و نه آخرین بار بود که من قبل از این که با هوش باشم و زنده بمانم شانس آورده بودم.

این سلسله حوادث هشداری معنی دار برای ما بود. سفارت آمریکا یک ساختمان قدیمی و سنگی بود که در یکی از خیابان های اصلی امان قرار داشت. چون در آن موقع و در کوتاه مدت مکان دیگری برای استقرار محل سفارت وجود نداشت تصمیم گرفته شد دیواری از کیسه های شنی  در جلوی سفارت ایجاد شود که تقریبا ارتفاع آن به دو طبقه  می رسید و ضخامت آن هم شش فوت بود. این مانع امنیتی گر چه اطمینان بخش بود ولی از نظر ظاهری زیبا و جالب نبود تا این که بعد از یکی از طوفان های بارانی و نادر اردن این ساختمان فرو ریخت و در ورودی سفارت تبدیل به یک ساحلی شد که ساخت دست بشر بود.!!

مسوولیت های من در بخش سیاسی عمدتا بررسی و دنبال کردن سیاست داخلی اردن بود و سعی می کردم روابط سفارت را با دیگران علاوه بر ارتباطاتی که با کاخ سلطنتی و نخبگان سیاسی داشتیم گسترش دهم . من به طور منظم در این مسوولیت مستقیما با سیاستمداران اسلامی و فعالین فلسطینی در اردوگاههای پناهندگان اردنی صحبت و مذاکره می کردم. من راجع به شخصیت هایی که رهبران آینده به شمار می آمدند گزارش تهیه می کردم و  در مورد سیاست ها و خط مشی های برخی ازشهر ها و مناطق به تجسس و تحقیق می پرداختم  از جمله این شهر ها  “زرقا” که منطقه ای نسبتا وسیع در شرق امان بود به کار خود ادامه می دادم ، جایی که فلسطینی هایی به طور غیر قانونی و ساکنین ناراضی ساحل شرقی رود اردن  از حضور آنان  با هم زندگی ناراحت کننده ای و غیر قابل تحملی را در کنار یکدیگر  ادامه می دادند( از همین  منطقه بود که ابو مصب الزرقاوی بنیانگذار القاعده در عراق برخاسته و فعالیت خود را آغاز کرده بود.) در بهار سال ۱۹۸۴ من  گزارش خود را از اولین انتخابات پارلمانی اردن که در طی دو دهه انجام می شد نوشته و در واقع پوشش دادم.- این انتخابات اقدام احتیاط آمیزی بود که ملک حسین انجام داد تا از بحران  و ابهام سیاسی که که می رفت اقتصاد کشور را به طرف رکود ببرد جلو گیری نماید. در پایان کار و وظیفه ام در بخش سیاسی ، تلگرافی تهیه کرده و سعی کردم آن چه را از وضع اردن دریافته بودم تجزیه و تحلیل کنم و نگرانی خود را از آینده  اردن و در سطح گسترده تر ، دنیای عرب در این گزارش بیان دارم. عنوان گزارش من ” تغییر و تحول چهره و سیمای سیاست اردن ” و گزارش را این گونه شروع کرده بودم و نوشتم” سیستم قدیمی رابطه قدرت که شاخص و در واقع زیربنای رژیم خاندان هاشمی می باشد با فشارهای روز افزون سیاسی، اقتصادی ، جمعیتی و اجتماعی در حال تغییر و تحول است. در پایان دهه  ۱۹۸۰، ۷۵ در صد جمعیت اردن زیر سی سال سن داشتند. نیمی از این جمعیت در منطقه نه چندان آرام امان و زرقا اقامت داشتند که ارتباط و ریشه ها ی سیاسی و اقتصادی  خود را با فلسطین ساحل  شرقی رود اردن قطع کرده بودند و سیستم آموزش و پرورش علیرغم اشکالات و نقایصی که داشت اما یکی از بهترین سیستم ها در جهان عرب بود؛ طبعا هنگامی که چنین چیزی با بد بودن شرایط اقتصادی و نبود امکانات اشتغال توام می شد می توانست حالت خطرناک و انفجار آمیزی به خود بگیرد.

من در گزارش همچنین این طور نظر دادم :” از آنجا که کسب در آمد بیشتر برای تعداد روز افزونی از مردم مشکل تر خوردار می شود و چون روابط سیاسی و اجتماعی هم در کشور رو به وخامت می گذارد ، مردم عادی که نمی توانند از مزایای مادی بیشتر و بهتری  برخوردار شوند ، لذا طبعا از سیستم سیاسی انتظاراتشان بیشتر می شود و خواستار تغییر و تحول برای حل درد ها و ناراحتی های خود می شوند. اما در نتیجه آنچه که  این مردم با آن روبرو می شوند احتمالا یک سیستم کهنه و فرسوده که مطابق با زمان نبوده و پاسخگوی خواسته های آنان نیست ، سیستمی که دچار فساد است و صرفا فقط در فکر حفظ قدرت خود و گروه معدودی می باشد که قدرت و ثروت او را در مقابل مزاحمین و کسانی که مخالف وضع موجود می باشند حمایت نماید. این در واقع سیستمی است که اساس کار آن مبتنی بر واقعیات گذشته بوده ، یعنی زمانی که تعادل و توازن میان قبایل ساحل شرقی رود اردن وجود داشت و ثبات سیاسی را در کشور امکان پذیر می ساخت .” مهارت ذاتی ملک حسین و نفوذ و قدرتی که  شخص او بر افکار و نظرات مردم اردن بود خود عامل مهمی بود تا از بی ثباتی جلو گیری نماید.اما چالش بزرگتر نه تنها در مقابل مردم اردن بلکه تمام جهان عرب ، توجه و انجام خواسته های نسل آینده برای احترام به نظرات آنان و نیز ایجاد فرصت ها برای زندگی بهتر بود و مهمتر و بالاتر از این بود که انجام چنین خواست هایی نیاز به هوش و زیرکی و تعهد به تغییر و تحول در سیستم سیاسی فرسوده و عقب افتاده و مدرنیزه کردن اقتصاد رو به زوال بود. اردن تحت حکومت ملک حسین و پس از آن شاهزاده عبدالله در  موقعیت بهتری قرار داشت که بتواند بیش از دیگران برای حل معضلات و رویارویی با بحران ها عمل کند ، اما مشکل است بتوان فشار ها و مشکلات بسیاری را که پیش روی این کشور بوجود خواهد آمد پیش بینی کرد.

در اواخر تابستان ۱۹۸۴ من برای ماموریت بعدی خود به واشنگتن بازگشتم. در اوایل همان سال لیزا و من ازدواج کردیم. اکنون برای ما آسان تر بود که هر دو در واشنگتن مشغول به کار شویم تا اینکه هر کدام به تنهایی ماموریتی در خارج بگیریم. مامورین تازه وارد باید بطور معمول سیستم پیچیده و نانوشته وزارت امور خارجه آمریکا را یاد  بگیرند.  من هم همین کار را کردم و در راستای همین روش شغلی به عنوان دستیار اداره خاور  نزدیک و جنوب آسیا  برای خود دست و پا کردم. لیزا هم شغلی  در بخش سازمان های  بین المللی در وزارت امور خارجه برای خود پیدا کرد.

بخش خاورنزدیک مربوط به منطقه ای می شد که ذاتا مهم و حساس بود. یکی از مامورین ارشدتر از من در این اداره در همان روز اول کار در این اداره به من گفت: این اداره جایی است که در حوزه مسولیت آن سه جنگ هم زمان در آن امری معمولی است. این اداره که اصطلاحا به “اداره  مادر ” معروف بود نامش را به دلیل تجربه و مهارت  و راه و روش کارشناسان مسایل عربی و کشورهای جهان عرب اخذ کرده بود. ضمنا فعالیت ها و تحلیل های این اداره می توانست معیار و استاندارد هایی برای سایر ادارات در وزارت امور خارجه که تخصص در کارها و حرفه های دیگر مناطق جهان داشتند طرح و پیشنهاد نماید.

 سرپرستی و ریاست این اداره مادر برعهده ریچارد مورفی، معاون وزارت امور خارجه آمریکا قرار داشت. منطقه تحت نظارت این اداره، منطقه ای با التهاب بالا بود که بطور دائمی با بحران ها در منطقه و جهان عرب سرو کار داشت. ضمن این که این اداره در داخل کشور نیز مدام باید پاسخگوی کنگره آمریکا و سوالات نمایندگان می بود. مورفی شخصیتی موقر داشت و بعنوان یک اندیشمند حرفه ای که از اهمیت و خطرات این منطقه آگاهی داشت، در دنیای عرب از احترام و منزلتی خاصی برخوردار بود.

همکار من در طی آن سال ها دیوید ساترفیلد بود. در کارکردن با دیوید نمی گویم حسادت ولی چندان احساس آرامش نمی کردم چون او که خیلی راحت و آرامی به موضوعات سری و مهم که اداره با آن درگیر بود، دست داشت و یا لااقل می توانم بگویم از آن ها آگاه بود.  انرژی تمام نشدنی داشت و خیلی راحت توانایی آن را داشت که به صراحت و دقت راجع به هر مساله و موضوعی در هر زمانی که بخواهد، صحبت کند.

در ان روزها نقش ما این بود که به سازمان دهی اساسی و در واقع پشتیبانی برای پیشبرد سیاست ها و خط مشی هایی که می بایست اجرا می شد کار و فعالیت بکنیم.دستوراتی که از دفتر وزیر دریافت می شد، مورد بررسی ما قرار می گرفت. تلگرافها و گزارشهای واصله از خارج  نیز مطالعه و دسته بندی می شد تا اطمینان پیدا کنیم که برای ملاقات ها و سفرهای مورفی مطالب لازم و کافی را تهیه کرده ایم و او برای انجام وظایف خود آمادگی لازم را داشته باشد.

هر روز صبح یکی از اعضای اداره راس ساعت ۶ صبح در سر کار حاضر می شد تا یک یا دو صفحه خلاصه از تحولاتی که تا آن موقع رخ داده بود، برای مورفی آماده کند. او این تحولات را در جلسه توجیهی هر روزه با جورج شولتز وزیر امور خارجه، را مطرح می کرد.  با توجه به میزان و حجم کار اداره خاور نزدیک،  بندرت پیش می آمد که زود تر از ساعت  ۹ و یا ۱۰ شب اداره را ترک نماییم.

