تاریخ: ۱۱:۵۲ :: ۱۳۹۸/۰۷/۲۵
چگونه بریتانیا، امپراتوری اش را و غرب دنیا را از دست داد؟

نوشته پاتریک ژوزف بوکانان

تهیه کننده:  محمد رضا حیدرزاده نائینی

مرداد   ۱۳۹۸

– با گذشت چند دهه از جنگ جهانی دوم، تاریخ نویسان مستقل با استفاده از شواهد و مستندات، واقعیات ناگفته در مورد دلایل شروع این جنگ و مقصران اصلی آن، فارغ از برندگان و بازندگان ظاهری آن را مطرح می کنند. در برخی از مستندات، شواهدی ارائه می شود که نشان می دهد چگونه دریافت اشتباه پیام ها، سیگنال ها و بی توجهی به درخواست های واقعی کشورها از یک سو و بی تدبیری، خباثت و منفعت گروه خاص، تاریخ را از مجرای طبیعی خارج می کند و حتی به قیمت کشته شدن میلیون ها نفر می گردد.

– این کتاب، یک تحقیق تاریخی ارزنده در خصوص شکل گیری جنگ های جهانی اول و دوم و در صدد پاسخ به این سؤال اصلی است که چگونه انگلیس امپراتوری خود و غرب سیطره بر جهان را از دست داد. این کتاب، برخی از ذهنیت های رایج  ناشی از تبلیغات دولت های پیروز بعد از جنگ دوم را به چالش می کشد. موضوعاتی نظیر تحریم نفتی ژاپن، ابعاد موضوع هولوکاست، نسل کشی آلمانی ها در اروپای شرقی، کشتار بی رحمانه ژاپنی ها در مغایریت با تعالیم مسیحی، موج سواری ماجراجویانی نظیر چرچیل در صحنه سیاست خارجی به قیمت از دست رفتن یک امپراتوری و نابودی سیطره غرب بر جهان، از جمله مباحث این کتاب هستند.

– نویسنده معتقد است كه هر دو جنگ جهانی غیر ضروری بودند. تمرکز اصلی وی بر شخصیت جنگ طلب «وینستون چرچیل»  و نقش وی در جنگ های انگلیس با آلمان در سال ۱۹۱۴ و  ۱۹۳۹ است. بوکانان استدلال می کند که این اشتباه بزرگی برای انگلیس بود که در هر دو جنگ جهانی با آلمان جنگید و به یک فاجعه برای کل جهان تبدیل شد. وی سیاست های جنگ طلبانه آمریکا و عملکرد نئوکان هایی نظیر جرج بوش پدر و پسر، را ناشی از «آیین فکری چرچیل نزد نخبگان آمریکایی» ذکر می کند و در صدد است با دادن این پیام، جلوی اشتباه فاحش بعدی و ورود آمریکا به یک جنگ ناخواسته و غیر ضروری را بگیرد.

مقدمه:

کتاب «چرچیل، هیتلر، و جنگ غیر ضروری: چگونه بریتانیا، امپراتوری اش را از دست داد و غرب، دنیا را از دست داد؟» نوشته پاتریک ژوزف بوکانان است. این کتاب توسط انتشارات «تری ریورز» نیویورک در ۵۴۵ صفحه

در سال ۲۰۰۹ منتشر شد. کتاب شامل ۱۵ فصل به شرح زیر است:

سرآغاز: چه اتفاقی برای ما افتاد؟

مقدمه: جنگ داخلی بزرگ غرب

فصل یک: پایان «انزوایی پر طمطراق»

فصل دو: آخرین تابستان دیروز

فصل سه: یک روح انتقام جو

فصل چهار: تعداد زیادی رزم ناو کوچک مسخره

فصل پنج: فروپاشی جبهه استرزا در ۱۹۳۵

فصل شش: راینلند در ۱۹۳۶

فصل هفتم: پیمان آنشلوس (الحاق اتریش به آلمان) در ۱۹۳۸

فصل هشتم: مونیخ

فصل نهم:  اشتباه مرگ بار

فصل دهم: دروغ آوریل (دروغ سیزده)

فصل یازدهم: جنگ غیر ضروری

فصل دوازدهم: برداشت محصول خراب

فصل سیزدهم: جاه طلبی های هیتلر

فصل چهاردهم: مرد قرن

فصل پانزدهم: آمریکا امپراتوری را به ارث می برد.

در ادامه، بخش های مهمی از این کتاب که روایتی از شکل گیری جنگ های اول و دوم جهانی است، به صورت خلاصه ارایه می شود:

جنگ جهانی اول:

جنگ طلبی چرچیل: نویسنده، چرچیل (فرمانده  وقت نیروی دریایی بریتانیا از ۱۹۱۱-۱۹۱۵) را به داشتن «شهوت جنگ» در سال ۱۹۱۴ متهم می کند که هم در شروع جنگ جهانی اول و هم جنگ جهانی دوم، نقش غیر انسانی ایفا کرده است.

استدلال جرج کنان، دیپلمات آمریکایی این است که ائتلاف روسیه و فرانسه، معروف به ائتلاف مرگ بار ۱۸۹۴ با هدف محاصره آلمان صورت گرفت و این در حالی بود که سیاست خارجی آلمان در آن زمان بیش تر جنبه دفاعی داشت تا تهاجمی. به نظر بوکانان، آلمان یک قدرت راضی از وضع موجود و در جستجوی صلح و رفاه بود، متقابلاً فرانسه سیاست تهاجمی داشت و سودای پس گرفتن «آلزاس-لورن» را در سر می پروراند. علاوه بر آن، روسیه یک «قدرت امپریالیستی» بود و سیاست تهاجمی در اروپای شرقی علیه آلمان دنبال می کرد. ائتلاف روسیه و فرانسه در آن زمان در واقع سیگنالی به آلمان برای بازنگری در سیاست تدافعی و مسالمت جویانه اش بود.

بوکانان استدلال می کند که انگلیس تا قبل از سال ۱۹۱۴ هیچ درگیری جدی با آلمان نداشت، اما ظهور قدرتمندانه نیروی دریایی آلمان، به رهبری دریاسالار «آلفرد فون تیرپیتس»، برای انگلیس یک تهدید تلقی شد و  انگلیسی ها بخش عمده ای از نیروی دریایی سلطنتی خود را به آب های اروپا بازگرداندند و با روسیه و فرانسه، پیمان اتحاد بستند. این سیاست فاجعه آمیز، شرایط را برای سوق دادن انگلیس به مشارکت در جنگ ایجاد کرد.

آلمان هراسی: بزرگ ترین عامل گسست در روابط انگلستان و آلمان، پدیده آلمان هراسی بود. انعقاد پیمان مودت با فرانسه با مدیریت «ادوارد گری» وزیر امور خارجه انگلیس، حاصل این نگرش بود. در ارزیابی امکان جلوگیری از این روند، بوکانان ادعا می کند که انگلیسی ها می توانستند در سال ۱۹۱۲ به آلمان اطمینان خاطر دهند که در اختلاف بین آلمان و فرانسه، موضع بی طرفی را اتخاذ می کنند و آن گاه کار به مسابقه افزایش ناوگان دریایی بین آلمان و انگلیس نمی کشید. انگلیسی ها افسانه ای به نام «نظامی گری پروسی» را خلق کردند که ناشی از اسطوره سازی ضد آلمانی بود. این درحالی بود که شواهد و مستندات نشان می داد در بین کشورهای اروپایی کم ترین جهت گیری نظامی را آلمان ها داشتند.

ویلهلم صلح جو و چرچیل جنگ طلب: در طول یک قرن، بین «نبرد واترلو» (۱۸۱۵) و جنگ جهانی اول (۱۹۱۴)، انگلیس در ده جنگ و آلمان در سه جنگ وارد شده بودند. تا سال ۱۹۱۴، ویلهلم دوم، قیصر آلمان در جنگی شرکت نکرده بود، اما چرچیل در سه جنگ شخصاً حضور مستقیم داشت. به عبارتی چرچیل به تنهایی بیش از هر سربازی در ارتش آلمان، میدان جنگ را به چشم دیده بود.

ویلهلم ناامیدانه به هر دری می زد تا جلوی بروز جنگ در سال ۱۹۱۴ را بگیرد. اما نهایتاً پذیرفت که روسیه دست به بسیج نیروها بزند و این به معنی اجبار آلمان برای ورود به جنگ بود. نویسنده، چرچیل و گری را متهم می کند که انگلیس را به ورطه جنگ کشاندند. آن ها به فرانسه به صورت پنهانی اطمینان خاطر داده بودند که در صورت درگیری با آلمان، بدون اطلاع کابینه یا پارلمان، از فرانسه حمایت خواهند کرد.

اشتباه آمریکا در ورود به جنگ اول: بوکانان استدلال می کند که ایالات متحده هرگز نباید در جنگ جهانی اول وارد می شد، و در واقع با فریب و زمینه سازی، آمریکا را در سال ۱۹۱۷ به جنگ وارد کردند. این کار «سوداگران مرگ» بود که به دنبال سهم خواهی، ویژه خواری و رانت طلبی می گشتند.