یکی از اعضای این اداره، مورفی را در سفر های مکررش به خارج همراهی می کرد- رفت و آمد میان پایتخت ها ، توسعه روابط ، حل بحران ها و تشویق و تلاش در قبولاندن سیاست ها ، که بسیار هم سخت و دشورا بود از کارهایی بود که ما در این سفر ها انجام می دادیم. کارهای مربوط به خاور میانه که انتها و تمامی نداشت.

نتایج بد حمله اسراییل به لبنان که چند سال قبل از آن صورت گرفته بود، هنوز بخش بیشتر کار و توجه اداره خاور نزدیک را به خود اختصاص داده بود. در این زمان همچنین اختلاف و جنگ شدید میان ایران و عراق همچنان ادامه داشت، آن هم در شرایطی که واشنگتن تمام همَ خود را روی حمایت  کامل  از صدام حسین گذاشته بود. از سرگیری مذاکرات برای حل اختلاف میان اعراب و اسراییل از اولویت ها بود ، ولی همانطور که در واقعیت می دیدیم حل این معضل بیشتر به یک آرزو و خواسته می ماند تا این که صورت واقعیت به خود بگیرد.

اطمینان کامل و اتکای جرج شولتز بر تجربه و حرفه بالای ریچارد مورفی بعلاوه هوش ، تمرکز و انسجام فکری او، باعث شده بود طرفداران و حامیان زیادی در اداره خاور نزدیک پیدا کند. جرج شولتز کاملا به “سرمایه گذاری، و به اصطلاح  کاشت و برداشت کافی محصول ” از دیپلماسی اعتقاد داشت. او از مورفی انتظار داشت در این زمینه زمان کافی اختصاص دهد حتی اگر اهداف بعضی سیاست ها و خط مشی ها، تخیلی و اغفال کننده باشد.

 

یک روز من و مورفی در طبقه هفتم وزارت امور خارجه در راهرویی که دیوارهای  آن با چوب پوشانده شده بود قدم می زدیم. این راهرو به دفتر وزیر امور خارجه منتهی می شد. در این موقع شولتز که از دفترش خارج و وارد راهرو شد، بلافاصله از مورفی پرسید چه موقع به خاورمیانه عزیمت می کند؟ مورفی در پاسخ گفت کارهایی در واشنگتن از جمله گزارش به کمیته سیاست خارجی کنگره آمریکا دارد. لذا مطمئن نیست چه زمان می تواند به سفر برود. شولتز خنده ای کرد و گفت امیدوارم هرچه زودتر به خاورمیانه بروی. سپس به شوخی ادامه داد به آن جا بروی و از ایجاد مشکل برای دیگران لذت ببری!!

نتیجه این مکالمه کوتاه یک مسافرت طولانی و به اصطلاح ماراتون ۵ هفته ای بود که از شمال آفریقا شروع و تا جنوب آسیا  ادامه پیدا کرد. من در این سفر هم نقش تدارکاتچی و هم دستیار مورفی در مورد موضوعات و مسایل سیاسی را برعهده داشتم . بیشتر کار و وقت ما در این سفر، رفت و آمد بین اسراییل، سوریه و لبنان صرف شد. مورفی سعی می کرد به توافقی دست پیدا کند که اسراییل نیروهای خود را از جنوب لبنان خارج سازد و سوریه نیز نیروهای خود را در جنوب، فراتر از دره “بقاع” نبرد.

جالب بود که می دیدیم مورفی سعی می کرد حافظ اسد غیر قابل انعطاف را تشویق به این موافقت کند ، ولی اسد دوست داشت همچنان در همان افکار و تخیلاتی که مربوط به جنگ های صلیبی است باقی بماند. لبنانی ها با اعتراض شدید و عمیق نسبت به وضع موجود و تمایل برای بقاء ، از اوضاع و شرایط و بازیگران بدگویی می کردند اما از این موافقت احتمالی استقبال بعمل آوردند و حتی تلاش می کردند چنین کاری صورت گیرد.

دولت اسراییل بطور دایمی در حالت بی ثباتی و زمینگیری بسر می برد. چون دو نفر از نخست وزیران آن یعنی اسحاق شامیر و شیمون پرز به نوبت جای خود را عوض می کردند و هر از مدتی یکی از آن ها در مقام نخست وزیری منصوب می شدند. اسحاق شامیر و شیمون پرز به همان اندازه که نسبت به همسایگان عرب خود سوء ظن داشتند، به یکدیگر نیز بی اعتماد بودند.

با این وجود مورفی توانست با مانور های دیپلماتیک دو طرف را به حالت توافق بکشاند. پیشنهاد وی این بود که اسراییل در اوایل تابستان ۱۹۸۵ نیروهای خود را چند مایل در منطقه “بی طرف و امن ” در امتداد مرز لبنان به عقب بکشاند.  فرمول و نظر مورفی کاملا متعادل و مداوم بود و آن این بود که قدم به قدم کار را به جلو برده و از اهرم ایالات متحده با احتیاط استفاده نماید، او همیشه هوشیار و مراقب بود که مشکل را قبل از حل کاملش تحت مدیریت خود داشته باشد. من هم در این میان می آموختم که پیروزی دیپلماتیک تقریبا همیشه در حاشیه قرار دارد.

در این سفر و اقدامات متعدد بعدی در طول چند ماه آینده مورفی تلاش زیادی نمود تا مذاکرات اعراب و اسراییل از سر گرفته شود. گفتگوها هرگز انجام نشد. یاسر عرفات مانند همیشه سرسخت بود و حاضر به هیچ مذاکره ای نمی شد، ملک حسین صبر و تحملش از رفتار و حرکات فلسطینی ها سر رفته بود. اسراییلی ها هم هیچ حرکتی نمی کردند چون شامیر علاقه ای به مذاکره با هیچ کس بر سر سرزمین ها نداشت و پرز هم فقط حاضر به گفتگو با ملک حسین بدون حضور دردسرساز نمایندگان فلسطینی بود که خواهان دولت مستقلی برای خود بودند.

 دیدار از عراق هم که وارد پنجمین سال جنگ سهمگین خود با ایران شده بود به یاد ماندنی بود . طارق عزیز ، وزیر خارجه نسبتا معتدل و کم خطرتر صدام حسین برای مورفی نهار کاری طولانی با غذا و ماهی مخصوص عراقی ترتیب داد. این ضیافت ناهار در یک رستورانی واقع در ساحل رود دجله برگزار شده بود که به شدت از آن محافظت می شد. ما در یک فضای باز و به دور یک میز نشسته بودیم و از آن جا منظره رودخانه دجله را نظاره می کردیم. سربازان عراقی سلاح بر دوش، آماده هرگونه حادثه ای نیز درحال گشت بودند. در رستوران همه چیز حالت عادی داشت ولی معلوم بود در گوش هم با یکدیگر نجوا می کردند که افراد خارجی چه کسانی هستند.

طارق عزیز درحالیکه پُکی به سیگار کوبایی و بزرگ خود می زد، با خوشبنی و خوشحالی از موفقیت نیروهای عراقی در جبهه های جنگ صحبت می کرد. او از روابط رو به گسترش ایالات متحده و عراق نیز با حرارت سخن می گفت. البته مورفی چندان تحت تاثیر حرف های طارق عزیز که مانند یک گانگستر حرف می زد، نبود. به همین جهت هنگام خروج از رستوران، به من گفت او واقعا شبیه آل کاپون است به نظر تو  این طور نیست؟ ” من از مورفی در زمینه دیپلماسی خیلی چیز ها یاد گرفتم هر چند اصلا فکر نمی کردم که ۱۵ سال بعد من در جایگاه و مقام او قرار خواهم گرفت و فقط به انجام  و ارجاع کارها به دیگران بپردازم.

در پایان دوره خدمت من در اداره خاور نزدیک، جان وایت هد معاون وزارت امور خارجه از من پرسید که آیا مایل هستم بعنوان یکی از دو دستیار وایت هد به وظیفه ام ادامه بدهم؟ به نطر او تجربیات من در زمینه کشورهای خاور نزدیک می توانست در طبقه هفتم وزارت امور خارجه یعنی مقر دفتر وزیر امور خارجه که خود محیط و دنیای پر از تنشی بود که دایما با مسایل زیادی روبرو بود کمک کند.  این مسایل فقط در همان سطح می توانست حل و فصل شود و قطعا در سطوح پایین تر قابل حل و فصل نبود. در طول یک سال بعد با کار خود به او  ثابت کردم که انتخاب او کاملا درست بوده است.

وایت اخیرا به معاونت جرج شولتز منصوب شده بود و این سمت بعد از خدمات شایان و برجسته ای بود که در نیروی دریایی ایالات متحده انجام داد. او در عملیات D-Day  جنگ جهانی دوم که وارد سواحل فرانسه شده بودند و همان به شکست نازی ها منجر شد، نقش مهمی ایفا کرده بود. سپس به عنوان رییس شرکت بزرگ سرمایه گذاری گلد من ساش خدمت کرده بود. او دارای شخصیتی جالب با اعتماد به نفس بالا بود که نظراتش در اعتقاد به نقش وزارت امورخارجه و اهمیت این تشکیلات همانند جرج شولتز بود. هر چند گاه کمی از سرعت در کارها شاکی و متحیر می شد و شاید از انجام کارها با سرعتی نظیر آن چه در گلدمن می گذشت،  شکایت داشت.

اولین روز کاری من درگروه همکاران وایتهد، تقریبا آخرین حضور من در این گروه بود. او بسیار  علاقمند به جمع آوری کارهای هنری بود. یک مجسمه مینیاتور بالرین دگاس را در روی میز خود گذاشته بود. در اولین صبح کاری که به اطاق کار او رفتم، خیلی آرام وارد شدم. پوشه ای را در کارتابل او روی میز گذاشتم. تصادفا دستم به مجسمه مدور خورد و این مجسمه از روی میز به روی زمین افتاد. خوشبختانه فرش بافت شرقی بسیار ضخیم بود و با افتادن مجسمه، آسیبی به آن وارد نشد. ولی او در مقام معاون وزارت امور خارجه شروع به خواندن گزارش های  موجود در پوشه نمود ولی با نگاه عجیب و غریب و با ادا و اصول به من نگاه می کرد.