بوکانان، «محاصره غذایی» آلمان در جنگ جهانی اول را «یک عمل مجرمانه» می نامد و استدلال اقتصاددان بریتانیایی، «جان مینارد کینز» را می پذیرد که در سال ۱۹۱۹ در کتاب «پیامدهای اقتصادی صلح»، پرداخت غرامت تحمیلی به آلمان ماحصل پیمان ورسای را غیر ممکن ذکر کرده بود.

 

جنگ جهانی دوم:

شرایط ظالمانه پیمان ورسای: طبق استدلال بوکانان، اگر شرایط پیمان ورسای علیه آلمان ظالمانه تنظیم نمی شد، جنگ دوم جهانی قابل اجتناب بود. وی تلاش های آلمان برای بازنگری ورسای را منصفانه و عدالت جویانه می داند. او تاریخ نویسانی که آلمان را به خاطر دو جنگ جهاني سرزنش مي كنند، «مورخان فرمایشی» معرفی می کند و معتقد است این افسانه است که مقصر جنگ را تنها آلمان بدانیم.

وی در مخالفت با پیمان ورسای، به مفاد پیمان «برست-لیتوفكس»، اشاره می کند که بر اساس آن آلمان باید هم اقتدارش را در مقابل روسیه حفظ می کرد و هم حاکمیت و خودمختاری را برای کشورهای فنلاند، استونی، لیتوانی، لتونی، لهستان، اوکراین، بلاروس و قفقاز تأمین می کرد. مجارستان که دو سوم از قلمروی خود را طبق پیمان تریانون در سال ۱۹۲۰ از دست داد، «ملتی به صلیب کشیده» شده بود.

تأسیس چکسلواکی: به اعتقاد بوکانان، کشوری به نام چکسلواکی هرگز نباید ایجاد می شد. یک اجتماع به هم ریخته «چند قومی، چند زبانه، چند فرهنگی، چند مذهبی کاتولیک – پروتستان» درست شده بود که قبلاً وجود نداشت. بوکانان رهبران چک نظیر «ادوارد بنیه» و «توماس ماساریک» را به فریب متفقین و به ویژه «وودرو ویلسون» رییس جمهور ایالات متحده متهم می کند. ویلسون در پاسخ به این سؤال که چرا سه میلیون آلمانی را زیر بیرق چک فرستاده است، گفت: «چرا، ماساریک این موضوع را هرگز به من نگفت!»

تحقیر آلمان: در نتیجه تحقیر آلمان ها در پیمان ورسای، حس ملی گرایی در آلمان اوج گرفت و آن ها به هیتلر اعتماد کردند. هر دو جنگ جهانی در واقع «جنگ های خانگی بزرگ» بودند و انگلیس بایستی بی طرفی خود را حفظ می کرد و از معاهده غیر منصفانه ورسای حمایت نمی کرد.

بوکانان دولت های مختلف انگلیس و فرانسه را به خاطر رد پیشنهاد جمهوری وایمار برای بازنگری در پیمان ورسای در دهه ۱۹۲۰ میلادی شدیداً محکوم می کند، چون این کار می توانست تداوم حکومت مردمی و دمکراتیک وایمار را تضمین کند و جلوی روی کار آمدن هیتلر را بگیرد.

بوکانان با نقل قول های مورخانی نظیر «ریچارد لامب» و «آلن بولاك» موافق است كه تلاش «هاینریش برونینگ» صدراعظم آلمان در ماه مارس ۱۹۳۱ به منظور ایجاد اتحادیه گمرکی بین آلمان و اتریش، می توانست مانع از رسیدن هیتلر به قدرت شود.

به همین دلیل بوکانان از متفقین، به خاطر مخالفت و وتوی این پروژه که باعث تسریع در ورشکستگی «بانک کردیت آنشتالت» اتریش و بحران مالی آلمان در تابستان شد، انتقاد می کند. این مخالفت باعث شد وزارت امور خارجه آلمان این برنامه را کنار بگذارد. دولت برونینگ تحقیر شدیدی را متحمل شد و احساسات ملی گرایانه و نارضایتی ملی در آلمان شعله ور شد. بوکانان استدلال می کند که انگلیس، فرانسه، ایتالیا و چکسلواکی همه به طور غیر مستقیم به روی کار آمدن فردی مثل هیتلر در سال ۱۹۳۳ کمک کردند.

رهبران آلمان در جمهوری وایمار، سیاستمداران قابل و مسؤولی بودند. افرادی مانند «گوستاو اشترزمان»، «هاینریش برونینگ» و «فردریش ابرت» در تلاش بودند تا پیمان ورسای به روشی تجدید نظر شود که صلح اروپا حفظ شود. اما به خاطر عدم رغبت و توانایی انگلیس و فرانسه برای همکاری، مورد تحقیر قرار گرفتند.