دوران بعدی کاری  من در وزارت امور خارجه آرام می گذشت. شغل بعدی من دیدگاه وسیع و جامعی به من داد. این که وزارت امور خارجه چگونه کار می کند  و با چه مسایل و سیاست های فراوانی روبروست و  نیز کار در ادارات مختلف آن چه گونه است؟

وایت هد” علاقه زیادی به مسایل و موضوعات اقتصادی داشت و نقش مهمی در بازکردن درهای اقتصاد آزاد به روی کشورهای اروپای شرقی با پایان یافتن جنگ سرد و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی داشت. من در سفر های متعددی که او به اروپا و خاورمیانه و آفریقا داشت او را همراهی می کردم.

 او نقش مهمی در حل مشکل حوادث و عواقب حمله  و ربودن کشتی ایتالیایی ” اشیل لارو” در پاییز سال ۱۹۸۵ داشت که در آن فلسطینی ها یک آمریکایی را که روی صندلی چرخدار نشسته و مسافر کشتی بود و نمی توانست راه برود ایفا کرد. این کشتی توسط فلسطینی ها ربوده شده بود.

او همچنین در اداره و جلب حمایت اروپایی ها برای برقراری تحریم علیه لیبی در سال ۱۹۸۶ نقش زیادی ایفا نمود. عوامل معمر قذافی در حمله به یک دیسکوتک و کشتن چند سرباز آمریکایی دست داشتند.”وایتهد” با  آن که به تاثیر تحریم های اقتصادی اعتقاد زیادی نداشت اما در اجرا  و حمایت از آن بسیار خبره و کار کشته بود. او در اوایل دهه ۱۹۸۰ زمینه های لازم را برای اعمال تحریم علیه رژیم قذافی فراهم ساخت و  همین باعث شد تا بیست سال بعد، دیگر دست به اقدامات تروریستی  نزند.

ادامه کار من در واقع با  شانس همراه بود و در تابستان سال ۱۹۸۶ با انتقال به بخش مدیریت خاور نزدیک و جنوب آسیا در شورای امنیت ملی ادامه یافت. حیطه وظایف این اداره با چهار کارمند از مغرب تا بنگلادش بود.

محل کار من اطاق شماره ۱/۳۶۱ در ساختمان قدیمی محل این شورا در مجاورت کاخ سفید قرار داشت. این ساختمان تا زمان جنگ جهانی دوم محل استقرار وزارت خانه های امور خارجه، جنگ و نیروی دریایی بود. در مواقعی که خیلی کار می کردم و خسته می شدم با کارت شناسایی کاخ سفید در کریدورهای طولانی و سقف بلند این ساختمان قدیمی راه می رفتم. روبروی ساختمان، مقر ریاست جمهوری قرار داشت که جلسات کاخ سفید در آن جا تشکیل می شد. در این پیاده روی ها در حال و هوای خود بودم و موقعی که به دفتر کار خودم باز می گشتم طبعا دیگر آن حال و هوا و رویاها را نداشتم.

 اطاق شماره ۱/۳۶۱ قبلا دستشویی بانوان بود و ابعاد آن هم به اندازه یک دستشویی بود و با لوله کش های رو دیواری آن، بوی نامطبوعی مشامم را آزار می داد. رییس من “دنیس راس” مردی آرام با ۳۸ سال سن، و اصالتا کالیفرنیائی بود که دارای تحصیلات سوابق کاری در امور اتحاد جماهیر شوروی و خاور میانه بود.

دولت رونالد ریگان هنوز درگیر تجربه تلخ و ناراحت کننده لبنان بود که چند سال قبل از آن اتفاق افتاده بود. تلاش برای شروع مجدد مذاکرات اعراب و اسراییل با ارایه طرح راه حل های مختلف، نومیدانه و تقریبا با ناکامی پیش می رفت. ضمن این که نگرانی ایران انقلابی نیز وجود داشت. درتابستان و پاییز ۱۹۸۶ کم کم تعداد کسانی که در کمیسیون شورای امنیت ملی مشغول به کار می شدند، نسبت به بی فایده بودن کار در این بخش دلسرد شده بودند بخصوص این بیهودگی خیلی زود برای دیپلمات های جوان و بی تجربه ای چون من کاملا آشکار شده بود.

کمیسیون جدید شورای امنیت ملی حاصل ابتکار و تجربه دولت جان اف کندی بود که “مک جورج باندی” سرپرستی گروهی بیست نفره از کارشناسان و متخصصین کارکشته از وزارت امور خارجه، وزارت دفاع و سازمان های اطلاعاتی و امنیتی را به عهده گرفته بود. این گروه در بخش های منطقه ای و تخصصی سازمان یافته و استقرار گرفتند. وظایف اصلی این کمیته و یا کمیسیون مانند زمان حاضر، ارائه اطلاعات و گزارشات لازم در زمینه سیاست خارجی به رییس جمهور بود. آنها تمهیدات لازم و سناریوهای مختلف جهت اتخاذ تصمیمات مناسب در ارتباط با دستگاهها و سازمان های دولتی را طراحی و برای هماهنگی به رئیس جمهور ارائه می نمودند. بعد از اینکه اطمینان حاصل شد نظرات اعضای کمیسیون امنیت ملی شفاف، به موقع و بدون هر گونه کم و زیاد به رییس جمهور داده شد، البته دقت و نظارت کند که تصمیمات و نظرات رییس جمهور به موقع اجرا گذاشته شود.

نقش مشاور امنیت ملی و اعضای این شورا در دوره دولت ریچارد نیکسون بسیار توسعه یافته و بیشتر و بیشتر شد. به خصوص کار شورای امنیت ملی با ورود هنری کیسینجر و تلاش فوق العاده و  بوروکراسی گسترده او برای برقراری روابط با چین و تعیین مناسبات با اتحاد جماهیر شوروی شتاب و برجستگی بیشتری پیدا نمود، این هم  در شرایطی بود که کارکنان کاخ سفید نه تنها هماهنگ کننده بلکه مجری اصلی سیاست خارجی شده بودند.

رونالد ریگان که در ژانویه ۱۹۸۱ حکومت آمریکا را به دست گرفت  نقش و وظایف شورای امنیت ملی را کم کرد و اختلاف و تنش میان اعضای شورای امنیت ملی و اعضای دولت را که از زمان حکومت کارتر همچنان باقی مانده و ادامه داشت، کاهش داد. ریگان رابطه با شورای امنیت ملی را کوتاه و سریع کرد.

“جان پوینگدستر” ، دریاسالار نیروی دریایی بود، چهارمین مشاور امنیتی ریگان در طول مدت ۴ سال و در پایان سال ۱۹۸۵ بود. پویندگستر اگرچه دارای شخصیت جالبی بود و متخصص و مهندس ابزار دقیق هسته ای بود ولی انتخاب او به این سمت کار اشتباهی به شمار می آمد. او که روابط خوب و راحتی با کنگره و رسانه ها نداشت، فاقد رابطه شخصی و سیاسی با رییس جمهور نیز بود مضافا اینکه توجهی به نقش و وظایف وزارت خانه های خارجه ، دفاع و سازمان سیا  نداشت. شورای امنیت ملی که به او به ارث رسیده بود، عادات خوبی نداشتند. ضمن این که اسرار بسیار حساس و خطرناکی هم در اختیار داشتند- که البته اوضاع  با نظرات مبهم و البته روش نامشخص و غیر منسجم او بدتر هم می شد.

خطرناک ترین اسراری که اعضای این شورا داشتند آن طرح بد و شوم بود که از اوایل سال ۱۹۸۵ شروع شد. براساس طرح سِرَی شورای امنیت ملی، گروهی ازطریق واسطه های اسراییلی و ایرانی، سلاح و تجهیزات نطامی به ایران تحویل می دادند. در مقابل تهران باید برای آزادی گروگان های آمریکایی در لبنان  باید اقدام می کرد. “بادی مک فارلین” ، مبتکر این برنامه بود.

با این حال سیاست بلند مدت و همیشگی ایالات متحده، عدم اعطاء هر گونه امتیاز به تروریست ها بود. علاوه بر علاقه مک فارلین در اجرای پروژه آزادی گروگان ها، او این ابتکار را یک طرح بلند مدت و راهبردی برای باز کردن باب مذاکره و گفتگو با ایران و تماس با سیاستمداران معتدل در تهران می دانست. مک فارلین با آن که مقام خود را به عنوان مشاور امنیت ملی به ” پوینگدستر” واگذار کرده بود ، در ماه می ۱۹۸۶ با گروه کوچکی از اعضای شورای امنیت ملی با یک هواپیمای بویینگ ۷۰۷ و پر از سلاح و تجهیزات به طور سری وارد تهران شد. تمام این برنامه، به یک نمایش مضحک شباهت داشت. مک فارلین و همکارانش کیکی را به شکل کلید که نماد و نشانه علاقه آنان به گشودن باب مراوده با ایران بود با خود برده بودند. هیچ مقام بلند پایه ایرانی و نه حتی گروه معتدل ایرانی به استقبال مک فارلین  نیامدند اما تهران همه سلاح و تجهیزات را خریداری کرد. البته تهران ترتیبات لازم را برای  آزادی گروگان ها را در لبنان که توسط گروه حزب الله  اسیر بودند، فراهم نمود.

آن چه که این داستان عجیب را به یک رسوایی تمام عیار مبدل ساخت و می توانست به بهای ریاست جمهوری ریگان نیز تمام شود، موضوع پیچیده دیگری بود. کاخ سفید به طور سری اقداماتی را تحت نظارت و هدایت اولیور نورث ،که یک سرهنگ تفنگدار دریایی و از اعضای سیاسی نظامی شورای امنیت ملی آمریکا انجام داد. براین اساس از محل پول فروش تجهیزات به ایران ، سلاح و تجهیزاتی را تهیه و  به گروه ضد کمونیستی “کنترا” در نیکاراگوآ تحویل داد. کنگره بطور رسمی و قانونی، دولت آمریکا را از تامین مالی سلاح و تجهیزات به کنترا منع کرده بود، طبعا این عمل غیر قانونی و در عین حال کاملا بی باکانه- بود. کاملا قابل پیش بینی بود که طرح اسلحه برای آزادی گروگان ها و آن هم توسط  یک روزنامه لبنانی در نوامبر ۱۹۸۶ به بیرون درز پیدا کند و طبعا ارتباط با  کنتراها هم بعد از آن افشا شد. همین باعث  گردید که ” پویندگستر” و “نورث ” در پایان همان ماه از کار برکنار شوند.

با افشا و رسوایی “ایران کنترا” ، سازمان و اعضای شورای امنیت ملی و تقریبا تمامی کاخ سفید دچار آشفتگی شد. ریس جمهور متعجب و مبهوت و سرگردان بود . برای حل مشکل و رهایی از این بحران او کمیسیونی را تحت ریاست سناتور از تگزاس مامور تحقیق و رسیدگی به نقش اعضای شورای امنیت ملی در این رسوایی و دادن پیشنهاد برای اصلاح اوضاع و حل مشکلات نمود. گزاش کمیسیون تاور که در فوریه ۱۹۸۷ منتشر شد ، شدیدا از روش بی اطلاع نگاه داشتن ریس جمهور و قصور شورای امنیت ملی انتقاد کرده و فهرست بلند بالایی برای حل مشکلات و اصلاح امور ارایه نمود.

“فرانک کارلوچی” ، دیپلمات قدیمی که قبلا در پست های معاونت سیا و وزارت دفاع خدمت کرده بود ، به عنوان جانشین “پویندکستر” به دولت بازگشت. او “کالین پاول ” یک ژنرال ۴۹ ساله ارتش را که شخصیتی جذاب داشت بعنوان معاون با خود به شورای امنیت آورد. پاول و کارلوچی گزارش کمیسیون تاور را به عنوان “دستور العمل” کار خود قرار دادند و سریعا بازسازی ساختار شورای امنیت ملی و تغییر اعضای آن شدند.

دو سوم همکاران من که در شورای امنیت ملی بودند منتقل و یا برکنار شدند.”باب اوکلی ” که یک دیپلمات ارشد با تجربه بود به سمت رییس بخش خاور میانه و خاور نزدیک منصوب گردید، دنیس همچنان به عنوان معاون اوکلی در سمت خود ابقا شد و من هم در انتها و پایین نمودار سازمانی شورای امنیت ملی باقی ماندم .کارلوچی و پاول اداره کلی اعضای شورای امنیت ملی را عهده دار بودند، یک نفر را به عنوان مشاور و رایزن کل منصوب کردند تا با نظارت او از اجرای اقدامات  شورا که مطابق اصول حقوقی و اخلاقی باشد اطمینان حاصل کنند. آنها تاکید و اصرار زیادی بر مسولیت پذیری افراد  داشتند. آنها بشدت تلاش می نمودند تا با جلب اعتماد جورح شولتز وزیر امور خارجه و کاسپار واینبرگر وزیر دفاع، اعتبار را به شورا بازگردانده و نقش مشورتی، غیراجرایی و هماهنگ کننده  اعضای شورا را احیا کنند.

سیستم نظام مندی را برای رابطه میان دستگاههای دولتی مبتنی بر یک “گروه  نظارت ” متشکل از اعضای مهم دولت ایجاد نمودند. ریاست این گروه به عهده کارلوچی بود. یک “گروه  بررسی سیاست ها و خط مشی ها” با عضویت معاونین وزرا و ریاست کالین پاول نیز تشکیل شد. کارلوچی  و پاول با همراهی و هماهنگی با هاوارد بیکر رییس کارکنان کاخ سفید و “کِن دوبر اشتاین” با کمک یکدیگر ریاست جمهوری ریگان را نجات دادند. اطمینان عمومی و کنگره نسبت به کاخ سفید بازگشت و از شولتز برای اتخاذ و احیای دیپلماسی حمایت نمودند که همین امر در موفقیت های بعدی برای حل مشکلات ناشی از  جنگ سرد بسیار موثر بود .

پاول به عنوان یک رییس کارآمد و طبیعی تاثیر عمیقی بر من گذاشت. تاثیری که تا آن موقع هیچ رییسی بر من نگذاشته بود. می دانستم که او بعنوان یک پرورش یافته در محیط نظامی، به “سلسله مراتب فرماندهی ” اهمیت زیادی می دهد. پاول نماد سلسله مراتب بود. بسیار صریح ، جذاب و ذهن سازمان یافته ای داشت. بسیار صمیمی و گرم و شخصیت بسیار با ظرفیتی داشت که لبخند همیشگی به او جذابیت ویژه ای می بخشید.

“گروه بررسی خط مشی ها و سیاست ها” تحت ریاست او بسیار منظم و دقیق و همانند یک آکادمی و دانشکده فعالیت می کرد. نمایندگان دستگاه ها و سازمان های دولتی همیشه این فرصت را داشتند که در این گروه تحت ریاست پاول نظرات خود را ابراز کنند. اما پاول می خواست مطمئن باشد که جلسات ساختار مشخصی دارد. شروع، ادامه و نتیجه روشن باید داشته باشد. البته هدف های محکم و قاطع و بحث های منظم که منجر به نتایج و جمع بندی و ارایه پیشنهادات به وزرای دولت بشود نیز از جمله موضوعاتی بود که برای پاول بسیار اهمیت داشت. برای بسیاری از جلسات مربوط به مسایل خاورمیانه، من بیشتر نکاتی را که پاول می خواست در مورد آن صحبت کند و بحث را اداره کند می نوشتم و تهیه می کردم. او همیشه این موضوعات را ضروری و الزام آور می دانست.

عمده کار من در سال های ۱۹۸۷-۸۸ به مسایل خلیج  فارس ارتباط پیدا می کرد. در آن جا جنگ ایران و عراق همچنان ادامه داشت و کشورهای عرب همپیمان ما در این منطقه شدیدا از بر ملا شدن نزدیک شدن آمریکا به رژیم تهران نگران و مضطرب بودند.کشور های عرب حوزه خلیج فارس هنوز از شوکی که در نتیجه انقلاب ایران به آن ها وارد شده بود، بیرون نیامده بودند. آنها کماکان در بهت و حیرت از ابهامات و عدم اطمینانی بسر می بردند که نسبت به اتکا به سیاست های آمریکا در نتیجه این انقلاب به وجود آمده بود. هر پیشرفت و موفقیت تاکتیکی  که ایران در جنگ با عراق به دست می آوردند نگرانی و اضطراب آن ها را بیشتر می کرد.

عراقی ها که نمی توانستند ایران ها را شکست داده و به عقب برانند حمله به کشتی های نفت کش ایرانی در خلیج فارس را آغاز کردند. هدف از این حملات قطع منابع مالی ایران و محروم کردن آنها از ادامه جنگ بود. بیشتر نفت عراق از طریق خطوط  لوله صادر می شد و کاملا به نفع ایران  بود که تنگه هرمز را که معبر صدور نفت بود، ببندد. ایران به تلافی حمله به کشتی های نفت کش خود حملات به کشتی های کشور های عرب خلیج فارس و هم پیمان کویت و به خصوص کشتی های کویتی و عربستان سعودی را آغاز کرد.

نتیجه این درگیری ها، “جنگ نفت کش ها” بود که ابعاد دیگری به این جنگ اضافه می نمود. ایران با دریافت موشک های ” کرم ابریشم ” از چین و استفاده از آن علیه نفت کش ها به وخامت اوضاع دامن زد. در اواخر سال ۱۹۸۶ ، کویتی ها از ایالات متحده و اتحاد شوروی برای حفظ کشتی های خود کمک خواستند و صریحا درخواست کردند کشتی های نفت کش آن ها تحت پرچم و حمایت نیروی دریائی آمریکا به فعالیت بپردازد.

چنین درخواستی موجب بحث های متعدد و پیچیده ای در داخل دولت ریگان و نحوه پاسخ به این درخواست ها شد. من  بهمراه “باب اوکلی” در جلسات گروه “بررسی خط مشی ها” که مدتی به ریاست جان نگروپونته تشکیل می شد شرکت می کردم. نگروپونته، بعنوان یک دیپلمات موفق، در سال ۱۹۸۷  جانشین پاول شد و عنوان معاون مشاور امنیتی رییس جمهور را کسب کرد. پاول به جای کارلوچی مشاور امنیتی رییس جمهور شد. کارلوچی نیز به عنوان وزیر دفاع به جای کاسپار واینبرگر منصوب شد.

مخالفت های علنی با بر افراشتن پرچم آمریکا بر فراز کشتی های کویتی به عمل می آمد، چون حداقل این خطر را به وجود می آورد که آمریکا هم وارد جنگ نفت کش ها شود. نه وزارت امور خارجه و نه نیروی دریایی با این کار موافق بودند و به شدت با آن مخالفت می نمودند. با آنکه واینبرگر در شُرُف ترک دولت بود، قویا به ریگان توصیه می کرد این کار انجام شود.  چون در غیر این صورت فرصت به شوروی داده می شود که به درخواست کویت پاسخ مثبت دهد و این در جهت منافع ایالات متحده نبوده و نوعی عقب نشینی تلقی خواهد گردید. علاوه بر این کاخ سفید تمایل به احیاء اعتبار و اعتماد کشور های حوزه خلیج فارس بود. آمریکا بعد از ماجرای ایران کنترا  تمایل داشت علائم مثبتی از حمایت از آنها را به این کشورها بدهد.

در ماه می ۱۹۸۷ رییس جمهوری، تصمیم آمریکا مبنی بر برافراشتن پرچم آمریکا بر کشتی های کویتی را بصورت رسمی اعلام نمود. این تصمیم دقیقا مدت کوتاهی پس از حمله ” غیر عمدی” موشکی عراق به رزمناو “استارک” ایالات متحده اعلام شد که باعث کشته شدن سی و هفت نفر از ملوانان این کشتی شد.