مقایسه سیاست خارجی هیتلر و دولت وایمار: بوکانان نظر مورخ آلمانی «آندریاس هیل گروبر» را می پذیرد که  بین سیاست خارجی وایمار برای بازگرداندن آلمان به موقعیت خود به پیش از ۱۹۱۸ و آمادگی برای ارائه امتیازات و کنار گذاشته برنامه توسعه سرزمینی به سمت اروپای شرقی و سیاست خارجی آلمان نازی که به دنبال فضای حیاتی از طریق جنگ و نسل کشی در اروپای شرقی بود، تمایز زیادی وجود داشته است.

نویسنده، آلمان نازی و شوروی را از حیث اخلاقی برابر و هم تراز می داند و بر این نظر است که انگلیس باید به آلمان نازی و شوروی اجازه می داد تا یک دیگر را نابود کنند و انگلیس منتظر روند وقایع می ماند و نیروی نظامی خود را به حد کافی برای ورود به جنگ احتمالی افزایش می داد. تضمین لهستان در سال ۱۹۳۹ امری غیرممکن بود، اما این کار انگلیس، جنگ را اجتناب ناپذیر ساخت.

بوکانان برنامه سیاست خارجی هیتلر را در مقایسه با صدراعظم آلمان در زمان جنگ اول جهانی، «تئو بالد فون بتلمن هول وگ»، معتدل تر ارزیابی می کند. هیتلر در بحث فضای حیاتی، فقط اروپای شرقی را در برنامه داشت و به دنبال افزایش قلمرو در اروپای غربی و یا آفریقا نبود. هنگامی که هیتلر در سال ۱۹۳۳ به قدرت رسید، هنوز نگرش نازی بر سیاست خارجی حاکم نبود و در مدت زمان محدودی عمل گرایی و پراگماتیسم جریان داشت.

فروپاشی «جبهه استرزا»: بوکانان می نویسد که «بنیتو موسولینی» به «جبهه استرزا» (ائتلاف ایتالیا با فرانسه و انگلیس) در سال ۱۹۳۵ متعهد بود و اقدام انگلیس در تحریم ایتالیا در جامعه ملل به خاطر حمله به اتیوپی را یک عمل احمقانه ذکر می کند که نتیجه ای جز ایجاد ائتلاف ایتالیا و آلمان در پی نداشت. این کار انگلیس، نهایت ریاکاری بود، چون خود انگلیس مجری و عامل سیاست های امپریالیستی در آفریقا بود. ریاکاری دوم در مواضع چرچیل مشهود است که اصولاً اتیوپی را یک سرزمین وحشی، مستبد، برده دار و درگیر جنگ های قومی معرفی می کرد و آن را شایسته و مستحق عضویت در جامعه ملل نمی دانست. فرانسه به رهبری «پییر لاوال» تصرف اتیوپی از سوی ایتالیا را به شرط تداوم ائتلاف استرزا به رسمیت می شناخت، ولی انگلیس طرف مقابل ایستاده بود و حتی در سال ۱۹۳۶ نزدیک بود که ایتالیا و انگلیس تا سر حد جنگ پیش بروند.

پیمان فرانسه و شوروی: هیتلر پیمان فرانسه- شوروی را اقدامی تهاجمی علیه آلمان تلقی می کرد و استدلال می نمود که این اقدام در مغایرت با «پیمان لوکارنو» است. آلمان در آن زمان یک دلیل محکم داشت و  هیتلر این ادعا را به عنوان یک ابزار دیپلماتیک استفاده می کرد و انگلیس و فرانسه هم پاسخی نداشتند. (آن چه به نام «پیمان لوکارنو» معروف است، مجموعه ای از ۷ موافقت نامه است که در اول دسامبر ۱۹۲۵ در لندن امضا شد و به موجب آن وضعیت ارضی کشورهای اروپای شرقی بعد از جنگ جهانی اول روشن شده بود و آلمان مرزهای خود را به رسمیت می شناخت و عضو خانواده اروپایی محسوب می شد.)

داستان لهستان: مطالبات عمومی هیتلر از لهستان در سال های ۱۹۳۸ و ۱۹۳۹، شامل بازگشت شهر آزاد دانزیگ به رایش، ایجاد کریدور برون مرزی در خاک لهستان و پیوستن لهستان به پیمان ضد کمینترن، اقدامات درستی بودند که برای ایجاد یک جبهه ضد شوروی ایجاد می شد. بوکانان استدلال می کند که آلمان و لهستان یک دشمن مشترک به نام شوروی داشتند و هیتلر، لهستان را به عنوان یک متحد علیه شوروی می خواست و نه این که خودش تبدیل به دشمن آلمان شود.

«سیمون کی نیومن» و «اندرو رابرتز»، مورخان انگلیسی در کتاب «روباه مقدس: زندگی لرد هلیفاکس» به روشنی ذکر کرده اند که ضمانت استقلال لهستان در مارس ۱۹۳۹ از جانب وزیر امور خارجه وقت انگلیس، «لرد هالیفاکس»، یک موضع گیری سرنوشت ساز اشتباه بود که به جنگ با آلمان در سال ۱۹۳۹ منتهی شد و پایان امپراتوری انگلیس را رقم زد.

نیوکانان با «ای. اچ. کار»، مورخ انگلیسی هم رأی و هم نظر است که در باره ضمانت توخالی انگلیس در مورد لهستان می نویسد: «اعمال زور یا تهدید به استفاده از زور برای حفظ وضع موجود، چه بسا از نظر اخلاقی بدتر از استفاده از ابزار تهدید یا اعمال زور برای تغییر وضعیت موجود باشد.» با این استدلال، هیتلر دنبال جنگ با بریتانیا نبود و بریتانیا نباید با هیتلر شیفته انگلیس در سال ۱۹۳۹ اعلام جنگ می داد، چون آلمان تمایل داشت که بریتانیا را در مقابل دشمن مشترکشان شوروی حفظ کند.

یک وزیر خارجه غیر مسؤول: یک مورخ انگلیسی به نام «آ. جی. پی. تیلور» در کتاب «ریشه های جنگ جهانی دوم»، از وزیر خارجه لهستان «سرهنگ ژژف بک» به عنوان فردی نادان، بی پروا و غیرمسؤول یاد می کند که قادر به درک عمق و بزرگی بحران پیش رو نبود. «چمبرلین» به جای ضمانت تمامیت ارضی لهستان در سال ۱۹۳۹ که از توان انگلیس خارج بود، بایستی می پذیرفت که قادر به نجات اروپای شرقی از تجاوز آلمان نیست و در عوض کشورش را برای جنگ آتی با آلمان مسلح می کرد.

به هر حال پذیرش «ما به ازاء» از جنگ فراگیر جهانی بهتر بود. ما به ازاء می تواست این طور تعریف شود که  اروپای شرقی به عنوان حوزه نفوذ آلمان شناخته شود و در مقابل آلمان از اروپای غربی دور نگه داشته شود.

دو خطای فاحش انگلیس: از یک سو خطای فاحش از سوی «چمبرلین» در اعلام جنگ به آلمان در سال ۱۹۳۹ صورت گرفت و خطای بزرگ تر از سوی «چرچیل» صورت گرفت که در سال ۱۹۴۰ پیشنهاد صلح هیتلر را رد کرد. بنابراین جنگ جهانی دوم از نظر بوکانان «یک جنگ غیر ضروری» بود. این عبارت از «چرچیل» وام گرفته شده است که در خاطرات خود نوشته بود: «روزی «روزولت» رئیس جمهور وقت آمریکا از من پرسید که در سخنرانی های عمومی باید این جنگ را چه بنامد؟ من هم گفتم «جنگ غیر ضروری». به نظر نویسنده، هیچ جنگی در طول تاریخ به این سادگی قابل پیش گیری نبوده است. از این رو مسؤولیت اخلاقی آن را نباید فقط به گردن هیتلر انداخت. چون این جنگ تنها جنگ هیتلر نبود. این جنگ، جنگ «چمبرلین» و جنگ «چرچیل» هم بود. «پیشنهاد نهایی صلح» توسط وزیر امور خارجه آلمان به «سر نویل هندرسون»، در ۳۰ اوت سال ۱۹۳۹ یک ترفند نبود، بلکه یک پیشنهاد واقعی از سوی آلمان ها برای جلوگیری از جنگ بود. علاوه بر آن با استناد به برخی صاحب نظران نظیر «هینسلی»، «جان لوکاکس»، و «آلن کلارک»، نویسنده استدلال می کند که پیشنهادهای صلح هیتلر به انگلیس در تابستان سال ۱۹۴۰ نیز واقعی بود و بنابراین چرچیل در رد آن ها مرتکب اشتباه شد.

هم سطحی اخلاقی چرچیل با هیتلر: بوکانان ادعا می کند چرچیل و هیتلر از حیث اخلاقی در یک سطح هستند. چرچیل حامی طرح عقیم سازی اجباری و جدا سازی معلولان ذهنی از جامعه در سال ۱۹۱۴ بود، که مشابه برنامه اقدام تی ۴ (امحای معلولان) با همان محتوا در آلمان دوران هیتلر است.

دیدگاه های چرچیل با دیدگاه هیتلر نیز در رابطه با یهودیان مشابهت دارد. آن چه چرچیل در مقاله خود به نام«صهیونیسم و ​​بلشویسم» در سال ۱۹۲۰ ابراز کرد، با دیدگاه هیتلر درباره «بلشویسم یهودی» در کتاب مشهورش به نام «نبرد من» تفاوتی ندارد.