در حالی که گزارشات امنیتی و اطلاعاتی در مورد این حادثه مبهم بود ، من هرگز مجاب نشدم که حمله عراق “تصادفی” بود. صدام مایل بود پای ایالات متحده را به جنگ خونین ایران و عراق  و در شرایطی که این جنگ با ایران عملا به یک بن بست رسیده بود، بازکند. 

بر افراشتن پرچم بر فراز کشتی های کویتی در ابتدای امر ساده می نُمود ولی خیلی زود معلوم شد که این فقط یک تصور خام است. نیروی دریایی در آن زمان تنها چند کشتی در خلیج فارس داشت. برای محافظت از کشتی های کویتی طبیعتا لازم بود نیروهای آمریکایی تعدیل و در واقع افزایش یابند. نیروی حاضر در خلیج فارس به اندازه کافی از نظر مین یابی و پاکسازی منطقه از مین های دریایی مجهز نبود. لازم بود از هم پیمانان اروپایی خود درخواست کمک و همکاری نماییم .

بر افراشتن پرچم بر فراز کشتی ها، خود نیازمند تلاش و هماهنگی های زیاد میان دستگاه های مختلف نیز بود. در اواخر ماه ژوییه ایالات متحده توانست یازده کشتی کویتی را تحت حمایت و پوشش خود قرار دهد. آنها تحت پرچم آمریکا و با اسکورت کشتی های جنگی ما به خلیج فارس وارد و یا خارج می شدند. اما زمان زیادی نپایید که بحران های دیگری به بروز کرد. در ماه سپتامبر یک هلی کوپتر آمریکایی به روی یک کشتی ایرانی که مشغول مین گذاری بود آتش گشود. ماه بعد ایرانی ها با شلیک موشک به یک کشتی تحت پرچم آمریکا در آب های کویت حمله کرد و رزمناو نیروی دریایی ایالات متحده به یک سکوی ایرانی در دریا با گشودن آتش حمله نمود.

در نیمه اول سال ۱۹۸۸ به خاطر دارم بحران ها فروکش نکرده بود. ما هر شب تا دیر وقت و صبح های زود در سالن و اطاق بحران که اوضاع را لحظه به لحظه زیر نظر داشت به  سر می بردیم .در ماه آوریل رزمناو سامویل رابرتز با یک مین ایرانی در دریا برخورد کرد که ده ملوان زخمی شدند. به تلافی دو سکوی نفتی و تعدادی کشتی های ایرانی مورد حمله قرار گرفتند و از بین رفتند. سر انجام این که در ماه ژوییه رزمناو “وینسنس” اشتباها یک هواپیمای مسافربری ایرانی را مورد حمله قرار داد که در نتیجه آن ۲۹۰ مسافر و خدمه هواپیما کشته شدند. این یک واقعه و فاجعه بزرگ بود اما حاکی از خطرات روز افزون درگیری در این آبها و آسمان شلوغ خلیج فارس بود. در ماه اوت بالاخره ایرانی ها با اتش بس پیشنهادی سازمان ملل متحد موافقت کردند.

با فروکش کردن بحران در منطقه خلیج فارس ، نقش من در شورای امنیت ملی به طور غیر منتظره ای تغییر پیدا کرد. دنیس راس از شورا رفت تا به عنوان مشاور سیاست خارجی جورج بوش در مبارزات انتخاباتی ۱۹۸۸  ریاست جمهوری او خدمت کند. باب اوکلی بعد از مرگ دلخراش آرنی رافل سفیر ما در پاکستان به عنوان سفیر جدید در آن کشور منصوب شد. من تصور می کردم کالین پاول برای اداره امور خاورمیانه یکی از دیپلمات های ارشد را بعنوان مسئول این قسمت برای شش ماه باقی مانده ریاست جمهوری ریگان معرفی خواهد کرد. واقعا شگفت زده شدم زمانی که از من خواست که به عنوان مدیر و مسول این بخش، مسولیت ها را به عهده بگیرم. در سی و دو سالگی و در حالی که در نیمه خدمت خود در وزارت امور خارجه  به عنوان یک دیپلمات دون پایه کار می کردم خود را برای چنین پستی زیاد می دانستم.

لذا به اتاق کالین پاول در بخش غربی کاخ سفید رفتم و ضمن تشکر از اطمینانی که به من کرده است به او گفتم فرد با تجربه تر از من را به این سمت منصوب نماید حتی اسم چند نفر از همکارانم را به او  پیشنهاد کردم. پاول خیلی خونسرد و آرام به من پاسخ داد:” اگر مطمئن نبودم که نمی توانی این کار را انجام دهی از تو نمی خواستم که این پست را قبول کنی”.  سریعا متوجه شدم که فقط یک پاسخ برای این موضوع دارم و آن این است که تردید به خود را فرو بخورم. لذا در پاسخ به او گفتم نهایت سعی خود را خواهم کرد که شایسته اطمینان و اعتماد او باشم.  به ساختمان قدیمی و محل کار خود برگشتم در حالی که مطمئن نبودم چگونه خواهم توانست مسوولیت جدید را انجام دهم. اما از اطمینان پاول به خودم بسیار خوشحال بوده احساس سبکی می کردم.

چند ماه باقی مانده از دولت ریگان توام با آشفتگی و ابهام همراه بود. به طور اجتناب ناپذیری بحران های بیشتری به وجود آمد.در دسامبر ۱۹۸۸ تروریست ها بمبی در پرواز ۱۰۳ پان آمریکن بر فراز لاکربی اسکاتلند کار گذاشته بودند.تمام ۲۵۹ مسافر این پرواز و خدمه پروازی و ۱۱ نفر در زمین و در لاکربی در نتیجه زیر آوار ماندن ساختمان هایی که تخریب شده بود جان سپردند. در ابتدا سوءظن اولیه متوجه ایرانی ها می شد که این اقدام را در تلافی ساقط شدن هواپیمای ایرانی بر فراز خلیج فارس توسط ناو هواپیما بر “وینسنس” و یا یک گروه فلسطینی که پایگاه آن ها در سوریه بود، انجام دادند. تحقیقات بعدی مسئولیت را متوجه لیبی کرد و فصل ناراحت کننده ای در روابط با معمر قذافی باز شد و مآلا کار و مسئولیت ناراحت کننده ای در زندگی حرفه ای من بود.

عمده وقت من در شورای امنیت ملی در آخرین تلاشهای دولت ریگان به پیشبرد صلح اعراب و اسراییل اختصاص یافت. در نیمه  اول سال ۱۹۸۸  با توجه به سابقه بالا گرفتن تشنجات در ساحل رود غربی اردن ، جرج شولتز وزیر امور خارجه و ریچارد مورفی تلاش زیاد و طاقت فرسایی را برای آغاز مذکرات مجدد به عمل آوردند. نظر این بود که اردن به نمایندگی از فلسطینی ها در این مذاکرات شرکت کند و یک نقطه “اتصال و پیوستگی” باشد. از آن طریق، مذاکرات بر سر ساحل غربی و نوار غزه و  حتی بحث ترتیبات “انتقالی” قدرت صورت بگیرد.

دولت اسحاق شامیر در مقابل این پیشنهاد مقاومت می کرد و به عبارت دیگر نمی خواست در مقابل خشونت فلسطینی ها اعتبار خود را پایین آورده و امتیازی بدهد. ملک حسین نگران این بود که اردن در معرض انتقادات کشورهای منطقه قرار گیرد. بعلاوه به یاسر عرفات هم به خاطر این که  مسئولیت این  مذاکرات را به اردن بسپارد، اطمینان نداشت.در ژوییه ۱۹۸۸ ناراحتی و عدم رضایت ملک حسین به حداکثر خود رسید و او صریحا اعلام کرد روابط حقوقی و اداری این کشور را با ساحل غربی رود اردن قطع می کند. او اعلام نمود مسوولیت کامل برای انجام مذاکرات و منافع فلسطینی ها فقط با سازمان آزادی بخش فلسطین خواهد بود.

از نیمه دهه ۱۹۷۰ ایالات متحده بر این امر تاکید داشت که در صورتی مستقیما وارد مذاکره با سازمان آزادی بخش فلسطین خواهد شد که این سازمان سه شرط را بپذیرد :

–  قبول قطعنامه ۲۴۲ شورای امنیت سازمان ملل متحد و راه حل زمین در مقابل صلح برای حل اختلافات ؛

–   شناسایی حق موجودیت اسراییل و

–  پایان دادن به خشونت  و قبول حق موجودیت اسراییل .

 در زمانی که ملک حسین رابطه خود را با ساحل غربی قطع کرده بود و این نگرانی را داشت که افرادی قد علم کنند تا کنترل این منطقه را به دست بگیرند، عرفات امکان گشایش گفتگو با ایالات متحده را مورد بررسی قرار داد و در واقع به دنبال آن بود. برای این کار یکی از راهها، ابتکار ایجاد ارتباط خصوصی بود که توسط یک فعال آمریکایی فلسطینی و نزدیک به رهبر سازمان آزادی بخش فلسطین انجام شد، و دیگری ابتکار عملی بود که وزیر امور خارجه به مرحله اجرا در آورد بدین ترتیب نوعی بازی و به قولی رقص پیچیده ای آغاز گردید که در طی آن عرفات قدم هایی را برداشت که در واقع اجرای نسبی سه شرط آمریکا بود ضمن این که به طور کامل آن را به اجرا در نمی آورد.

کاخ سفید موضوع را کاملا به جورج شولتز وزیر امور خارجه واگذار کرده و البته شولتز هم به هیچ روی حاضر نبود بر سر آن سه شرط مصالحه ای نماید و آن را تحقق نبخشد. من در ارتباط و تماس نزدیک با “مورفی” و معاون وی “دن کورتزر” بودم و آن هم در  زمانی که که آن ها سعی می کردند که  طرفین را به طرف خط پایان نزدیک کنند و البته “پاول ” هم در جریان کامل اقدامات قرار می گرفت.