ارائه چشم انداز غلط: بوکانان به چرچیل حمله می کند که در سال ۱۹۱۹ چشم انداز ده ساله اشتباهی را به عنوان حکمی مسجل ارائه کرد، که بر آن اساس، بریتانیا تا ده سال درگیر جنگ بزرگ نمی شد و لذا این چشم انداز، باعث شد هزینه های دفاعی انگلیس به حداقل برسد و در واقع چرچیل با این کارش بریتانیا را خلع سلاح کرد. از سویی در دهه ۱۹۲۰، چرچیل یک رهبر نظامی نالایق بود که بریتانیا را وارد معرکه های نظامی مختلفی نظیر محاصره آنتورپ، درگیری داردانل، جنگ در نروژ، نبرد سنگاپور و … کرد.

آلمان هراسی: بوکانان ادعا می کند که جاه طلبی های هیتلر فقط به اروپای شرقی محدود می شد و  می خواست یک اتحاد ضد شوروی با انگلیس ایجاد کند. اما رهبران انگلیس در دهه ۱۹۳۰ تحت تأثیر آلمان هراسی قرار داشتند و گمان می کردند آلمان در پی تسخیر جهان است. نویسنده با استناد به جان لوكاكس، معتقد است كه عمليات «بارباروسا» (حمله به روسیه) بخشی از یک برنامه درازمدت از سوی هيتلر نبود، بلكه هدف هیتلر این بود که آخرین نقطه امید بریتانیا یعنی کشاندن روسیه به جنگ را از بین ببرد و آن ها را مجبور به صلح نماید.

هولوکاست: اگر چرچیل پیشنهاد صلح هیتلر سال ۱۹۴۰ را می پذیرفت، شدت هولوکاست بسیار کاهش می یافت، چون هیتلر خود را  کمتر در کنترل یهودیان اروپایی حس می کرد.

گمراهی آمریکا از سوی سرویس انگلیس: در مورد سیاست خارجی آلمان، بوکانان نظر مورخانی نظیر «گرهارد واین برگر» که معتقدند آلمان در پی فتح جهان بود، را رد می کند و مدعی است که آلمان نازی هرگز برای ایالات متحده خطری نبود و حتی با بریتانیا نیز زمانی وارد جنگ شد که این کشور از قبل اعلام جنگ داده بود. آن چه که به نام «برنامه جامع فتح آمریكای جنوبی و مركزی» از سوی «فرانكلین روزولت» در سطح عمومی مطرح شد، در واقع ساخته و پرداخته سرویس اطلاعاتی انگلیس بود. چون بعدها هیچ مستندی از منابع آلمانی برای اثبات صحت این ادعا یافت نشد.

بمباران درسدن و توکیو: بمباران شهرهای آلمان در جنگ جهانی دوم «یک عمل وحشیانه» بود که خود چرچیل آن را در جهت ایجاد ارعاب ذکر کرده است. در بمباران درسدن در سال ۱۹۴۵ چرچیل و مارشال هوایی «آرتور هریس» دستور حمله را داده بودند. چرچیل مظهر انحطاط یک انسان غربی به عصر وحشی گری بود. الگوی بمباران درسدن در توکیو نیز انجام شد. مارشال هوایی «هریس لومی» در خاطراتش می نویسد: ما طی روزهای ۹ تا ۱۰ مارس، بخش زیادی از مردم توکیو را کشتیم، جوشاندیم و پختیم و آن ها در بخار بمباران هیروشیما و ناکازاکی محو شدند. بوکانان نتیجه می گیرد: «آمریکا و انگلیس برای رسیدن به اهداف اخلاقی می جنگیدند، اما به هیچ وجه از ابزارهای اخلاقی منطبق با تعالیم مسیحیت استفاده نمی کردند.»

خیانت به آرمان های غربی: آن چه چرچیل و روزولت دركنفرانس تهران و كنفرانس یالتا انجام دادند و اروپای شرقی را به بخشی از زیرمجموعه اتحاد جماهیر شوروی تبدیل كردند، خیانتی به آرمان های غربی بود. نویسنده با استناد به نظرات یک حقوقدان كوبایی-آمريكايي به نام «آلفرد-موريس دو زاياس»، به ماجرای اخراج آلمان ها از اروپاي شرقي اشاره می کند که طی آن ۳ میلیون نفر کشته شدند و این موضوع با توجه به ابعاد تاریخی اش، در واقع جنایتی علیه بشریت بود و بی شرمی آن جا است که هم زمان به خاطر جنایات نازی ها علیه بشریت، دادگاه نورنبرگ مشغول محاکمه و مجازات رهبران آلمان است.

اشتباه آمریکا در ورود به جنگ: ایالات متحده باید از ورود به جنگ جهانی دوم خودداری می کرد. آمریکا اصرار داشت كه انگلستان را از اتحاد منعقده با ژاپن جدا كند. چرچیل هم در سال ۱۹۲۱ مقصر بود که کابینه را وادار به خروج بریتانیا از پیمان اتحاد با ژاپن کرد.

از بین رفتن امپراتوری: اگر جنگ جهانی دوم رخ نمی داد، امپراتوری بریتانیا تا قرن بیستم ادامه می یافت. جنگ جهانی دوم بیش از حد طول کشید و زمانی که خاتمه یافت چیزی از دارایی های خارج برون مرزی انگلیس باقی نمانده بود. بدون وام های آمریکا، انگیس گرسنه می ماند. امپراتوری به طور نهایی آسیب دیده بود. کشورهای مشترک المنافع دیده بودند که به اعتمادشان خیانت شده و خون سربازانشان به هدر رفته است. دولتمردان انگلیس از سویی به خاطر این مقصر هستند که  انگلیس را وارد جنگ علیه آلمان کردند و این باعث تخریب اقتصادی انگلیس شد و از سویی با سیاست های غلط، کمونیست ها را در سال ۱۹۴۹ در اروپای شرقی و چین به قدرت رساندند. همه این اشتباهات از تضمین تمامیت ارضی لهستان در ۱۹۳۹ شروع شد.

 

توصیه های جرج کنان:

بوکانان در مقابل خطاهای انگلیس، سیاست مدبرانه آمریکا را تقدیر می کند. به نظر وی رهبران آمریکایی در زمان جنگ سرد از توصیه های خردمندانه «جرج کنان» پیروی می کردند، که لزوم یک آلمان قوی به عنوان متحد آمریکا برای حفظ اروپای مرکزی از چنگال شوروی را لازم می دانست. ایالات متحده در جنگ های غیر ضروری با شوروی عجله به خرج نداد، بلکه در عوض صبر کرد تا شوروی از درون از هم پاشیده شود.

نتیجه گیری کتاب برای زمان حاضر:

بوکانان کتاب خود را با حمله به «جورج دبلیو بوش» به پایان می رساند و استدلال می کند که درست زمانی که چرچیل باعث شد امپراتوری انگلیس با دو بار جنگ غیر ضروری با آلمان ویران شود، «بوش» با پیروی از الگوی چرچیل، آمریکا را درگیر یک جنگ غیر ضروری با عراق کرد. آمریکا در زمان حاضر با حماقتی نظیر «چمبرلین»، وضعیت کشورهایی را تضمین می کند که به اعتقاد وی، ایالات متحده در آن ها منافع حیاتی ندارد. همان طور که ضمانت تمامیت ارضی لهستان توسط «چمبرلین» در مارس ۱۹۳۹ باعث «جنگ غیر ضروری» با آلمان در ماه سپتامبر شد، ضمانت های فعلی ملل اروپای شرقی توسط ایالات متحده به همان اندازه غیر منطقی است و امکان دارد پای آمریکا را به یک جنگ بکشاند. یعنی اگر دولت نزدیک به روسیه در یکی از این کشورها سقوط کند و روسیه مداخله نماید، آمریکا باید حمله نظامی کند و این در حالی است که ایالات متحده هیچ منافع حیاتی در اروپای شرقی ندارد.

مروری بر ارزیابی منتقدان:

موافقان: «اریک مارگولیس»، روزنامه نگار کانادایی در مقاله منتشره در «تورنتو سان» مطالعه کتاب بوکانان را به عنوان «کتاب قدرتمند جدید» تأیید کرد. به نظر وی، نه بریتانیا و نه ایالات متحده نباید در جنگ جهانی دوم می جنگیدند و این یک تصمیم اشتباه و احمقانه بود که میلیون ها نفر برای جلوگیری از حضور مجدد آلمان در شهر آزاد دانزیگ کشته شدند. وی نتیجه گیری بوکانان را می پذیرد که ضمانت تمامیت ارضی لهستان در مارس ۱۹۳۹ بزرگ ترین اشتباه ژئوپلیتیك قرن بیستم بود. مارگولیس می نویسد: «بوکانان با بیان این ادعا که وینستون چرچیل انگلیس و امپراتوری آن از جمله کانادا، جنگ ها را به چالش کشید، بسیاری از تابوهای تاریخی را به چالش کشیده است. … در نتیجه، چرچیل خطای مهلکی را در جنگ جهانی دوم مرتکب شد كه در حالی که ابزاری نداشت، از تمامیت ارضی لهستان در مقابل آلمان حمایت کرد و اعلام جنگ بریتانیا با آلمان بر سر لهستان منجر به جنگ فراگیر در اروپا شد … دموکراسی های غربی باید به هیتلر اجازه می دادند رایش را به سمت شرق گسترش می داد و شر دشمن خطرناک تر یعنی شوروی را کم می کرد و هنگامی که این دو کشور توان هم را تحلیل می بردند، هم دموکراسی های غربی در اروپا باقی می ماند و هم جان میلیون ها غیرنظامی و سرباز غربی نجات پیدا می کرد.»[۱]