کمی بعد از پیروزی قاطع جورج بوش در انتخابات ریاست جمهوری در ماه نوامبر، تحول و یا به عبارتی مشکل پیچیده ای به وقوع پیوست. یاسر عرفات تقاضای صدور روادید آمریکا و رفتن به نیویورک برای شرکت در مجمع عمومی سازمان ملل متحد در اواخر همان ماه نمود. فکر می کردم بحث زیادی روی صدور روادید، با توجه به تعهدات آمریکا به عنوان میزبان و مقر سازمان ملل متحد، به وجود خواهد آمد اما جورج شولتز عمیقا از دست داشتن سازمان آزادی بخش فلسطین در اقدامات تروریستی نگران بود و مصمم بود که به عرفات نشان داده و ثابت کند تا زمانی که عرفات سه شرط ایالات متحده را نپذیرد او کوتاه نیامده و موافقتی در این زمینه نخواهدکرد. رییس جمهور و پاول این موضوع را به شولتز احاله نمودند و وزیر امور خارجه نیز با صدور روادید برای عرفات موافقت ننمود. همانطور که شولتز پیش بینی کرده بود امتناع از صدور روادید برای عرفات موجب نشد که علاقه و تلاش او برای گفتگوی مستقیم کاهش یابد و ممکن است او را مجاب کرده باشد که نمی تواند هر کاری را به طور کامل انجام دهد.

در اوایل ماه دسامبر عرفات همچنان آرام آرام برای نزدیکی و گفتگوی مستقیم حرکت می کرد. من به همراه پاول و شولتز و چند تن از همکاران با رونالد ریگان در دفتر او دیدار کردیم تا در مورد گام های بعدی در این زمینه بحث شود. شولتز قویا چنین استدلال می کرد که اگر عرفات سه شرط ایالات متحده را قبول کند به  او پاسخ مثبت داده شود. اگر چنین می شد، این خود خدمتی به جورج بوش بود چون انجام مذاکره مستقیم با عرفات را به ارث می برد ضمن این که هیچ گونه سرمایه گذاری سیاسی هم روی این موضوع نمی کرد که خود آن را شروع کرده باشد.

رییس جمهور ریگان در جا با این پیشنهاد موافقت کرد . او گفت :” بیایید مطمین شویم که آن ها ( عرفات) به هدف خود در این چانه زنی پایبند هستند.”

در ۱۴ دسامبر عرفات یک بیانیه ای در ژنو منتشر کرد که با سه شرط ایالات متحده موافقت کرد. به سفیر امریکا در تونس اختیارات لازم  داده شد که گفتگوی مستقیم با نمایندگان سازمان آزادیبخش فلسطین را شروع کند. با آن که هنوز راه درازی برای شروع مذاکرات جدی صلح در پیش روی بود، مع الوصف یک گام طبیعی و عادی محسوب می شد. در این جا هم آن چه را که رونالد ریگان در زمینه سیاست خارجی به جای گذاشته بود و هم جایگاه او نسبت به قبل و در دسامبر ۱۹۸۸   به مقیاس زیادی بهتر و بهتر بود.

در شرایطی که به مراسم سوگند جورج بوش در ژانویه ۱۹۸۹ نزدیک می شدیم و من کم کم خود را بعد از یک دوره پر تلاش و سخت در کاخ سفید برای بازگشت به وزارت امور خارجه آماده می کردم، همان موقع متوجه شدم که چه قدر خوش شانس بودم و چه اندازه یاد گرفتم. در آخرین گزارش خود در شورای امنیت ملی امریکا نوشتم که الان می فهمم که تصمیم گیری و تعیین خط مشی چگونه باید انجام شود و چگونه نباید صورت نگیرد. همچنین این را فرا گرفته بودم که حرفه دیپلمات فقط بخشی از دیپلماسی است، شما باید بدانید چگونه سیاست ها و خط مشی ها و اصولا تصمیم گیری ها را هدایت و به اصطلاح ناوبری کنید. دوره کارآموزی من به عنوان یک دیپلمات در طول هفت سال گذشته به طور فوق العاده ای غنی و پربار و بسیار متنوع بود. زیرا تجربیاتی در یک نمایندگی سیاسی ویژه ایالات متحده بدست آوردم و بعلاوه سفرهائی که با دو نفر از مقامات بلند پایه و بسیار ورزیده وزارت امور خارجه انجام دادم و رفت و آمدها و به اصطلاح بازی هائی را که به عنوان یکی از مسئولان شورای امنیت ایالات متحده داشتم و در آن شاهد رسوائی نظیر “ایران کنترا” بودم و نیز مسئولیت هائی که در زمان ریاست کالین پاول داشتم اکنون من می رفتم که فصل جدید و حتی جالب تری با بازگشت به وزارت امور خارجه ایالات متحده آغاز کنم آن هم در زمانی که جنگ سرد به پایان رسیده و دنیا تغییر کرده بود.

فصل دوم – بخش اول.

              سال های همکاری با جیمز بیکر : شکل دهی نظم جهانی

“کیسلوودکس” (  Kislovodsk) شهری معدنی و قدیمی در قفقاز است که مانند اتحاد شوروی در حال فروپاشی بود. در اواخر آپریل ۱۹۹۱ جیمز بیکر وزیر امور خارجه و هیت همراه او که از سفر به خاورمیانه بسیار خسته شده بودند از دمشق وارد این شهر قفقاز شد. بیکر قرار بود با “الکساندر بستمرنیخ ” [ معاون وزارت خارجه اتحاد جماهیر شوروی] وزیر امور خارجه شوروی صبح روز بعد ملاقات کند و ما هم که هیئت همراه او بودیم در آن عصر آفتابی به دنبال پیدا کردن اتاق خود در میهمانسرای دولتی بودیم ،که این میهمانسرا زمانی ،آن هم زمانی بسیار دور از شکوه و عظمتی در زمان حکومت مقامات حزب کمونیست قفقاز برخوردار بود .اتاق من فقط با یک لامپ که از سقف آویزان بود روشن  می شد دسته سیفون  توالت فرنگی این اتاق  موقعی من آن را چرخاندم از جا کنده شد، آبی هم که در توالت جریان داشت بوی سولفور می داد و کاملا قرمز بود که نشان دهنده املاح معدنی بود که این شهر به داشتن املاح و منابع معدنی در آب آن معروف بود. خلاصه زیاد مکان مناسب و خوبی برای سکونت و اقامت نبود، اما اینها هیچ کدام برای من مهم نبودند چون من نزدیک به ۲۴ ساعت بود که نخوابیده بودم و می خواستم هر چه زودتر به بستر بروم که فنر های تشک آن هم بیرون زده و آزار دهنده بود.

قبل از هر چیز لازم بود نکاتی برای توجیه وزیر به او می گفتم و ارائه می کردم . لذا به طرف اتاق او رفتم که از سایر اطاق ها بزرگتر و بهتر بود ، هر چند از نظر تزئینات چندان هم مناسب نبود . مامور محافظ وزارت خارجه که در بیرون ایستاده بود در زد و اجازه داد من وارد اتاق شوم . بیکر پشت میز نشسته و بریده جراید را نگاه می کرد البته هنوز لباس به تن داشت و پیراهن سفید و کراوات سبز وی که شاخص پوشش همیشگی  او بود جلب توجه می کرد. او از روی خستگی لبخندی زد و به من اشاره کرد که بنشینم . توان و تمرکز وزیر امور خارجه آمریکا برای کار و آمادگی جهت شروع و انجام کار زبانزد و افسانه ای بود. اما اکنون او هم بسیار خسته به نظر می رسید او روز قبل نه ساعت تمام را در مذاکره دیپلماتیک و در واقع نوعی مبارزه با حافظ اسد گذرانده بود. اسد با سرسختی با بیکر مذاکره کرده بود تو گوئی می خواهد تاریخ سوریه و پیچ و خمهای سیاسی این کشور و منطقه را به وزیر خارجه آمریکا یاد آور شود و البته این کار را در شرایطی انجام می دادکه روی صندلی بزرگ و راحت خود  نشسته بود و دائم هم از میهمان خود با صرف چای پذیرائی می کرد که قطعا هر انسان سالمی هم نمی توانست تا این اندازه چای بنوشد! گرچه در این مذاکرات بیکر نه مرعوب شده و یا شکست خورده بود ولی بدون نتیجه و خسته به مذاکره پایان داده بود .

او در این جا نگاهی به نامه ای که به او دادم انداخت. مسائل و موضوعاتی که بیکر با “بستمرنیخ ” وزیر خارجه روسیه قراربود مورد مذاکره قرار دهد بقدری زیاد بود که غیر قابل تصور می نمود و شاید بتوان گفت از ابتدای شروع کارش از دو سال قبل به عنوان وزیر خارجه مذاکره ای با دستور کاری با این حجم برایش  بی سابقه بود. موضوعاتی که قرار بود دو وزیر خارجه در مورد آنها گفتگو کنند عبارت بودند از اتحاد آرام و مسالمت آمیز دو آلمان در پائیز سال ۱۹۹۰، آینده ابهام آمیز و نگران کننده اتحاد شوروی که در این کشور تندرو ها با اصلاح طلبان در حال مجادله بودند، گورباچف که زیر حملات و تهاجمات جمهوری های استقلال طلب قرار داشت و بالاخره اقتصاد شوروی که در حال سقوط آزاد قرار گرفته بود از جمله این موضوعات بودند. ادامه مذاکرات طولانی و قدیمی برای خلع سلاح متعارف و هسته ای نیز از جمله موضوعات مورد مذاکره دو وزیر بود. در مورد خاور میانه هم بیکر سعی داشت با بهره برداری از پیروزی بر صدام حسین  زمینه را برای تشکیل یک کنفرانس صلح اعراب و اسرائیل و البته با همکاری و نظارت مشترک شوروی فراهم کند.

بیکر در این موقع نگاهی طولانی به یادداشتی که به او داده بودم انداخت و از من پرسید : ” تا به حال چنین فهرست طولانی دیده بودی”.من با اطمینان به او گفتم خیر ندیده ام و سپس با خنده شکسته شدن دسته سیفون توالت را که چند دقیقه قبل اتفاق افتاده بود برای او تعریف کردم. او که نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد در جواب من گفت ” البته منظور من این نبود! ” بلکه من راجع به تحولات جهان صحبت می کنم. آیا تاکنون این اندازه تحول و تغییر در جهان را آن هم با این شتاب و سرعت سراغ داشته ای؟” من که کمی خجالت زده شده بودم پاسخ دادم سراغ نداشته ام. او سپس گفت شرایط زمان حاضر واقعا بی سابقه و منحصر به فرد است قول می دهم در بقیه دوران خدمتت در روابط خارجی و وزارت امور خارجه با چنین شرایطی دیگر روبرو نخواهی شد.

حق با او بود. زیرا علیرغم تمام افراد استثنایی و چالش ها پیچیده ای که تا آن موقع با روبرو شده و برخورد کرده بودم ، ولی برخورد های مامورین کارکُشته دولتی و تحولات در دوران بیکر در وزارت امور خارجه که ناظر بر آن بودم کاملا استثنایی بود. پایان جنگ سرد، فروپاشی آرام اتحاد شوروی، مقابله و پس زدن و عقب راندن تجاوز عراق شاخصه دوران و نظم جدیدی در نظام بین المللی بودند.

پرزیدنت جورج بوش پدر واقعا گزینه خوب و مناسبی برای تحولات بی سابقه ای بود که در زمان و اطراف او به وقوع  پیوست، هشت سال کار در مقام معاونت ریاست جمهوری در کاخ سفید، ریاست سازمان اطلاعات مرکزی( سیا)، سالها خدمت در عرصه دیپلماتیک، نخست، سفیر در سازمان ملل متحد و سپس سفیر ایالات متحده در چین، دوست نزدیکش جیمز بیکر به عنوان یک بازیگر مثبت و فعال که قبلا رییس کارکنان کاخ سفید و نیز قبل از آن وزیر خزانه داری در کنار او ، همه و همه عواملی بودند که به جورج بوش کمک بزرگی کردند.” و نیز برنت اسکو کرافت ” ،که در واقع نمونه مثال زدنی برای مشاورین امنیت ملی در دولت های  آینده  شد، عامل مهم دیگری بود ، چون او دوستی و رابطه نزدیکی با رییس جمهور بوش داشت و سیاست ها و خط مشی ها را  با منطق قوی و کارایی بالا اتخاذ می نمود و ابراز نظرات و قضاوت های صحیح و منطقی و صداقت شخصی او همه و همه از عوامل مثبت دوران ریاست جمهور جورج بوش به شمار می آمدند. “دیک چنی ” مدیر بسیار قوی در پنتاگون بود ، که کاملا از نظر مسایل امنیت ملی توجیه و بر آنها احاطه داشت و نیز کاملا جو سیاسی سنگین و به قولی تیره واشنگتن را می شناخت .کالین پاول به ریاست ستاد مشترک نیروهای مسلح ایالات متحده منصوب شد ، که نه تنها سابقه درخشانی از خدمات نظامی را در کارنامه خود داشت، بلکه خدمت موفقیت آمیز او به عنوان مشاور امنیت ملی در دوره رونالد ریگان در سوابق او برجسته و نمایان بود.

ترکیب مهارت در تعیین خط مشی ها و هوش و زیرکی سیاسی، همیشه در شرایطی که ساختار ژئوپلیتیک بحرانی بوده و در جهت غیر قابل انتظاری سیر کند، بسیار مفید بوده و در جهت منافع کشورمان عمل کرده است. تیم ما در زمان جورج بوش نیز به طور غیر قابل اجتنابی نقایص و نقاط ضعف خود را داشت و قضاوت های اشتباه و نیز اختلافاتی در آن مشاهده می شد ، اما به عنوان یک تیم از یکپارچگی و حالت منطقی برخوردار بود که من تا آن موقع ندیده بودم. در آن شرایط متغیر و بی ثبات، اعضای این تیم هم در مورد توانایی و هم محدودیت های نفوذ و قدرت آمریکا واقع بین بودند. آنها به خوبی واقف بودند که قدرت و تسلط آمریکا می تواند هم بلند پروازانه و هم گسترده باشد اما این نظر بسیار مثبت را هم داشتند که رهبری ایالات متحده جریانات بین المللی را اگر نمی تواند کنترل کند، ولی قادر است آن را شکل داده و هدایت نماید. روش و شیوه و طرز فکر آن ها نمونه ای بود که من هرگز فراموش نمی کنم و روشی است که دولت های بعدی باید از آن پیروی کرده و به آن برسند.

ورود و عضویت خود به گروه و تیم بیکر را مدیون رییس قدیمی خود “دنیس راس” هستم . بعد از انتخابات آمریکا که او به عنوان مشاور امور خارجی بوش فعالیت می کرد، تصمیم گرفت با بیکر به وزارت امور خارجه برود. او به خوبی دریافته بود که روابط نزدیک و تنگاتنگ وزیر امورخارجه با رییس جمهور می تواند او را بعنوان بازیگر کلیدی رییس جمهور در سیاست خارجی بدل نماید.”دنیس راس” در مقام مدیر برنامه ریزی سیاسی و خط مشی ها، مسئولیت دو موضوع مهم ” اتحاد جماهیر شوروی و خاور میانه” را برعهده داشت.

در یک روز آفتابی اواخر نوامبر، او که روی پله های ساختمان امور اجرایی نشسته بود از من سوال کرد که آیا حاضر هستم به عنوان دستیار ارشد با وی کار کنم؟ من پیشنهاد او را قبول کردم – این در شرایطی بود که در مورد ارتقای دیگری که خود را آماده نمی دیدم اطمینان نداشتم.

جیمز بیکر، وزارت امور خارجه را با یک گروهی که خیلی بسته و کوچک بود اداره می کرد. در واقع او خارج از ادارات و بخش هایی که در طبقه هفتم وزارت امور خارجه مشغول به فعالیت بودند ( که اکنون به “طبقه با دیوار های چوب ماهونی ” معروف است ) این وزارتخانه را اداره می کرد. در یک طرف راهرویی که با دیوار های با چوب های ماهونی پوشیده شده بود  اطاق “لاری ایگلبربر” معاون وزارت امور خارجه قرار داشت. ایگلبرگر فردی صریح الهجه، بی نظم و ترتیب بود که در روز چندین پاکت سیگار می کشید. او یک دیپلمات و متخصص حرفه ای در سیاست خارجی بود که لباس و کت و شلوار راه راه او به تن او گشاد بود. بیکر امور اداره وزارت خارجه را به ایگلبرگر سپرده بود تا بتواند با برنت اسکو کرافت هماهنگ باشد.

اسکو کرافت از دوستان نزدیک و قدیمی ایگلبرگر بود که با هم در زمانی که کیسینجر وزیر خارجه بود با او کار می کردند. در طرف دیگر راهرو اتاق “زولیک” قرار داشت که به عنوان مشاور و مستشار کار می کرد و بعد مسئول و معاون  امور اقتصادی شد.

“دنیس راس ” که هنوز سنش به چهل سال نرسیده بود، بسیار باهوش، مبتکر و فوق العاده منظم بود. او دقیقا همان فرد با استعدادی بود که بیکر نیاز داشت در کنارش باشد. آن هم در شرایطی که استفاده از فکر او روزانه و نه سالیانه مورد نیاز وزیر امور خارجه بود.

“مارگریت تویلر” در اطاقی کار می کرد که با یک در به دفتر کار بیکر باز می شد و به آن متصل می شد. با آن که مارگریت ظاهرا دستیار وزیر در امور روابط عمومی و در واقع سخنگو بود، اما نقش او مهمتر و بیشتر از این ها بود. مارگریت در کاخ سفید و وزارت خزانه داری با بیکر کار کرده بود و کاملا از نظرات و جناح و طرز فکر سیاسی بیکر حمایت می کرد. این زن با این که خوی خصلت مهربانی جنوبی ها را داشت ولی در کار بسیار جدی و محکم بود و غریزه استثنایی در مورد شناخت افراد داشت.

 درست در کنار اطاق مارگریت، ادارات و بخش های تحت نظارت “باب کیمیت ” قرار داشتند. “باب ” مسئول امور سیاسی و در واقع نفر سوم وزارت امور خارجه به شمار می آمد. روابط بیکر و “کیمیت” به  دوران کار در کاخ سفید در زمان ریگان مربوط می شد. “کیمیت” فارغ التحصیل “وست پوینت” و از کهنه سربازان جنگ ویتنام بود. او بسیار سریع الانتقال و دارای قدرت سازماندهی قابل توجه بود. “کیمیت” بر امور ادارات منطقه ای نظارت و نقش مهمی در اجرای سیاست ها و خط مشی ها داشت.

در مابین محل کار “زولیک ” و “کیمیت” من و “راس ” قرار گرفته بودیم که محل کار ما فقط به اندازه چند کوریدور از اداره “برنامه ریزی و خط مشی ها ” فاصله داشت .

بیکر کاملا بر مسایل سیاسی و تصمیم سازی و اتخاذ خط مشی ها اشراف و تسلط داشت و در مورد آن ها تصمیم می گرفت. او برخورد و مانور دادن با افراد و دستگاهها را به خوبی می دانست و آگاهی اش از ساختار بین المللی بسیار زیاد و  توام با سرعت انتقال فوق العاده و البته مبتنی بر واقع گرایی بود. او یک حلَال مشکلات بی نظیر و عالی بود. هیچ تظاهر نمی کرد که یک روشنفکر در زمینه موضوعات امنیت ملی و یا یک استراتژیست بزرگ است. وی طبعا فردی محافظه کار و محتاط بود و با خطرات و ریسک کردن های دقیقه نود کاملا آشنا بوده و به آن خو گرفته بود و عواقب آن  را هم به خوبی می دانست. عقاید و ایدئولوژی ها ،هرگز او را محدود نکرده و دست و پای او را نمی بست. همواره نسبت به نظرات مخالف و چالش هایی که گروه با آن روبرو بود، ذهنی باز داشت. او یکی از بهترین مذاکره کننده هایی بود که من سراغ داشتم. همیشه بطور کامل آمادگی داشت. از اهرم هایی که در اختیار داشت کاملا آگاه بود. نسبت به نیازها و محدودیت های کسانی که در میز مذاکره در مقابل او نشسته بودند، حساس بود. حس عجیبی و قوی داشت که چه موقع یک توافق باید حاصل و یا قراردادی امضا شود.