«جان زمیراک»، روزنامه نگار آمریکایی در یک بررسی در مجله «تاکی» تا حد زیادی نظرات بوکانان را تأیید کرده است و چرچیل را به ریاکاری در رد پیشنهادهای اتحاد ویلهلم و نقشی که در پیمان ورسای داشت، متهم می کند، اما با این ادعای بوکانان مخالف است که ایالات متحده باید در جنگ جهانی دوم بی طرف می ماند.[۲]

مخالفان: «جاناتان س. توبین» در مقاله ای در «اورشلیم پست» به کتاب بوکانان نقد منفی داد و اظهار داشت که نویسنده ضد یهود است.[۳]

«آدام کیرش» نویسنده آمریکایی، در «نیویورک سان» به دلیل عدم استفاده از منابع اولیه، طرح تئوری توطئه و ارائه نظرات آخرالزمانی مبنی بر نابودی تمدن غرب، به بوکانان حمله کرد.[۴]

«دیوید بانزن» روزنامه نگار آمریكا، كتاب بوکانان را یك زباله نامیده و بوکانان را متهم به جعل هولوکاست کرده است.[۵]

«جفری وراکروف» روزنامه نگار بریتانیایی معتقد است در مفاد معاهده ورسای اغراق شده و در بحث بمباران شهرهای آلمان، به این موضوع اشاره می کند که بریتانیا گزینه های محدودی داشته است.[۶]

مورخ مجارستانی – آمریکایی، «جان لوكاكس»، در نقد و بررسی کتاب «محافظه كار آمریكا»، بوکانان را با «دیوید ایروینگ» مقایسه كرد و اظهار داشت كه تنها تفاوت این دو در این است كه «ایروینگ» برای حمایت از استدلال خود از دروغ استفاده می كند، در حالی كه بوکانان از منابع به صورت جسته و گریخته استفاده می كند. یعنی بخشی از نظرات یک تاریخدان را می گیرد و نتیجه گیری او را اگر برای او مناسب باشد، مورد استناد قرار می دهد. این استدلال بوکانان هم پذیرفتنی نیست که بریتانیا باید كنار می ایستاد و به آلمان اجازه داد كه اروپای شرقی را فتح كند. لوكاكس ادعا می کند بوکانان، انگلیس هراسی دارد و غم و اندوه بوکانان برای از دست رفتن امپراتوری انگلیس، اشک تمساح است.[۷]

مشخصات کتاب:

Buchanan, Patrick ‘Pat’ Joseph (May 27, 2008), Churchill, Hitler, and The Unnecessary War: How Britain Lost Its Empire and the West Lost the World, New York: Crown, ISBN ۰-۳۰۷-۴۰۵۱۵-X.

فهرست منابع استفاده شده در مورد نقد کتاب:

[۱] Margolis, Eric (November 17, 2008). “Deflating the Churchill Myth”. The Toronto Sun. Archived from the original on October 4, 2009. Retrieved October 21, ۲۰۰۹٫

[۲] Zmirak, John (June 17, 2008). “The Necessary Book”. Taki’s Magazine. Retrieved October 21, ۲۰۰۹٫

[۳] Tobin, Jonathan (July 5, 2008). “View from America: Appeasers make poor patriots”. The Jerusalem Post. Retrieved October 21, ۲۰۰۹٫

[۴] Kirsch, Adam (June 11, 2008). “Patrick Buchanan’s Know Nothing History”. New York Sun. Retrieved October 21, ۲۰۰۹٫

[۵] Bahnsen, David (June 7, 2008). “Churchill, Hitler, and the Unnecessary War by Patrick Buchannan”. Red Country. Archived from the original on November 20, 2008. Retrieved October 21, ۲۰۰۹٫

[۶] Wheatcroft, Geoffrey (May 29, 2008). “Churchill and His Myths”. New York Review of Books. Retrieved October 22, ۲۰۰۹٫

[۷] Margolis, Eric (November 17, 2008). “Deflating the Churchill Myth”. The Toronto Sun. Archived from the original on October 4, 2009. Retrieved October 21, ۲۰۰۹٫

(Visited 144 times, 1 visits today)

پاسخی بگذارید