بیکر خیلی راحت از مشاورین نزدیکش برای اداره وزارت امور خارجه استفاده می کرد و نظرات و ایده ها و نیز ابتکاراتی را که داشت در اختیار آنها می گذاشت. البته این کار را برای این می کرد که در آن ها انگیزه ایجاد کند و قدرت و نیروی آن ها را بالا ببرد و از آن در اداره و انجام کارهایش استفاده کند. او به نظرات و ایده های “زولیک” و “راس” احتیاج داشت و در این مورد به آنها متکی بود؛ “ایگلبرگر”و “کیمیت” را برای اداره امور اداری وزارت امور خارجه می خواست و به آن ها احتیاج داشت؛ “مارگریت تویتلر” هم برای او چشم و گوشش بود که مواظب و مراقب باشد که دیگران جریان و مشکلی در پشت سر او برایش به وجود نیاورند.

با آن که روش بسته “بیکر” در ابتدای کار باعث شکایت ها و غرولندهایی در وزارت امور خارجه شد ولی این روش کار او در دراز مدت تغییر و تحول پیدا کرد. شتاب روز افزون تحولات و آگاهی بیشتر او از مهارت و تجربیات اعضای حرفه ای وزارت امور خارجه او را تشویق و در واقع واداشت که گروهها و افراد بیشتری غیر از گروه بسته و کوچک خود را وارد کار و فعالیت های وزارت امور خارجه نماید. دیپلمات های حرفه ای را بیشتر وارد کارزار کرد و در واقع آن ها با موفقیت های بیکر تشویق شدند که وارد جریانات و کارها شوند. همین هم باعث شد که وزارت امور خارجه ایالات متحده آمریکا در بحبوحه تحولات گسترده جهانی و بین المللی در مرکز و قلب دیپلماسی قرار گیرد.

من همیشه علاقمند و افسون بخش برنامه ریزی و خط مشی های وزارت امورخارجه بودم. این بخش در سال ۱۹۴۷ توسط “جورج مارشال ” وزیر امور خارجه در سال ۱۹۴۷ ایجاد شد و اولین مدیر آن “جورج کنان” طراح افسانه ای و معروف استراتژی جنگ سرد و سیاست بازدارندگی بود. “جورج مارشال ” به “کنان ” و اعضای بخش برنامه ریزی اختیار کامل عطا کرده بود. در واقع این وظیفه را به او محول ساخته بود که برنامه و پایه و اساسی بلند مدت برای دستیابی به اهداف سیاست خارجی ایالات متحده تنظیم نمایند. “کنان” توصیه ساده و مختصری کرده بود و آن این بود:”از ساده انگاری احتراز کنید”. “کنان” و همکارانش نقش اساسی در طراحی برنامه “مارشال” و بنیانگذاری سیاست ایالات متحده در دوران جنگ سرد داشتند. بعد از آن که  جورج مارشال در سال ۱۹۴۹ از وزارت امور خارجه کنار رفت، کنان هم که از عملی شدن نظر اصلی خود که همان نظامی کردن و نظامی بودن برای پیشبرد اهداف سیاست خارجی ایالات متحده سر خورده شد و هم از این ایده که باید در مقابل شوروی یک حالت بازدارندگی به وجود آید، مایوس شد. ضمن این که باید گفت “دین آچسن” ( Dean Acheson) وزیر خارجه جدید هم در مورد نظرات و ابتکارات او برای برنامه ریزی سیاسی و تعیین خط مشی ها در چهارچوب یک بخش مستقل تمایلی از خود نشان نداد. لذا نفوذ کنان رو به افول گذاشت و برای یک دوره مطالعاتی به دانشگاه “پرینستون” رفت.

نقش بخش سیاست گذاری و تعیین خط مشی ها بعد از کنان دچار تغییر و تحول وسیعی گردید. مدیران بعدی این بخش از وزارت امور خارجه اغلب در صدد و در واقع تلاش می کردند توجه وزرای امور خارجه بعدی را به خود جلب کنند. سعی آن ها عمدتا این بود که نوعی توازن میان سیاست های بلند مدت استراتژیک و چالش ها و مشکلات عملیاتی در سیاست خارجی به وجود آورند. موضوعاتی که عملا اولویت وزرای خارجه بود و ذهن آنها و وزارت امور خارجه را روزانه به خود مشغول می داشت. اما در دوره کیسینجر هر دو موضوع فوق مورد اهتمام این بخش بود و در هر دو زمینه بسیار موفقیت داشت.

بخش سیاست گذاری در دوره جیمزبیکر همانند دوره وزارت جورج مارشال و کیسینجر اهمیت پیدا کرده بود. درواقع این اداره و یا بخش وزارت امور خارجه در دوره بیکر به صورت یک شورای امنیت ملی کوچک درآمده بود. این اداره برای او وسیله ای به شمار می آمد که به نظرات و ابتکارات اعضای آن با پایان یافتن جنگ سرد کاملا اتکا داشته باشد. نوشتن سخنرانی های وزیر در سفرها، گزارشات توجیهی و نوشتن نکات مهم در مذاکرات و بیانیه های مطبوعاتی که همه تشکیلات دیپلماسی وزارت امور خارجه را فعال می کرد، از جمله کارهایی بود که بیکر به آن اهمیت می داد و به آن ها متکی بود. شیوه و روش باریک بین و دقیق  او و نیز حوادث مشکل جهانی با ابعاد وسیع، این فرصت را برای این قسمت به وجود آورد تا نقش بسیار بزرگ ( و در عین حال نگران کننده ) داشته باشد و این فرصت را برای بخش سیاست گذاری به وجود آورد تا به تنظیم و شکل دادن استراتژی ها و تصمیم سازی ها بپردازد.

از آن پس تعداد ما در این بخش افزایش پیدا کرده و به سی و یک نفر مرکب از دیپلمات های کهنه کار وزارت امورخارجه، اعضای “پنتاگون” و “سیا” و افرادی که خارج از دولت دست چین شده بودند، رسید. من به عنوان دستیار ارشد “راس” انجام وظیفه می کردم و تلاشم این بود به بهترین وجه به اعضای این بخش کمک و آنها را  هدایت کنم. البته در بیشتر سفرهای بیکر او را همراهی می کردم. اعضای این اداره را افراد برجسته ای تشکیل می دادند – محققینی نظیر “جان ایکنبری” و “فرانک فوکویاما” که مقاله تحقیقی  او تحت عنوان “پایان تاریخ” او را به یک فرد مشهور و محققی معروف تبدیل ساخته بود. “تام گراهام” متخصص روسیه و یا فرد نه چندان  مشهور و معتبری مانند “بیل براونفیلد”، دوست خوب من “دان کورتزر”، سایر مامورین دولتی مانند “آرون میلر” دوست نزدیک و دیگر من و متخصص امور خاورمیانه و “باب اینهورن” از متخصصین طراز اول خلع سلاح همگی از جمله اعضای این بخش بودند. در این قسمت همچنین افراد دیگری به ماموریت گماشته شده بودند مانند “آندریو کارپندیل”، “والتر کاناشتاینر”و “جان هانا”؛ که سخنرانی نویس بسیار پر کار و با استعدادی بود و یا تازه واردینی مانند “درک شولت”، که یکی از مغز های متفکر سیاست گذاری در میان نسل و هم دوره ای های خود بود.

گروه ما ، گروه بسیار برجسته و خوبی بود و دوره ما بسیار جالب و فراموش ناشدنی به شمار می آمد. رابطه ما با “بیکر” و موقعیت ممتاز ما در میان این گروه باعث نمی شد که اعضای آن بتوانند ما را تحمل و با چشمی حسود به ما نگاه کنند. لذا بخش زیادی از نیروی خود را صرف آموزش اعضای تیم می کردم که بتوانیم پرستیژ و اعتباری برای آنان دست و پا کنیم. اما این برای ما  غیر منتظره نبود که “تام فریدمن” خبرنگار نیویورک تایمز در پاییز سال ۱۹۸۹ نوشت که گروه ما از نظر اعضای وزارت امور خارجه “یک گروه جوان و بی تجربه است که همه موضوعات را محرمانه نگاه داشته و در گوشی به هم می گویند و اختیارات زیادی دارند تا در آینده از آن به نفع خود بهره برداری نمایند.

این که ما اعضای این گروه همه چیز را محرمانه نگاه می داشتیم و یا فقط صحبت های در گوشی داشتیم ، ما را برای رویارویی برای حوادث سال ۱۹۸۹ آماده نکرد.

رییس جمهور بوش پدر و بیکر که در دولت ریگان از بازیگران اصلی به شمار می آمدند دقیقا با مسایل و مشکلاتی که به آن ها به ارث رسیده بود کاملا آشنا بوده و از آن آگاهی داشتند. این دو به خوبی می دانستند که آمریکای مرکزی همچنان به عنوان یک مشکل و بار سنگینی بر دوش آنان  و سیاست خارجی ایالات متحده و کنگره این کشور باقی خواهد بود. بوش و بیکر در مورد آسیا خوشبین تر بودند و حداقل در ابتدا از مسیری که رابطه با چین سیر می کرد رضایت داشتند. توسعه و پیشرفت اقتصادی ژاپن یک واقعیت بود ولی در مورد تهدید آن نسبت به ما مبالغه شده بود. شرایط از مراکش تا افغانستان نسبت به زمان دیگر از وضع نسبتا با ثبات تری برخوردار بود، آخرین نیروهای شوروی با مراسم سوگند جورج بوش در ژانویه ۱۹۸۹ از افغانستان خارج شده بودند ، جنگ ایران و عراق به پایان رسیده بود و خطر و تهدید کشتیرانی و دسترسی به نفت در خلیج فارس کم شده بود. مذاکرات اسراییل با سازمان آزادی بخش فلسطین به نظر می رسید آرام شروع می شود و علیرغم خشونت و درگیری میان اسراییل و سازمان آزادی بخش فلسطین در ساحل غربی رود اردن و نوار غزه  مذاکرات آن ها ادامه داشت .///

 

 

 

ادامه دارد

(Visited 541 times, 1 visits today)

پاسخی بگذارید